چپتر 146: چپتر ۱۴۶
0شارلی مبهوت ماندهآدما بود و ناخودآگاهکلاهبرداری جواب داد: «مشکلی نیست.»
تازه وقتی لومیان اسکناسهای ۵۰ ورلدوری رابودند روی میز گذاشت، شارلی به خودش آمد. بافقط احتیاط از لای در به بیرون سرک کشید.
روشناییِ عصر رو به افول میرفت و برخلافِ طبقهٔورلدور دوم، طبقهٔ پنجم در هر دو سو بالکنهای بزرگی داشتآدمِ که سایههایی ژرف میانداختند. گویی شب از راه رسیده بود.
شارلی با دیدنِ راهروی خالی، آهِ آسودگی کشید. صدایشبخره را پایین آورد و از لومیان پرسید: «مخِ یکیآدمِ رو زدی که اون گردنبندِ تقلبی رو ۱۰۰۰ ورلدور بخره؟»
لومیان پوزخند زد و دستهٔ ۵۰ ورلدوریکار را به دستِ شارلی داد: «دو تا اشتباهگردنبنده کردی. اول اینکه، سرِ آدمِ معمولی کلاه نذاشتم.»
شارلی که گیج شده بود، دربیرحم حالی که بیاختیار اسکناسهای ۱ وباید ۵ ورلدوری را میگرفت، پرسید: «پس کی؟»
پوزخندِ لومیان گشادتر شد.
«باندِ ساوآ.»
با شنیدنِ این حرف،غیبشون چیزی نمانده بود اسکناسهانبود از دستِ شارلی بیفتد.
با وحشت بهشوخی لومیان خیره ماند وبودند بیمقدمه گفت: «دیوونه شدی؟
«اونا آدم میکشن.یکی تو خیابونِ هرجومرجگردنبندِ مدام آدما غیبشون میزنه!»
لومیان پوزخند زد واون جواب داد: «دوم اینکه،ورلدور کلاهبرداری در کار نبود.»
«چی؟» شارلیمدام از منطقِغیبشون لومیان سردرنمیآورد.
لومیان همچنان با لبخند توضیحشاید داد: «اونا میدونستن گردنبنده تقلبیه،نبودند ولی بازم ۱۰۰۰ ورلدور پیاده شدن.»
شارلی با خودشیکی گفت: غیرممکنه. مطمئن بودتقلبی لومیان دارد شوخی میکند.
باندِ ساوآ شاید بیرحم بودند، اما احمق۱۰۰۰ که نبودند. چرا باید برای گردنبندی تقلبی کهاول فقط ۵۰ ورلدور میارزید، ۱۰۰۰ ورلدور پول میدادند؟
در آن لحظه،آدما فکرِ عجیبی بهکلاهبرداری ذهنِ شارلی خطور کرد.
«نکنه جایگاهِدارد سرکردهٔ باندِمیکند ساوآ رو دزدیدی؟»
این دیگه خیلی دیوونهوار بود!
لومیان دوباره پوزخند زد.
«آروم باش. من وغیبشون بارون برینیه تو یهنبود گفتوگوی دوستانه به توافق رسیدیم.
«نگران نباش. بعدشوخی از این دیگهبیرحم دردسری پیش نمیاد.
«حالا بگو ببینم،یکی این ۵۰ ورلدورگردنبندِ رو میخوای یا نه؟»
گفتوگوی دوستانه با بارون برینیه...گردنبندِ شارلی حس کرد مردی راپوزخند که روبهرویش ایستاده اصلاً نمیشناسد.
با در نظر گرفتنِ وضعیتِمیزنه مالیِ خودش، ۵۰ ورلدور راسردرنمیآورد گرفت و زیرِ لب گفت:
«ممنون.»
لومیان با لبخندیکی سر تکان دادگردنبندِ و برگشت تا برود.
در همان لحظه، شارلی کلِگردنبندِ ماجرا را گرفت و بیمقدمهپوزخند پرسید: «عضوِ باندِ ساوآ شدی؟»
لومیان برنگشت. دستآدما تکان داد وکلاهبرداری جواب داد: «همینطوره.»
شارلی دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما کلمهای ازنبودند گلویش خارج نشد. فقط نگاه کرد که چطور سایهٔ لومیان درعجیبی تاریکیِ بیرون محو شد و در راهپلهٔ تاریک از چشم افتاد.
...
لومیان بهمحضِ بازگشت به اتاقِ ۲۰۷، تغییرقیافهاش را پاک کردپوزخند تا برای پیدا کردنِ یک غذای خوشمزه بیرون برود، اماکلاه همان موقع صدای دشنامِ آشنایی از طبقهٔ چهارم به گوشش خورد.
«اگه فکر میکنی درآوردنِغیبشون این پول آسونه، خودتنبود میتونی بخوابی و درش بیاری!»
«ترسوی بیخاصیت. بیتخمِشوخی بدبخت؛ فقط زورتبیرحم به زنا میرسه!»
«اگه جرئتمخِ داری ننت رواون بفرست پیشِ من!»
«...»
لومیان چند ثانیه گوش داد و خیلی زودنبود فهمید که ویلسون از باندِ خارِ زهرآگین باتقلبیه دارودستهاش سراغِ اتانس آمدهاند تا «حقِ حساب» بگیرند.
پوزخندی روی لبانش نشست.
لحظهای بعد، لومیان کلاهِ لبهدارِ آبیتیرهایگردنبندِ بر سر گذاشت، از اتاقِ ۲۰۷دستهٔ بیرون رفت و راهیِ طبقهٔ چهارم شد.
هنوز به اتاقِ ۴۰۸ نرسیده بود که۱۰۰۰ صدای تَرَقِ سیلیِ محکمی را شنید وکردی به دنبالش، دشنامها و تقلاهای اتانس شدیدتر شد.
مستأجرانِ آن طبقه درهای چوبیشانمیزنه را محکم بسته بودند وسردرنمیآورد هیچکس جرئت نمیکرد پا بیرون بگذارد.
لومیان با یک دست در جیب، بهبودند جلوی درِ اتاقِ ۴۰۸ رسید. اولین چیزی کهفقط توجهش را جلب کرد، حضورِ دو نوچه بود.
کاپشنهای تیره به تنزدی داشتند و راهِ در۱۰۰۰ را سد کرده بودند.
در آن لحظه،زدی دشنامهای اتانس باتقلبی هقهق و جیغ درآمیخت.
«حرومزادهها!
«لعنت بهتون!
«تخماتون رو میکنم!»
لومیان ابرو بالا انداختاون و به دو نوچهٔورلدور دمِ در نزدیک شد.
یکی ازمدام آنها غرید:غیبشون «چی میخوای؟»
لومیان جوابی نداد. در عوض،شاید ناگهان گامی به جلو برداشتنبودند و دست دراز کرد تا بگیردشان.
حرکاتش چنان برقآسا بود که پیشگردنبندِ از آنکه دو نوچه بتوانند واکنشی نشاندستِ دهند، پسِ کلهشان را در چنگ گرفت.
لومیان زور زدزدی و جمجمههایشان راتقلبی به هم کوبید.
با صدای تاپِ تهوعآوری، پیشانیهایشانمیزنه ورم کرد، چشمانشان به بالاسردرنمیآورد چرخید و روی زمین پهن شدند.
با «باز شدنِشوخی راه»، لومیان نگاهی بهبودند صحنهٔ داخلِ اتاق انداخت.
اتانس با موهای کتان و چهرهٔ ظریفِ آشفتهاش روی تخت افتاده بود. پیراهنش پاره شده و صورتش بهوضوحسرِ کبود و متورم بود. ویلسون با موهای قهوهایِ فر و صورتِ پرچینوچروکش پوزخندی بر لب داشت و دستهنمانده اسکناسی را در جیب میگذاشت. کمربندش باز بود و نوچهٔ دیگری اتانس را روی تخت نگه داشته بود.
سردستهٔ باندِ خارِ زهرآگین با حستقلبی کردنِ درگیریِ دمِ در، بهسرعت دست بهاشتباه کمربندش برد و نگاهی به بیرون انداخت.
لومیان را دید که خونسردمیزنه دستهایش را پاک میکرد و ازهمچنان روی دو نوچهٔ نقشبرزمین رد میشد.
لومیان بیآنکه به ویلسون فرصتِ حرف زدنبودند بدهد، پوزخندی زد و گفت: «کسی بهت نگفتهفقط مسافرخانهٔ خروسِ زرین حالا تحتِ حمایتِ باندِ ساوآست...»
حرفش نیمهتمام بود که به جلوگردنبندِ یورش برد و پیش از آنکه ویلسوندستِ بتواند کمربندش را ببندد، مشتی حوالهاش کرد.
ویلسون شتابانیکی جاخالی داد وگردنبندِ کمربندش را بست.
همزمان، چشمانش باریکآدما شد و رویکلاهبرداری لومیان قفل ماند.
لومیان ناگهاندارد موجی از ترسشاید را حس کرد.
این ترسِ مهارگسیختهٔ یک آدمِ عادیگردنبندِ در برابرِ یک شرور یا اوباش بود.دستِ ویلسون چنین احساسی را پدید آورده بود!
با این حال، لومیان حتی بهعنوانِ یک آدمِ عادی هم از شرورانی که جرئتِ مبارزه نداشتند، مرعوب نمیشد. اومعمولی در دورانِ ولگردیاش همیشه معتقد بود اگر راهی هست باید فرار کرد و تسلیم شد. وگرنه، باید طرفِ مقابلوحشت را هم با خود به پایین کشید. حالا که یک فرابشرِ ردهٔ ۸ بود، دیگر ترسی در دل نداشت.
یک فرابشرِ دیگر؟ لومیان از شدتِ ترسشکار بهره برد تا با ویلسون گلاویز شود وگردنبنده مهارتهای نبردِ تنبهتنِ خود را به کار گیرد.
دستها، آرنجها، زانوها و پاهایش بهبیرحم سلاح تبدیل شدند و بر ویلسون کهبرای تازه کمربندش را بسته بود، چیره گشتند.
صدای درگیریشان در اتاق پیچید. در همین حین، یکیورلدور دیگر از اوباش واردِ عمل شد. صندلیای را چنگ زدآدمِ و آماده شد تا آن را به پشتِ لومیان بکوبد.
اما لومیان بالاتنهاش رااون همچون ماری پیچوتاپ دادورلدور و به پشتِ ویلسون چرخید.
بنگ! صندلی به سرِغیبشون ویلسون خورد و اونبود را تلوتلوخوران به عقب راند.
با صدایی بلند، صندلیمیکند که از قبل هماما لق بود، خُرد شد.
لومیان بدنش را همچونزدی فنری جمع کرد و۱۰۰۰ پای راستش را بالا آورد.
پاشنهاش با دقتی بینظیر بهگردنبندِ زیرِ شکمِ اوباش اصابت کردپوزخند و نالهٔ خفهای از او درآورد.
چشمانِ مرد از حدقه بیرون زد. میانپایش را چسبیدمنطقِ و روی زمین افتاد. از درد به خود میپیچید اماپیاده مانندِ خروسی که گردنش را فشرده باشند، نمیتوانست صدایی درآورد.
همزمان با عقبرفتنِ پای راستِشاید لومیان، بازویش به جلو شلاق خوردچرا و به سینهٔ ویلسون کوبیده شد.
ویلسون که قادر بهزدی جاخالیدادن نبود، صدای تَرَقِ۱۰۰۰ شکستنِ دندههایش را شنید.
پیش از آنکه بتواند از دردتقلبی به خود بیاید، لومیان بازوانش را گرفتاشتباه و او را به سمتِ خود کشید.
پفف!
ضربهٔ زانوییدارد به سینهاش ازشاید او استقبال کرد.
رنگ از چهرهٔیکی ویلسون پرید وگردنبندِ بدنش دولا شد.
لومیان مشتهایش رازدی گره کرد وتقلبی بر پشتِ ویلسون کوبید.
تاپ! ویلسون روی زمین فروریخت.
لومیان از فرصت بهره برد و روی اواما پرید. بازوانِ ویلسون را پشتِ کمرش قفل کردمیارزید و زانوهایش را در ستونِ فقراتِ او فشرد.
لومیان طعنه زد: «فکرزدی میکردم خیلی سرسخت باشی. نگوورلدور ده ثانیه هم دوام نیاوردی.»
بر اساسِ ارزیابیاش، ویلسون فقط در ردهٔ ۹ بود،بخره ردهای که بیشتر بر نبرد و تقویتِ جسمانی تمرکز داشت.معمولی با این حال، مطمئن نبود به کدام مسیر تعلق دارد.
ویلسون که تحریک و خشمگین شده بود،کار با تمامِ توان دستوپا زد اما نتوانستمیدونستن خود را از چنگِ لومیان رها کند.
لومیان نگاهی به ایتنسِمیکند ماتومبهوت انداخت و بهاما ویلسون و اوباشِ ازکارافتاده خندید.
«برگردید و به رئیسهاتون بگیداون اینجا قلمروی سیِله. اگه کاری داشتید،پوزخند راحت بیاید سراغِ باندِ ساوآی ما!»
ویلسون غرید: «تو مردهای!»
لومیان پوزخند زد و جواب داد:کلاهبرداری «نمیدونم من میمیرم یا نه، ولیلبخند کسی که الان داره میمیره تویی.»
ویلسون با تمسخرشوخی گفت: «جرئت داری جلویبودند اینهمه شاهد منو بکشی؟»
لومیان چیزی نگفت. چنگشزدی را محکمتر کرد و صدایورلدور تَرَقِ مشمئزکنندهای در اتاق پیچید.
ویلسون جیغِ استخوانسوزی کشیداون و قطراتِ عرقِ سرد بهبخره درشتیِ لوبیا بر پیشانیاش نشست.
بازویش شکسته بود!
لومیان او را بالا کشید و روی میزِاما چوبیِ ایتنس پرید. پنجره را باز کرد ومیارزید ویلسون را از دیوارِ بیرونی آویزان نگه داشت.
لومیان نگاهی به کوچهٔ خلوتِ پایین انداخت،تقلبی به ویلسون لبخند زد و طعنه زد:اشتباه «حدس بزن. فکر میکنی جرئت دارم بندازمت پایین؟»
ویلسون به سنگفرشهای کوچه در فاصلهٔ بیش از ده متریپوزخند خیره شد و به یاد آورد که طرفِ مقابل چقدرکلاه در شکستنِ بازویش مصمم بود. برای لحظهای، جرئت نکرد جوابی بدهد.
درست در همانآدما لحظه، لومیان چنگشکلاهبرداری را رها کرد.
من که هنوز جوابمیکند ندادم! بدنِ ویلسون در وحشتیاحمق مطلق به پایین سقوط کرد.
او که چارهٔ دیگری نداشت، باگردنبندِ ناامیدی تلاش کرد تا حالتِ بدنش رادستِ برای محافظت از اعضای حیاتیاش تنظیم کند.
تالاپ!
با صدای خفهومشمئزکنندهای به زمینمیزنه برخورد کرد و گوشتِ بدنشسردرنمیآورد در چند جا فوراً لهولورده شد.
لومیان چنددارد ثانیه تماشا کردشاید و بعد خندید.
«عجب جونسختی هستی.یکی هنوز زندهای. نکنهگردنبندِ لقبت سوسکِ خیابانِ هرجومرجه؟»
بیاعتنا به ویلسون، از روی میزِ چوبی پایینورلدور پرید و رو به سه اوباشی که داشتنداینکه بهسختی روی پاهایشان میایستادند، گفت: «شنیدید چی گفتم؟»
هر سه اوباش باغیبشون ترس سر تکان دادندنبود و برگشتند تا فرار کنند.
لومیان صدایشان زد: «صبر کنید.»
هر سه اوباش درزدی جا خشکشان زد و۱۰۰۰ بدنشان کمی به لرزه افتاد.
لومیان به صندلیِزدی خردشده اشاره کردتقلبی و پوزخند زد.
«نمیخواید خسارتش رو بدید؟»
آن سه اوباش با شتابشاید تمامِ اسکناسهایی را که داشتندنبودند بیرون کشیدند و روی زمین انداختند.
با سر تکاندادنِ لومیانزدی به نشانهٔ تأیید، تلوتلوخوران۱۰۰۰ از اتاقِ ۴۰۸ بیرون رفتند.
ایتنس در تمامِ این مدت با نگاهی خالی خیرهبخره مانده بود و تنها این کلمات را به یادآدمِ میآورد که اینجا به دستِ باندِ ساوآ افتاده است.
سپس متوجه شد که سیِل از باندِ ساوآ به او نگفته استلبخند که در آینده چقدر یا هر چند وقت یکبار باید پول بپردازد.شوخی او حتی نگاهی هم به ایتنس نینداخت و مستقیم به سمتِ در رفت.
ایتنس ناخودآگاه دهان باز کرد و خواست چیزی بپرسد، امانبودند به دلیلِ ترس از تلافیِ باندِ خارِ زهرآگین مکث کرد.فکرِ او ناپدیدشدنِ قامتِ لومیان را در تاریکیِ آنسوی در تماشا کرد.