چپتر 188: روشهای پرشمار
0«لعنتی!»
فرانکا بیاختیار تکیهکلامِ همیشگیاش را به زبان آورد. با انگشتِبهشون اشاره سریع روی بینیاش کشید و لکهای سرخ و روشنبده روی دستش پدیدار شد. دیدنِ همین صحنه تنش را لرزاند.
فرانکا نفسش رامیکنه با صدا ازلحظهای بینی بیرون داد.
در یک چشمبههمزدن، شعلههای سیاه در سوراخهایپسره بینی، روی انگشتانش و خونِ ریختهشده روی زمینلحظهای سوسو زد و بهسرعت در هوا ناپدید شد.
فرانکا که با دیدنِ نگاهِ لومیان چهرهاش ازفرو درد کمی در هم رفته بود، به خودعمیق فشار آورد تا ماجرا را برایش روشن کند.
«نمیتونیم خونمون رو تو این جای ناشناخته بهپیشنهاد جا بذاریم. وگرنه ممکنه اتفاقاتِ وحشتناکی بیفته کهاونا تصورش هم سخته. هی، تو چرا هیچیت نشده؟»
از نگاهِ فرانکا، او هم از نظرِ رده ورفت هم تجربه بر سیِل برتری داشت. هیچ دلیلی نداشتثانیه که خودش درد بکشد و او صحیح و سالم بماند!
لومیان با لحنی حقبهجانب جواب داد و متفکرانه گفت:داره «شاید فعلاً حالم خوب باشه. شایدم اون سایهای که بهشفضا برخوردیم، نمایانگرِ خودِ قبلیِ تو بوده، نه خودِ قبلیِ من.»
فرانکا با شکوتردید به لومیان نگاهلحظهای کرد و پرسید: «پس چرا بهدیوبانوها خودِ قبلیِ من برخوردیم و نه تو؟»
یعنی این پسرهچند بازم داره یهردپاها رازی رو مخفی میکنه؟
لومیان پیش ازمیکنه جواب دادن، لحظهایلحظهای در فکر فرو رفت.
«شاید اینشکوتردید فضا بیشتر باپرسید دیوبانوها گره خورده.»
فرانکا در فکریمیکنه عمیق فرو رفتلحظهای و گفت: «شاید...»
چند ثانیه بعد، به ردپاها و قطراتِ خونِ روی زمین اشاره کردبررسی و پیشنهاد داد: «بیا بهشون برسیم و بررسی کنیم. وضعیتِ فعلیِ اوناآماده میتونه آیندهٔ ما رو نشون بده و کمک کنه از قبل آماده بشیم.»
لومیان با عمل جوابش را دادلحظهای و به درونِ تاریکیای قدم گذاشتدیوبانوها که ردپاها و قطراتِ خون را میبلعید.
نورِ زرد و آبیِکرد چراغِ کاربید بیصدا دربازم برابرِ هجومِ تاریکی مقاومت میکرد.
هرچه جلوتر میرفتند، ناهنجاریهای بدنشان بیشتر نمایان میشد. خونِرفت گرم از بینیِ لومیان چکه میکرد و مایعی سرخرنگثانیه از چشمها، لثه، پوست و گوشهای فرانکا بیرون میزد.
فرانکا با شعلههای سیاهشثانیه نگذاشت حتی یک قطرهپیشنهاد خون به جا بماند.
سرانجام به چاهِ فرعی «بازگشتند»؛ همانجالحظهای که ردِ کاروانِ قاچاق و خونِدیوبانوها در حالِ لختهشدن ناگهان ناپدید میشد.
چه در تونلِ منتهی به چاهِیعنی فرعی و چه در مسیرِ مناطقِمیکنه دیگر، هیچ ردی به جا نمانده بود.
فرانکا که چهرهاش در شعلههایدادن سیاه پوشیده شده بود، اخم کردبیشتر و پرسید: «باز هم غیبشون زد؟»
لومیان که بینیاش با شعلههایبعد سیاه مهروموم شده بود، نفسِبهشون عمیقی کشید و لبخند زد.
«شاید این پایانِ کارمون باشه.دادن وقتی خونریزی به حدِ خاصیفضا برسه، بدنمون کمکم محو میشه.»
فرانکا نگاهی به لومیانِ خونسرد ویعنی آرام انداخت و با تحسین نوچیمیکنه کرد و گفت: «روحیهٔ خوبی داری.»
لومیان خندید.
«که چی بشه؟چند احساساتِ منفیِ زیاد فقطقطراتِ فکرم رو مخدوش میکنه.»
فرانکا آهی کشید وپیش گفت: «گاهی اوقات حسفرو میکنم از من بالغتری.»
«تازه فهمیدی؟» لومیان طبیعتاً به روی خودشپسره نمیآورد که هم صادقانه درگیرِ حلِ مسئلهدادن است و هم به خودش اطمینان دارد.
در مقایسه با کوردو که در چرخهایفکر بیپایان گرفتار بود، دستکم در این مکانخورده هیچ نشانی از قدرتی سهمگین دیده نمیشد!
گذشته از این، لومیان نیازیبعد نداشت برای پیدا کردنِ چندبهشون راهِ فرار به مغزش فشار بیاورد.
گزینهٔ اول این بود که دست به خطریفرو بزند و با استفاده از عینکِ رازکاوی محیط راچند از زوایای مختلف بررسی کند تا راهِ خروجی بیابد.
دوم اینکه میتوانست انگشتِ آقای کِییعنی را بیرون بیندازد تا پیوندی برقرار کند،پیش به این امید که گذرگاهی باز شود.
سومین احتمال، احضارِ مادام هلا یا پیامآورِ خانمِ شعبدهباز بود. اگر موفقدیوبانوها میشد، یعنی این مکان کاملاً از عالمِ ارواح جدا نشده بود. آنبهشون دو بانو شاید راهی داشتند تا لومیان و فرانکا را بهزور بیرون بکشند.
چهارم، اگر همهچیز با شکست مواجه میشد، میتوانست محرابی برپا کند و به درگاهِ فرمانروای رازآلودِ فرازِمیتونه مِهِ خاکستری نیایش کند. چنین فضای عجیبی نمیتوانست موجودی عظیم را محدود کند. حتی چرخهٔ سرنوشتی کهنورِ خدای پلید چیده بود، نمیتوانست آنها را از چشمانِ ناظرِ وی پنهان کند، چه رسد به این مکان.
در نهایت، اگر موجودِ عظیم پاسخی نمیداد، لومیان میتوانست آیینی اجرا کند و خواستارِخورده عطیهای شود. میتوانست نشانِ خارِ سیاه روی سینهاش را فعال کند و اجازه دهدوضعیتِ فسادِ خدای پلیدِ مهرومومشده تشدید شود. شاید این اختلال در سازوکارِ این فضا رخنهای میانداخت.
تو هم اگه اینهمه روشِ امتحاننشده داشتیپسره و مطمئن بودی احتمالِ فرار از اینجادادن زیاده، مثلِ من خونسرد و آروم میشدی...
لومیان که کمی گیجپیش شده بود، در دلفرو به او خرده گرفت.
حس میکرد چیزِ مهمی رابعد فراموش کرده است، اما آنبهشون موضوع فعلاً از حافظهاش میگریخت.
فرانکا جعبهآرایشی به رنگِپیش طلاییِ روشن بیرون آورد، بازشرفت کرد و روی زمین گذاشت.
پیکرش بهسرعت محو شدکرد و هیچ ردی ازبازم خود به جا نگذاشت.
نورِ مواجِ درونِ آینهای که بهلحظهای اندازهٔ کفِ دست بود، سوسو زددیوبانوها و پیکرِ فرانکا را روشن کرد.
چقدر جادوییه...
لومیان با دیدنِمیکنه این صحنه آهیلحظهای از سرِ شگفتی کشید.
فرانکا پیش از آنکهکرد ناپدید شود، چند ثانیه بهداره اطرافِ درونِ آینه نگاه کرد.
روبهروی لومیان دوباره ظاهر شد، سرشلحظهای را تکان داد و گفت: «با تکیهگره به آینه نمیتونم راهِ خروجی پیدا کنم...»
ساحره بیآنکه منتظرِ جوابِ لومیان بماند،ردپاها چند روشِ دیگر را هم امتحانبررسی کرد، اما راه به جایی نبرد.
سرانجام برای راهنمایی گرفتنپیش از نیروی روحیاش، آینهٔفرو داخلِ جعبهآرایش را نوازش کرد.
در چنین جایی، از ترسِپرسید برقراریِ ارتباطی پرخطر و هولناک، برایمخفی انجامِ پیشگویی آینه جادویی تردید داشت.
فرانکا چند بار جملهٔ غیببینی را به زبانِفرو هرمس تکرار کرد: «راهِ خروج... راهِ خروج...» آینهعمیق تاریک شد، شبیه به دریاچهای زیرِ نورِ ماه.
نورِ آبگونهٔعمیق لرزان پیکریثانیه را بازتاب داد.
لومیان بود؛ با کلاهِ گردِ لبهپهن،لحظهای پیراهنِ سفید، کتِ قهوهای و شلوارِ تیره.گره شعلههای سیاه نامحسوس روی بینیاش سوسو میزد.
«اه...» فرانکا برگشتنگاه و به همراهی کهپسره کنارش بود نگاه کرد.
کمی اخم کرد و گفت:دادن «پیدا کردنِ راهِ خروج بافضا عینکِ تو؟ زیادی خطرناک نیست؟»
تبریک میگم که بالاخرهثانیه سادهترین راه رو بینِپیشنهاد پنجتا راهحلِ من پیدا کردی...
لومیان این را از سر گذراند و گفت: «اینجا دیگه تریرِ زیرزمینیِپیش واقعی نیست، به نظر هم نمیرسه مستقیماً به ویرانههای دورانِ چهارم وصل باشه.چند تا وقتی از خودمون محافظت کنیم، باید بتونیم از پسِ هر خطری بربیایم.»
فرانکا با لبخند این کلمهعمیق را تکرار کرد: «محافظت... اتفاقاًقطراتِ من تو این کار خیلی ماهرم!»
با حرکتِ سریعِ دستِخورده راستش، شعلههای سیاه رویثانیه بینیِ لومیان را خاموش کرد.
چند ثانیه بعد، قطرهای مایعِ سرخِرفت روشن پایین چکید که فرانکا بافکری کفِ دستِ بازش آن را گرفت.
سپس، شعلههای سیاه تازهایپرسید احضار کرد و سوراخهای بینیِرازی لومیان را دوباره مهروموم کرد.
این سوزشِ خفیف برای لومیان درچند جایگاهِ راهبِ گدا قابلتحمل بود. با احتیاطبهشون پرسید: «با خونِ من چیکار میکنی؟ نفرین؟»
فرانکا خندید.
«برای کشتنت نیازی به این همه دردسر دارم؟بیشتر میخوام یه جایگزینیِ آینهای انجام بدم تا توبعد رو از خطرِ استفاده از اون عینک حفظ کنم.»
در همان حال که حرف میزد،پسره آینهای بهاندازهٔ کفِ دست بیرون آوردپیش و خونِ لومیان را روی آن مالید.
چقدر آینه داره...خورده یعنی اساسِ طلسمهایچند یه ساحره همیناست؟
لومیان حرکاتِ پرشتابِ فرانکا را تماشایعنی کرد؛ هم به درکِ تازهای رسیدهمیکنه بود و هم کمی حسادت میکرد.
فرانکا سرش را برگرداند ودادن به او گفت: «دو تارفضا از موهاتو بده به من.»
لومیان بیدرنگ دوچند تار مو کَندردپاها و به او داد.
شعلهای سیاه در دستِپیش فرانکا ظاهر شد وفرو تارهای طلایی را خاکستر کرد.
خاکستر را روی سطحِ آینه پاشید وپسره در حالی که وردی نامفهوم را زمزمهدادن میکرد، کفِ دستِ شعلهورش را روی آن کشید.
وقتی شعلههای سیاه ناگهان بهدادن درونِ آینه پس نشستند، ردِفضا خون و مو ناپدید شد.
فرانکا در حالی که آینهٔ بهظاهر معمولیقطراتِ را در دست داشت، هشدار داد: «بیشتروضعیتِ از ۳۰ متر از من دور نشو.»
لومیان سر تکان دادپیش و عینکِ رازکاوی رافرو از جیبش بیرون آورد.
عینکِ قهوهای با قابِ طلایی را روی پلِ بینیاشداره گذاشت، اما دستِ راستش همچنان دستهٔ عینک را چسبیده بودفضا تا هر لحظه که لازم شد، بیدرنگ آن را بردارد.
تقریباً در همانمیکنه لحظه، لومیان صحنههایلحظهای بیشماری را دید:
چهرههایی پنهان درچند تاریکی، رنگپریده وردپاها درنده، غرق در خون.
تودهای از موهای تیره در میانِ سایههافکر شناور بود، متشکل از صدها یا شاید هزارانفکری تار مو که به هر سو کشیده میشدند.
پیکرهایی سرگردان، دیوارهایی سنگیکرد که با نوری آبگونهبازم میدرخشیدند و تاریکیِ نفوذناپذیر.
در گودالِ آبِ برکهمانند، چهرهای غولآسا، متورمفکر و رنگپریده زیرِ سطحِ بینور کمین کردهخورده بود و به بیرون خیره شده بود.
غاری درخشان آنجا بود...
نور... غار... شهودِ لومیان بیدرنگ بهلحظهای کار افتاد و ذهنِ گیجش رادیوبانوها واداشت تا روی حاشیهٔ صحنه تمرکز کند.
غارِ پرنور بهسرعت بزرگکرد شد و گذرگاهی کمنور راداره در آنسوی خود نمایان کرد.
همین که غار نزدیکتر شد، لومیانلحظهای فهمید که آن فقط بازتابی در یکگره آینه است. سطحش جامد و نفوذناپذیر بود.
آینه بهعمیق اعماقِ برکهٔثانیه بینور فرو رفت.
ناگهان چهرهٔ غولآسا، متورم و رنگپریدهلحظهای بهسرعت در برابرِ چشمانِ لومیان بزرگدیوبانوها شد و تمامِ میدانِ دیدش را بلعید.
چشمانِ لومیان سیاهینگاه رفت و چیزی نماندهپسره بود از هوش برود.
مات و مبهم، «دید»پیش که گوشتش در تلاش استرفت تا از اسکلتش جدا شود.
تَرَق!
لومیان صدای خُردشدنِمیکنه واضحی را شنیدلحظهای و ذهنش شفاف شد.
بهسرعت عینکِشکوتردید رازکاوی را برداشتپرسید و عق زد.
پس از اینکه بهپیش خودش مسلط شد، فرانکافرو با نگرانی پرسید: «حالت خوبه؟»
معلوم نبود کِی، آینهٔ تویبعد دستش به قطعاتِ بیشماری خُرد شدهبرسیم و روی زمین پخش شده بود.
لومیان نفسِ عمیقیمیکنه کشید و جوابلحظهای داد: «الان خوبم.»
انگشتش را درازنگاه کرد و جهتِیعنی خاصی را نشان داد.
«بیشتر از صد متر اونطرفتر از تونل، یه گودالِ آبِ خیلیبیشتر بزرگ هست. تو اعماقِ اون گودال، یه آینه پیدا میکنی. اونپیشنهاد آینه غاری رو بازتاب میده که به یه مسیرِ نورانی میرسه.
«اما حواست باشه، چون تو اونردپاها گودال یه هیولای خطرناک کمین کرده. وقتیکنیم صورتش رو دیدم، چیزی نمونده بود بمیرم.»
فرانکا در سکوت گوش داددادن و با ترکیبی از گیجیفضا و استیصال زیرِ لب غرولند کرد:
«لعنتی، یعنی ممکنهنگاه اینجا واقعاً بهیعنی یه دیوبانو وصل باشه؟»