چپتر 540: گیرندهٔ مأموریت
0تق! فرانکا بهسرعت استخوانِ دستی را کهشدید میخواست راهش را ببندد با لگد دورقابلتشخیص کرد و ماهرانه از سکندری خوردن جاخالی داد.
ناسزا گفت: «از این کار خسته نمیشید؟ نمیتونیدبهطورِ یه چیزِ دیگه رو امتحان کنید؟» و سرشوجود را چرخاند تا تابلوی راهنمای کنارش را بررسی کند.
تابلو نشانلوحِ میداد که سرانجامدید به مقصد رسیدهاند.
هر طبقه از دخمهها پهناور بود، که از انبوهِ بقایای درونش آشکار میشد. تابلوهای راهنما در هر تقاطعناچار فقط میتوانستند هفت یا هشت نامِ نمادین و مقبرههای نزدیک را نشان دهند. فرانکا و ژنا برای پیدااستخوان کردنِ مقبرهٔ خارها و دیوارِ سپر، ناچار بودند به میدانِ کوچکِ قربانیگاه برگردند و از نو شروع کنند.
برخلافِ مقبرهٔ طبقهٔ چهارم که در طولِ مسیر بیشتر مهروموم شده و خالیمبهمی از جسد و استخوان بود، این مکان پر از استخوانهای پراکنده و اشیای دربهش حالِ پوسیدن بود و بوی گندِ ضعیف و آزاردهندهای از آن به مشام میرسید.
ژنا نگاهی به تودهٔ استخوانهای بیرون انداخت و چند لوحِ فلزیِ نازک را دید که روی دیوارِدارد مقبره کار گذاشته شده بودند. سطحشان تار بود و نشانههایی از خوردگیِ شدید داشت. تنها نمادِ دیوارِداخلیِ سپر و خار بهطورِ مبهمی قابلتشخیص بود. نمیشد فهمید آیا نقشونگارِ دیگری هم وجود دارد یا نه.
فرانکا آهی کشید: «جاینازک تعجب نداره که بهش میگنسطحشان مقبرهٔ خارها و دیوارِ سپر.»
همزمان، در پرتوِ نورِ زرد و کمسوِ شمع، متوجهِ اشیای همراهی شد که در شیاری روی دیوارِ داخلیِ مقبره چیده شده بودند. برخی چوبی، فرسوده وبرخلافِ پوسیده بودند، در حالی که برخی دیگر تکههای شیشه و ظروفِ چینی بودند. تنها شیءِ سالم یک بطریِ شیشهای بود که سطحش با نقشونگارهای کندهکاریشدهٔ شبیهِانداخت طلا تزیین شده و درپوشِ طلاییِ بیهمتایی داشت. شاید به لطفِ محافظتِ فلز، بطریِ شیشهای خرد نشده بود، اما کدر و کمتر شفاف به نظر میرسید.
فرانکا با گیجی نظر داد:نشانههایی «خیلی ظریفه، تقریباً شبیهِ یهنمادِ اثرِ هنریه. چرا کارگرای دخمهها نبردنش؟»
ظاهراً کاملاً باارزش بود!
ژنا حدس زد: «شایدنازک بعد از کامل شدنِ دخمههاسطحشان توی این مقبره گذاشته شده.»
دو دیوبانو روی این موضوع توقفنمادین نکردند. ژنا یکی از جایگزینیهای آینهایپیدا را درآورد و به فرانکا داد.
فرانکا با جهشی سریع، از روی اسکلتهای ظاهراًداشت ساکت اما خطرناک پرید و با ظرافت درفهمید ورودیِ مقبرهٔ خارها و دیوارِ سپر فرود آمد.
ژنا پس از تأییدِ محیطِ اطرافش و دریافت نکردنِ هیچ هشدارینمیشد از نیروی روحیاش، با احتیاط و با دوری از استخوانهای رنگپریدهنداره و بیجان، به شیارِ روی دیوارِ کناری در امتدادِ زمین نزدیک شد.
بهطورِ غریزی دستِ راستش را دراز کرد اما عقبسطحشان کشید. دستمالِ کهنهای از جیبش بیرون آورد تا کفِبهطورِ دستش را از تماسِ مستقیم با اشکدانِ عتیقه محافظت کند.
اشکهای درونِمیتوانستند اشکدان مدتها پیشنامِ خشک شده بودند.
ژنا پیش از آنکه اشکدان را کنارشدید بگذارد، لحظهای با دقت بررسیاش کرد. مسیرشقابلتشخیص را برگشت و به کنارِ فرانکا پرید.
با تردید زمزمهشدید کرد: «به همین راحتیخار مأموریت رو تموم کردی؟»
این تضادِ آشکاری با ناپدیددید شدنِ نگهبانِ درِ صومعهٔ درهٔتار عمیق داشت که پیشتر پذیرفته بود.
فرانکا پوزخند زد و جوابنامِ داد: «برای یه مأموریتِ ۱۰۰۰ژنا ورلدوری چه درجهای از سختی میخوای؟»
ژنا با جدیت تجربهاش رانشانههایی خلاصه کرد: «درسته. چالشِ اصلی توخار فهمیدنِ خطراتِ پنهانِ طبقهٔ سومِ مقبرهست.»
...
متل سولو.
وقتی لومیان، که به هویتِ لویی بری برگشته بود، با گامهای بلند واردِ سالنِ ورودی شد،دیوارِ نگاهش به صحنهٔ پرجنبوجوشی افتاد. دختری جوان با موهای قهوهای، ملبس به پیراهنی سرخ با نقشونگارهایمهروموم سیاه، با ظرافت در گوشهای تاب میخورد. گهگاه مکث میکرد تا حرکاتِ رقصش را اصلاح کند.
لومیان در حالی که افکارش بهسرعت ازشدید سرش میگذشت، به میزِ پذیرش نزدیک شد. ازنمیشد فرصت استفاده کرد و پرسید: «داره چیکار میکنه؟»
این بارخوردگیِ به زبانِداشت اینتیسی حرف زد.
رئیسِ موسفید که استخوانهای گونهاش با نشانههای آفتابسوختگی حک شده بود،نشانههایی جا خورد. با زبانِ اینتیسی و لهجهٔ داریژ جواب داد: «نوهٔفهمید منه، ایزابلا. داره رقصِ دریا رو برای اجرای ماهِ آینده تمرین میکنه.»
رقصِ دریا... رقصِ دریا برای آیینِ نیایشِ دریا؟ لومیاندهند انتظارِ این افشاگری را نداشت. بیاختیار لبخند زد و گفت:بودند «این باید خیلی از دخترا رو حسود کنه، مگه نه؟»
رئیس پوزخند زد.
«این مثلِ تبدیل شدن به دوشیزه دریا نیست.بهطورِ خیلیا حسودی نمیکنن، اما شرکت تو اجرای رقصِ دریادارد واقعاً میتونه تا مدتها باعثِ افتخار و خوشحالیاش بشه.»
لومیان در حالی که به لوگانو اشاره میکردگذاشته تا لودویگ را به اتاقشان برگرداند، با لحنینمادِ عادی از رئیس پرسید: «شما از داریژ اومدید؟»
رئیس با لبخندی فروتنانه گفت: «درسته. من یه گیوم هستم. اوتا گیوم. امروز صبح که مدارکِ شناساییتونسپر رو دیدم، به سرم زد به زبانِ اینتیسی باهاتون سلامواحوالپرسی کنم، اما آخرش بیخیال شدم. میدونید، اینتیسیهاخالی بهترین آدمای روی زمین نیستن. حتی بینِ همولایتیهای خودم هم به چند نفری برخوردم که اخلاقیاتِ مشکوکی داشتن.»
لومیان با علاقهای واقعی پرسید وخوردگیِ آرنجِ راستش را روی میزِ پذیرشبهطورِ گذاشت: «چند وقته تو پورت سانتا هستید؟»
اوتای بزرگخوردگیِ با جدیتداشت فکر کرد.
«فکر کنم چهل سال. احتمالاً چهل سال. اون موقع دستیارِ یه کاروان بودم. همسرم رو اینجا دیدم و تصمیم گرفتم بمونم. هه هه، الان دیگه یهوجود پیرزنِ غرغرو شده. همیشه سرِ اینکه وقتی هوا سرد میشه چطور لباس بپوشم غُر میزنه یا یادآوری میکنه که برای شام برم خونه و متل روتکههای به دستیارها بسپارم. اونقدر همهچیز رو خوب مدیریت میکنه که لازم نیست نگرانِ چیزی باشم. چقدر عالیه، نه؟ تو داریژ بهندرت میشه همچین زنی پیدا کرد.»
لومیان مدتی رودهدرازیهای اوتای پیرنامِ را تاب آورد و بعدژنا به سراغِ اصلِ مطلب رفت.
«یکی از دوستام منو دعوتنشانههایی کرده پورت سانتا تا آیینِنمادِ نیایشِ دریا رو تماشا کنم.»
اوتای پیر بیدرنگ تعریفداشت کرد: «خیلی پرشوره. کلِبهطورِ بندر غرقِ شادی میشه.»
لومیان نگاهی به ایزابلا انداخت که هنوزمقبره غرقِ تمرین بود و گذرا گفت: «شنیدم توتنها آیینِ نیایشِ دریای پارسال یه حادثه پیش اومده؟»
اوتای پیر با چهرهای گیج جواب داد: «نه؟نزدیک من رژهٔ قایقهای گل، مسابقهٔ قایقرانی و رقصِدیوارِ دریا رو تماشا کردم. هیچ حادثهای در کار نبود.»
اخم کردگذاشته و در فکرینشانههایی عمیق فرو رفت.
«با این حال، ساندرو میگفت امسال آمارِ غرقشدنِ کشتیها خیلی رفته بالا. بیشتر به دزدای دریاییوجود خوردیم و صیدمون هم به خوبیِ پارسال نبوده... نکنه واقعاً تو آیینِ نیایشِ دریای پارسال اتفاقیهمراهی افتاده؟ تو آیینِ شبزندهداری بوده یا قربانیِ دریا؟ نکنه اون خرفتهای صنفِ ماهیگیران مشکل رو پنهان کردن؟»
لومیان پیگیر شد: «ساندرو کیه؟»
اوتای پیر دوباره لبخند زد.
«پسرمه، پدرِ ایزابلا.سطحشان کارمندِ دولته و زنششدید هم تو مدرسه معلمه.»
یعنی آیینِ نیایشِ دریای پورت سانتا واقعاً اثربخشه؟ نیرویمبهمی محافظتش بعد از شوخیِ دروغِ آوریل کم شده؟ اطلاعاتیآهی که پیشتر جمع کرده بود، از ذهنِ لومیان گذشت.
از سه عضوِ پیرامونیِ دروغِ آوریل که در این شوخی دست داشتند، یکی به تورس، مرکزِ استانِ گایا، سفر کرده بود تافهمید حلقهای طلایی و بیهمتا سفارش دهد. دیگری مسئولِ رشوهدادن به صنفِ ماهیگیران بود و بره را همراه با حلقهٔ طلایی بهعنوانِ پیشکش بهچیده کشتیِ مخصوصِ قربانیِ دریا فرستاد. سومی در پوششِ خبرنگار، اعضای کمیتهٔ صنفِ ماهیگیران را تعقیب میکرد و واکنشهایشان را میدید و ثبت میکرد.
آمیزهٔ بهت، وحشت و خشمِنامِ پیرمردها هنگامِ شنیدنِ خبر، مایهٔ لذتیبرای طولانیمدت برای شرکتکنندگانِ دروغِ آوریل شد.
لومیان پس از پرسوجوی بیشتر دربارهٔ جزئیاتِشدید آیینِ نیایشِ دریا، با اوتای پیر خداحافظیقابلتشخیص کرد و به سوئیتش در طبقهٔ بالا رفت.
...
ساعتِ ۴ عصرفلزیِ در تریر، محلهٔروی رصدخانه، نزدیکِ میدانِ برزخ.
ژنا پس از پوشیدنِ ردایی سیاه و کلاهدار ودهند تغییرِ چهرهاش به شخصیتِ نمایشیِ «ستارهٔ پرجلوه»، با دنبال کردنِبودند بازخوردِ رابطش به خیابانی رسید که بورسِ اقلامِ خاکسپاری بود.
بیشترِ تریریهای رهگذر ظاهرِ نسبتاً عادیای داشتند، اما شمارِ اندکی نقابهای سفید به چهره زده بودند،فهمید داسهای کُند در دست میچرخاندند و رداهای سیاه پوشیده بودند. آنها خود را به شکلِ پیکهایزرد نامیرای افسانههای محلی درآورده بودند و جمجمههای سفید و دیگر عناصرِ هنری را روی شانههایشان دوخته بودند...
به لطفِ حضورِ آنها و فضای بیهمتای تریر، ژنامبهمی که لباسِ جادوگری به تن داشت و کلاهی اجزایآهی چهرهاش را میپوشاند، بیهیچ جلبتوجهی در محیط حل شد.
در گوشهای خلوتفلزیِ ایستاد و اشکدانِروی نفیس را بیرون آورد.
طولی نکشید که شخصی شبیهِنامِ خودش نزدیک شد و باژنا صدایی خشدار پرسید: «این اشکدان چند؟»
ژنا که ازسطحشان هیجان لبریز بود،خوردگیِ جواب داد: «هزار ورلدور.»
این نخستین مأموریتیشدید بود که بانمادِ موفقیت به انجام میرساند.
مردِ جادوگرپوش درفلزیِ جواب گفت: «هزارروی و یک ورلدور.»
با تطبیقِ علامتِ رمز،هشت ژنا اصرار کرد کهنزدیک فقط هزار ورلدور میگیرد.
پس از تأییدِ دوجانبه، اشکداننشانههایی را تحویل داد، دستمزدش رانمادِ گرفت و بیسروصدا دور شد.
پیکرِ کلاهدار با اشکدان در دست، خیابانهای اطراف را پیمود ونمیشد نزدیک به ۱۵ دقیقه طول کشید تا با دور زدن بهنداره میدانِ برزخ برگردد و به نیمکتی در حاشیهٔ میدان نزدیک شود.
مردی آنجالوحِ نشسته بودنازک و روزنامه میخواند.
پیکرِ کلاهدار اشکدانِ نفیس را که با نقشونگارهای طلایی، پیچیدهژنا و مشبک آراسته شده بود پیش برد و زمزمه کرد:میدانِ «مأموریتتون رو انجام دادم. پولی رو که بهتون بدهکارم صاف میکنه؟»
شخصی که روی نیمکت نشسته بود، روزنامه را پایین آورد وخار سر بلند کرد. کارمندی بود با موهای سیاه و فرفری، چشمانِآهی گودرفته و لبهای ضخیم. عینکِ تکچشمیِ بلورینی روی چشمِ راستش قرار داشت.
پیکرِ کلاهدارخوردگیِ برای تأییدداشت پرسید: «مسیو مونت؟»
مونت اشکدان را گرفت و در حالیمقبره که دستش را آرام روی نقشونگارهای طلاییداشت میکشید، لبخندی کُند روی لبهایش نقش بست.
...
متلِ سولو، سوئیتِ طبقهٔ پنجم.
لومیان تمامِ عصر را در چهاردیواریِ اتاقش در متلِ سولو گذراند. روی صندلیِ راحتینقشونگارِ لم داده بود، آرام تاب میخورد و غرق در مطالعهٔ مستمرِ زبانِ هایلندری بود. هرکمسوِ از گاهی هم کتابهای سفرنامهای را ورق میزد که به شرحِ آدابورسومِ پادشاهیِ فیناپوتر میپرداختند.
با نزدیک شدنِ غروب، لوگانو کهروی برای گپ زدن به طبقهٔ پایینخوردگیِ رفته بود، به اتاقِ لومیان برگشت.
لوگانو به جلو خم شد،نامِ صدایش را پایین آورد وژنا گفت: «رئیس، یه مادام دنبالتون میگرده.»
مادام... لومیان با شنیدنِتار این واژه تنش یخ کردتنها و عضلاتِ پشتش منقبض شد.
این دیگهخوردگیِ کدوم «مادام»داشت میتونه باشه؟
پس از مکثی کوتاه، لومیاندید فهمید که منظورِ لوگانو مادامی عادینشانههایی است، نه ردهٔ «مادامِ» دنیای فرابشران.
لومیان که سر جایش مینشست،نامِ با خونسردی از مترجمش پرسید: «کدومبرای مادام و برای چی اومده اینجا؟»
لوگانو سر تکان داد و جواب داد:شدید «چیزی نگفت. فقط اشاره کرد که کاری دارهنمیشد که میخواد به ماجراجوی مشهور، لویی بری بسپاره.»
لوگانو رویخوردگیِ عبارتِ «ماجراجویداشت مشهور» تأکید کرد.