---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 133: رنج • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 133: رنج

0

لومیان از آن سر درنمی‌آورد، اما زیاد هم به آن‌مبادله​ فکر نکرد. آستین‌هایش را بالا زد، بازوی راستش را برهنه‌تخلیهٔ​ کرد و آن را با تیغهٔ عطارد سقوط کرده برید.

پس از لحظه‌ای کوتاه از بی‌حسی، دردی آشنا به سراغش‌سرنوشتی​ آمد، اما خم به ابرو نیاورد. تماشا کرد که چگونه‌شدن​ خون بیرون زد و تیغهٔ نقره‌ای‌مشکی را به رنگِ زرشکی درآورد.

تقریباً در همان لحظه، رودِ وهم‌آلودِ جیوه‌ای‌رنگی، متشکل از نمادهایی پیچیده، در‌وهم‌آلود​ برابرِ چشمانِ لومیان پدیدار شد. قطره‌های سرنوشت که در خنجرِ پلید ذخیره شده‌دیگر​ بودند، از نوکِ آن تراوش کردند و به داخلِ زخمِ سطحی سرازیر شدند.

لومیان تمرکز کرد و‌نظر​ کوشید سرنوشتی را که‌داده​ می‌خواست مبادله کند، تشخیص دهد.

او «دید» که خودش در حالِ درمان شدن‌سرنوشتی​ است، «دید» که پس از تخلیهٔ احساساتش به خواب‌درمان​ می‌رود، و «دید» که دارد دنبالِ آستا ترال می‌گردد...

صحنه‌ها چنان از ذهنِ لومیان‌سطحی​ گذشتند که گویی خودش آن‌ها‌سرنوشتی​ را از نزدیک دیده بود.

کمی بعد، سرنوشتِ بیرون رفتن از‌اول​ دخمه‌ها و روبه‌رو شدن با شبحِ مونسوری‌صحنهٔ​ در چند روزِ پیش را پیدا کرد.

بی‌درنگ نوکِ عطارد سقوط کرده را بالا آورد و‌فرو​ آن را به‌سوی نمادهای پیچیده‌ای که به نظر می‌رسید‌تدریجیِ​ رودِ جیوه‌ای آن‌ها را شکل داده است، فرو برد.

آن سرنوشت سنگین بود و‌شدند​ لومیان در تلاشِ اول نتوانست‌مبادله​ آن را به حرکت درآورد.

با محو شدنِ تدریجیِ رودِ وهم‌آلود، صحنهٔ درونِ ذهنش‌کوشید​ هر لحظه تارتر می‌شد. با شتاب بیشترِ نیروی روحی‌اش‌حالِ​ را به درونِ تیغهٔ عطارد سقوط کرده هدایت کرد.

سرانجام با حرکتی دیگر، سرنوشتِ دیدار با شبحِ مونسوری‌محو​ از رودِ وهم‌آلود و جیوه‌ای‌رنگ رها شد و به قطره‌ای‌بیشترِ​ بسیار کوچک، شبیهِ قطره‌جیوه‌ای از یک دماسنجِ شکسته، تقلیل یافت.

قطرهٔ وهم‌آلود‌نمادهای​ به‌سرعت با‌نظر​ خنجرِ سربی‌مشکی درآمیخت.

تازه آن زمان بود که لومیان آهِ آسودگی کشید.‌می‌خواست​ می‌دانست از دستِ شبحِ مونسوری گریخته است و اکنون‌شدن​ عطارد سقوط کرده می‌توانست تیغه‌ای نفرین‌شده به شمار آید.

همین که زخمش را‌زخمِ​ درمان کرد، ناگهان شهودی‌تمرکز​ عجیب به سراغش آمد.

لومیان با هدایتِ این شهود، دوباره از مسافرخانهٔ خروسِ زرین بیرون رفت‌وهم‌آلود​ و از میانِ مستانِ پرسروصدا و دعوایی داغ گذشت. به خیابانِ بلبل بازگشت‌دیگر​ و بیرونِ کوچه‌ای که در آن به مارگو حمله کرده بود، توقف کرد.

با اخمی بر چهره،‌نظر​ محتاطانه وارد شد و‌داده​ از روی مانع پرید.

در لحظهٔ بعد،‌سطحی​ نگاهِ لومیان بی‌اختیار به‌کوشید​ سایهٔ گوشهٔ کوچه افتاد.

چیزی بی‌صدا‌کردند​ در قلمروی‌زخمِ​ تاریکی افتاده بود.

لومیان که اهمیتش را حس کرده بود،‌نتوانست​ با شتاب به آن سمت رفت، چمباتمه زد‌ذهنش​ و شیء را با دستِ چپِ دستکش‌پوشش برداشت.

کیف‌پولِ چرمیِ‌نمادهای​ قهوه‌ای‌رنگ و‌نظر​ بادکرده‌ای بود.

مارگو انداختتش؟ همون پولی که زیردستاش‌تمرکز​ چاپیدن و دادن بهش؟ لومیان تا حدودی‌دهد​ فهمید مبادلهٔ سرنوشت چگونه رخ داده است.

با اینکه به یاد نمی‌آورد مارگو کیف‌پول را در جریانِ نبردِ‌می‌خواست​ سهمگینشان انداخته بود یا پس از آن «افتاده» بود، این موضوع‌تخلیهٔ​ مانع از آن نشد که لومیان پول را برای خودش بردارد.

دستهٔ ضخیمِ اسکناس‌ها را بیرون کشید و سکه‌های طلا،‌محو​ نقره و مس را از بخشِ پول‌خرد خالی کرد. سپس‌بیشترِ​ کیف‌پول را به کناری انداخت و از کوچه بیرون رفت.

لومیان پس از بازگشت به اتاقِ ۲۰۷‌شکل​ در مسافرخانهٔ خروسِ زرین، چراغِ کاربیدی را روشن‌حرکت​ کرد و با دقت ثروتِ تازه‌یافته‌اش را شمرد.

در مجموع ۱۲۶۵ ورل‌دور و ۱۵ کوپه به دست آورده بود. بیشترشان اسکناس‌های‌دهد​ ۱۰ ورل‌دوری یا کمتر بودند. فقط یک اسکناسِ ۲۰۰ ورل‌دوری، یک اسکناسِ ۱۰۰‌آستا​ ورل‌دوری و دو اسکناسِ ۵۰ ورل‌دوری وجود داشت. چند لویی‌دور نیز در میانشان بود.

لومیان چند ثانیه به‌زخمِ​ پول‌ها خیره ماند و‌تمرکز​ سپس آهی عمیق کشید.

حتی ده تا کمکِ مالی از‌اول​ طرفِ «آدمای خیرخواه» هم به پای‌وهم‌آلود​ زمین زدنِ یه سرکردهٔ باند نمی‌رسه...

طبیعتاً همهٔ پول متعلق به مارگو‌جیوه‌ای​ نبود. او صرفاً آن را برای‌تلاشِ​ باندِ خارِ زهرآگین نگه داشته بود.

لومیان دسته‌ای از اسکناس‌های کوچک به‌تمرکز​ ارزشِ ۲۰۰ ورل‌دور برداشت، از اتاقِ ۲۰۷‌دهد​ بیرون رفت و از پله‌ها بالا رفت.

در کمتر از یک‌زخمِ​ دقیقه به طبقهٔ چهارم رسید‌کوشید​ و جلوی اتاقِ ۸ ایستاد.

به یاد آورد که مارگو عصر به مسافرخانهٔ‌حرکت​ خروسِ زرین آمده بود تا بیشترِ پول را‌تارتر​ از روسپیِ بدونِ مجوزی به نامِ اتانس بگیرد.

در آن زمان حتماً یکی از زیردستانِ مارگو مسئولِ این کار بود، اما‌اول​ پول در نهایت به دستِ خودِ مارگو رسیده بود. لومیان بدونِ در زدن‌بیشترِ​ چمباتمه زد و دستهٔ اسکناس‌ها را از شکافِ زیرِ در به داخل سُر داد.

به‌سرعت راست ایستاد، به‌سوی‌سرازیر​ پله‌ها چرخید و در‌سرنوشتی​ راهروی سایه‌پوش ناپدید شد.

لومیان تا ساعتِ شش‌زخمِ​ که زنگِ کلیسای جامع‌تمرکز​ به صدا درآمد، خوابید.

شبِ گذشته را راحت خوابیده‌تلاشِ​ بود و احساس می‌کرد معجونِ‌شدنِ​ تحریک‌کننده تا حدودی هضم شده است.

صبح می‌رم دنبالِ آستا ترال و می‌بینم آقای کِی جواب داده یا نه. یه کم لباس و لوازمِ گریمِ بهتر هم از محلهٔ‌تارتر​ رصدخانه می‌خرم... بعدازظهر می‌رم به لباس‌فروشیِ ارزونِ بازارِ محلهٔ نجیب‌زاده... لومیان تمایلی به بیدار شدن نداشت. همان‌جا دراز کشید و در سکوت به‌به‌سرعت​ برنامه‌های آن روز فکر کرد. از آنجا که از خطرِ شبحِ مونسوری گریخته بود، تغییرِ قیافه دادن را دوباره در فهرستِ کارهایش قرار داد.

پس از مدتی ماندن در رختخواب، آرام‌آرام به دستشویی رفت تا‌کند​ دست‌وصورتی بشوید. سپس از پله‌ها پایین رفت و نیم لیتر شرابِ‌خواب​ سیب و یک قرص نان با سوسیسِ خوک از دست‌فروشان خرید.

پس از رفعِ گرسنگی‌اش، به‌سوی نزدیک‌ترین میدانِ کلیسای جامع‌کوشید​ رفت و گوشه‌ای خلوت پیدا کرد تا فنونِ رزمی‌ای‌حالِ​ را که اورور به او آموخته بود تمرین کند.

لومیان ساعتِ ۹:۳۰ صبح به مسافرخانهٔ خروسِ زرین‌حرکت​ بازگشت، با این قصد که پیش از رفتن‌تارتر​ به دنبالِ آستا ترال، یک ساعتی استراحت کند.

وقتی وارد لابیِ مسافرخانه شد، سه‌جیوه‌ای​ خدمتکار را دید که زیرِ نظرِ‌تلاشِ​ مادام فلس جاهای کثیف را تمیز می‌کردند.

صاحبِ مسافرخانه هر دوشنبه‌سرازیر​ نظافتچی می‌گیره... لومیان نگاهش را‌می‌خواست​ برگرداند و به‌سمتِ پله‌ها رفت.

همان موقع، صدای‌داخلِ​ قدم‌هایی از بالا‌سرازیر​ به گوش رسید.

ده ثانیه نگذشته بود که شارلی‌اول​ با پیراهنِ کتان، شلوارِ تیره و‌وهم‌آلود​ کفش‌های چرمیِ بی‌بند جلوی لومیان سبز شد.

لومیان با‌نمادهای​ گیجی پرسید:‌نظر​ «نرفتی هتل؟»

شارلی خمیازه‌ای کشید و با هیجان جواب داد:‌سرنوشتی​ «نمی‌دونی؟ امروز مرخصیم. می‌تونیم هفته‌ای یه روز مرخصی بگیریم‌درمان​ و هر روزی رو که دلمون خواست انتخاب کنیم.»

لومیان خندید و گفت: «این مرخصی‌سرازیر​ باعث می‌شه از "حقوقِ ماهانه"ای که‌مبادله​ از مادام آلیس می‌گیری کم بشه؟»

شارلی با خجالت نیشخند‌سنگین​ زد و گفت: «اونم‌حرکت​ برای خودش رفت‌وآمدهایی داره.»

گرمِ صحبت بودند که بوی گندی از‌شکل​ در به داخل پیچید. روهرِ قدکوتاه، ژولیده‌نتوانست​ و موخاکستری همراه با میشل واردِ مسافرخانه شدند.

شارلی با گرمی به‌سرازیر​ آن‌ها سلام کرد و‌سرنوشتی​ پرسید: «نرفتید ایستگاهِ قطارِ بخار؟»

روهر اول به‌داخلِ​ آن‌ها نزدیک شد، اما‌شدند​ بعد فاصله‌ای محترمانه گرفت.

«محلهٔ بازار امروز‌برد​ یکم آشفته‌ست. می‌خوایم‌اول​ یه روز استراحت کنیم.»

لومیان با‌نمادهای​ «کنجکاوی» پرسید:‌نظر​ «چی شده؟»

روهر ناخودآگاه صدایش را پایین آورد و گفت: «مارگو از باندِ‌کند​ خارِ زهرآگین مرده. خیلی از خلافکارا دنبالِ یکی می‌گردن. بقیهٔ باندا‌خواب​ ممکنه هر لحظه باهاشون درگیر بشن. کلی هم پلیس ریخته اونجا.»

شارلی با حیرت‌داخلِ​ پرید وسطِ حرفش‌سرازیر​ و گفت: «مارگو مرده؟»

تازه دیروز با خودش فکر کرده بود‌نتوانست​ که یارو حقش است بمیرد، و حالا مرده‌ذهنش​ بود؟ روهر با چهره‌ای درهم سر تکان داد.

«شنیدم چند نفر داشتن درموردش حرف می‌زدن. هی، امروز نمی‌تونیم‌برد​ پولی دربیاریم.» همسرش، مادام میشل، به او دلداری داد: «اگه‌صحنهٔ​ بیرون نریم، مجبور نیستیم ناهار بخوریم. می‌تونیم یکم پول پس‌انداز کنیم.»

پیش از آنکه لومیان بتواند از اوضاعِ‌کوشید​ بیرون بپرسد، شارلی به خودش آمد، چرخید‌دید​ و پله‌ها را دوید و بالا رفت.

چشمانِ لومیان برقی‌داخلِ​ زد و از‌سرازیر​ پیِ او رفت.

تاپ، تاپ، تاپ. شارلی به‌سرعت به طبقهٔ چهارم‌حرکت​ رسید و تا اتاقِ ۸ دوید. نفسِ عمیقی‌تارتر​ کشید و مشتش را روی درِ چوبی کوبید.

صدای زنانه و‌پیچیده‌ای​ کمی گرفته‌ای از‌جیوه‌ای​ داخل بلند شد: «کیه؟»

شارلی با‌زخمِ​ صدای بلند‌سرازیر​ اسمش را گفت.

صدای زنانه با بی‌حوصلگی جواب داد و در‌تمرکز​ را باز کرد: «نگفتم صبحا کار نمی‌کنم؟ عصر‌دید​ برگرد. یادت باشه، ۱۰ ورل‌دور. این دفعه تخفیف بی‌تخفیف!»

این اولین باری بود که لومیان زنی به نامِ اتانس را می‌دید. موهای کتان‌رنگش تا روی شانه‌ها ریخته بود، چشمانی به همان رنگ و‌حرکتی​ پر از احتیاط داشت و ردِ دلهره در چهره‌اش دیده می‌شد. به نظر می‌رسید بیست‌وسه یا بیست‌وچهار ساله باشد، با چهره‌ای معمولی که فقط‌دستِ​ می‌شد آن را ظریف توصیف کرد. صورت و لباس‌هایش تمیز بود و پیراهنِ قرمزش بخشِ زیادی از پوستِ روشنِ سینه‌اش را بیرون انداخته بود.

شارلی با هیجان به‌نظر​ اتانس خبر داد: «می‌دونستی؟‌داده​ مارگو مرده! واقعاً مرده!»

«...» اتانس مات‌ومبهوت خیره ماند.‌شدند​ چند ثانیه بعد، صدای کمی گرفته‌اش‌کند​ تیز شد: «اون دیو واقعاً مرده؟»

شارلی بی‌درنگ سر‌داخلِ​ تکان داد و‌سرازیر​ گفت: «حقیقت داره.»

شارلی ادامه داد: «بالاخره می‌تونی از دستِ اون دیو خلاص بشی! بالاخره‌وهم‌آلود​ می‌تونی مثلِ یه آدمِ عادی زندگی کنی!» اتانس با گیجی نگاهی به اطراف‌دیگر​ انداخت و چشمانِ بی‌حالتِ لومیان و چهرهٔ پرشورِ شارلی را از نظر گذراند.

در حالی که به پولی فکر می‌کرد‌شکل​ که به شکلی رازآلود در اتاقش ظاهر‌نتوانست​ شده بود، زمزمه کرد: «مرده؟ اون مرده؟»

همین که باورش‌سطحی​ شد مارگو واقعاً مرده‌کوشید​ است، چشمانش تار شد.

اشک روی گونه‌هایش سرازیر شد.‌سطحی​ بی‌اختیار چمباتمه زد و صورتش‌سرنوشتی​ را میانِ بازوانش پنهان کرد.

هق‌هقش شدت‌فرو​ گرفت و‌سنگین​ مهارناپذیرتر شد.

همان موقع، صدای‌پیچیده‌ای​ قدم‌هایی از سمتِ‌جیوه‌ای​ پله‌ها به گوش رسید.

لومیان سر چرخاند و مردِ جوانی‌تمرکز​ را دید که با پیراهنِ سفید،‌تشخیص​ پالتو و ژاکتِ مشکی نزدیک می‌شد.

سه تن از اوباشِ مارگو پشتِ سرش بودند. مردِ‌کوشید​ جوان موهای قهوه‌ایِ کمی مجعد و چین‌وشکن‌های برجسته‌ای روی صورتش‌درمان​ داشت. به‌سمتِ اتانسِ گریان رفت، چمباتمه زد و نیشخند زد.

«من ویلسون از باندِ خارِ‌تلاشِ​ زهرآگینم. از امروز به بعد،‌شدنِ​ من به‌جای مارگو هواتو دارم.»

چهرهٔ پرشورِ شارلی یخ بست. صدای گریهٔ اتانس ناگهان‌فرو​ قطع شد. صورتِ اشک‌آلودش را آرام بالا آورد و‌تدریجیِ​ لبخندِ ویلسون و سایه‌ای را که هیکلش انداخته بود، دید.

سایه چنان غلیظ بود که پس‌تمرکز​ نمی‌رفت. لومیان در سکوت نگاه می‌کرد‌تشخیص​ و سرش را نامحسوس بالا گرفته بود.

در راهِ برگشت به طبقهٔ اول، شارلی‌شدند​ که مدتِ زیادی ساکت مانده بود، بی‌اختیار‌تشخیص​ پرسید: «واقعاً رنجِ فقیرا هیچ پایانی نداره؟»

لومیان با چهره‌ای بی‌حالت جواب داد: «من‌نتوانست​ از یه چیزی که اورور لی نوشته خوشم‌ذهنش​ میاد. گاهی اوقات تقصیرِ ما نیست، تقصیرِ دنیاست.»

حرفش که تمام شد، سه نفر با قدم‌های سنگین‌فرو​ از طبقهٔ اول بالا آمدند. افسرانِ پلیس بودند؛ با‌تدریجیِ​ یونیفرم‌های مشکی، جلیقه‌های مشکی، پیراهن‌های سفید و چکمه‌های چرمیِ بی‌بند.

افسرِ یک متر و هشتادوپنج سانتی که‌کوشید​ سردستهٔ گروه بود، نگاهی به شارلی و‌دید​ لومیان انداخت و ناگهان سرِ جایش خشکش زد.

دستش را روی هفت‌تیرِ کمری‌اش‌سطحی​ فشرد و با صدایی بم‌سرنوشتی​ پرسید: «شارلی کولنت؟» شارلی جا خورد.

«منم، جنابِ افسر. موضوع چیه؟»

افسر به همکارانش‌پیچیده‌ای​ اشاره کرد و دستبندِ‌شکل​ فولادی‌اش را بیرون کشید.

در حالی که دو همکارش شارلی‌تمرکز​ را محاصره می‌کردند، با چهره‌ای جدی گفت:‌دهد​ «شما مظنون به قتل هستید. بازداشتتون می‌کنیم.»

چهرهٔ شارلی پر‌داخلِ​ از شوک، ترس‌سرازیر​ و گیجی شد: «قتل؟»

لومیان با‌فرو​ تعجب ابرو‌سنگین​ بالا انداخت.

افسر در حالی که با کمکِ‌جیوه‌ای​ همکارش به شارلی دستبند می‌زد، به‌تلاشِ​ او خبر داد: «مادام آلیس مرده!»

ناولها | novelha.net