چپتر 378: تحقیق
0لومیان ایستاد و رو بهکلیِ رئیسِ جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری کهمیدونید ردایی کتانی به تن داشت، چرخید.
گاندالف که هیکلی تقریباً نیمهغول داشت، برایخودم رساندنِ صدایش به گوشهوکنارِ کاخِ باستانی نیازیدارم به دستگاههای مکانیکی یا ترفندهای رازآلود نداشت.
«همین الان با ایزوتوپ حرفمعمولاً میزدم و متوجهِ موضوعی شدممدام که ارزشِ توجهِ ما رو داره.
«میگفت از وقتی به ردهٔ ۶ رسیده،فرابشرانِ خیلی بیشتر از قبل با فرابشران روبهرومحفلهای میشه و پاش به ماجراهای فرابشری کشیده میشه.
«این با مشاهداتِ کلیِ خودم تو چند سالِ گذشته همخوانی داره. میدونید که من دوست دارمبزنم با تکتکِ اعضا حرف بزنم و از تغییراتِ تازهای بپرسم که این قدرتها براشون به همراهمقدمه آورده. خودم هم بیشتر از خیلیها تو مسیرهای خدایی کاوش کردم و به درکِ عمیقی رسیدم.
«با اینفرابشری مقدمه، میخوام نتیجهگیریممشاهداتِ رو بهتون بگم.
«تقریباً هیچ استثنایی هم نداره. هرچی فرابشران به ردههای بالاتر میرن، بسامدِ درگیریشون با مسائلِ رازآلود بهطرزِ چشمگیری بالاکنم میره. تو ردهٔ ۹، این پدیده چندان به چشم نمیاد. اما از ردهٔ ۷ یا حتی ردهٔ ۶ بهمشخص بعد، حتی اونایی که معمولاً کاری به این کارها ندارن هم حس میکنن مدام دارن با اتفاقاتِ فرابشری برخورد میکنن.
«بذارید با عدد و رقم براتون روشن کنم. فرض کنید تو ردهٔ ۹، تعدادِ حوادثِ فرابشری یا برخورد با فرابشرانِ دیگه تو هر فصل ۱ باشه. این رقمعبارتِ تو گردهماییهای علومِ غریبه و محفلهای کوچیکی که توشون شرکت میکنید، راحت گم میشه و به چشم نمیاد. دقیق مشخص کردنش سخته. حالا تو ردهٔ ۸، این عدد میشهروحیهٔ ۲. برای ردهٔ ۷، ممکنه یهو به ۵ یا ۶ برسه. به عبارتِ دیگه، ممکنه ماهی یکی دو بار با یکی دو حادثهٔ فرابشری یا فرابشرِ ناشناس برخورد کنید.
«نظری یا حدسی دربارهٔ این پدیدهخودم دارید؟ میتونید علتش رو بفهمید؟ شایددوست قوانینِ بنیادینِ علومِ غریبه در کار باشه.»
لومیان جا خورد.
مگه اینحتی همون قانونِ همگراییِمعمولاً ویژگیهای فرابشری نیست؟
این مهاجر که نامِ رمزش گاندالف بود، روحیهٔ کاوشگرِ تیزبینیباشه داشت. در توجه به ریزترین جزئیات زیرک بود و عملاًدقیق توانسته بود نشانههای بیرونیِ قانونِ همگراییِ ویژگیهای فرابشری را کشف کند!
همو بود که پیشتر گفته بود در سالهای اخیر رسیدن به ردهٔ ۹ وتکتکِ ردهٔ ۸ آسانتر از قبل شده است، تا جایی که حتی مصرفِ مستقیمِ ویژگیهایکردم فرابشری هم ممکن است. او ارزیابیِ دقیقتری از افزایشِ این خطر ارائه داده بود.
لومیان آهی کشید واین از اصطلاحاتِ همیشگیِ اورورچند استفاده کرد: یه استعدادِ پژوهشمحور...
برای کسی مثلِ او که فرشتهٔ یک خدای شریر درونش مهروموم شده بودبرخورد و هالهای در سطحِ ایزد در بر میگرفتتش، تجلیِ قانونِ همگراییِ ویژگیهای فرابشریفصل چنان شدید بود که نمیشد نادیدهاش گرفت. هر کسی متوجهِ این مشکل میشد.
ماهی یکی دوفرض تا حادثهٔ فرابشریحوادثِ دیگه چه صیغهایه؟
عملاً هر هفتهست!
اگه فرابشرانی رو که بهمشاهداتِ پستش خورده بودن هم حسابگذشته میکرد، میشد گفت یه اتفاقِ روزمرهست!
با این حال، لومیان گاهی حس میکرد قانونِ همگراییِ ویژگیهای فرابشری نقشِ خودش را کامل ایفارقم نکرده است. فقط در صورتی میشد گفت این قانون عمل کرده که اعضای سازمانِ گناهکاران وکوچیکی خانوادهٔ روش لویی سانسون را به بلوارِ بازار کشانده و تصادفاً با آنها روبهرو شده باشد.
شاید قدرتِ یک عطیه به اندازهٔ همگراییِ ویژگیهای فرابشریفصل نبود، یا شاید مهرومومِ ترمیبوروس اثرش را کم کردهمیکنید بود. در هر صورت، خواستهاش هنوز برآورده نشده بود.
لومیان که در این گردهمایی جای خواهرش را گرفته بود،همخوانی از اینکه مستقیم سراغِ گاندالف برود و برای خریدِ اطلاعاتقدرتها دربارهٔ قانونِ همگراییِ ویژگیهای فرابشری بهای گزافی پیشنهاد دهد، خودداری کرد.
نگاهی گذرا به اطراف انداخت و متوجه شد مادامسالِ هلا و تیغهٔ پنهان فرانکا ساکت ماندهاند و به بحثهایتازهای اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری دربارهٔ این پدیده گوش میدهند.
لومیان میدانست فرانکا با قانونِ همگراییِ ویژگیهای فرابشری آشناست. هلامدام نیز با دانشِ پنهانی که از کاوش در چشمهٔ زنانِ سامریکنید به دست آورده بود، قاعدتاً باید چنین پدیدهای را دیده باشد.
آنها به دلیلِ انگیزههای متفاوتشان حرفی از اصطلاحِ «همگرایی» به میان نیاوردند. برای فرانکا، تا زمانی که سودای رسیدن به مقام خداییکردنش در سر نداشت، درکِ فوریِ قانونِ همگراییِ ویژگیهای فرابشری ضروری نبود. او فقط باید پدیدههای مرتبط با آن را میشناخت و ازبنیادینِ خطرات دوری میکرد. جزئیاتِ دقیقتر را هم میتوانست هر وقت به پول نیاز داشت و تأییدِ خانمِ داوری را میگرفت، در گردهمایی بفروشد.
در حالی که گروههای مختلف سرگرمِخودم بحثهای داغ دربارهٔ موضوعِ رئیس گاندالف بودند،دارم لومیان به سمتِ گروهِ آکادمی راه افتاد.
در همین حین، تیغهٔاین پنهان فرانکا را دیدچند که به سمتش میآید.
«مشنگ؟ بالاخره برگشتی به گردهمایی! جداً نگران شده بودم نکنه بلایی سرت اومده باشه!» حالتِ چهرهٔرقم فرانکا کمی اغراقآمیز بود، اما برای او کاملاً عادی به نظر میرسید. در چشمِ همهٔ اعضای جمعیتِتوشون پژوهشیِ بابونهای فرفری، او به داشتنِ احساساتِ پررنگ و علاقهاش به معاشرت و تجربههای تازه معروف بود.
لومیان لبهایش رافرض روی هم فشردحوادثِ و لبخندی زد.
«یه مشکلیکشیده پیش اومده بود،کلیِ ولی حل شد.»
چه تابآوریِ روانیِ تحسینبرانگیزی. وقتی حرف از فاجعهٔ کوردو به میانهمخوانی اومد، واکنشِ شدیدی نشون نداد. فرانکا با کنجکاوی به نیمهٔ پایینیِبراشون صورتِ مشنگ که بیرون بود نگاه کرد و پرسید: «چی شده بود؟»
لومیان که حالتِ تدافعی بهمعمولاً خود گرفته بود، جواب داد:مدام «یه فاجعهٔ مربوط به علومِ غریبه.»
فرانکا میدانست کِی باید موضوعتعدادِ را عوض کند و باباشه لبخندی مسیرِ بحث را تغییر داد.
لومیان پیشقدم شد تا گفتگوی خود با گروهِ دروغ آوریل را پیش بکشد: «همین چنداعضا وقت پیش، تو گروهِ دروغ آوریل، لوکی گفت که به یه مهاجرِ باستانیِ دیگه بهعمیقی اسمِ خدای خورشیدِ باستان برخورده. بانوی دیوانه، هیسوکا، بارد و اولترامن یکم به حرفش شک دارن.»
بانوی دیوانه، هیسوکا، بارد، اولترامن... فرانکا و لومیان تفاهمی ناگفته با هممیدونید داشتند. فرانکا بلافاصله منظورِ او را فهمید: باید حواسش را به اینآورده چهار عضوِ گروهِ دروغ آوریل که لومیان به آنها مشکوک بود، جمع میکرد.
با احتساب لوکی و «من کسی راکارها میشناسم» که اغلب بهعنوان مظنونانِ احتمالی مطرحبذارید میشدند، اکنون در مجموع شش نفر بودند.
فرانکا با هیجانی واقعی پرسید:تعدادِ «راست میگی؟ بهجز امپراتور روزل،باشه مهاجرای باستانیِ دیگهای هم هستن؟»
فرانکا تظاهر نمیکرد.این همیشه به مهاجرانِخودم باستانی علاقه داشت.
با استفاده از این فرصت، با مشنگخودم خداحافظی کرد و به سمتِ محدودهای از کاختکتکِ رفت که گروهِ دروغِ آوریل آنجا مستقر بودند.
لومیان به گروهِ آکادمی برگشت و بهکارها پروفسور، ایزوتوپ و پتیگرو گوش سپرد کهبذارید داشتند دربارهٔ تجربههایشان از علومِ غریبه بحث میکردند.
گردهمایی محدودیتِ زمانیِ سفتوسختِ دوساعته داشت، اما حاضران میتوانستند هر لحظه که بخواهند آنجامحفلهای را ترک کنند. فقط کافی بود وردی بخوانند و جملهٔ آخر را به «تمناعبارتِ دارم اجازه دهید قلمروتان را ترک کنم» تغییر دهند تا به مکانِ اصلیِ خود برگردند.
بسیاری از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری ترجیح میدادند پس از انجامِ کارهایشان وتکتکِ در میان گذاشتنِ دغدغههایشان، زودتر آنجا را ترک کنند تا مبادا در دنیای واقعیکردم حادثهای رخ دهد. با این حال، شمارِ درخورِ توجهی از اعضا تصمیم گرفتند بمانند.
برای آنها، فرصتِ همصحبتی با کسانی که خاستگاهِ مشترکی با ایشان داشتند، آن هم بدونِتکتکِ نگرانی از افشای تصادفیِ رازهایشان، لذتبخش بود. حتی اگر بحثهایشان به موضوعاتِ پیشپاافتاده هم کشیدهدرکِ میشد، باز هم حالِ عاطفیشان را بهتر میکرد و تسکینی برای وضعیتِ روحی و روانیشان بود.
لومیان باور داشت که خواهرش در این گردهماییها حسابی به آرامش میرسیده است. ازاینرو، بخشی ازرقم دلیلِ حضورِ او این بود که نقشِ خواهرش را بازی کند و نگذارد کسی متوجهِ تفاوتی شود،توشون و در عین حال به نیابت از اورور از فضا لذت ببرد و باحوصله تا آخر بماند.
بهطورِ مبهمی حس میکرد احساساتش حساستر شده ودیگه راحتتر برانگیخته میشود. گویی پارهٔ روحِ اورور بهتوشون سطح آمده بود و بر روانِ او تأثیر میگذاشت.
وقتی گردهمایی به پایانِ خود نزدیک میشد، پروفسور کهگذشته پیراهنی با پاپیون به تن داشت، رو به لومیانتازهای کرد و پرسید: «مشنگ، هنوز تو جنوب زندگی میکنی؟»
همم، به کشورِ خاصی اشاره نمیکنه... یعنی میدونهچند اورور تو اینتیسه؟ افکارِ لومیان بهسرعت چرخید واعضا صادقانه جواب داد: «نه، مدتیه اومدم منطقهٔ بزرگِ تریر.»
لبخندی رویحتی لبانِ پروفسوراونایی نقش بست.
«من و دانشیار همکنید ساکنِ تریریم. پایهای یهدیگه دورهمیِ حضوری داشته باشیم؟»
پتیگرو مشتاقانه وسطِ حرف پرید: «منمخودم تو منطقهٔ بزرگِ تریرم.» جدولِ تناوبی ودارم ایزوتوپ هم بهنشانهٔ موافقت سر تکان دادند.
یه گردهماییِ حضوری... اورور قبلاً بعضی وقتا چند روزی میرفت بیرون. یعنی تو دیدارهای حضوری با پروفسور و بقیه شرکت میکرده؟قدرتها محفلهای مختلف سبکِ خودشون رو دارن. فرانکا و رفقاش گروهِ تلگرامی دارن، و این آدمای آکادمی بسته به منطقهشون تو دیدارهایردههای حضوری شرکت میکنن؟ لومیان لحظهای تأمل کرد و جواب داد: «باشه برای بعد. بعد از اینکه به یه سری کارهای شخصیم رسیدم.»
عمداً بحثِ کارهای شخصی را پیش کشید، بهندارن این امید که این اطلاعات به گوشِ مظنونانِرقم دروغِ آوریل، مثلِ لوکی و بانوی دیوانه برسد.
پروفسور و بقیه گفتند: «باشه.»تعدادِ بههرحال، مشنگ پیشتر فاش کردهباشه بود که اتفاقی برایش افتاده است.
...
فرابشری از روزگارانِ باستان،
فرمانروای ملت شب ابدی،
مادرِ نجیبِ آسمان،
تمنا دارم اجازه دهید قلمروتان را ترک کنم.
با هر بار تکرارِرقم ورد، پیکرهای درونِ کاخِفرض باستانی رفتهرفته محو میشدند.
وقتی لومیان به خودکاری آمد، دید به خانهٔمدام امنِ خیابانِ بلبل برگشته است.
چقدر جادویی... در مقایسه با این، گردهماییهای علومِ غریبهٔ آقای کِی مثلِاعضا مقایسهٔ این خانهٔ امنِ من با کاخِ تابستانیِ امپراتور روزله. اصلاً تو یهکردم سطحِ دیگهن. تفاوتشون خیلی زیاده... لومیان آهی کشید و به ظاهرِ اصلیاش برگشت.
عجلهای نداشت که به خانمِ شعبدهباز نامه بنویسد و واکنشِ سایه زرهپوش را گزارشبزنم دهد یا دربارهٔ خدای خورشیدِ باستان پرسوجو کند. در عوض، پس از عوض کردنِعمیقی لباسهایش، یکراست به خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳ رفت و درِ آپارتمانِ ۶۰۱ را زد.
ژنا به دیدنِ برادرش رفته بود و تا صبحِکنید فردا برنمیگشت. فرانکا روی صندلیِ راحتی نشسته بود وغریبه زیرِ لب غرولند میکرد، گویی داشت کسی را لعنت میکرد.
لومیان در حالی کهکاری روی کاناپه مینشست، پرسید:مدام «چی اعصابت رو خرد کرده؟»
فرانکا با خشم جواب داد: «اون لوکیِ عوضی. میخواستم یه سری اطلاعات ازش بخرم، اما برگشته میگه بقیه میتونن باآورده طلا حساب کنن، ولی تو نه.» سپس ادامه داد: «گفت میخواد طعمِ یه دیوبانو رو بچشه. لعنتی، چرا خودش معجونمیرن رو نخورد تا ساحره بشه؟ بعد از اینکه بهش فحش دادم، گفت شوخی کرده و اطلاعاتِ باستانی رو بهم فروخت.»
پس ازمشاهداتِ تعریف کردنِخودم این ماجرا، خندید.
«با اینکه تو محلِ گردهمایی یه حصارِ ویژه هست که نمیذاره مالکیت و مکانِ چیزایی که معامله میکنیم رو ردیابی کنیم، اما ماهیتِ خودِ اشیاء رو نمیشه پنهان کرد. درممکنه موردِ این نسخه از اطلاعات، جزئیاتی مثلِ نوعِ کاغذ، کارخونهای که توش تولید شده، مدلِ ماشینتحریرِ مکانیکی یا دستگاهِ چاپی که باهاش نوشته شده و حتی مکانِ تقریبیش مشخصه. اینارمزش میتونه یه سری سرنخ بهمون بده. شاید کمک کنه لوکی رو تو دنیای واقعی پیدا کنیم. البته، به این شرط که هیچ اقدامِ ضدِّغیببینی، گمراهسازی یا پنهانکاریای انجام نداده باشه.»
فرانکا در همان حال کهکارها صحبت میکرد، آینهای بیرون آورد وبرخورد برای پیشگویی آینه جادویی آماده شد.
پس از خواندنِ ورد،چند آینه تاریک شد و صدایدوست ضعیفِ آب به گوش رسید.
فرانکا نسخهٔ اطلاعاتی را که از لوکی گرفته بودمیدونید در دست گرفت و متفکرانه پرسید: «ماشینتحریری رو کهقدرتها برای نوشتنِ این اطلاعات استفاده شده، کجا میتونیم پیدا کنیم؟»
از درونِ آینه،عدد صدایی سالخورده جوابروشن داد: «تریر، میخانهٔ تنها.»