---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 535: پاسخ • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 535: پاسخ

0

ژنا خواندنِ نامهٔ لومیان را‌کند​ تمام کرد. چند لحظه در‌بالاتر​ سکوت فرو رفت و سپس گفت:

«منشأ اختلالِ روانی واقعاً‌آگاه​ ترسناکه... لومیان بی‌خبر نزدیکِ نیم‌مهرشدهٔ​ ماه اثراتش رو تحمل کرده.»

خوشبختانه بیماریِ زن عود‌سال​ نکرد. وگرنه، همهٔ سرنشینانِ‌کند​ کشتی به جنون کشیده می‌شدند.

ژنا لحظه‌ای در اندیشه فرو رفت.‌زمانِ​ یقین داشت اگر جای لومیان بود،‌تماس​ نتیجه همان می‌شد؛ هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد.

فرانکا از فرصت استفاده کرد تا همراهش را که تنها نیم سال بود فرابشر شده‌اما​ بود، آگاه کند: «برای همینه که اشیاءِ مهرشدهٔ بالاتر از درجهٔ ۲ قدرتِ عظیمی دارن، اما‌داوری​ تو بیشترِ موقعیت‌ها به کار نمیان. صِرفِ وجودشون می‌تونه برای آدمای اطراف فاجعه به بار بیاره.»

فرانکا این اطلاعات را به خانمِ داوری رسانده بود، نه به ۰۰۷. این تصمیم‌دارن​ از پیش‌بینی‌ناپذیریِ روش‌های ارتباطیِ اضطراری نشئت می‌گرفت. اگر ۰۰۷ تصادفاً مشغول می‌بود و به‌این​ آن مکان نمی‌رفت چه؟ ارتباطِ عادی باید تا پس از ۱۰ شب منتظر می‌ماند.

با توجه به خطرِ قریب‌الوقوعِ اختلالِ روانی، فرانکا نمی‌خواست زمانِ ارزشمند را هدر دهد. با هویتِ واقعیِ‌دارن​ خانمِ داوری، تماس با فرابشرانِ رسمیِ پادشاهیِ فیناپوتر تضمین شده بود؛ دیگر جای نگرانی برای نیافتنش نبود.‌داوری​ با فرارسیدنِ شب، به ۰۰۷ نیز خبر می‌داد تا مطمئن شود پیام به دستِ افرادِ مناسب می‌رسد.

با حل‌شدنِ این مسئله،‌قریب‌الوقوعِ​ فرانکا و ژنا با‌هدر​ کالسکه‌ای کرایه‌ای به دخمه‌ها رسیدند.

پیش‌تر با دنبال‌کردنِ لومیان تا طبقهٔ سوم، اطلاعاتِ ارزشمندی از او به دست آورده‌دارن​ بودند. اکنون آنجا برایشان آشنا بود. طولی نکشید که واردِ میدانِ کوچکی شدند؛ میدانی که‌اطلاعات​ با شمع‌های سفیدِ روشن نورافشانی می‌شد و دو ستونِ قربانی در آن به چشم می‌خورد.

ژنا لحظه‌ای درنگ کرد و در کمالِ تعجبِ فرانکا،‌مهرشدهٔ​ به ستونِ قربانیِ خورشیدِ فروزانِ ابدی نزدیک شد. دستانش‌کار​ را گشود و با احترام گفت: «ستایش بر خورشید!»

در جست‌وجوی پناه بود.

فرانکا با تماشای این‌قریب‌الوقوعِ​ صحنه بی‌اختیار گوشهٔ لبش‌هدر​ پرید. با لحنی سرگرم گفت:

«چرا داری روزبه‌روز‌شده​ بیشتر شبیه سیِل...‌برای​ یعنی همون لومیان می‌شی؟»

ژنا بی‌درنگ‌فرابشر​ پاسخ داد: «لعنتی!‌کند​ کجام شبیه اونه؟»

فرانکا با لبخند اشاره کرد: «از نظرِ انعطاف‌پذیریِ‌کند​ ایمانت. مثلاً منو ببین، من فقط آقای ابله‌عظیمی​ رو ستایش می‌کنم. چیزی مثل "به نامِ بخار" نگفتم.»

ژنا لحظه‌ای تأمل کرد و پذیرفت:‌زمانِ​ «چون من و لومیان یه زمانی‌تماس​ واقعاً به خورشیدِ فروزانِ ابدی ایمان داشتیم...»

ناگهان مکث کرد و‌آگاه​ در حالی که به خودش‌مهرشدهٔ​ لعنت می‌فرستاد، لبانش تکان خورد.

دارم اعتراف‌فرابشر​ می‌کنم که‌آگاه​ واقعاً شبیهِ لومیانم؟

فرانکا فقط سر به سرش می‌گذاشت. پس از ستایشِ ابله،‌همینه​ همراه با ژنا میدانِ قربانی را ترک کرد و به سمتِ‌کار​ ورودیِ طبقهٔ چهارم رفت؛ همان‌جا که ستونِ شبِ کریسمونا ایستاده بود.

به لطفِ اطلاعاتِ لومیان، از «راه‌بندانِ» اسکلت‌های‌ارزشمند​ مسیر گذشتند. در آن محیطِ تاریک، با‌رسمیِ​ راهنماییِ نورِ ضعیفِ شمع محتاطانه پیش می‌رفتند.

فرانکا در‌فرابشر​ حینِ راه‌رفتن، فکری‌کند​ به ذهنش رسید.

«به نظرت مجبوریم شمع‌های سفیدِ روشن رو تو دستمون نگه‌بالاتر​ داریم؟ می‌شه اونا رو بالای سرمون بگیریم یا یه فانوس‌صِرفِ​ بسازیم و بذاریمشون اون تو؟ این‌طوری هم ازمون محافظت می‌کنه؟»

ژنا که به افکارِ عجیب‌وغریب‌فرابشر​ و گهگاهِ فرانکا عادت داشت،‌همینه​ بی‌تفاوت پاسخ داد: «می‌تونی امتحانش کنی.»

فرانکا با در نظر‌قریب‌الوقوعِ​ گرفتنِ پیامدهای احتمالیِ شکستِ این‌دهد​ آزمایش، خنده‌ای خشک سر داد.

«بی‌خیال، بی‌خیال. نیازی نیست‌آگاه​ در موردِ این‌جور چیزا‌اشیاءِ​ کنجکاوی به خرج بدیم.»

به ژنا که کنارش‌آگاه​ بود نگاه کرد و‌اشیاءِ​ بحث را عوض کرد:

«چرا این‌طوری لباس پوشیدی؟»

ژنا که حالا پیراهنی سیاه و کلاهی تیره به‌دهد​ تن داشت، زیبایی‌ای از خود ساطع می‌کرد که رنگ‌وبویی‌دیگر​ از پختگیِ فراتر از سنش را در خود داشت.

ژنا پیش از آنکه پچ‌پچ‌کنان حرف‌برای​ بزند، بی‌اختیار اطراف را به دنبالِ‌قدرتِ​ شمع‌های زردِ کم‌نور از نظر گذراند:

«دارم نقشِ یه ساحره‌آگاه​ رو بازی می‌کنم تا‌اشیاءِ​ کمی حال‌وهوای رازآلود بهش بدم.»

با پوشیدنِ ردایی سیاه و کلاه‌دار، شاید شبیهِ ساحره‌های‌برای​ آشنا برای انسان‌ها می‌شد، اما این کار به‌راحتی سوءظنِ‌اما​ فرقهٔ دیوبانو را برمی‌انگیخت؛ بنابراین ژنا راهِ میانه‌ای یافته بود.

فرانکا به‌سرعت ماجرا را گرفت‌نمی‌خواست​ و به نشانهٔ تأیید سر‌هویتِ​ تکان داد: «براش زحمت کشیدی.»

ژنا از فرصت استفاده کرد و پرسید: «تو‌اشیاءِ​ چی؟ از زمانِ مرگِ گاردنر، فرصتی پیدا نکردی‌بیشترِ​ که معجونِ لذت رو با کسی هضم کنی؟»

فرانکا که معمولاً رویی گشاده داشت، از حرف‌های ژنا کمی خجالت کشید. دو بار سرفه کرد و پاسخ داد: «اگه‌صِرفِ​ می‌خواستم، پیدا کردنِ یه نفر کارِ سختی نبود. اگه جور نشه، تو یه فرصتِ مناسب دستِ رد به سینهٔ براونز‌می‌گرفت​ می‌زنم تا ببینم بهش برمی‌خوره یا نه. هه‌هه، اگه واقعاً لذت رو تجربه کنه، شاید دعوتم کنه که بهش بپیوندم...»

فرانکا ناگهان دهانش را بست؛ دلش‌شده​ می‌خواست دستِ راستش را بالا بیاورد‌مهرشدهٔ​ و سیلیِ محکمی به خودش بزند.

چرا همهٔ‌توجه​ اینا رو به‌نمی‌خواست​ ژنا لو دادم؟

چه افتضاحی!

فرانکا گلویش را صاف‌آگاه​ کرد و گفت: «تازه،‌اشیاءِ​ این خودش یه فرصته.»

ژنا که‌همراهش​ گیج شده‌سال​ بود پرسید: «فرصت؟»

فرانکا با‌توجه​ جدیت سر‌قریب‌الوقوعِ​ تکان داد.

«فقط با تکیه به مسائلِ رختخواب و لذتِ جسمی هم واقعاً می‌شه معجون رو آروم‌آروم هضم کرد. این با ویژگی‌های منفیِ‌وجودشون​ یه دیوبانو هم جور درمیاد. با این حال، مدام حس می‌کنم معنای لذت نباید فقط به این محدود بشه. حالا که‌مشغول​ هدفی برای لذتِ جسمی ندارم، می‌خوام از فرصت استفاده کنم، آروم بگیرم و یواش‌یواش احتمالاتِ دیگه رو هم تجربه و کشف کنم.»

«مثلاً تسخیرِ قلبِ یه مرد. اینکه فقط با حضورم بهش لذت بدم. اینکه‌عظیمی​ با معاشرت بهش لذت بدم، اما دستش بهم نرسه. هر دیدار بشه یه‌بار​ شکنجه، یه چشمه از فاجعه و رنجی که یه دیوبانو با خودش میاره...

لعنتی، من از‌تنها​ این‌جور زنا بیشتر‌شده​ از همه متنفرم!»

خشم و استیصالِ‌خطرِ​ فرانکا هنگامِ حرف‌زمانِ​ زدن شعله‌ور شد.

ژنا جا خورد. لب‌هایش را به هم‌همینه​ فشرد و بدنش اندکی لرزید، چرا که‌دارن​ به‌سختی تلاش می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد.

فرانکا ناگهان به بحث‌آگاه​ پایان داد: «یه چیزی تو‌مهرشدهٔ​ همین مایه‌ها. به‌هرحال، کُلیتش همینه.»

در نورِ کم‌سوی شمع، فرانکا از کنارِ مقبره‌ای تازه‌ساز در‌همینه​ جوارِ مقبره‌ای باستانی گذشت. ناگهان اخمی بر پیشانی‌اش نشست، گویی از‌کار​ خود می‌پرسید آیا فرصتی را از دست داده است یا نه.

اگه آه می‌کشیدم و اشاره می‌کردم که‌ارزشمند​ چون شریکی برای لذت ندارم هضمم متوقف‌رسمیِ​ شده، ژنا دلسوزی می‌کرد و کمکم می‌کرد؟

آخ، لجبازیم کار دستم داد!

ولی شاید‌فرابشر​ لومیان رو‌آگاه​ پیشنهاد می‌داد...

افکارِ فرانکا به‌سرعت از سرش می‌گذشت، اما‌آگاه​ همچنان هوشیار بود، به‌ویژه وقتی متوجهِ استخوان‌های‌درجهٔ​ درهم‌ریخته‌ای شد که کنارِ جاده پخش شده بودند.

سرانجام، او و ژنا به ستونِ‌زمانِ​ شبِ کریسمونا رسیدند؛ سازه‌ای از مرمرِ‌تماس​ سیاه که سقفِ غار را نگه می‌داشت.

هیچ حکاکی یا‌شده​ نشانه‌ای از فرسایش‌برای​ روی سطحش دیده نمی‌شد.

فرانکا لحظه‌ای بررسی‌اش کرد و گفت: «آدم‌همینه​ رو یادِ اونی که تو تریرِ دورانِ چهارم‌اما​ بود میندازه، هرچند کوچیک‌تره. بیشتر شبیهِ یه نوکه.»

رو به ژنا‌تنها​ کرد و پرسید:‌شده​ «چیزِ عجیبی حس می‌کنی؟»

ژنا ابرو در‌خطرِ​ هم کشید و‌زمانِ​ آرام سر تکان داد.

«نه.»

...

پادشاهیِ فیناپوتر،‌همراهش​ استان گایا، پورت‌فرابشر​ سانتا، متل سولو.

لومیان خیلی زود‌خطرِ​ پاسخی از خانمِ‌زمانِ​ شعبده‌باز دریافت کرد:

«آیا با وحشتِ یک شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ روبه‌رو شده‌ای؟

تکرارِ این موضوع به‌اندازهٔ تجربهِ دست‌اولِ آن در ذهنت حک نخواهد شد.

این احتمالاً قدرتِ یک فرابشرِ ردهٔ بالا در مسیرِ تماشاگر است که پیوسته افکار و ادراکِ اطرافیانش را شکل می‌دهد. به خاطر داشته باش: "از تماشاگر بر حذر باش"...

این شیءِ مهرشده قدرت‌های دیگری هم دارد. مطمئن نیستم که به خدایانِ پلیدِ بیرون تعلق داشته باشد یا نه. فعلاً نیازی نیست آن را تعقیب یا دستگیر کنی. ما از طریقِ آقای ماه با کلیسای مادرِ زمین ارتباط برقرار خواهیم کرد.»

لومیان با خواندنِ این نامه با خود زمزمه کرد: ترجیح‌بالاتر​ می‌دادم قاطیش نشم، ولی دستِ من نیست. بعضی وقتا ذاتم‌صِرفِ​ منو تو چیزایی میندازه که ترجیح می‌دم ازشون دوری کنم.

درست مثلِ این بود که او‌شده​ و شیءِ مهرشده در یک سفرِ‌مهرشدهٔ​ دریایی بودند و به‌سوی مقصدی یکسان می‌رفتند.

هم‌زمان، لومیان جزئیاتِ‌خطرِ​ مهمی از برنامه‌ریزی‌های‌زمانِ​ خانمِ شعبده‌باز دستگیرش شد.

آقای ماه از انجمنِ‌آگاه​ تاروت پیوندهای نزدیکی با‌اشیاءِ​ کلیسای مادرِ زمین داشت.

لومیان پس از‌شده​ لحظه‌ای تأمل، به‌برای​ خواندنِ نامه ادامه داد.

«ما همچنین در حالِ بررسیِ وجودِ جزیره رستاخیز هستیم. آقای مردِ آویخته و خانمِ گوشه‌نشین هدایتِ این تحقیقات را بر عهده دارند. آن‌ها نظریه‌هایی دارند اما هنوز نمی‌توانند تأییدشان کنند. اگر به کمکِ تو نیاز داشته باشند، به تو اطلاع خواهند داد و رضایتت را جلب خواهند کرد. با این حال، اکنون به دنبالِ جزیره رستاخیز نگرد. بسیار خطرناک است. به خاطر داشته باش، بسیار خطرناک...

نشانِ مرگ جوهره‌ای ماندگار از مرگ است. انسان‌های عادی یک نشان بر جای می‌گذارند؛ رده‌های خاصی از مسیرهای خاص می‌توانند نشان‌های متعددی بر جای بگذارند. چنین نشان‌هایی فرسایش می‌یابند و با مرگ درمی‌آمیزند، و برای کسانی که جایگاهِ بالاتری دارند یا از توانایی‌های ویژه‌ای برخوردارند، بیشتر دوام می‌آورند. در موردِ فرابشرانِ عادیِ ردهٔ پایین، نشانِ مرگِ مربوطه بیش از چند سال دوام نخواهد داشت.

برپاییِ آیینی برای احضارِ نشانِ مرگ تقریباً ناممکن است. حتی یک خدای راستینِ ردهٔ ۰ نیز جرئت نمی‌کند به جوهرهٔ مرگ نزدیک شود، چه رسد به اینکه با یک آیین این کار را بکند.

من گمان می‌کنم در موردِ روحِ پلیدِ آردن که برمن احضارش کرد، مشکلی وجود دارد. زوالِ وضعیتِ روانیِ برمن ممکن است با آن روح آغاز شده باشد، نه با رویارویی‌اش با هریسون از جزیره رستاخیز.

شاید روحِ پلیدِ آردن نمرده باشد.»

روحِ پلیدِ آردن که ردِ خون به جا گذاشت و برمن به‌راحتی کارش‌عظیمی​ رو ساخت، نمرده؟ چه داستانِ مسخره‌ای... حتی خانمِ شعبده‌باز هم از ماهیتِ این‌بار​ موجود بی‌خبره. لومیان با به یاد آوردنِ رویاروییِ برمن، نتوانست هیچ‌چیزِ غیرعادی‌ای تشخیص دهد.

این رفتار شبیهِ رفتارِ‌آگاه​ فردی نیمه‌دیوانه بود که‌اشیاءِ​ به‌زور تغییرِ مسیر می‌داد.

خانمِ شعبده‌باز در سخنانِ پایانی‌اش هشدار داد: «در طولِ‌برای​ تحقیقاتت در پورت سانتا احتیاط کن. اگر با مشکلی‌اما​ روبه‌رو شدی، در درخواستِ کمک از شوالیه شمشیرها تردید نکن.»

فعلاً نیازی به‌خطرِ​ این کار نیست... لومیان‌ارزشمند​ در دل پاسخ داد.

این موضوع ناشی از کمبودِ سرنخ یا اطلاعات بود.‌مهرشدهٔ​ حتی اگر با شوالیه شمشیرها نامه‌نگاری می‌کرد، لومیان نمی‌دانست‌کار​ دربارهٔ چه چیزی پرس‌وجو کند یا چه نوع کمکی بخواهد.

ناولها | novelha.net