چپتر 413: انجمنِ غارها
0لومیان با شنیدنِ نامِ انجمنِ غارهای تریر و دعوتشان از «کریستویاتاقکهای موش»، در وهلهٔ اول گیج نشد. در عوض، نقشهٔ سرّیِ تریرِبیخبر زیرزمینی را به یاد آورد که پیشتر پیشِ گاردنر مارتن دیده بود.
بخشِ بالاییِ نقشه چنان پرجزئیات بود کهفهمیدن انگار کسی به ادارهٔ شهرداری نفوذ کردهپنهانِ و اطلاعاتِ اصلی را رونویسی کرده است.
حالا، لومیان شک کرده بود کهالکل شاید آن نقشه از انجمنِ غارهایدورافتاده تریر به بیرون درز کرده باشد.
این نهادِ ظاهراً غیرنظامی، شمارِ زیادی پژوهشگرِ غار داشت. برخی از آنها کارمندِ ادارهٔ شهرداری یا مشاورِ متخصص بودند و فرصتِاتاقکهای فراوانی برای دسترسی به اطلاعاتِ محرمانهٔ اکتشاف و ساختوساز داشتند. در میانشان کم نبودند کسانی که دههها پیش در اصلاحاتِ شهریشاخکهای مشارکت کرده بودند؛ شاهدانی عینی که خود تونلهای گوناگون را حفر کرده و تمامِ غارهای معدنِ سنگ را استحکام بخشیده بودند.
آنها شناختِقاچاقِ عمیقی ازسلاح تریرِ زیرزمینی داشتند.
لومیان به «کریستوی موش» نگاهسیِل کرد و متفکرانه پرسید: «واقعاً نمیدونیتاجری چرا دعوتت کردن عضوِ انجمن بشی؟»
«کریستوی موش» خجالتزده لبخندیپنهانِ زد و گفت: «یهمهمات حدسایی میزنم، ولی مطمئن نیستم.
«سیِل، نگوسیِل که فهمیدنفهمیدن من سردستهٔ قاچاقچیام؟»
کریستو تاجری بود که مدتها از طبیعتِ پنهانِ تریرِ زیرزمینی برای قاچاقِ الکل، سلاح و مهمات بهره بردهحتی بود. از این رو، شناختِ او از تونلهای گوناگون، معادنِ دورافتاده، مقبرههای زیرزمینی و اتاقکهای مخفی با بیشترِکشیده اعضای انجمنِ غارها برابری میکرد. او حتی مسیرهای سرّیِ خودش را داشت که دیگران از آن بیخبر بودند.
افزون بر این، لقبش «موش» بود و یک جانورآموزِ واقعیکریستو به شمار میرفت. با کمکِ دوستانِ حیوانیاش، «شاخکهای» او میتوانستبرده به مناطقِ بسیاری کشیده شود که پای انسان به آنها نمیرسید.
کریستو گمان میکرد انجمنِپنهانِ غارها به خاطرِ همینمهمات ویژگیها رویش دست گذاشته است.
به همین دلیل دلش شور میزد. چه جایگاهش بهعنوانِ یک جانورآموز در دنیای فرابشران و چه هویتشبرده بهعنوانِ یک قاچاقچیِ کلهگنده، هر دو برای کشاندنش به دادگاه کفایت میکرد. عاقبتش هم احتمالاً چیزی بینِلقبش چوبهٔ دار، جوخهٔ اعدام، سوزانده شدن، گردن زدن یا تبدیل شدن به یک نمونهٔ آزمایشیِ ردهپایین بود.
لومیان تکخندهای زد.
«باور نمیکنم ماجراجویایی که عضوِ انجمنِنگو غارها میشن، تو قاچاق دست نداشتهمدتها باشن و هیچ فرابشریای بینشون نباشه.»
«کریستوی موش» نفسش را بیرونقاچاقِ داد و گفت: «راست میگی. یعنیمعادنِ انجمنِ غارها میخواد باهام معاملهای بکنه؟»
لومیان نگاهی به او انداخت وقاچاقچیام گفت: «واسه همینه که باید در اینالکل مورد با سرکرده مشورت کنی، نه من.»
کریستو صدایش را پایین آورد و بابرده چاپلوسی لبخند زد: «فقط نگرانم سرکرده از فرصتغارها استفاده کنه و یه مأموریتِ خطرناک بندازه گردنم.»
با توجه به مأموریتهای پیشینِ گاردنر مارتن وسردستهٔ آن نقشهٔ محرمانه، این «موش» بهخوبی علاقهٔ غیرعادیِالکل سرکرده به تریرِ زیرزمینی را حس کرده بود.
احساس میکرد اگر به انجمنِ غارهای تریر بپیوندد، گاردنر مارتن احتمالاًمعادنِ ترتیبی میدهد تا با برخی از اعضای انجمن ارتباط بگیرد و برایخودش سرقتِ اطلاعاتِ محرمانه یا شرکت در پژوهشها و اکتشافاتِ پرخطر تلاش کند.
و اینسیِل اغلب بهفهمیدن معنای خطر بود.
او با لومیان مشورت کرده بود، نه فقط به این دلیل کهمخفی همکارش را قدرتمند، آگاه و تیزهوش میدانست، بلکه میخواست از همین حالا کسیجانورآموزِ را پیدا کند تا در وقتِ لزوم، مسئولیت را به گردنِ او بیندازد.
او از قبل تصمیمش را گرفته بود کهسردستهٔ به انجمنِ غارهای تریر بپیوندد و این موضوع راسلاح از گاردنر مارتن، سرکردهٔ باندِ ساوآ، پنهان نگه دارد.
او برای اینکه از یک خلافکارِ ساده به یک فرابشر ارتقا یابد و کنترلِ تجارتِ قاچاقِ باندِ ساوآ را به دست بگیرد، بهخودش دو اصل پایبند بود: اول، هرگز نباید سربهسرِ قویتر از خودش میگذاشت و فقط باید به ضعیفترها زور میگفت. اگر هم چارهای برایش نمیماند،ویژگیها میتوانست از همکارانش کمک بخواهد و با آنها متحد شود. دوم، هرگز نباید تمامِ داراییاش را روی یک شرط یا یک نفر قمار میکرد.
پیش از این هم دورِ لومیان میپلکید و تا حدودی مطیعش بود. مدام زبان به تحسینِ او میگشود، چرادورافتاده که پیشرفتِ سریعِ همکارش در رده، قدرت و هوشمندیِ او برایش ارزشمند بود. اگر با او طرحِ دوستی میریخت،میرفت شاید در لحظهای بحرانی میتوانست جانش را از شرِّ مأموریتِ خطرناکی که گاردنر مارتن به او سپرده بود، نجات دهد.
حالا که فرصتی پیش آمده بود تا به انجمنِ غارهای تریر بپیوندد و با جناحها و چهرههای قدرتمندِ بیشتری در ارتباط باشد، «کریستوی موش» طبیعتاًجانورآموزِ نمیخواست آن را از دست بدهد. دلش نمیخواست روابطش فقط به باندِ ساوآ و محلهٔ بازار محدود بماند. اگر روزی گاردنر مارتن قدرتش را ازشور دست میداد یا مأموریتی بیبازگشت به او میسپرد، باید میتوانست جبههاش را عوض کند و به تیمی بپیوندد که توانِ محافظت از او را داشته باشد.
گاردنر مارتن مطلقاً نباید از این موضوعفهمیدن بویی میبرد، اما اگر تصادفاً متوجهِ ماجرا میشد،قاچاقِ کریستو بهراحتی میتوانست تقصیر را گردنِ سیِل بیندازد:
«من، 'موش'، یه آدمِ زمخت و بیفرهنگم. روزامو با حیوونا، کارگرا و تاریکیِ زیرزمین سر میکنم. چیزِاعضای زیادی سر درنمیارم و عقلمم زیاد قد نمیده. هر وقت به مشکلی برمیخورم، از سیِل مشورت میگیرم.حیوانیاش اونم بهم گفت که میتونم عضوِ انجمنِ غارها بشم. گفت این یه مسئلهٔ کاملاً عادی و شخصیه.»
لومیان، با آن چشمانِ آبیِ تیره و موهای سیاهِ مایل به خاکستریاش،قاچاقِ با لبخندی محو به کریستو نگاه کرد و پاسخی به پرسشِ او نداد.غارها در عوض پرسید: «خیلی وقته که جانورآموزی، مگه نه؟ میدونی ردهٔ بعدی چیه؟»
با توجه به مراقبت و نگرانیِ موش برایمعادنِ جانورانِ همراهش، حتی اگر روشِ ایفای نقش را نمیدانست،میکرد معجونِ جانورآموز باید تا حدِ زیادی هضم شده باشد.
کریستو در حالی کهنیستم چشمانش دودو میزد، گفت:سردستهٔ «نمیدونم. سرکرده چیزی بهم نگفته.»
لومیان خندید و گفت: «تا جایی که من میدونم، ردهٔبرده بعدیِ جانورآموز یه تغییرِ کیفیه. یه پیشرفتِ همهجانبه برات میاره،میکرد از جمله طولِ عمرِ بیشتر و بدنی با ویژگیهای ترمیمیِ بهتر.»
بیآنکه منتظر بماند کریستوفهمیدن بیشتر اصرار کند، لومیانتاجری موضوع را عوض کرد.
«برای همین، باید سخت تلاش کنی تا مأموریتیمعادنِ رو که سرکرده بهت داده تموم کنی وبرابری سعی کنی هرچه زودتر پاداشهای مربوط بهش رو بگیری.»
کریستو شتابانولی موافقت کرد:نیستم «آره، آره، آره.»
تازه آن زمان بود که لومیان بحثسلاح را به مسیرِ اصلی برگرداند. لبخندی زد ومخفی پرسید: «میخوای به انجمنِ غارهای تریر ملحق بشی؟»
کریستو با لکنت گفت: «مــمن دربارهٔ انگیزهشون کنجکاوم. تازه، اونیطبیعتِ که اومده بود مؤدب به نظر میرسید و مدام لبخند میزد،اتاقکهای اما همش حس میکنم کاراش برام یه تهدیده. آره، یه تهدید!
«اونی که دنبالش بود از اونمبهره بیروحتره. جوری نگاهم میکنه انگار یهمخفی آدمِ مردهام، یه مجرم که منتظرِ محاکمهست!»
کنجکاوه... لومیان که تمایلنیستم و افکارِ موش را درکقاچاقچیام کرده بود، در دل خندید.
با «عصبانیت» گفت: «چطور جرئت میکنن یهسلاح سردسته از باندِ ساوآی ما رو تهدید کنن؟مخفی باید این موضوع رو به سرکرده خبر بدیم!»
کریستو به وحشت افتاد: «نه، نیازی نیست! انجمنِ غارها یه سازمانِ نیمهرسمیه. ما فقط یهمهمات مشت خلافکاریم. نیازی نیست باهاشون درگیر بشیم. این کار نه برای تو، نه برای منخودش و نه برای چکمههای سرخ که عضوِ باندِ ساوآ تو محلهٔ بازاریم، هیچ سودی نداره.»
لومیان بیصدا نوچنوچ کرد، با این قصدبرده که آتش را تندتر کند و حقیقتاعضای را از زیرِ زبانِ «موش» بیرون بکشد.
در همان لحظه، سارکوتا که پایینِ پلهها نگهبانی میداد،قاچاقچیام بالا آمد و به لومیان گفت: «رئیس، دو نفر کهبهره خودشون رو رابطِ انجمنِ غارهای تریر معرفی میکنن، اومدن دیدنتون.»
دیدنِ من؟ کسی از انجمنِ غارهای تریر اومده دیدنِ من؟ لومیان نگاهی بهمقبرههای کریستوی «موش» انداخت که با تعجب و سردرگمی دستهایش را روی میز گذاشتهافزون بود. به پشتیِ صندلیاش تکیه داد و به سارکوتا گفت: «بگو بیان بالا.»
دو رابطِ انجمنِ غارهای تریر جوان بودند. لباسِ رسمیِ سیاه و پاپیونِقاچاقِ آبی به تن داشتند. یکی موهای قهوهای، چشمانِ قهوهای و لبخندی محتاطانهاعضای داشت. دیگری با موهای سیاه و چشمانِ قهوهای، بیروح و سرد بود.
رابطِ صمیمیتر نگاهی به کریستویمهمات «موش» انداخت و نگاهش رامقبرههای روی صورتِ لومیان ثابت کرد.
لبخندی زد ومطمئن پرسید: «عصر بخیر. شمافهمیدن مسیو سیِل دوبوآ هستین؟»
«بله.» لومیان میخواست ببیندپنهانِ انجمنِ غارهای تریر چهمهمات نقشهای در سر دارد.
رابطی که پیشتر سؤال پرسیده بود، لبخندی متکبرانه زد و گفت: «ما عضوِ انجمنِ غارهای تریربهره هستیم. اسمِ من ژوزف و اینم همکارم، رایانه. ما اینجاییم تا ازتون دعوت کنیم به انجمنِبیخبر ما ملحق بشین. همین چند ساعت پیش هم از مسیو کریستو که کنارتون ایستاده دعوت کردیم.»
لومیان احساساتش را پنهان نکرد وبهره با حالتی سرگرم پرسید: «من چی دارمبیشترِ که چشمِ انجمنِ غارهای شما رو گرفته؟»
من که یه قاچاقچینیستم نیستم که مدام بهسردستهٔ تریرِ زیرزمینی رفتوآمد داشته باشم!
نکنه میدونید که واردِ طبقهٔقاچاقِ چهارمِ دخمهها شدم و آبِ چشمهٔمعادنِ زنانِ سامری رو به دست آوردم؟
نکنه بازم میدونید که عضوِ سازمانِقاچاقچیام صلیبِ آهنوخون هستم و از یه سریالکل دخمههای پنهان مثلِ معادنِ آلبرت خبر دارم؟
ژوزف با لبخند جواب داد: «ما دلایلِبرده خودمون رو داریم. اگه مایل باشین به انجمنِغارها ما ملحق بشین، قطعاً دلیلِ خاصش رو میفهمین.»
رایان که از ژوزفنیستم بلندتر بود، با سردی اضافهقاچاقچیام کرد: «این براتون اتفاقِ خوبیه.»
لومیان چند ثانیهطبیعتِ به آنها خیرهالکل ماند و سپس خندید.
«من علاقهایسیِل به انجمنِفهمیدن شما ندارم.»
رایانِ بیروحقاچاقِ چشمانش راسلاح ریز کرد.
«امیدوارم پشیمون نشین.»
ژوزف لبخندِ معناداری زد وقاچاقِ گفت: «شاید از اهمیتِ انجمنِ غارهایمعادنِ ما تو تریر خبر نداشته باشین.
«متأسفانه اینسیِل فرصت روفهمیدن از دست دادین.»
با این حرف، هر دو برگشتندبهره و آماده شدند تا به سمتِ پلههاییبیشترِ بروند که به طبقهٔ همکف ختم میشد.
همانطور که لومیان رفتنشاننیستم را تماشا میکرد، سرشسردستهٔ را کمی بالا گرفت.
انجمنِ غارهای تریر چهپنهانِ نقشهای تو سرشه؟ اینمهمات موضوع قطعاً ساده نیست...
شاید این یه فرصت باشه. اگهقاچاقچیام انجمنِ غارها رو برنجونم، گاردنر مارتنقاچاقِ احتمالاً دیگه نمیذاره تو محلهٔ بازار بمونم...
مأموریتِ فعلیِ من تو سازمانِ صلیبِ آهنوخون بررسیِ سقوطِدورافتاده خانواده سورون و جستوجوی زیرزمین برای پیدا کردنِ ورودیِ تریرِمسیرهای دورانِ چهارمه. هیچ ربطی به موندن تو محلهٔ بازار نداره...
بهمحضِ اینکه از محلهٔ بازار برم،نگو از دیدِ لوکی خارج میشم. میتونممدتها تو سایهها بخزم و صبورانه منتظر بمونم...
برام سؤاله که آیا بازمقاچاقِ میتونم از سهمِ سودِ تالارِبرده رقصِ نسیم لذت ببرم یا نه...
اگه اوضاع خرابنگو بشه، فوراً تلپورتقاچاقچیام میکنم و میرم...
در حالی که این افکارمهمات در ذهنش میچرخید، لومیان ناگهانمقبرههای روی میزِ جلویش ضربه زد.
در میانِ صدای ضربهها، نگاهی بهنگو قامتِ ژوزف و رایان انداخت و باطبیعتِ آرامش پرسید: «کی بهتون اجازه داد برین؟»