چپتر 291: شخصِ مهم
0لومیان لیوانش را پایین گذاشت ودریاسالار لبخندی زد. به زبانِ اینتیسی اماتغییرِ با لهجهٔ استانِ ریستون حرف میزد.
«تازه دو روزهگفت رسیدم تریر. اومدم لاوینیشخصِ تا دنبالِ کار بگردم.»
به لطفِ کمکِ اورور، میتوانست مثلِ یکی از اهالیِ تریر حرف بزندیاد و لهجهٔ داریژیِ استانِ ریستون را کنار بگذارد. با شش سال زندگی درکشید کوردو، در یادگیری، تقلید و سازگاریِ بیدردسر با گویشهای تازه استعدادی ذاتی داشت.
متصدیِ خستهٔ بار که انگار خوب نخوابیده بود،شخصِ نگاهی به اطراف انداخت و با احتیاط گفت:نشنیدم «اون دنیتسِ شعلهوره، یه شخصِ مهم تو دریا!»
لومیان رکوپوستکنده جوابدوبوآ داد: «تا حالادریاسالار اسمش رو نشنیدم.»
متصدیِ بار گلویش را صافدنیتسِ کرد تا به لومیان یادآوریرکوپوستکنده کند مراقبِ لحن و رفتارش باشد.
«دربارهٔ شش شاهِ دزدانِجایگاهِ دریایی و نُه دریاسالارِمنصبشان دزدانِ دریایی چیزی شنیدی؟»
لومیان صادقانه اعتراف کرد: «کمی.»
دانشِ او دربارهٔ شاهان و دریاسالارانِ دزدانِ دریایی از روزنامهها و رمانهای ماجراجویی میآمد و خبر داشت که گرمان اسپارو چند نفر از آنها را شکار کرده است.قدرت میدانست که خدمتکارِ آن ماجراجوی بزرگ، یعنی دوبوآ، زمانی در کشتیِ دریاسالار کوهِ یخ دزدِ دریایی بوده است. از دوشیزهٔ بیماری یا دریاسالار بیماری و تغییرِ مداومِ دریاسالارانِدهد دزدانِ دریایی خبر داشت. اما شاهانِ دزدانِ دریایی جایگاهِ تثبیتشدهای داشتند و آنقدر در منصبشان مانده بودند که هیچکس به یاد نمیآورد کِی برای اولین بار به قدرت رسیدهاند.
متصدیِ بار که فهمیداون لومیان کاملاً هم بیخبرمهم نیست، آهِ آسودگی کشید.
«اون شخص قبلاً دزدِ دریایی بوده. همه قبولمنصبشان دارن که از تمامِ دریاسالارها قویتره و فقطاولین از اون شش شاهِ دزدانِ دریایی پایینتر قرار میگیره.»
خیلی چشمگیره... لومیان نمیتوانست ردهٔ دقیقِ دریاسالاران و شاهانِمهم دزدانِ دریایی را تشخیص دهد، اما زنده ماندنشان باصاف وجودِ تعقیبِ مداومِ مقامات نشان میداد که ضعیف نیستند.
دنیتسِ شعلهور در میانِ دزدانِ دریایی در جایگاهِدزدِ هفتم قرار داشت و تقریباً به سطحِ یکتثبیتشدهای شبهشاهِ دزدانِ دریایی رسیده بود. او بیشک نیرومند بود!
یه قدیس؟ اگه باشه، در موردِ شاهانِ دزدانِمهم دریایی هم میشه همین رو گفت... قویترین در میانِصاف ردهٔ ۵ها؟ لومیان بهسرعت منظورِ متصدیِ بار را فهمید.
«قبلاً؟»
متصدیِ بار به اطراف اشاره کرد و گفت:شخصِ «آره، قبلاً. دیگه دزدِ دریایی یا شکارچیِ گنج نیست.گلویش ببین، هیچ اعلانِ تحتِ تعقیبی ازش روی دیوار نیست.»
ولی اعلانِ من هست... خدا رو شکر جایزهاش کمه. چپوندنش تو یه گوشهای کهشاهانِ هیچکس بهش توجه نمیکنه... لومیان با کنجکاوی پرسید: «همینطوری چون خودش میخواد میتونه دیگهقدرت دزدِ دریایی نباشه؟ مقامات باهاش همکاری کردن و اعلانِ تحتِ تعقیبش رو لغو کردن؟»
به کدوماحتیاط کشور یا کلیسایدنیتسِ رسمی تسلیم شده؟
متصدیِ بار صدایششاهانِ را از اینداشتند هم پایینتر آورد.
«اون حالاانداخت عضوِ کلیسای ابلهه،اون فرستادهٔ اون ایزد.»
غیبگوی آقای ابله؟دوبوآ شاید همون تک غیبگویکوهِ ایشون؟ لومیان جا خورد.
متصدیِ بار که گمان میکرد لومیان با کلیسای ابله آشنا نیست،جواب توضیح داد: «این ایزدیه که همهٔ کلیساهای رسمی به رسمیت میشناسنش.لحن هه هه، آخه چرا یه ایزد باید همچین اسمی انتخاب کنه؟
«ایمان به ابله تو دریا خیلی طرفدار داره. خیلی ازبودند تاجرای دریایی و ملوانها به وی باور دارن. حتی پولکاملاً روی هم گذاشتن تا کلیسای جامعِ ابله رو تو لاوینی بسازن.»
لومیان عمداً صدایش راگفت پایین آورد و پرسید:شخصِ «اسقفِ کلیسای جامع همون غیبگوئه؟»
متصدیِ بار سر تکان داد و گفت: «نه. اما دنیتسِدوشیزهٔ شعلهور زیاد میاد تریر. اینجا رو دوست داره. آره، اونمانده اهلِ اینتیسه. هیچ اینتیسیای نیست که دلش برای تریر پر نکشه.»
درست وقتی لومیان میخواست چیزی بگوید، آن شخصِ مهمِ دریا،رکوپوستکنده یعنی غیبگوی کلیسای ابله، دنیتسِ شعلهور، باقیماندهٔ آبجوی گندمش راکند تمام کرد و برخاست و بهسمتِ ورودیِ نسیمِ دریا رفت.
تقریباً همزمان، ملوانانی که مشغولِ ورقبازی، نوشیدن،آنقدر لافزدن و لاسزدن با دخترانِ خیابانی بودند،کِی با نظمی غیرعادی از جا بلند شدند.
بدونِ اینکه هیاهویی به پا کنند،دنیتسِ در سکوت و با نظم بهدنبالِجواب دنیتسِ شعلهور از بار بیرون رفتند.
اگر لومیان این صحنه را ندیدهدریاسالار بود، هرگز نمیفهمید که تمامِ ملوانانِ حاضرمداومِ در بار از زیردستانِ غیبگوی ابله هستند.
دنیتسِ شعلهور... از لقبش پیداست که با آتش سروکار داره... ممکنهجواب اون هم از مسیرِ شکارچی باشه؟ لومیان جرعهای از لانتی پروفِلحن خود نوشید و با متصدیِ بار دربارهٔ کلیسای ابله گپ زد.
«ابله چه جور ایزدیه؟»
متصدیِ بار نشانِ مقدسِگفت مثلثشکلی روی سینهاش کشیدشخصِ و سر تکان داد.
«من کهیعنی پیروش نیستم،زمانی از کجا بدونم؟»
لومیان هم نشانِ مقدسِاون مثلثشکلی روی سینهاش کشیدمهم و گفت: «به حقِ بخار!»
متصدیِ بار نگاهی به فضای خالی انداخت و گفت: «ولی کلیسای ابله بدنمیآورد نیست. حتی اگه یه ولگرد باشی، حتی اگه به ابله باور نداشته باشی،شخص باز هم میتونی بعد از ورود به کلیسای جامعشون عشای ربانی دریافت کنی.
«اگه ازشون کمک بخوای، چهبسا یهدنیتسِ وعده غذای گوشت و نون وجواب یه اتاق برای خوابیدن هم بهت بدن.»
لومیان بایعنی لبخند پرسید: «برمکشتیِ تو صف بایستم؟»
متصدیِ باراحتیاط دوباره سراون تکان داد.
«نیازی نیست. اونا نمیتونن برای موعظه یا تبلیغِ دین از کلیسای جامع بیروننمیآورد بیان. فقط ولگردهای محلی میدونن که میتونن اونجا کمک بگیرن، اما فقط هرشخص از گاهی میرن، چون کلیسای ابله بیشتر تمایل داره بهشون فرصتِ شغلی پیشنهاد بده.»
پس از گپی دلپذیر و پی بردن به برنامهٔ موعظههای اسقفِ کلیسایجواب جامعِ ابله، لومیان لانتی پروفِ خود را تمام کرد و تصمیم گرفت ازباشد وقتِ آزادش نهایتِ استفاده را ببرد و خیابانهای اطراف را با دقت بگردد.
بهزودی متوجه شد ارتش از چند نقطهٔ راهبردیدزدِ نگهبانی میکند؛ مسلح به توپها و سلاحهای گرمِتثبیتشدهای غولآسایی که به آب برای خنکشدن نیاز داشتند.
بیاعتمادیِ دولت به این ملوانا و بازرگانا که گاهی دوروبرِرکوپوستکنده اسکلهها دست به دزدیِ دریایی میزنن، کاملاً آشکاره... لومیان روکند برگرداند و پیش از تاریکیِ هوا شتابان بهسوی کلیسای ابله رفت.
کلیسا طرحی ساده داشت، بیهیچ آرایهٔ زرین یا ماشینآلاتِ پیچیدهای. چشمگیرترین ویژگیاشیاد پنجرههای پرشمارِ آن بود که اجازه میداد نورِ طبیعی فضای درون را روشنکشید کند، بیآنکه حتی پیش از شب نیازی به شمع و چراغِ گاز باشد.
مانندِ بسیاری از مکانهای مذهبی، دیوارهایدنیتسِ آن با نقاشیهای دیواریِ غولآسایی تزیین شدهداد بود، هرچند رنگهایشان مات و دلگیر مینمود.
لومیان در نورِ رنگباختهٔ غروب، محتوای نقاشیِ دیواریدزدِ را بررسی کرد و دریافت بیابانی را نشان میدهدداشتند که آدمیان در آن برای یافتنِ راه دستوپا میزنند.
این آدمیان بهطرزِ غیرعادی بلندقامت بودند و تقریباً به غولهای افسانهای شباهتداد داشتند. برخی سه چشم داشتند و برخی دیگر بیبینی بودند؛ تنها دوباشد سوراخِ تاریک روی صورتشان مانده بود. بیشتر شبیه هیولا بودند تا آدمِ عادی.
با وجودِ درد وجایگاهِ نومیدیِ آشکار در چهرهشان،منصبشان چشمانشان از امید میدرخشید.
پیشاپیشِ این آدمیانِ عجیب، چند راهنمای متمایز و پرجزئیات حرکت میکردند. برخی موهای خاکستری داشتند و دوگلویش شمشیر بر پشت حمل میکردند. برخی دیگر پتکهای آبیِ تیرهای در دست داشتند که درخششی خورشیدمانند ازصادقانه خود ساطع میکرد. همچنین پیکرهایی پوشیده در زرهِ سیاه و تاریک با موهای فرفریِ نقرهایخاکستری به چشم میخوردند...
در صفِیعنی مقدمِ این راهنمایان،کشتیِ پیکری ایستاده بود.
پیکر که پالتوی سیاه و کلاهِ سیلندریِشخصِ نیمهای بر تن داشت، با کمری صافاسمش راه میرفت و فانوسی در دست گرفته بود.
درست پیشِ روی این پیکر، گوی نوریآنقدر قرار داشت—محرابِ کلیسای ابله—نشانِ مقدسِ سفیدونقرهای کهکِی زیرِ نورِ خورشید درخششی تابناک بیرون میداد.
توجهِ لومیان به چند شیشهٔ رنگی جلب شد. فرشتگان و قدیسانی که با سبکیحالا اغراقآمیز تراشیده شده بودند، آنها را زینت میدادند. برخی در نقاشیهای دیواری هم حضور داشتنددریایی و برخی نه. فرشتگانی با بال و هاله آنجا بودند و قدیسانی تنها با هاله.
لومیان با دقت دورِ محوطه چرخید و بیشدزدِ از نیم ساعت تماشا کرد. سرانجام صندلیای یافتتثبیتشدهای و نشست تا منتظرِ موعظهٔ ساعتِ ۶ عصر بماند.
با گذشتِ زمان، افرادِ بسیاری واردِ کلیسا شدند. برخی لباسِ بازرگانان را بر تناسمش داشتند و برخی دیگر شبیهِ ملوانانِ معمولی بودند. کارگرانِ اسکله هم به چشم میخوردنددریایی که پس از یک روز کارِ طولانی آشکارا خسته بودند، و همچنین چند دخترِ خیابانی.
در میانِمداومِ طنینِ زنگ، اسقفتثبیتشدهای به محراب رسید.
موها و چشمانش با تهرنگِ طلایی میدرخشید. با قدِ غولآسایدریا ۲.۵۶ متری، پالتوی سیاه و خوشدوخت و کلاهِ سیلندریِ نیمهاییادآوری بر سر داشت و بهسختی به یک روحانیِ معمولی شبیه بود.
اسقفِ زمخت با حرکتی از صمیمِدریاسالار قلب، دست بر سینه فشرد و بامداومِ صدایی رسا ندا داد: «ستایش بر ابله!»
مؤمنانِ گردآمده پاسخ دادند:اون «ستایش بر ابله!» و لومیاندریا هم با اشتیاق همصدا شد.
اسقف در حالی که کتابِ مقدسِ سیاهآنقدر و نقرهایرنگِ در دستش را ورق میزد،کِی با صدایی که در کلیسا میپیچید گفت:
«سرورِ ما به نامِ ابله شناخته میشه. او در گذشته، اکنون و آینده،داد بر عالمِ ارواح فرمانروایی میکنه. او همچنین شاهِ زرد و سیاهیه که بختِدربارهٔ نیک رو در دست داره. فانوسی برای همهٔ اونایی که در پیِ جاودانگیان...
«او دلسوز، مهربان و منجیِکشتیِ این جهانه. او به ما اجازهبیماری میده بهجای "ایشان"، "او" خطابش کنیم...
«سرورِ ما فراتر از واقعیت و عالمِشخصِ ارواح جای داره. لطفش به آسمان واسمش زمین میرسه. در کنارش هشت فرشته ایستادهان...
«فرشتهٔ جیوه تجسّدِ سرنوشته، عزیزترین فرشتهٔ سرورِ ما. فرشتهٔ مرگ طولانیترین زمان رو در پیِ سرورِ ماقدرت بوده و کنسولِ جهانِ زیرینه. فرشتهٔ رستگاری شیپورِ سرورِ ماست که زمانی به هیئتِ گرمان اسپارو دراومد تاپایینتر وحیِ او رو برسونه. فرشتهٔ زندگی تبلورِ خودِ خِرَده، نیروی روحیِ نابودنشدنی که در بدنِ همه وجود داره.»
گرمان اسپارو؟ اون ماجراجوگفت فرشتهٔ آقای ابلهه؟ لومیانشخصِ از این افشاگری شگفتزده شد.
اسقفِ غولآسا ادامه داد: «فرشتهٔ کیفر هم در کنارِبوده تختِ سرور حضور داره. او آذرخشِ سرور، خشمِ سرور ومنصبشان دستِ سروره، قاضیِ همهٔ سقوطکردگان و کسانی که پاکدامن نیستن.
«در کنارِ فرشتهٔ کیفر، فرشتهٔ روحِ مقدسشخصِ قرار داره که بر همهٔ ارواح فرمانروایی میکنهنشنیدم و نمایندهٔ سرورِ ما در کنترلِ عالمِ ارواحه.
«در مقابلِ اونا،شاهانِ فرشتهٔ زمان وداشتند فرشتهٔ ستارگان هستن.
«فرشتهٔ زمان فرشتهای از دورانِ باستان بود.شعلهوره او در نهایت تسلیمِ سرورِ ما شدحالا و الان ناقوسِ بهشت رو به صدا درمیاره.
«فرشتهٔ ستارگان یک شاهد،زمانی یک ثبتکننده، و چشمدزدِ و گوشِ سرورِ ماست...»
لومیان با دقت گوش میداد و باورششخصِ برایش سخت بود که هشت فرشته دراسمش کنارِ تختِ الهیِ ابله حضور داشته باشند.
این قدرتمداومِ بیش ازجایگاهِ حد ترسناک نبود؟
انگار هیچانداخت فرقی با یهاون کلیسای رسمی نداشت!
ناگهان صداییعنی پرشکوهِ ترمیبوروس طنینکشتیِ انداخت: «باورش میکنی؟»
لومیان با لحنی آرام، گویی داشتشعلهوره بخشهایی از کتابِ مقدس را ازداد بر میخواند، جواب داد: «چرا که نه؟»
گذشته از این، کتابِ مقدسِتثبیتشدهای کی، حتی بینِ کلیساهای رسمی،بودند یه ذره اغراق توش نداشت؟
حتی بدونِانداخت شاخوبرگ دادن هماون بازم چشمگیر بود!