---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 501: نامِ مقدس • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 501: نامِ مقدس

0

شهر تبعیدی‌ها، مورورا، وجود نداشت؟ وقتی لومیان اطلاعاتی را که لودویگ «دزدیده» بود بررسی می‌کرد، نمی‌توانست این حس را از خود‌میان​ براند که مورورا زنده و درست مقابلِ چشمانش است. دلیلش این بود که کاتب تمامِ افسانه‌های محلی و ویژگی‌های شهر را‌زده​ با وسواس ثبت کرده بود. حتی کسانی که قدم به آنجا نگذاشته بودند هم می‌توانستند تصویری از آن در ذهن بسازند.

با این حال، خانمِ شعبده‌باز تازه‌بگذار​ این خبرِ تکان‌دهنده را داده بود:‌سروکار​ شهر تبعیدی‌ها، مورورا، در لنبرگ وجود نداشت!

اون‌همه با دقت خوندمش، اون‌قدر نگران‌همه‌ش​ و ترسیده بودم. آخرش بهم می‌گی‌نگاهش​ «ببخشید، همه‌ش رو از خودم درآوردم»؟

لومیان که با این مسخره‌بازی دست‌وپنجه‌بودم​ نرم می‌کرد، نگاهش دوباره به نامه برگشت؛‌درآوردم​ مشتاق بود گمانه‌زنی‌های خانمِ شعبده‌باز را بفهمد.

دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظم به طعنه نوشته بود: «شاید کسی که‌نرم​ اطلاعاتِ این شیءِ مهرشده را نوشته، از قبل عقلش را از‌اعظم​ دست داده و شهر تبعیدی‌ها، مورورا، را در خیالش ساخته است.

«شاید زندانی غول‌آسا باشد که در دلِ کوه‌ها جا خوش کرده‌بگذار​ و نگهبانان در آن گشت می‌زنند. آن‌ها آذوقه‌ای را فراهم می‌کنند‌سلیم​ که به‌تنهایی به دست نمی‌آید و از دنیای بیرون کاملاً جدا مانده‌اند.

«شاید مورورا واقعاً همان شهر‌به‌تنهایی​ تبعیدی‌های خیالی باشد، اما به شکلی‌مانده‌اند​ عجیب، از قبل وجود داشته باشد...

«گمانه‌زنی‌های اول و سوم را به بهانهٔ پوچ یا اغراق‌آمیز بودن رد نکن و‌مسخره‌بازی​ غیرممکن ندان. بگذار روشنت کنم؛ وقتی با اشیاء مهرشدهٔ درجهٔ ۰ سروکار داریم، خیلی چیزها‌نوشته​ عقلِ سلیم و شهود را زیر پا می‌گذارند. به‌خصوص وقتی پای ۰-۰۱ در میان باشد.

«شخصاً گمانه‌زنیِ اول را بیشتر دوست دارم. زیباییِ خیال‌انگیزی از آن می‌تراود. نگهبانی مجنون‌نامه​ که اطلاعاتی دربارهٔ یک شیءِ مهرشده می‌نویسد، پر از هذیان و توهم، و آن‌شیءِ​ را واقعیت می‌پندارد. اما حقیقت چیست؟ به کجا غیبش زده؟ آیا دیگر سرِ جایش نیست؟»

با خواندنِ این سطرها، سرمایی‌پوچ​ وصف‌ناپذیر به جانِ لومیان افتاد‌ندان​ و مو بر تنش سیخ شد.

خانمِ شعبده‌باز احتمالاتِ هولناکی را پیش کشیده بود. افزون بر این، با قلمی ظاهراً بی‌تفاوت، توصیفاتی‌اما​ تند و تیز و رگباری از پرسش‌ها، فضایی آمیخته به آرامش و اعوجاج ساخته بود که اعصاب‌مهرشدهٔ​ را تا مرزِ فروپاشی می‌کشاند. فکر کردنِ طولانی به آن می‌توانست آدم را به مرزِ جنون بکشاند.

این از مهارتِ داستان‌گوییِ‌نگران​ بیشترِ نویسنده‌های پرفروشِ الان تو‌می‌گی​ نوشتنِ قصه‌های ترسناک بهتر نیست؟

لومیان در دل‌اول​ دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمش‌اغراق‌آمیز​ را این‌طور ارزیابی کرد.

سر تکان داد و‌بگذار​ ۰-۰۱ و شهر تبعیدی‌ها‌مهرشدهٔ​ را به پس‌توی ذهنش راند.

می‌ترسید فکر کردنِ بیشتر‌غیرممکن​ به آن، او را‌کنم​ به ورطهٔ جنون بکشاند.

اصلاً دور از ذهن نبود. لومیان از زمانِ بررسیِ آن اطلاعات نخوابیده بود. با‌نامه​ اینکه هر روز صبح از بازنشانیِ بدنش در ساعت ۶ برای رفعِ خستگی بهره‌شیءِ​ می‌برد، اما گاهی صداهایی وصف‌ناپذیر و مورمورکننده می‌شنید؛ چیزی شبیه به نداهایی از اعماقِ کوهستان.

هووف... لومیان نفسش را‌سوم​ بیرون داد و خواندنِ‌بودن​ نامه را از سر گرفت.

«بسیار خوب، دیگر بیشتر از این نمی‌ترسانمت. در‌مهرشدهٔ​ اصل، تا زمانی که واقعاً با ۰-۰۱ روبه‌رو‌شهود​ نشده‌ای، هیچ گمانه‌زنی یا احتمالی را سرسری رد نکن.

«توهماتِ شنیداری‌ای را که گفتی بررسی کردم. این یک تباهیِ خفیف است که بر اثرِ کاوش در اطلاعاتِ ۰-۰۱ ایجاد شده. برخی موجودات تنها با دانستنِ نامِ اصلی‌شان به‌جای نامِ رمزشان می‌توانند باعثِ تباهی شوند. خوشبختانه، سرنوشتِ‌توهم​ تو با آن یاروی نام‌دراز گره خورده است. تا حدودی، این شبیه به داشتنِ جایگاهِ یک فرشته است. افزون بر این، تو مُهرِ آقای ابله، هالهٔ امپراتور خون و دیگر تجهیزاتِ رده‌بالا را به همراه داری. به‌اعوجاج​ همین دلیل است که فقط توهمِ شنیداریِ ضعیفی را تجربه کردی و آن فراخوان را حس کردی. ناگهان به دامِ پارانویا و افراط‌گرایی نیفتادی تا هوس کنی برای یافتنِ گنج به کوهستان بروی و یک شب ناپدید شوی.»

خانمِ شعبده‌باز از بافتنِ قصه‌های ترسناک‌همه‌ش​ لذت می‌بره. اصرار داره توضیحاتِ مختصر‌نگاهش​ رو برام به سناریوهای احتمالی بسط بده...

لومیان مدتی طولانی با دارندهٔ کارتِ آرکانای‌آخرش​ اعظمش نامه‌نگاری کرده بود و حالا با انتخابِ‌دست‌وپنجه​ کلمات و سبکِ نوشتنِ او به‌خوبی آشنا بود.

«بگذار یادت بیاورم که تو تا حدودی شبیهِ یک فرشته‌ای، اما تسلیمِ تباهیِ ناشی از رده‌های بالاتر نمی‌شوی. این همان چیزی‌آرکانای​ است که تو را متمایز می‌کند. به همین دلیل است که می‌توانی به خیلی از مکان‌های عجیب‌وغریب قدم بگذاری. از این‌گشت​ رو، برخی موجودات به دنبالِ سوءاستفاده از این موضوع هستند. محتاط و هوشیار باش و مدام خودت را زیرِ نظر بگیر.

«راستی، خانمِ عدالت و خانمِ داوری تشکر کردند. افشای محلِ اختفای ۰-۰۱ و ورموندا سورون‌مهرشدهٔ​ به آن‌ها اجازه داد تا مأموریتی را که آقای ابله پیش از به خواب رفتنِ‌گمانه‌زنیِ​ وی به آن‌ها سپرده بود، به انجام برسانند. بنابراین، پاداش‌ها این بار به‌طور ویژه‌ای سخاوتمندانه‌اند...

«نگرانی‌هایت بجاست. اگر ردپای اولیه را از دست بدهی، چه مربوط به بارد باشد، چه بانوی دیوانه، یا ردهایی که دیگر‌سوم​ اعضای کلیدیِ دروغ آوریل به جا گذاشته‌اند، بیشتر احتمال دارد یک تله باشد تا یک سرنخ. البته، تله‌ها هم می‌توانند اطلاعاتِ‌زیر​ خاصی به دست بدهند. تا زمانی که بتوانی در برابرِ خطرِ آن مقاومت کنی، شاید بتوانی طراحِ تله را پیدا کنی.

«اگر، و تأکید می‌کنم اگر، هنگامِ کاوش در موردِ محلِ اختفای اعضای کلیدیِ‌درآوردم​ دروغ آوریل، به‌طور اتفاقی با یک فرابشرِ ردهٔ بالا از مسیرهای غیب‌بین، شاگرد‌آرکانای​ و غارتگر روبه‌رو شدی، می‌توانی نامِ مرا بخوانی و از من کمک بخواهی.

«به یاد داشته باش، این نامِ من‌خودم​ است. این نام قدرتِ آن را دارد‌نامه​ که رازها را از دیگران پنهان کند.

مسافرِ کیهانی،

وام‌دارِ شاهِ زرد و سیاه،

و جادوگری که جهان را ثبت می‌کند.

شاهِ زرد و سیاه یه اسمِ مستعار برای آقای‌مسخره‌بازی​ ابله‌ست... مسافرِ کیهانی و ثبت کردنِ جهان خیلی معرکه‌ست... یعنی‌دارندهٔ​ ممکنه اون واقعاً همون فرشتهٔ ستارگان تو کتابِ مقدس باشه؟

لومیان همین‌که آن را به خاطر سپرد،‌اشیاء​ دید نامِ مقدس رفته‌رفته محو می‌شود؛ گویی‌عقلِ​ پاک شده و خلأ آن را می‌بلعید.

در پایانِ نامه، خانمِ شعبده‌باز افزوده بود: «آرکانای صغیر، شوالیهٔ شمشیر، از‌سروکار​ زیردستانِ خانمِ گوشه‌نشین، چند ماه پیش برای کارِ خاصی به فیناپوتر سفر کرده‌گمانه‌زنیِ​ است. وقتی رسیدی، اگر به کمک یا اطلاعات نیاز داشتی، می‌توانی سراغش بروی.

«پیکِ او این است:

موجودی عجیب که بر فرازِ جهان پرسه می‌زند،

نیمه‌پری‌ای که با تارهای خوش‌آهنگ می‌نوازد،

پیکی که تنها به شوالیهٔ شمشیر تعلق دارد.

نیمه‌پری... لومیان اطلاعاتِ مربوط به این موجوداتِ عالمِ ارواح را‌دست‌وپنجه​ روزنامه‌وار خوانده بود، بیشتر برای اینکه شریکِ پیمانِ مناسبی برگزیند.‌کارتِ​ واردِ جزئیات نشده بود و به یاد آوردنش دشوار می‌نمود.

هم‌زمان متوجه شد وردِ پیکِ شوالیهٔ شمشیر با قالبِ‌نکن​ رایج تفاوت دارد. شاید نگران بود دشمنان توصیفِ سه‌سطری را‌داریم​ رمزگشایی کنند و با احضارِ پیک، او را هدف بگیرند.

با این حال، وجودِ عبارتِ محدودکنندهٔ «پیکی که تنها به شوالیهٔ شمشیر تعلق دارد» در سطرِ‌شهود​ آخر، به این معنا بود که سطرِ دوم لزوماً نباید موجودی دوستدارِ انسان را توصیف می‌کرد.‌دربارهٔ​ اما چون حاضر شده بود پیکِ شوالیهٔ شمشیر باشد، می‌شد تلویحاً او را با انسان‌ها مهربان دانست.

لومیان نامهٔ خانمِ شعبده‌باز را از اول‌روشنت​ تا آخر دوباره خواند تا مبادا اطلاعاتِ مهمِ‌چیزها​ پنهان در جملاتِ مرموزش را از قلم بیندازد.

ناگهان صدای‌آخرش​ تق‌تقِ درِ‌می‌گی​ اتاق‌خواب بلند شد.

لومیان سر بلند کرد. در با صدای قیژژ‌بودن​ باز شد. لودویگ سرِ تپلش را تو آورد و‌درجهٔ​ با حالتی خواب‌آلود گفت: «من گشنمه. وقتشه غذا بپزی.»

گوشهٔ لبِ لومیان پرید:‌بگذار​ «مگه همین الان کلی‌مهرشدهٔ​ کیک و بیسکویت نخوردی؟»

لودویگ با جدیت‌نکن​ جواب داد: «اون دسر‌روشنت​ بود، نه غذای اصلی.»

نامحسوس لب‌هایش را لیسید.

«تازه دست‌پختت خیلی خوبه و اون غذاها هم‌بودن​ خیلی خاصن. وقتی یه سرآشپز اینجاست، نمی‌خوام به گوشتِ‌درجهٔ​ گاوِ خام، نونِ سفت و سیب‌زمینی‌های تازه راضی بشم.»

چهرهٔ پسرک ملتمسانه شد.

لومیان پوزخند زد.

«چرا خودت نمی‌پزی؟»

لودویگ ناخودآگاه جواب داد: «فقط وقتی یکم بهتر بشم می‌تونم خودم‌ندان​ آشپزی کنم.» بعد لحنش را عوض کرد: «من هنوز بچه‌ام. واقعاً‌عقلِ​ ازم می‌خوای تو آشپزخونه غذا بپزم؟ نمی‌ترسی چاقو ببرتم یا بسوزم؟»

من فقط می‌ترسم چاقو رو بخوری... یعنی چی وقتی‌درجهٔ​ یکم بهتر بشم آشپزی می‌کنم؟ مگه سرآشپز از قدرتِ‌می‌گذارند​ ردهٔ فعلیت بالاتره؟ اگه سرآشپز نباشی نمی‌تونی آشپزی کنی؟

لومیان به لودویگ که به چارچوبِ در تکیه‌کنم​ داده بود و با چشمانِ قهوه‌ایِ مشتاق نگاهش می‌کرد‌سلیم​ خیره ماند. ناگهان این صحنه برایش آشنا جلوه کرد.

در گذشته، خودش هم‌می‌گی​ به همین شکل به‌درآوردم​ خواهرش اورور التماس می‌کرد.

لومیان آهی کشید و برخاست.

«من فقط مسئولِ سه وعده غذام.‌کنم​ بقیهٔ وقتا با دسر، نون و‌خیلی​ غذاهای سرد سر کن. مزاحمم نشو.»

این را گفت و‌غیرممکن​ از اتاق‌خواب بیرون رفت‌کنم​ و واردِ آشپزخانه شد.

وقتی پیش‌بند می‌بست و مشغولِ آشپزی می‌شد، لودویگ‌درآوردم​ با پالتوی کاراملی‌اش دمِ درِ آشپزخانه منتظر ایستاد‌مشتاق​ و هر از گاهی دهانش را پاک می‌کرد.

لومیان پس از سرخ‌کردنِ یک‌بهانهٔ​ استیک، آن را برداشت و‌غیرممکن​ بی‌تفاوت به بیرون پرت کرد.

لودویگ با مهارت آن را‌روشنت​ روی هوا گرفت، با چند گاز‌داریم​ تکه‌پاره‌اش کرد و در شکمش چپاند.

لومیان با دیدنِ این صحنه در‌بگذار​ دل خندید. به نظرش این پسر‌سروکار​ از گذشتهٔ خودش هم مسخره‌تر بود.

...

در تریرِ‌داشته​ زیرزمینی، درونِ‌سوم​ غارِ معدنِ سنگ.

لومیان جلوی محراب ایستاده بود،‌روشنت​ در میانِ دیوارِ نیروی روحی‌سروکار​ که به‌تازگی برچیده شده بود.

آیینِ احضارِ پیمان‌گیر را به پایان رسانده و دو تواناییِ پیمانیِ‌درجهٔ​ تازه به دست آورده بود. حالا منتظرِ فرانکا و بقیه بود‌پای​ تا ببیند چه کسی می‌تواند با موفقیت پیکی برای خود بیابد.

یکی از این توانایی‌ها تغییرِ شکلِ سایه بود. این توانایی به لومیان اجازه‌دوباره​ می‌داد واقعاً به سایه تبدیل شود، با آن درآمیزد تا خود را پنهان‌کسی​ کند و بی‌سروصدا حرکت کند — مهارتی که اکنون از آن بی‌بهره بود.

گرچه چنین توانایی‌هایی در دانشِ رازآلودِ پیمان‌گیران وجود داشت، لومیان ترجیح داد آن‌ها را‌کنم​ از میانِ اطلاعاتِ موجوداتِ عالمِ ارواح که خانمِ شعبده‌باز داده بود برگزیند. این کار مانع‌میان​ از آن می‌شد که عطیه‌گیرندگانِ ناگزیری از اثرهای منفیِ این توانایی‌ها بر او باخبر شوند.

در نهایت، لومیان با موجودی از عالمِ ارواح به نامِ سایهٔ دراز پیمان‌چیزها​ بست. در ازای این توانایی، شش وعده گوشتِ تازهٔ گاو و گوسفند قربانی‌دارم​ کرد و در نتیجه، بیش از آدم‌های عادی در برابرِ نورِ خورشید آسیب‌پذیر شد.

این آسیب‌پذیری به شدتِ بیزاریِ خون‌آشام‌ها‌بگذار​ از نورِ خورشید نبود. لومیان می‌توانست‌سروکار​ با استقامتِ ریاضت‌کشِ خود تابش بیاورد.

تواناییِ دیگری که به دست آورده بود، بطریِ داستان بود. تواناییِ بی‌همتا و کاربردیِ کشیش برایش جذابیت داشت.‌بفهمد​ این توانایی می‌توانست دشمن را به‌خوبی محبوس کند و فضای پنهانی بسازد که طرفِ مقابل راهِ فراری نداشته‌غول‌آسا​ باشد و تنها بتواند از دهانهٔ بطری خارج شود؛ ضمنِ اینکه می‌شد تله‌هایی هم در آن کار گذاشت.

از آنجا که هیچ موجودی در عالمِ ارواح نمی‌توانست این توانایی را‌بگذار​ فراهم کند، لومیان موجودی به نامِ چهرهٔ خیال را احضار کرد و‌شهود​ پیمان را با بطریِ خونی با نیروی روحیِ قوی به پایان رساند.

این خون باید از فرابشری در ردهٔ بالاتر از ۷ یا موجودِ فرابشریِ معادلی به دست می‌آمد. طبیعتاً لومیان از خونِ خودش‌شخصاً​ استفاده نمی‌کرد، چون تقدیم کردنِ آن به چهرهٔ خیال می‌توانست رفته‌رفته او را به هیولا تبدیل کند. در عوض، از خونی استفاده‌دیگر​ کرد که خانمِ شعبده‌باز از جسدِ گاردنر مارتن کشیده بود — یکی از موادِ مکمل برای ردهٔ دروگر. مقدارش قابل‌توجه و فراوان بود.

پیامدِ منفیِ‌بودن​ این توانایی، رگه‌ای‌ندان​ از حرص بود.

طولی نکشید که فرانکا، ژنا‌ببخشید​ و آنتونی یکی پس از‌دست‌وپنجه​ دیگری به غارِ معدنِ سنگ رسیدند.

ناولها | novelha.net