چپتر 339: هدفِ دیدار
0هلا با صدای سردش ادامه داد: «نگران نباشید، دلیلی برای اضطراب نیست. جمعیتِ پژوهشیِ ماکامل نسبتاً غیررسمی کار میکنه. غیر از چند عضو که ارتباطِ خصوصیِ نزدیکی با هم دارن،بخوانند—حتی بقیه فقط سالی دو تا چهار بار دورِ هم جمع میشن، اون هم با چهرهٔ پنهان.
«خواهرتون توی این گردهماییها خیلی راحت رفتار میکنه. برخوردش شبیه همون رفتارِتوجه همیشگیشه که با شما داره. با این حال، حواسش هست که اطلاعاتِتنگ واقعیش رو لو نده. شما قطعاً میتونید این نقش رو بازی کنید.
«و خیلی از اصطلاحاتِ رمزگذاریشده و عبارتهایی که ما برای ارتباط بهحرفام کار میبریم، برای شما آشناست. با توجه به رابطهای که با خواهرتوننیز دارید، عمداً اونا رو ازتون پنهان نمیکرده یا از گفتنشون خودداری نمیکرده.»
لومیان که ناگهان خلقش تنگ شده بود، گفت: «فهمیدم.جملهٔ معنیِ دقیقشون رو هم برام توضیح میداد و ربطشونداشت میداد به یه فیلسوف از زادگاهش یا حتی امپراتور روزل.»
هلا با شنیدنِ این حرف جواب داد: «اگه واقعاً این توانایی رو دارید کهبهطورِ خودتون رو جای مشنگ جا بزنید و با اعضای جمعیتِ پژوهشی معاشرت کنید، نیازیفوراً نیست بهزور از فیلسوفهای زادگاهش نقلقول بیارید. فقط به بخشِ دومِ حرفاش اشاره کنید.»
لومیان با جدیت دربارهٔ جزئیات فکر کردرمزگذاریشده و پرسید: «پس باید جملهٔ "امپراتور روزلدارید زمانی گفت" رو هم قاطیِ حرفام کنم؟»
او یک وسیلهٔ کلیدی کم داشت و نمیتوانست بهطورِ کامل نقشِ اورور را بازی کند. و با اینکه چهرهٔ نیز بیشتر یک توهم بود، فرابشرانیبیشتر که تواناییهای مربوطه را داشتند میتوانستند فوراً دستش را بخوانند—حتی اگر طرفِ مقابل فقط در ردهٔ ۹ رازکاو بود، در یک نگاه میفهمید که او زنتغییر نیست. با این حال، مصمم بود تمامِ تلاشش را بکند. چه کسی میدانست، شاید در آینده فرصتی برای تغییر شکل با اثرهای منفیِ کمتر پیش میآمد.
در موردِ گریمِ رازآلودی که با استفاده از عینکِ رازکاوی به دستگفت" میآمد، از آنجا که شرکتکنندگان در گردهمایی چهرهشان را میپوشاندند، این گریمکند تلقینِ روانی ایجاد نمیکرد. گذشته از آن، نمیتوانست جنسیتش را هم تغییر دهد.
هلا در سکوتجملهٔ فرو رفت و عضلاتِقاطیِ چهرهاش نامحسوس منقبض شد.
«اگه فرصتی پیش اومد که چنین نقشی روعبارتهایی بازی کنید، حتماً از این اشارهها دوری کنید. ممکنهازتون تشخیصِ دقیقی نداشته باشید که کِی این حرفا مناسبه.
«فقط یادتون باشه، بقیهٔ اعضا هم برایجملهٔ عوض کردنِ حالوهوا یا شوخی، زیاد ازوسیلهٔ جملهٔ "امپراتور روزل زمانی گفت" استفاده میکنن.»
چرا حس میکنم تصویرِ امپراتور روزل تو جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری خیلی هم جالب نیست... نه اینکه بد باشه. بیشتر حالتِ کمدی داره... حرفش که شد، انگار اورورتوهم هم همینطور بود. هر وقت حالش گرفته بود، کافی بود عمداً به حرفای امپراتور روزل اشاره کنم تا یهکم شل کنه و بیاختیار بزنه زیرِ خنده... لومیان بهسختیمنفیِ میتوانست منطقِ اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری را درک کند، اما از کنکاشِ بیشتر خودداری کرد، چرا که میدانست باید دربارهٔ عمیقترین رازشان خود را به نادانی بزند.
قصد داشت اگر فرصتی"امپراتور پیش آمد، نظرِ فرانکاحرفام را در این باره بپرسد.
هلا ادامه داد: «موقعِ شرکت تو گردهمایی، یادتون باشه بیشتر از اینکه حرف بزنید، گوش بدید. اگهازتون اعتمادبهنفس ندارید، واردِ بحثهای عمیق نشید. اگه بقیه رفتن سراغِ گذشته، در صورتِ امکان بحث رو عوض کنیدفیلسوف و لحنِ ازبالابهپایین داشته باشید. تقلید از رفتار و ویژگیهای مشنگ کمکتون میکنه نقشِ اونو بهتر بازی کنید.»
لومیان لحظهایجزئیات در اندیشهکرد فرو رفت.
«ولی این پوشش فقط یه فریبِ سطحیه. تو جمعیتِ پژوهشیِ"امپراتور شما فرابشرانی هستن که تو غیببینی مهارت دارن و شهودشونبهطورِ قویه. اونا خیلی راحت میتونن بفهمن که من خواهرم نیستم.»
هلا پاسخی داد که دور از انتظارِقاطیِ لومیان بود: «نه، کاملاً برعکس. اونا ممکنهبهطورِ ثابت کنن که شما همون مشنگِ واقعی هستید.»
در میانِ حیرتِ آشکارِ او، هلا توضیح داد: «اولاً،ارتباط بیشترِ ما از هویتِ واقعیِ بقیهٔ اعضا بیخبریم ونمیکرده همین باعث میشه نتونیم غیببینی یا پیشگوییِ مؤثری انجام بدیم.
«علاوه بر این، با شناختی که از خواهرتون داشتم، از یه شیءحرفام استفاده کردم تا وضعیتش رو غیببینی کنم. اما نتونستم زنده یا مردهنیز بودنش رو تشخیص بدم. انگار به یه سدِّ ضدغیببینیِ قدرتمند خورده باشم.»
چی— لومیان پیش از آنکهفکر منطقِ نهفته در این حرف"امپراتور را درک کند، غافلگیر شد.
طبقِ گفتهٔ خانمِ شعبدهباز، اورور کاملاً نمرده بود. امکانِ بازگشتش وجود داشت و پارهٔبهطورِ روحش توسطِ آقای ابله مهروموم شده بود، در نتیجه غیببینیِ معمولی نمیتوانست از این مهرومومدستش عبور کند و وضعیتِ واقعیِ اورور را بسنجد. یک اثرِ قویِ ضدغیببینی در کار بود.
هلا جرعهای دیگرنقش از اسپرسوی ریمِاصطلاحاتِ سهشاتِ خود نوشید.
«مهمتر از همه، بعد از دیدارِ امروزمون، شهودِ"امپراتور روحیِ من میگه وقتی با شما روبهرو میشم،داشت غیببینی یا پیشگویی دربارهٔ اورور به شما اشاره میکنه.»
چی؟ لومیان چیزیدربارهٔ نمانده بود این سؤالپرسید را به زبان بیاورد.
طولی نکشید که نگاهش"امپراتور را به سمتِ چپِحرفام سینهاش دوخت و پوزخندی زد.
«شاید دلیلش اینه کهبازی پارهای از روحِ خواهرم بهطورِارتباط ویژهای درونِ من حفظ شده.»
لومیان آهی طولانی کشید.
«چه حیف...»
پس از تحلیلِ هلا، به این باور رسید کهکنم میتواند بیهیچ نقصی و بدونِ اینکه لو برود، درکند میانِ اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری جای خواهرش را بگیرد.
تهِ دلش همین را میخواست. اینگونه نه تنها میتوانست در عملیات به فرانکا کمک کند، بلکهاونا او را از خطراتِ تنهایی نیز در امان نگه میداشت. آنها میتوانستند با هم عمل کنند—یکی درمیداد روشنایی و دیگری در تاریکی—و دشمنشان را در تلهای که با دقت چیده شده بود، گرفتار سازند.
همزمان، لومیان به این فکر افتادباید که میتواند از گردهماییهای جمعیت برایحرفام جمعآوری اطلاعاتی گرانبها دربارهٔ اورور بهره ببرد.
متأسفانه، تنها مانعش نداشتنِ تواناییِفکر تغییر شکل بود. از قدرتِ تغییرِزمانی جنسیت، قد یا هیکلش بیبهره بود.
پیش از آنکه هلا دوباره بر عزمِقاطیِ خود برای بررسیِ مسئلهٔ دروغ آوریل تأکیدبهطورِ کند، سکوتِ کوتاهی فضا را فرا گرفت.
پس از آن، بیپرده گفت: «ایناصطلاحاتِ بار اومدم تریر تا به اعماقِتوجه دخمهها برم. اطلاعاتی دربارهٔ اونجا دارید؟»
اعماقِ دخمهها؟ لومیان جاکرد خورد و بیدرنگ هشدار"امپراتور داد: «اونجا خیلی خطرناکه.»
راهنماییهای مادام هلا در نامهها و پیشنهادِ پیشینش بسیار گرانبها بود. با قدردانیِ عمیق، دانستههایش از دخمهها و پدیدههای عجیبی را که به چشمکند دیده بود، بازگو کرد. سرانجام گفت: «به دلیلی نامعلوم، فقط من خاطراتِ اون زوجِ نگونبخت رو به یاد دارم. بقیه خودشون رو به اونکسی راه میزنن، انگار که اصلاً وجود نداشتن. البته، کندال، مدیرِ گورستان هم باید متوجهِ قضیه شده باشه، ولی اونم خودش رو به بیخبری زد.»
هلا در سکوت و با تأمل گوشقاطیِ داد. بیآنکه تعجب کند یا جا بخورد،بهطورِ پرسید: «چیزی دربارهٔ چشمهٔ زنانِ سامری شنیدید؟»
لومیان در حالی که ابرو در هم کشیده بود و میکوشید روایتِ آستا ترال را به یاد بیاورد، با لحنی متفکرانه گفت: «شنیدم، اماتنگ از زبونِ یه شیاد... ادعا میکرد چشمهٔ زنانِ سامری تو طبقهٔ بالای دخمهها الکیه. فقط یه گودالِ آبه که به خاطرِ اشتباهِ معماریِ اونمشنگ زمان به جا مونده. مدیرها هم ازش یه افسانه ساختن. اما تو اعماقِ دنیای زیرزمینی، داخلِ یه گورِ باستانی، چشمهٔ فراموشیِ واقعی قرار داره.»
هلا دربارهٔ حرفهایفکر لومیان نظری نداد وجملهٔ تنها سر تکان داد.
«ممنونم.»
پس از تشکر، تهماندهٔ اسپرسوی سهشاتشگفت" را سر کشید، از جا برخاستداشت و بهسوی درِ خروجیِ کافه رفت.
با برخاستنِ او، سکوتِ سنگینِ فضا دررمزگذاریشده هم شکست و نورِ خورشید بارِ دیگردارید با درخششِ خود همهجا را روشن کرد.
لومیان کمی بیشتر نشست و آخرین جرعههای قهوهٔ ماکائلش را مزهمزهقاطیِ کرد. سپس در خیابانِ قدیم به راه افتاد؛ مقصدش میدانِ برزخ بود.اینکه قصد داشت از آنجا کالسکهٔ عمومی بگیرد و به محلهٔ بازار برگردد.
هنگامِ عبور از کنارِ تالارِ رقصِکرد بیهمتا و میخانهٔ تنها، ناگهان صدایگفت" جیرینگجیرینگی شفاف به گوشِ لومیان رسید.
دلش ریخت و بیدرنگ برگشت. قامتِگفت" آشنایی را دید که تازه قدمداشت به درونِ میخانهٔ تازهتأسیسِ تنها گذاشته بود.
آن شخص پیراهنِ توریِ ظریف و رنگپریدهای به تن داشت و کلاهِ گرد ودارید کوچکی مزین به گلهای ابریشمی بر سر گذاشته بود. دو زنگولهٔ نقرهایِ کوچک ازفهمیدم میانِ موهای گوجهایِ پیچیدهاش آویزان بود که با تزئیناتِ مشابهِ روی چکمههای تیرهرنگش همخوانی داشت.
لیا... لیای ادارهٔ ۸... لومیانپرسید او را شناخت؛ لیا، بازرسِگفت" رسمی که واردِ رؤیایش شده بود.
او که زمانی عضوِ شاخهٔ استانِ ریستونِپرسید ادارهٔ ۸ بود، اکنون در تریر پیدایش شدهکنم و به میخانهٔ نسبتاً عجیبِ تنها رفته بود.
تالارِ رقصِ بیهمتا خطرناکه. نکنه ادارهٔ ۸ داره از میخانهٔ تنهاکلیدی برای زیرِ نظر گرفتنِ پایگاهِ دشمن استفاده میکنه؟ لومیان نگاهش را گرفتفرابشرانی و طوری به راهش ادامه داد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
...
لومیان بهمحضِ بازگشت به تالارِ رقصِ نسیم، درست زمانی کهگفت" امید داشت کمی استراحت کند، از سوی گاردنر مارتن بهنقشِ خیابانِ فوارهها، پلاکِ ۱۱ در محله کلیسای جامع یادبود احضار شد.
درونِ اتاقی پر از قفسههای کتاب،کرد گاردنر مارتن با پیراهنی روشن و شلواریقاطیِ تیره، با لبخندی پرانرژی به پیشوازش آمد.
«فرانکا گفت انتقامت رو گرفتی؟»
لومیان هیجانِ عجیبی را در سرکردهاصطلاحاتِ حس کرد؛ گویی لذتِ عظیمی بردهتوجه و هنوز کاملاً آرام نگرفته بود.
بیپرده پاسخ داد: «بله، گیوم بنه روجملهٔ کُشتم. خوشبختانه چکمههای سرخ، ژنا و آنتونی رید،کلیدی دلالِ اطلاعاتی که استخدام کرده بودم، کمکم کردن.»
هیچ جزئیاتی را دربارهٔ همدستانش پنهان نکرد؛ پنهانکاریباید فایدهای نداشت. هرچه باشد، آنها برای ارتباط باوسیلهٔ یکدیگر به کریستو موش و جانورانش وابسته بودند.
گاردنر مارتن سر تکان داد و گفت: «سرعتِحرفام عملت فراتر از انتظارم بود. فرانکا واردِ جزئیاتنقشِ نشد. میشه یه نمای کلی از ماجرا بهم بدی؟»
لومیان دربارهٔ سازمانِ گناهکاران هیچچیز را پنهان نکرد.عبارتهایی تواناییهای گوناگونِ گیوم بنه را توضیح داد واونا تأثیراتِ دقیقِ هر کدام را بهتفصیل شرح داد.
گاردنر مارتن با دقت گوشپرسید سپرد و متفکرانه پرسید: «به نظرتقاطیِ قدرتِ گیوم بنه معادلِ چه ردهایه؟»
لومیان بیدرنگجدیت پاسخ داد:جزئیات «ردهٔ ۵.»
گاردنر مارتن لحظهای در سکوتی متفکرانهگفت" فرو رفت و سپس گفت: «برایداشت کارِ خاصی احضارت کردم؛ یه مأموریت.»
لومیان کنجکاویاشمیتونید را پنهانبازی نکرد: «چه مأموریتی؟»
لبخندِ گاردنرجزئیات مارتن دوبارهکرد روی لبش نشست.
«خیلی سرراسته. برو به کافهٔ مکانیک توپرسید محلهٔ تالارِ اپرا و با یه گروهِ ادبیکنم و هنری به اسمِ "گربهٔ سیاه" ارتباط بگیر.»
لومیان صادقانه اعترافجملهٔ کرد: «من هیچگفت" ذوقِ هنریای ندارم.»
گاردنر مارتن لبخندی زد و گفت: «نیازی به ذوقِارتباط هنری نیست. وظیفهٔ اصلیت اینه که حامیِ مالیِ یکینمیکرده از اعضای گربهٔ سیاه بشی و باهاش طرحِ دوستی بریزی.
«جدش لقبِ اشرافیِ کنت داشتهپرسید و خودش هم خیلی دوستگفت" داره با این لقب صداش کنن.
«آها، اسمش پوفر سورونه.»