چپتر 136: تلاشِ اولیه برای احضار
0لومیان که درگیرِ وسواسِ مادام آلیس شده بود، نفس کشیدن برایش هرقاطعیت لحظه دشوارتر میشد. بدنش با شدتِ بیشتری درد میکرد، گویی بارِ دیگرتوی با شبحِ مونسوری روبهرو شده و در آستانهٔ مرگ قرار گرفته بود.
این تجربهایچهرهٔ واقعی ازهمان مرگ بود.
لومیان که میترسید مهارش را از دست بدهد،برگردد تصمیم گرفت بیشتر از این پیش نرود. به روحِاتاقِ سرگردانِ مادام آلیس دستور داد پیکرش را ترک کند.
در حالی که نفسنفس میزد، پیش ازباید آنکه به هویتِ وکیلِ تازهکار و کمی مغرورشبدونِ برگردد، عرقِ سرد را از پیشانی پاک کرد.
به همراهِهمان افسرِ پلیس بهبیرمق اتاقِ بازجویی برگشت.
شارلی از جا پرید و با دستانی کهروی به میز تکیه داده بود، به جلو خمنگرانِ شد. چهرهاش آمیزهای از اضطراب و انتظار بود.
بیآنکه منتظرِ سؤالی بماند، لومیانتازهکار انگار صدای شارلی را شنیدسرد که میپرسید: «نتیجه چی شد؟»
لومیان سر تکان دادحلش و با حرکتی اوکار را به آرامش دعوت کرد.
حرکتش نشان میدادتمامِ که یافتههای کالبدشکافیروی با انتظاراتش همخوانی دارد.
آسودگی بیدرنگ در چهرهٔ شارلی دوید. گوییبیرمق در همان لحظه تمامِ توانش را ازقاطعیت دست داده بود. بیرمق روی صندلیاش وا رفت.
لومیان در برابرِ دو پاسبانِ دمِکمی در، با قاطعیت اعلام کرد: «نگرانِپاک هیچچیزِ دیگهای نباشید. من حلش میکنم.
«فقط باید یه کار بکنید. توی بازجوییِ بعدی، کلِ ماجراتوی رو بدونِ جا انداختنِ حتی یه جزئیات برای این آقایونآقایون تعریف کنید، مهم نیست چقدر مضحک یا غیرقابلباور به نظر برسه.
«البته، فقط تا زمانِتوانش دستگیریتون رو بگید. نیازی نیستبرابرِ به گفتگوی خودمون اشاره کنید.»
از آنجا که گفتگوی وکیل و موکل ممکن بود شاملِ ترفندهای دادگاهی باشد که دیگران حقِ دانستنش را نداشتند، دو مأمورِمیکنم دمِ در حرفِ آخرِ لومیان را عجیب نیافتند. گذشته از این، شارلی کولنت پسرکِ تیرهبختی بود که برای نخستین بار بامضحک پروندهای جنایی و جدی روبهرو میشد و به وکیل نیاز داشت. احتمالاً قوانین را نمیدانست و به راهنماییِ صریح نیاز داشت.
شارلی پیامِ لومیان راوکیلِ گرفت: به پلیس نگو کهعرقِ من مشکلِ پرتره رو فهمیدم!
شارلی گفت: «باشه.» دیگر مثلِ زمانِ دستگیریباید و ورود به پاسگاه خشمگین، وحشتزده یاماجرا سراسیمه نبود، اما مثلِ همیشه هم پرحرفی نمیکرد.
لومیان پس از خروج از ادارهٔ پلیسِ محلهٔ بازار، دو بار دورقاطعیت زد تا کوچهای را یافت که با راهبند مسدود شده بود. لباسهایشتوی را عوض کرد، عینکش را برداشت و سبکِ گریمِ خود را تغییر داد.
حالا که پولِ کافی دارم، میتونم بر اساسِ رمانهای اورور یه خانهٔپاسبانِ امن و جایی برای تغییرِ چهره جور کنم. لومیان نوشتههای خواهرش راکار به یاد آورد و روشِ مدیریتِ اینگونه امور را کنارِ هم چید.
همچنین کاملاً قصدهویتِ داشت نسخهای ازکمی «زیباییشناسیِ مردان» بخرد.
تسلط بر گریم بدونِ راهنما ناممکن بود.باید تا کنون برای پنهان کردنِ هویتش بیشتر بهبدونِ مدلِ مو، عینک و لباس تکیه کرده بود.
لومیان در راهِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین،روی به این میاندیشید که چطور شارلیقاطعیت را از این وضعیتِ وخیم بیرون بکشد.
سوزانا ماتیس دقیقاً کیه؟ یا بهترتوانش بگم، اون موجودِ عجیبی که بهش تبدیلدمِ شد چیه؟ چرا مادام آلیس رو کشت؟
چرا قبلاً به شارلیوکیلِ کمک کرده بود وبرگردد توی رؤیا باهاش همآغوشی کرد؟
فکرِ نامه نوشتننباشید به خانمِ شعبدهبازفقط لومیان را معذب میکرد.
با توجه به سرعتِ پاسخِ قبلی وصندلیاش محتوایش، منظورِ غیرمستقیمِ او را حس کرده بود:هیچچیزِ «تا وقتی موضوعِ مهمی پیش نیومده مزاحمم نشو!»
اگر خودِ لومیان با مشکلی دربارهٔ سوزانا ماتیسروی روبهرو میشد، نامه نوشتن و پرسوجو پذیرفتنی بود.نگرانِ اما این گرفتاری فقط به همسایهاش مربوط میشد.
احتمالِ زیادی وجود داشت کهتازهکار آن زنِ مرموز و قدرتمند کهپیشانی از دردسر بیزار بود، پاسخی ندهد.
و این میتوانستنباشید بر نگرشِ او نسبتباید به لومیان تأثیر بگذارد.
اگه از خانمِ شعبدهباز نمیپرسم، چرا توی گردهماییِ علومِ غریبهٔ آقای کِیقاطعیت پرسوجو نکنم؟ اگه شرکتکنندهها فرابشرایی در سطحِ آستا ترال باشن، شاید جواب روبازجوییِ ندونن... لومیان در همین افکار از پلهها بالا رفت و واردِ اتاقش شد.
نگاهش به چمدانِ حاویِ کتابهایتمامِ جادوی اورور افتاد و ناگهانرفت چیزی به ذهنش خطور کرد.
چرا باید خودم سوزاناوکیلِ ماتیس رو بررسی کنمبرگردد و شخصاً باهاش دربیفتم؟
تنها هدفِدیگهای من نجاتحلش دادنِ شارلیه!
حتی اگه بتونم نقطه ضعفِ سوزانا ماتیس رو پیدابرابرِ کنم و شکستش بدم، میتونم موجودِ عجیبی مثلِ اونحلش رو مجبور کنم خودش رو به ادارهٔ پلیس تسلیم کنه؟
اگه اون جرئت کنه بره، پلیس جرئت نمیکنهروی تحویلش بگیره. با توجه به ویژگیهایی که ازنگرانِ خودش نشون داده، همونجا بساطِ عیاشیِ دستهجمعی راه نمیندازه؟
لومیان بهسرعت تفاوتِهویتِ میانِ اهداف وکمی ابزار را تشخیص داد.
برای تبرئهٔ شارلی وحلش تضمینِ آزادیاش از ادارهٔ پلیس،بکنید نیازی به اینهمه تلاش نبود!
فقط کافی بود به ادارهٔ ۸، کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی ودمِ کلیسای خدای بخار و ماشین اطلاع دهد که پروندهٔ شارلی شاملِکار عناصرِ فرابشری است و آنها را به مداخله در تحقیقات وادارد!
حتی یک فرابشرِ ردهپایین بدونِ شبکهٔ اطلاعاتی یا قدرتهای رازآلود هم میتوانست متوجهِ مشکلی در سوزانا ماتیس شود. هیچ دلیلی وجود نداشت که بازرسانِ رسمی نتوانند نیروی نامرئیِ پشتِکلِ مرگِ مادام آلیس را کشف کنند. در نهایت، آنها نهتنها بیگناهیِ شارلی را تأیید میکردند، بلکه به او کمک میکردند تا از چنگِ سوزانا ماتیس بگریزد و مشکلِ اینشاملِ موجودِ عجیب را کاملاً حل کند. لومیان دربارهٔ اتفاقاتِ بعدی، پس از آنکه دیوانهٔ طبقهٔ بالا با دیدنِ شبحِ مونسوری به کلیسای جامع پناه برده بود، حدسِ روشنی داشت.
او به شارلی اصرار کرده بود کهمغرورش همهچیز را در ادارهٔ پلیسِ محلهٔ بازار فاشافسرِ کند تا توجهِ فرابشرانِ رسمی را جلب نماید.
با این حال، حس میکرد بایدفقط دست به کار شود. نمیتوانست فقطبعدی به افسرانِ عادیِ پلیس دل ببندد.
اگه داستانِ شارلی رو یه دروغ برایصندلیاش مسخره کردنِ هوششون حساب میکردن و همونجانگرانِ برای اعتراف گرفتن به خشونت متوسل میشدن چی؟
نگاهِ لومیان روی روزنامهٔ مچالهشدهٔ روی میزِ چوبی چرخید. به یادبرابرِ آورد که چطور او یا خواهرش کلماتِ کتابِ آبی را میبریدندفقط و کنارِ هم میچیدند تا برای درخواستِ کمک از مقامات نامهای بنویسند.
ماجرای شارلی رو بکنم تو یه نامه وبرگردد بفرستمش به یه کلیسای جامعِ همون حوالی؟ لومیان سراتاقِ تکان داد و تصمیم گرفت نقشه را عملی کند.
با این درخواستِ کمکحلش و اعترافِ شارلی، حتماًکار توجه فرابشرانِ رسمی جلب میشه.
درست وقتی میخواست درتوانش «هفتهنامهٔ رمان» دنبالِ عباراتِرفت مناسب بگردد، ناگهان اخم کرد.
ممکنه مقامات یه درخواستِ کمکِ مشابهتوانش رو به کوردو ربط بدن؟ ممکنه منِدمِ مجرمِ تحتتعقیب رو به شارلی وصل کنن؟
لومیان خبر نداشت که آیا رایان و همراهانشبرگردد یافتههایشان را تماموکمال به فرابشرانِ رسمیِ سراسرِ کشور گزارشاتاقِ دادهاند یا نه، اما حاضر نبود چنین خطری بکند.
دستخطِ اورور رو تقلید کنم؟
برخلافِ امضای یه وکیل که شکی ایجاد نمیکنه،رفت رایان و گروهش گفته بودن که نامه احتمالاًدیگهای از زیرِ بررسیهای مختلفی، از جمله غیببینی، رد میشه...
تغییرقیافه بدم و بدم یکی دیگه برام بنویسدش؟ درصندلیاش کشاکشِ این افکار، ناگهان فکری به سرش زد. میتونمدیگهای یه موجودِ عالمِ ارواح رو احضار کنم تا برام بنویسدش!
اگه مقامات به مشکلی پی ببرن، نمیتوننمغرورش موجودِ عالمِ ارواح رو مجبور کنن هویتمهمراهِ رو لو بده، چون وردِ احضارش رو نمیدونن!
هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، بیشتر بهکار بینقص بودنِ نقشه ایمان میآورد. صندلیای بیرون کشید،انداختنِ نشست و به ساختنِ وردِ احضار مشغول شد.
جملهٔ اول بیشکتمامِ این بود: «ایروی روحِ سرگردان در خلأ.»
لومیان پس ازدوید کمی تأمل، جملهٔ دومبیرمق را روی کاغذ آورد.
«ای موجودِآنکه دوستانهای که تنتازهکار به فرمانبرداری میدهی.»
موجوداتِ احضارشدهٔ عالمِ ارواح باید تحتِ فرمانِ لومیانکار درمیآمدند تا در نوشتنِ نامهها کمکش کنند. دوستانهبودنِانداختنِ موجود نیز محافظتی ضروری برای احضارکننده فراهم میکرد.
در موردِ جملهٔ سوم، لومیان توقعِ چندانیصندلیاش نداشت. فقط باید دو ویژگیِ ضعیفبودن ونگرانِ تسلط به زبانِ اینتیسی را در آن میگنجاند.
پس از چند لحظههمان سبکسنگین کردن در ذهن، جملهٔصندلیاش سوم روی کاغذ نقش بست:
«ای موجودِآنکه ضعیفِ مسلطوکیلِ به زبانِ اینتیسی.»
هوف... لومیان پسنباشید از نوشتن، نفسشفقط را بیرون داد.
سپس کتابِ جادوی اورور را ورق زدصندلیاش و چند واژهای را که هنوز برنگرانِ آنها مسلط نبود، به زبانِ هرمس ترجمه کرد.
بیدرنگ محراب رادوید چید و احضارتوانش را آغاز کرد.
چیزی نگذشت که آیین را به پایانمغرورش رساند. شعلهٔ شمع به رنگِ سبزِ تیره درآمدافسرِ و تا اندازهٔ سرِ یک انسان بزرگ شد.
پیکری مهآلود و نیمهشفاف پدیدارمیکنم شد؛ سرش به گاو میمانستتوی و باقیِ بدنش به سگ.
لومیان در حالی که به موجودِروی عالمِ ارواح خیره شده بود، به زبانِاعلام هرمس گفت: «کمک کن یه نامه بنویسم.»
سگِ گاوسرِ گیجومنگ پاسخی نداد.
لومیان به زبانِ هرمسوکیلِ تأکید کرد: «بهت دستور میدمعرقِ کمکم کنی یه نامه بنویسم.»
سگِ گاوسردیگهای ماتومبهوت بود،حلش انگار چیزی نمیفهمید.
لومیان چند بارِ دیگرتوانش هم تلاش کرد، امارفت سگِ گاوسر واکنشی نشان نداد.
چون چارهای نداشت، احضار راتمامِ زودتر از موعد پایان دادرفت تا نیروی روحیاش را حفظ کند.
به فکر فرو رفت.
نمیتونم بادیگهای این یاروحلش ارتباط برقرار کنم...
اینکه تن به فرمانبرداریتوانش میده به این معنی نیستبرابرِ که میشه باهاش حرف زد...
با پی بردن به این موضوع، لومیانبیرمق سطرِ دومِ وردِ احضار را تغییر داد:قاطعیت «ای موجودِ دوستانهای که میتوانی ارتباط برقرار کنی.»
تواناییِ برقراریِ ارتباطهویتِ یعنی میشد ازکمی او درخواست کرد!
این بار، «حلزونی»نباشید غولآسا از میانِ شعلههایباید سبزِ تیره بیرون آمد.
لومیان سعی کردتمامِ به زبانِ اینتیسی باصندلیاش او سلامواحوالپرسی کند: «سلام.»
صدایی اثیریچهرهٔ از حلزونهمان به گوش رسید.
«سلام، کاری داشتی؟»
او همدیگهای به زبانِحلش اینتیسی حرف میزد.
لومیان که از خوشحالی دربیرمق پوستِ خود نمیگنجید، پرسید: «میتونیپاسبانِ کمکم کنی یه نامه بنویسم؟»
«حلزون» با لحنیدوید درمانده جواب داد: «آخهبیرمق من که دست ندارم.»
«...» لومیان چارهایهویتِ نداشت جز اینکهکمی به احضار پایان دهد.
پس از کمی تأمل، عبارتِ «ای موجودِ ضعیفِکار مسلط به زبانِ اینتیسی» را به «ای موجودِانداختنِ ضعیفی که میتوانی به زبانِ اینتیسی بنویسی» تغییر داد.
«نوشتن» هم دانشِ زبانتوانش را در بر میگرفت وبرابرِ هم تواناییِ فیزیکیِ لازم را.
طولی نکشید کهدوید لومیان سومین احضار رابیرمق هم به انجام رساند.
موجودی شفافآنکه و شبیهِوکیلِ خرگوش را دید.
لومیان با اشتیاقِنباشید فراوان پرسید: «میتونی کمکمباید کنی یه نامه بنویسم؟»
«خرگوش» سر تکان داد، قلمِبیرمق روی میز را برداشت وپاسبانِ یک کلمهٔ اینتیسی روی کاغذ نوشت.
«یه نامه.»
«...» گوشهٔ لبِ لومیان پرید.
ظاهراً ایندیگهای موجود چندانحلش باهوش نبود.
لومیان با قاطعیت قلم و کاغذی برداشت ورفت درخواستِ کمکی نوشت که شاملِ چهرهٔ سوزانا ماتیس، جزئیاتِنباشید خوابِ شبانه، مرگِ مادام آلیس و دستگیریِ شارلی میشد.
سپس بهچهرهٔ «خرگوش» گفت:همان «از روش بنویس!»
«خرگوش» خودنویس را گرفتوکیلِ و با دقت ازبرگردد روی آن رونویسی کرد.
خیلی زود کارش تمام شد.
لومیان نگاهی بهتمامِ نامه انداخت و باصندلیاش رضایت سر تکان داد.
اما ثانیهایچهرهٔ بعد، لبخندهمان روی لبانش خشکید.
این خنگِ خدا نه تنها تمامِ محتوایمغرورش نامه را رونویسی کرده بود، بلکه دستخطِهمراهِ لومیان را هم عیناً کپی کرده بود.
به عبارتِ دیگر،نباشید نامه با دستخطِ خودِباید لومیان نوشته شده بود!
لومیان نفسِ عمیقی کشید و آن راصندلیاش آرام بیرون داد. به «هفتهنامهٔ رمان» اشارهنگرانِ کرد و گفت: «با فونتِ این رونویسی کن.»
«خرگوش» آرام سر تکانهمان داد و بدونِ هیچروی اعتراضی دوباره مشغولِ نوشتن شد.
چند دقیقه بعد، لومیانوکیلِ درخواستِ کمکی تحویل گرفتبرگردد که گویی چاپ شده بود.