چپتر 450: نفوذ آشکارا
0اونا واقعاً دربارهٔ مهمانخانه میدونن...
ژنا نتوانستلمسنشدنیه کنجکاوی و نگرانیاشروحی را پنهان کند.
«چه جورارتباطی موجودِ عجیبیبیش بود؟ چی گفت؟»
ایمره پیش از پاسخ دادن نگاهی به والانتن انداخت و گفت:آره «در شرایطِ عادی، موجودی نامرئیه. فقط میتونید از طریقِ بعضی ردپاها وجودشلمسش رو تأیید کنید و ببینید که آیا اطرافتون پرسه میزنه یا نه.»
والانتن مشتاقانه توضیح داد: «تا جایی که من میفهمم، اونهمهچیز موجود جایی بینِ عالمِ ارواح و واقعیت وجود داره. لمسنشدنیه وبگم کشفش با دیدِ روحی سخته. تو وضعیتِ خیلی عجیبی قرار داره.»
ایمره حرفِ والانتن را اصلاح کرد: «فکر نمیکنم همهچیز همین باشه. طبقِ پرونده، چندنمیکنم جنبهٔ مفهومی و انتزاعی در موردش وجود داره. خلاصه بگم، فقط از طریقِ واکنشهاش میتونیدفرمش درکش کنید یا فرمش رو حس کنید—البته اگه خودش بخواد—یا وقتی که بهتون حمله میکنه.»
ایـ-این خیلی شبیهِ وضعیتِ بووار بعد از فاسد شدنِ جسدشه... با این حال، جسدِ بووار اونقدرها هم قدرتمندباشد نبود. تا وقتی که محیط به اندازهٔ کافی تاریک باشه، میشه دیدش. آره، طبقِ گفتهٔ سیِل، غیر ازاطلاعات فرابشرانِ چند مسیر که به ردهٔ خاصی رسیدن، واقعاً غیرممکنه بشه مستقیماً لمسش کرد و باهاش درگیر شد...
ژنا ارتباطی پیدا کرد و بیش از پیش باور داشت کهباشه مهمانخانهای که والانتن و همراهانش میشناسند، همان مهمانخانهای است که خودشاندرکش میشناسند، مگر اینکه بیش از یکی از این نوع وجود داشته باشد.
ایمره که عادت داشت نوارچسبیسیِل همرنگِ پوست روی پلِ بینیاش بزند،رسیدن لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
«اگه اون موجودِآره عجیب به همکارمون حملهفرابشرانِ نکرده بود، کشف نمیشد.
«ما چند تکه اطلاعات ازشباور به دست آوردیم. تو یکی ازاست اونا به مهمانخانه اشاره شده بود.»
ژنا با آنهاقرار همراهی کرد وکرد پرسید: «چی گفت؟»
شاید این مسیرِآره آیندهٔ تحقیقاتشان راغیر در بر داشت!
والانتن اخم کرد.
«فقط گفت کهپیدا از مهمانخانه میاد—خونهشونداشت تو این دنیا.»
ژنا از تواناییِ فتنهانگیزیاش استفاده نکرد، اما حرفش شبیهِ فتنهانگیزیهمین بود: «اطلاعاتِ دیگهای هم هست؟ وگرنه نمیدونم چطور برای جمعآوریبگم اطلاعات بهتون کمک کنم و باید مراقبِ چه کسانی باشم.»
ایمره چند ثانیه تردید کرد.
«بقیهٔ حرفاشدیدش مناسبِ این نیستسیِل که شما بدونید.
«آره، خودش رو پری مینامید.»
پری... یه پریِقرار لمسنشدنی... نامِ ردهٔکرد متناظرِ مسیرِ عطیهست؟
ژنا متفکرانه سر تکان داد.
پس از سکوتی کوتاه، والانتنحرفِ گفت: «همکارمون با این موجودِ عجیبهمین تو کارگاهِ یه هنرمند روبهرو شد.
«در موردِ نقاش، اون یه بار برای بیماریِ روانی درمان شده بود. همیشه ادعا میکرد هر شب با پیکرِ روحش سفرجنبهٔ میکنه و واردِ فضای عجیبی میشه که نه تو واقعیت هست و نه تو عالمِ ارواح. اون با موجوداتِ نامرئی، ارواحِ عجیبفاسد و ارواحِ پلیدی که سعی میکردن از طریقِ اون فضا به واقعیت حمله کنن، میجنگید تا از آرامشِ کلِ خیابان محافظت کنه.
«چنین ادعاهایی باعث شد برای مدتی برای درمان به تیمارستانهمان فرستاده بشه. پس از اون، تحتِ درمانِ طولانیمدت با دارونوارچسبی قرار گرفت. همکارانمون تأیید کردن که حرفاش ممکنه درست باشه.»
«به نظر میرسه توسطِ یه خدای شیطانی فاسد شده...میشه اما چرا باید به عنوانِ پیکرِ روح سرگردان باشه ورسیدن از خیابان محافظت کنه؟» ژنا به واژهٔ عطیهگیرنده اشارهای نکرد.
ایمره با بیعلاقگی لبخند زد و پاسخ داد: «قدرتِ یه خدای شیطانیباشه لزوماً شیطانی نیست، اما اغلب فاجعه به بار میارن یا باعثِ توهمفرمش و تغییر تو شخصیتِ گیرنده میشن. میتونی بپذیری که دیگه خودت نیستی؟»
ژنا میخواست طبقِ عادت با سکوت پاسخوضعیتِ دهد، اما به یاد آورد که دو پالایندههمهچیز روبهرویش نشستهاند، بنابراین آرام سرش را تکان داد.
لحنِ والانتن همچنان مضطرب بود.
«ما اینو بهت میگیم چون میخوایم بیشتر به نقاشها، رماننویسها یاآره کسانی که سرگرمیهای شخصیشون نقاشی، خوندن و داستانگوییه توجه کنی. اگهمستقیماً رفتار و گفتارِ غیرعادی از کسی دیدی، فوراً به ما گزارش بده.»
ایمره افزود: «راستی، آثارِ بعضیحرفِ از نقاشها هم مقدارِ خاصی قدرتِهمین فراطبیعی دارن. اینم یکی از سرنخهاست.»
ژنا بالمسنشدنیه وقار سر تکانروحی داد: «مشکلی نیست.»
...
لومیان که اطلاعاتِ زیادی از منابعِ گوناگون جمعآوری کرده بود، دریافت کهگفتهٔ اگرچه او و دیگران درکِ اولیهای از مسیرِ مهمانخانه دارند، اما پیشرفتِ چشمگیریدرگیر در تحقیقاتشان نداشتهاند. آنها هنوز از مکانِ مهمانخانه یا نقشههای کافران بیخبر بودند.
چارهای نداشت جز اینکه توجهش رااصلاح به بیوهٔ ژنرال فیلیپ و سازمانِباشه خیریهای معروف به رؤیاجویان معطوف کند.
اواخرِ شب، در خیابانِ لویو،روحی پلاکِ ۹، در محلهٔ ۳ کهاصلاح به محلهٔ اداری نیز معروف بود.
ساختمانی سهطبقه و بژ بودباور که با باغ، چمنزار، اصطبل،همان آبنما و مجسمههایی احاطه شده بود.
آنتونی رید با موهای کوتاه و ماشینشدهاش، نگاهی به لومیان که کنارش بودسیِل انداخت و گفت: «امیدوار بودم فرصتی پیدا کنم تا ازت کمک بخوام. میتونستمارتباطی از پوستِ سگِ آیینی برای نفوذ به این مکان و جستوجو استفاده کنم.»
لومیان خندهای سر داد.
«فرابشرانِ رسمی توکشفش وضعیتِ فعلی نمیتونن نگرانِوضعیتِ این مسائلِ پیشپاافتاده باشن.»
همانطور که حرف میزد، ازباور خیابان گذشت و به سمتِ ساختمانِاست بژ با دیوارهای بیرونیِ کندهکاریشده رفت.
هر دو به سمتِ باغ چرخیدند وکافی تماشا کردند که چگونه دو پیشخدمت با همفرابشرانِ از آنجا گذشتند و به سمتِ جلو پیچیدند.
لومیان به بالا پرید و دستش را رویفکر حصارِ آهنیِ سفیدرنگ فشار داد. بدنش را کشیدجنبهٔ و از روی آن پرید و بیصدا فرود آمد.
آنتونی رید کهنهکاری بود که در کورهٔ میدانِ نبرد آبدیده شده بود و عادتِ ورزش کردن را حفظ کردهپرونده بود. اگرچه ردهٔ ۹ تا ۷ مسیرِ تماشاگر تکنیکهای رزمیاش را به میزانِ قابلتوجهی افزایش نمیداد و بدنش نیزایـ بهبودِ چشمگیری نمییافت، اما این مانع از آن نشد که بهراحتی از روی حصار بپرد و واردِ باغ شود.
لومیان اصلاً به خودش زحمتِ پنهانشدن نداد. درحالیکه کلاهِمیشناسند سیلندریاش را در دست داشت، با یک دست در جیبعادت از باغ خارج شد و به ساختمانِ اصلی نزدیک شد.
گاهی مکث میکرد تا از نگاههایاندازهٔ پشتِ پنجرههای ساختمان و خدمتکاری که مشتاقِسیِل بازگشت به اتاقش بود، در امان بماند.
طولی نکشیدوضعیتِ که بهقرار درِ کناری رسیدند.
سگِ گرگمانندی که نگهبانِدیدِ آنجا بود، از قبلخیلی به خواب رفته بود.
آنتونی رید حدس زد که این کارِ دو دیوبانو است که مدتها پیشمگر پنهان شده بودند و اکنون جایشان نامعلوم بود. با این حال، با خودشبزند فکر کرد اگر اینطور است، چرا طوری رفتار میکنند که انگار در حالِ نفوذند؟
به نظر میرسید لومیاننبود افکارِ روانپزشک را حستاریک کرده است، چون لبخندی زد.
«آرامبخشی که از جمعیتِقرار سعادت گرفتیم خیلی مؤثره. بایدنمیکنم با صرفهجویی ازش استفاده کنیم.»
گذشته از این، فرقهٔ دیوبانو یک بار جمعیتِ سعادت را پاکسازی کرده بود و تنها دو عضوِ کلیدی و مایپو مایر باقی مانده بودند که اوبگم هم فعلاً در محلهٔ بازار پنهان شده بود. در حالِ حاضر، کسی نبود که برای لومیان، فرانکا و دیگران آذوقه و تجهیزات فراهم کند. البته، فرقهٔاندازهٔ دیوبانو قطعاً چیزهای زیادی به دست آورده بود. بعد از اینکه فرانکا ارزیابی را پشت سر میگذاشت، احتمالاً فرصتی پیدا میکرد تا چیزی از آنها بگیرد.
لومیان از کنارِ سگِ بیهوش گذشت،داشت سیمی بیرون آورد و با مهارتخودشان درِ کناریِ ساختمان را باز کرد.
در آن لحظه، تقریباً تمامِمحیط چراغهای خانه خاموش شده بود وآره راهرو در تاریکی فرو رفته بود.
لومیان با یک دست در جیب و دستِ دیگر که کلاهِ سیلندریاشباشه را گرفته بود، از پلهها بالا رفت و به سمتِ اتاقخوابِ اصلیفرمش به راه افتاد؛ طوری راحت رفتار میکرد که گویی خانهٔ خودش است.
دفعهٔ قبل، پشتِ پرده پنهان شد و به شرکایش دستور داد تله بذارن. این بار، دارههمین از خودش بهعنوانِ طعمه استفاده میکنه تا مشکلاتِ احتمالی رو بیرون بکشه؟ انتخابهای متفاوت و روشهایخودش ایفای نقشِ متفاوت برای یه دسیسهگر؟ آنتونی رید با این روشنبینی، از پشت سرِ لومیان راه افتاد.
لومیان به اتاقخوابِ اصلی در طبقهٔ سوم رسید. درمیشناسند طولِ راه، مسیرش را کج کرده و از بالکنِ طبقهٔعادت دوم بالا رفته بود تا از محافظِ راهپله دوری کند.
او درحالیکه به درِ شنگرفیرنگ خیره شدهکافی بود، خندید و گفت: «مگه بعد از مرگِفرابشرانِ ژنرال فیلیپ، بیوهش تحتِ محافظتِ فرابشران قرار نگرفت؟»
«محافظایی که با پولِ خودشونحرفِ استخدام میکنن فقط میتونن دزداهمهچیز و راهزنای عادی رو بترسونن.»
آنتونی رید مشاهداتش در این مدت را بازگو کرد: «فرابشران هم هستن، امافکر فرابشرانی که بهعنوانِ محافظ کار میکنن نه تنها قیمتِ بالایی دارن، بلکه خیلیبگم هم افادهایان. اونا معمولاً شیفتِ شب کار نمیکنن. بهتره مراقبِ بلندیِ صدامون باشیم.»
لومیان درحالیکه با سیم درِ اتاقخوابِ اصلیمهمانخانهای را باز میکرد، با صدایی بم جواب داد:یکی «تو همچین مواقعی، مزایای بیخواب بودن معلوم میشه.»
بیخواب ردهٔ ۹ مسیرِ تاریکی بود وکافی به این شهرت داشت که به خوابِ زیادیفرابشرانِ نیاز ندارد و در عینِ حال شاداب میماند.
آنتونی رید به دنبالِ لومیانحرفِ واردِ اتاق شد و درِهمهچیز چوبی را پشتِ سرش بست.
سپس، لومیان کلاهِ سیلندریِ سیاهشروحی را بر سر گذاشت وحرفِ چراغِ گازِ دیواری را روشن کرد.
در نورِ زردرنگ، زنی را دیدندداشت که در پتویی ابریشمی پیچیده شدهخودشان و روی تخت دراز کشیده بود.
زن آرام تکان خورد؛ موهای سیاه و موجدارش قابی برای چهرهای ساخته بودسیِل که چهار دهه از زندگی را به خود دیده بود. اگرچه ردپای سنارتباطی بر اجزای صورتش نمایان بود، اما پوستش همچنان به طرزِ چشمگیری صاف مانده بود.
چشمانِ کهرباییاش کمکم با پلکزدنی باز شد و درخششی زردرنگهمهچیز و محو را نمایان کرد. نگاهش روی چهرهٔ تغییریافتهٔ لومیان —بگم به لطفِ چهرهٔ نیس — و کلاهِ سیلندریِ سیاه ثابت ماند.
درست در لحظهای که آمادهروحی میشد حرفی بزند، لولهٔ سردِ یکاصلاح اسلحه روی لبانِ سرخرنگش فشرده شد.
لومیان با لبخند به او اطمینان داد: «آرومهمراهانش باش. ما فقط برای یه ثروتِ کوچیک ونوع چند تا جواب اینجاییم. اگه همکاری کنی، آسیبی نمیبینی.»
با وجود اینکه در دلِ شب به خانهاش نفوذ کرده وآره روی او اسلحه کشیده بودند، آنیس، بیوهٔ ژنرال فیلیپ، جرئتِ مقاومت نداشت.لمسش او بهسرعت سر تکان داد و تمایلش را برای همکاری نشان داد.
آنتونی رید سیگاری روشن کرد و بهکرد لب برد: «تو چشمام نگاه کن. میخوامپرونده مطمئن بشم که داری حقیقت رو میگی.»
آنیس ناخودآگاه با نگاهِ فردِ متجاوز روبهرووضعیتِ شد و تمامِ تلاشش را کرد تانمیکنم از طریقِ چشمانش صداقتِ خود را منتقل کند.
او بیاختیار متوجهِ چشمانِ قهوهایِ تیره و بهطرزِ عجیبیمیشناسند شفافِ سارق شد؛ گویی کلیدِ روحش در آنها نهفتهباشد بود. سیگارِ میانِ لبانش با درخششی سرخ و آتشین میسوخت.
نقطهٔ سرخ سوسو زد...
پس از مدتی، آنتونی رید که با حرکات، کلماتنمیکنم و رفتارش آنیس را به حالتی نیمههیپنوتیزمی فرو بردهانتزاعی بود، به اعماقِ بدن قلب و ذهن او نفوذ کرد.
«چرا اینقدر ازکشفش ثروتت رو به سازمانِوضعیتِ خیریهٔ رؤیاجویان اهدا کردی؟»
بدن قلب و ذهن آنیس بدونِ پردهپوشی جواب داد: «این تواست وصیتنامهٔ فیلیپ بود. اگه دو سومِ داراییهام رو به اون خیریه اهداروی نمیکردم، من و بچهم نمیتونستیم یک سومِ باقیمونده رو به ارث ببریم.»
یه چیزِ مشکوکی در موردِ رؤیاجویان وجود داره، ومیشه شاید حتی خودِ ژنرال فیلیپ هم... باورش برای لومیانخاصی سخت بود که ژنرال تا این حد سخاوتمند باشد.
آنتونی رید با توجه به اینکه آنیس بیهیچ اختلالی به زندگیاشهمین ادامه داده بود و به نظر میرسید از هرگونه مشکلِ احتمالیواکنشهاش در موردِ ژنرال فیلیپ بیخبر است، مسیرِ سؤالاتش را تغییر داد.
«آیا فیلیپ هنوزکشفش هم پیروِ سرسختِسخته خورشیدِ فروزانِ ابدی بود؟»
روانپزشک بر این باور بود که پنهانکردنِ کارهایهمراهانش روزمرهٔ ژنرال در زندگیِ زناشویی از آنیس دشوارنوع است، حتی اگر مشکلاتِ دیگر پنهان مانده باشند.
چشمانِ آنیس دوردستها را خیره شد و جوابتاریک داد: «مدتها بود که دیگه با شور ومسیر حرارت نیایش نمیکرد و ستایشهاش کاملاً سرسری بود.
«یه بار اتفاقی شنیدمقرار که تو راهرو زمزمهفکر کرد: "الهه برکت دهد."»