چپتر 39: هفتهنامهٔ رمان
0اگر پونس بنه واقعاً واردِ خانهٔ ناروکا شده بود تا مو و ناخنش را بردارد، احتمالِ زیادی وجود داشت که یکیهنوز از بستگانِ ناروکا او را کشته باشد. هر چه باشد، ناروکا خوشنام بود و ستونِ کلِ خانواده محسوب میشد. علاوه برروبهرو این، از نظرِ جسمی و روانی نسبتاً سالم بود، بنابراین بعید بود خودکشی کرده باشد. لومیان بهسرعت به گمانهزنیهای مختلفی رسید.
اما اگر ناروکا واقعاً بهرازآلود دستِ یکی از بستگانش بهبزرگ قتل رسیده بود، دلیلش چه بود؟
اورور که میدید برادرش در فکر فرو رفته و مدتِ زیادی حرفی نزدهداد است، گمان کرد از فکرِ «تبدیل شدنِ آدمها به گوسفند» و «کشته شدنِکنم یکی از اعضای خانوادهٔ بری» ترسیده است. پس با ملایمت به او دلداری داد.
«با اینکه قضیهنشنیده جدیه، هنوز بهمجبور ما ربطی پیدا نکرده.»
«من باید روی اینجور مسائل بیشتر فکر کنم. اگه همیشه از تماس با علومِ غریبهٔ واقعی منعداد بشی، وقتی با چیز مشابهی روبهرو بشی راحت وحشت میکنی. هوم، تو این چند سالِ اخیر بسامدِعلومِ رخدادهای رازآلود بیشتر شده و منم نمیتونم همیشه کنارت باشم. بزرگ میشی و زندگیِ خودت رو خواهی داشت...»
لومیان تو دلش جواب داد کهمنم تا حالا نشنیده کسی وقتی بزرگزندگیِ میشه مجبور باشه خانوادهش رو ترک کنه.
حس میکرد نگرشِ اورور نسبت به تماسِاعضای او با علومِ غریبه، بهخاطرِ ماجرای تبدیلاینکه شدنِ آدمها به گوسفند، نرمتر شده است.
لومیان تو دلش گفت اگه یه کم بیشتر تلاشترک کنم، میتونم مستقیم بهش بگم که فرابشر شدم... اما پیشگفت از اینکه بتواند حرفی بزند، اورور تصمیمش را گرفته بود.
«همین الان برو وسایلت رو جمع کن. با استفاده از دعوتنامهٔ هفتهنامهٔ رمان فوراً کوردو رو ترک میکنیم. واقعاً شانسجدیه آوردیم. تو یه لحظهٔ حساس برامون تلگراف فرستادن تا بتونیم علنی و بدونِ اینکه کسی شک کنه بریم. تو راه،چیز یه کم علومِ غریبهٔ واقعی بهت یاد میدم، اما حتی فکرِ فرابشر شدن رو هم از سرت بیرون کن. خیلی خطرناکه.»
لومیان تو دلش غرغر کرد: ما شانس نیاوردیم. من تلگراف رو فرستادمزندگیِ چون متوجهِ مشکل شدم. فقط تو این چرخه جوابش رو گرفتیم. باترک این حال، از اینکه خواهرش هنوز همان آدمِ قاطع بود، خوشحال شد.
با اینکه فکر نمیکرد بتوانند با موفقیتاعضای دهکدهٔ کوردو را ترک کنند یا ازاینکه چرخه بگریزند، اما باید تلاشش را میکرد.
لومیان پرسید: «آه، مگه قرارمیشه نیست اون سه تا گوسفند—سهکنه تا آدم رو نجات بدیم؟»
اورور سر تکان داد.
«این کار میتونه باعثِ درگیری بینِ ما و پییر بری بشهمیشی و منم مطمئن نیستم چقدر قویه یا چند تا همدست داره.باشه خیلی خطرناکه که بدونِ هیچ اطلاعاتی بخوایم بقیه رو نجات بدیم.»
«بهتره بذاریم مأمورای رسمی این کار رو بکنن. این وظیفهٔترسیده اوناست. وقتی رسیدیم داریژ و بلیتِ قطارِ بخار خریدیم، یهنکرده نامهٔ بینامونشان برای مأمورا میفرستیم و میذاریم خودشون بهش رسیدگی کنن.»
لومیان عمداً اصرارنشنیده کرد: «اما اگه حرفمونباشه رو باور نکنن چی؟»
اورور لبخند زد.
«تو زمینهٔ علومِ غریبه، واقعاً بیسوادی. تو نامه، ماجرای تبدیل شدنِ آدما به گوسفند رودلش واضح توضیح میدیم. اونا هم طبیعتاً آدمای حرفهای رو پیدا میکنن تا غیببینی کنن. حتی اگهبهخاطرِ هیچ الهامِ دقیقی هم به دست نیارن، میفهمن که یه چیزِ غیرعادی تو کوردو وجود داره.»
لومیان گفت: «فهمیدم.» وشدنِ برای جمع کردنِ وسایلشخانوادهٔ به طبقهٔ بالا رفت.
مدتی بعد، خواهر وکسی برادر هر کدام باخانوادهش یک چمدانِ قهوهای پایین آمدند.
اورور به بیرونِ در نگاه کرد وتبدیل گفت: «بیا بریم پیشِ مادام پوآلیس و کالسکهشملایمت رو قرض بگیریم تا هرچه زودتر برسیم داریژ.»
یک آدمِ عادی باید یک بعدازظهرِ تمام از دهکدهٔ کوردوبزرگ تا داریژ پیاده میرفت. لومیان بهعنوانِ یک شکارچی نیازی به اینمجبور کار نداشت، اما در چشمِ اورور، او هنوز یک فرابشر نبود.
پس از کمی تردید دربارهٔ اینکه آیا باید از این فرصت برای اعتراف به خواهرش استفاده کند یا نه، فهمید کهباید فرار از کوردو برایش ناممکن است. پس بهتر بود از این فرصت برای گشتنِ خانهٔ مادام پوآلیس و یافتنِ سرنخ استفاده کند.چند لومیان کوتاه جواب داد: «باشه.» و دست دراز کرد تا چمدانِ خواهرش را بگیرد. با دو چمدان در دست، بهسوی در رفت.
اورور با رضایت و آسودگی سرمجبور تکان داد، اما بعد با گیجینگرشِ گفت: «زورت بیشتر شده. خیلی راحت میبریش.»
ناخودآگاه میخواست دستِ راستش را بالا بیاورد و گوشههایآدمها چشمش را بمالد، اما لومیان دیگر رفته بود. چارهایاینکه نداشت جز اینکه بیخیال شود و بهسرعت دنبالش برود.
در راهِ رسیدن به اقامتگاهِ فرماندار، بسیارینمیتونم از روستاییان اورور را دیدند که باخواهی چمدانهایش میرود و با کنجکاوی از اوضاع پرسیدند.
اورور که دلیلِتبدیل موجهی داشت، در ایناعضای باره بسیار خونسرد بود.
از طرفِ دیگر، لومیان هفتهشت داستانِ مختلف برای سرهم کردن جلوی روستاییانِ مختلف بافت: یکی دربارهٔ اینکه اورور مدالِ لژیونِ افتخارِ اینتیس را گرفته و برای تقدیر شدن به تریر میرود، یکیهمین دربارهٔ اینکه خودش بهطورِ ویژه در دانشکدهٔ معلمانِ تریر پذیرفته شده و میتواند ثبتنام کند، یا اینکه اورور بهخاطرِ سرمایهگذاری در بورس ورشکست شده و طلبکارانش هر لحظه ممکن است درِ خانهشان راغرغر بکوبند، و چارهای جز فرار به جاهای دیگر برایش نمانده است. روستاییانِ ناآگاه با شنیدنِ این حرفها ماتومبهوت میشدند، اما بهلطفِ شهرتِ لومیان، وقتی به خودشان میآمدند تصمیم میگرفتند حرفش را باور نکنند.
مدتی بعد، خواهر و برادر بهفکرِ مقابلِ ساختمانِ سیاهی رسیدند که ازخانوادهٔ یک قصرِ باستانی تغییرِ کاربری داده بود.
لومیان با نگاه به دو برجِ بلند،نمیتونم لبخند زد و گفت: «برام سؤاله کهخواهی اون تو چیه. اورور، تا حالا رفتی توش؟»
اورور برای برادرش چشم چرخاندآدمها و گفت: «چرا باید توترسیده خونهٔ یکی دیگه پرسه بزنم؟»
لومیان آرام زمزمه کرد: «فکر میکردم مادام پوآلیس دعوتت میکنهکنه تا قصر رو بگردی. مگه آدمایی مثلِ اونا دوست ندارنتلاش خونههای بزرگ و کلکسیونهای ارزشمندشون رو به مهموناشون نشون بدن؟»
«چی برای دیدن داره...» اورور با این فکر که دیدنِ آنجا چقدرخانوادهٔ به توصیفِ قصر در نوشتههایش کمک میکند، صدایش رفتهرفته آرامتر شد. «هوف، بذارباید بعداً در موردش حرف بزنیم. نمیدونم اصلاً میتونیم به کوردو برگردیم یا نه.»
سپس لومیان را ازرخدادهای میانِ باغِ رنگارنگ بهکنارت سمتِ درِ قصر راهنمایی کرد.
پس از چند قدم، اورور سرعتش رااعضای کم کرد و به اطراف نگریست. با گیجیقضیه گفت: «گلهای این باغ خیلی زود شکوفه دادن...»
دهکدهٔ کوردو در کوهستان قرار داشت و چراگاهیخانوادهش کوهستانی در آن نزدیکی بود. معمولاً اولین موجِ گلهایماجرای بهاری تازه در اواسط تا اواخرِ آوریل ظاهر میشد.
لومیان گفت: «شاید باغبانِ مادام پوآلیس روشِ خاصی داره.» به یاد آورد کهبری مادام پوآلیس فرابشری از یک مسیرِ غیرعادی است و شک کرد که اینروی موضوع به پدیدهای فراطبیعی ربط داشته باشد، اما نمیتوانست آن را به زبان بیاورد.
اورور فقط حرفی پرانده بود، برای همیننمیتونم زیاد به آن فکر نکرد. به قصر رسیدنددلش و مادام پوآلیس بهگرمی از آنها استقبال کرد.
بانو امروز پیراهنِ کرستدارِ آبیرنگی به تن داشت و هنوز گردنبندِ الماسی باداد تزئیناتِ طلا روی سینهاش آویزان بود. موهای بلند و قهوهایاش را نیمهبسته بود واگه بقیهاش روی شانههایش میریخت که باعث میشد حتی از همیشه جوانتر به نظر برسد.
او در اتاقِ نشیمنِ کوچک روی مبلیباشه دستهدار نشست و در سکوت به درخواستِتماسِ اورور گوش داد. لبخندی زد و گفت:
«لازم نیست اینقدراست مؤدب باشید. مافکرِ با هم دوستیم.»
هه... لومیاناخیر در دلرخدادهای پوزخند زد.
کی به دوستشتبدیل گزینههای ازدواجِ بهگوسفند این داغونی معرفی میکنه؟
اما خیلی زود دید ماداممیشه پوآلیس با لبخندی در چشمانِ قهوهایمیکرد و روشنش به او نگاه میکند.
ناگهان گفتگوی قبلیشاناست را به یاد آوردتبدیل و احساسِ ناراحتی کرد.
اورور بااخیر درماندگی گفت:رخدادهای «بسیار خوب.»
هر بار که کالسکهای قرض میگرفت، پیشنهاد میکرد کرایهاش را بپردازد، اما مادامداد پوآلیس همیشه رد میکرد. برای همین معمولاً در راهِ بازگشت هدایایی برای بانوکنم میآورد که نه گران بودند و نه ارزان، و به کالسکهچی هم انعام میداد.
در حالی که منتظر بودند کالسکهچی آماده شود،خانوادهش مادام پوآلیس خواهر و برادر را دعوت کرد تاماجرای دسرهایی را که آشپزِ خودش درست کرده بود بچشند.
لومیان مافینی رااست چشید و بهفکرِ اطراف نگاه کرد.
«آقای لوند کجاست؟»
لویی لوند پیشخدمتِ فرماندار بئوستآدمها بود. او به دنبالِ فرماندار ازملایمت داریژ به دهکدهٔ کوردو آمده بود.
لومیان مدرک داشت که او با زنی در دهکده سروسرّیکنه دارد و برخی از وسایلِ قصر را مخفیانه فروخته است. ازمیتونم همین راه خبردار شده بود که مادام پوآلیس معشوقهٔ کشیش است.
اتفاقی مچِ کشیش و مادام پوآلیسفکرِ رو تو کلیسای جامع موقعِ عشقبازیخانوادهٔ گرفتن؟ این دروغی بود برای غریبهها!
در این لحظه، لومیان دنبالِ لویی لوندنمیتونم میگشت تا به او ناسزا بگوید: «تخمسگ،خواهی چرا بهم نگفتی مادام پوآلیس یه جادوگره؟»
مادام پوآلیس آهی کشید.
«لویی بیماره.حالا تو اتاقشکسی داره استراحت میکنه.»
بیماره؟ لومیان بیدلیلاست حس کرد شایدفکرِ مشکلی در کار باشد.
در حالی که خواهرش با مادام پوآلیس گرمِ گفتگوباشم بود، به بهانهٔ رفتن به دستشویی اجازه گرفت، از اتاقِکسی نشیمن بیرون رفت و یکراست به سمتِ پلهها راه افتاد.
این قصر عظیم بود و این زوج خدمتکارانِ زیادی با خود نیاورده بودند.داد همهجا خالی به نظر میرسید و حتی هنگامِ راه رفتن در برخی قسمتهاکنم صدای پژواک به گوش میرسید. این موضوع شرایطِ بهتری برای نفوذِ لومیان فراهم میکرد.
با تکیه بر حواسِ قدرتمندش، بهراحتی یک پیشخدمتِ مردترک و یک ندیمه را دور زد. با قدمهایی سبک بهگفت طبقهٔ دوم رسید و اتاقِ لویی لوند را پیدا کرد.
برای در زدن عجلهایگمان نداشت. سرش را چرخاند وآدمها گوشش را به چوب چسباند.
«آه!»
«آه!»
...
صدای فریادِنزده دردمندِ مردیگمان از اتاق میآمد.
واقعاً بیماره؟ خیلی جدی به نظر میرسه... لومیان لحظهای فکربزرگ کرد و به کناری رفت. درِ اتاقِ خدمتکارانِ دیگر رامیشه باز کرد—فرماندار بئوست و مادام پوآلیس در طبقهٔ سوم زندگی میکردند.
پس از پریدن به داخلِ اتاق، بهآرامیاعضای درِ چوبی را بست، چند قدم به آنقضیه سو رفت و پنجرهٔ شیشهای را باز کرد.
لومیان به پایین نگاه کرد و دید هیچکس آن اطراف نیست.میکرد بیدرنگ با هر دو دست خودش را بالا کشید و بامستقیم چابکی به بیرون پرید و از دیوارِ بیرونیِ قصر «آویزان» شد.
سپس، مانندِ گربهای وحشی بهسبکیکرد جهید و بیصدا روی طاقچهٔگوسفند پنجرهٔ پیشخدمت لویی لوند فرود آمد.
لومیان در لبهٔ پنجرهٔ شیشهایرازآلود ایستاد، بدنش را چرخاند وبزرگ دزدکی به داخلِ اتاق نگاه کرد.
لویی لوند را دید که برهنه رویاعضای تخت دراز کشیده و شکمش چنان برآمدهاینکه بود که گویی هر لحظه ممکن است بترکد.
با دیدنِ موهای سیاه و غرقِ عرقِ پیشخدمت و چهرهاشکنه که از درد در هم رفته بود، لومیان با شنیدنِتلاش فریادهای دلخراشی که هر از گاهی سر میداد، بیاختیار اخم کرد.
این دیگه چه بیماریایه؟
خیلی ترسناکه.اخیر شکم واقعاً میتونهرازآلود اینقدر بزرگ بشه...
در این لحظه، زنیشدنِ حدوداً چهلساله کنارِ تختِخانوادهٔ لویی لوند ایستاده بود.
موها و چشمانی قهوهای داشت. زیبا بود وخانوادهش چینوچروکِ زیادی نداشت. پیراهنی خاکستریمایلبهسفید به تن داشتبهخاطرِ و با هیجان بر سرِ لویی لوند فریاد میزد:
«دیگه چیزی نمونده، چیزی نمونده.»
چی چیزی نمونده؟ درست همانطور که این فکرکنارت از ذهنِ لومیان گذشت، صدای جیغی شنید وجواب دید چیزی شکمِ لویی لوند را بالا میآورد.
در یک چشمبرهمزدن،تبدیل آن نقطه شکافت. شکمِاعضای لویی لوند ترکیده بود!
دستی کوچکحالا و خونین ازمیشه آن بیرون آمد.
زن با خوشحالیاست فریاد زد: «به دنیاتبدیل اومد! به دنیا اومد!»
سپس خم شد و نوزادیرازآلود چروکیده، کثیف و خونآلود رابزرگ از شکمِ لویی لوند بیرون کشید.
لومیان ماتومبهوت مانده بود.
«...»