چپتر 28: فصل 28
0چشمانِ زرد و قهوهایِ جغد درآسودگی تاریکی میدرخشید و همانطور که روی شاخهژرف نشسته بود، به لومیان خیره مانده بود.
لومیان دیگر مانندِ دیدارهای پیشین مرعوبکلافگی نشد. فریاد زد: «به چی نگاهپایین میکنی؟ اگه جرئت داری یه چیزی بگو!»
نیازی نبود لومیان جغد را تحریک کند، اما امیدوار بود بابعیده این کار انگیزهٔ واقعیِ جغد فاش شود. نمیتوانست تحمل کند کهاورور این جانور در دلِ شب پرسه بزند و به او خیره شود.
در کمالِ تعجبش،دوباره جغد ساکت ماندتاریکیِ و صدایی درنیاورد.
پس از چند ثانیهٔ پرالتهاب،آهِ جغد بالهایش را گشود وتخت در تاریکی پرواز کرد و رفت.
لومیان با کلافگی ناسزاکرد گفت: «دیوونه!» اما جرئتگفت نکرد گاردش را پایین بیاورد.
لومیان تمرکزش را بر بررسیِچیکار سایههای تاریکِ بیرون نگه داشتمرموزه تا شاید نشانی از خطر بیابد.
به یاد آورد که دفعهٔ قبل کهژرف جغد ظاهر شده بود، پیکرِ ناروکا را دیدهکنه و روزِ بعد از مرگش باخبر شده بود.
یعنی ممکنه اینچیزِ بار هم یهآسودگی اتفاقِ مشابه بیفته...
اما پس از بررسیِ دقیق، متوجهِ چیزِپردهها غیرعادی نشد و آهِ آسودگی کشید. پردههاباز را کشید و دوباره روی تخت دراز کشید.
در تاریکیِ ژرف، لومیانرفتارش چشمانش را باز کردبعیده و به قدمِ بعدیاش اندیشید.
یعنی این جغد میخواد چیکارپردهها کنه... رفتارش خیلی عجیب و مرموزه.چشمانش بعیده نقشهٔ خوبی تو سرش باشه...
بیخیال. با این اوضاعِ دهکده، بایدپرواز هرچه زودتر با اورور از اینجا برم.نکرد بعید میدونم بتونه تا تریر دنبالمون بیاد!
اگه فردا جوابیغیرعادی نگیرم، پسفردا صبحکشید کوردو رو ترک میکنیم...
اگه جوابی بیاد، میتونیم علنی از ورودیِ دهکده از کوردو بریم. اگه نه، باید همون موقع یه فکری بکنیم. فردا جشنِ بهاره و پسفردا هم همه هنوزبیاد دارن جشن میگیرن، برای همین زیاد جلبِ توجه نمیکنیم. اورور میتونه اسبِ کوچکِ مادام پوآلیس رو قرض بگیره و مدتی رو تو مراتعِ کوهستانیِ همین اطراف بگذرونه. نیازیتوجه نیست از کوه پایین بریم، پس نباید توجهِ بازرسها رو جلب کنه. وقتش که برسه، میتونیم از یه کوره راهِ خطرناک برای پایین رفتن از کوه استفاده کنیم...
مسیرش پرخطره و وسطش چند جای خراب داره. حتی چوپانها هم فکر نمیکننقدمِ بشه ازش رد شد. اما با تواناییهای جدیدِ من و جادوی اورور کهسرش بهش اجازه میده مسافتی رو پرواز کنه، کارِ اون از منم راحتتر میشه...
احتمالِ زیادی هستپرالتهاب که بتونیم بازرسهاپرواز رو گول بزنیم...
تبدیل شدن به یک شکارچی به او اجازه داده بود کارهاییتاریکیِ را بکند که پیش از این ناممکن بود. این امر بهخیلی لومیان حسِ تازهای از اعتمادبهنفس بخشید و اجازه داد بهسرعت نقشهای بکشد.
دلش قرصترچیکار شد ورفتارش تخت خوابید.
......
صبحِ روزِ بعد، لومیانبالهایش زود برخاست و دررفت آشپزخانه مشغولِ کار شد.
افکارش به این سمت رفت که چطور به یک فرابشر تبدیل شدهژرف و چطور قرار است با خواهرش دهکدهٔ غیرعادیِ کوردو را ترک کند.مرموزه حالِ لومیان بهتر شد و حتی بیاختیار دلش میخواست آوازی زمزمه کند.
وقتی اورور از پلهها پایینخیلی آمد، از قبل دو کاسه رشتهفرنگیسرش با گوشتِ چرخکرده روی میز بود.
اورور با خوشحالیآسودگی پرسید: «از کجادوباره میدونستی دارم بیدار میشم؟»
لومیان پوزخندی زد و گفت: «وقتیپرواز صدای تکون خوردن تو دستشویی رودیوونه شنیدم، شروع کردم به پختنِ رشتهها.»
تو همیشه بعد ازغیرعادی بیدار شدن گیج و منگی.دوباره چطور متوجهِ این موضوع نمیشی؟
اورور سر تکان داد. همانطور که پشتِناسزا میزِ غذاخوری مینشست، با لحنی عادی پرسید: «نصفهشببررسیِ دوباره اون جغده پرواز کرد و اومد اینطرف؟»
«درسته.» لومیان میدانست خواهرش مچش را هنگامِ نگاه کردن به بیرونِبعیده پنجره گرفته است، بنابراین ظاهر شدنِ جغد حواسپرتیِ خوشیمنی بود. دراورور غیرِ این صورت، مطمئن نبود چطور باید کارش را توضیح دهد.
هنوز نمیتوانست خطر کند و بهتاریکیِ اورور دربارهٔ تواناییهای فرابشریِ تازهاش بگوید،اندیشید چرا که اورور حتماً سرزنشش میکرد.
با این حال، لومیان قصد داشت دیر یا زوددوباره حقیقت را به خواهرش بگوید. میخواست از اینکه اوروراندیشید ملاحظاتی داشته باشد که مانعِ فرارشان شود، جلوگیری کند.
نقشه داشت پسفردا هنگامِ فرار از کوردوناسزا این موضوع را به خواهرش بگوید تاتمرکزش مبادا حواسش پرتِ مراقبت از او شود.
تا آن موقع،اندیشید دیگر وقتی برایکنه سرزنش کردنِ او نداشت.
اورور باپردهها گیجی اخم کرد.دراز «چه جغدِ عجیبی...»
هنوز داشت سعی میکرد نیاتِ واقعیِآسودگی پرنده را رمزگشایی کند—تنها کاری که میکردژرف این بود که بیاید و نگاهی بیندازد.
لومیان آخرین رشتههایش راکرد هورت کشید و سپسگفت رو به خواهرش کرد.
«اگه جوابی بیاد، همین عصرچیکار کوردو رو ترک میکنیم و ازبعیده مسیرِ همیشگی از کوه پایین میریم.
«اگه نه، فردا صبح یه اسبِ کوچک از مادام پوآلیس قرضبعدیاش بگیر و میریم سمتِ نزدیکترین مرتعِ کوهستانی. من یه کوره راهخوبی میشناسم که به پایینِ کوه میرسه و بازرسها ازش خبر ندارن.»
اورور در حالی کهغیرعادی غرق در فکر بود،پردهها با موهایش بازی کرد.
پس از مدتی، پوزخندیکرد زد و گفت: «باشه، احتمالِدیوونه موفقیتِ این نقشه خیلی بالاست.»
نوچی کردبعدیاش و افزود: «برادرِچیکار احمقم بزرگ شده.»
لومیان بیاختیار احساسِ غرورتخت کرد و از تحسینِچشمانش خواهرش غرقِ لذت شد.
......
پس از صبحانه، لومیان بهانهای آورد تا برود و ببیندنکرد آیا تورِ برکتدادنهای پریِ بهارِ آوا تمام شده یا نه.داشت ساختمانِ زیرزمینی را ترک کرد و یکراست راهیِ میخانهٔ کهنه شد.
لومیان بهعنوانِ یک فرابشرِ تازهکار، مشتاق بودرفتارش دانشِ بیشتری کسب کند و بانو قول دادهباشه بود چیزهایی را با او در میان بگذارد.
نرسیده به میخانه، لومیانتخت آشنای قدیمیای را دیدچشمانش که به سمتش میآمد.
پونس بنهمتوجهِ بود، برادرِغیرعادی کوچکترِ کشیشِ محلی.
تنهاست...
لومیان با یادآوریِ اینکه چطورخیلی در گذشته پونس و اوباشش اوسرش را دنبال میکردند، بیاختیار لبخند زد.
از آنجا که تازه قدرتهای فراطبیعیدوباره به دست آورده بود، از همین حالاقدمِ مشتاق بود قدرتهای فراطبیعیِ جدیدش را بسنجد.
لومیان خطاب به او گفت: «هی،پرواز پسرِ نامشروعِ من. چطور جرئت میکنیدیوونه بدونِ اجازهٔ بابا تنهایی بری بیرون؟»
لومیان امیدوار بود پونسآهِ را تحریک کند تا بهجایتخت فرار، با او گلاویز شود.
پونس بنه بهکنه سمتِ صدا نگاه کردمرموزه و او را دید.
چهرهٔ آن خلافکارآسودگی کمی تغییر کرد.دوباره برگشت تا فرار کند.
تاپ. تاپ. تاپ... لومیان با ناباوری تماشاکرد میکرد که چطور پونس پا به فرارگاردش گذاشت و در تقاطعِ همان نزدیکی ناپدید شد.
خیلی تندچیزِ میدوید... عجبآهِ آدمِ گوشبهزنگیه...
لومیان در دل آه کشید.
بدونِ ذرهای تردید میدانست حتی پیش از آنکه فرابشر شود، در یک مبارزهٔ تنبهتن از پسِ پونس بنه برمیآید. اما ظاهراً پونس بنه همنقشهٔ همین تصور را دربارهٔ خودش داشت. آن دو هرگز درستوحسابی با هم دعوا نکرده بودند، اما هر دو به تواناییهای خودشان اطمینان داشتند. برایکوردو همین، وقتی پونس بنه امروز با دیدنش در همان ثانیهٔ اول طوری فرار کرد که گویی با جانوری خونخوار روبهرو شده، لومیان غافلگیر شد.
امکان نداره بدونه من دیشب مخفیانه فرابشرکرد شدم... یعنی اینقدر خنگه که غریزههای حیوانیگاردش پیدا کرده و میتونه خطر رو بو بکشه؟
لومیان درچیزِ دل به پونسآسودگی بنه بدوبیراه گفت.
او از تعقیبِ پونس بنه خودداریعجیب کرد، چون همان لحظهای که باباشه او «خوشوبش» کرده بود، پشیمان شد.
دهکده پر از ناهنجاری بود و اوضاعتخت خطرناک به نظر میرسید. لومیان خوب میدانستبعدیاش که نباید پیش از رفتن دردسر درست کند.
اگر پونس بنه را کتک میزد، کشیش و نوچههایش ممکن بودگفت زودتر از موعد دست به کار شوند و فرارِ او ونگه اورور را به خطر بیندازند. آنوقت برای پشیمانی خیلی دیر میشد.
علاوه بر این، گروهِ کشیش معمایی سربسته بود و چهبسا پونس بنهژرف هم ریگی به کفش داشت. لومیان شک داشت که اگر با اومرموزه دستبهیقه شود، هویتِ فرابشریاش لو برود و این در آینده برایش دردسرساز شود.
فرابشر شدن من رورفتارش خیلی مغرور و ازخودراضی کرده.نقشهٔ باید خودم رو مهار کنم.
لومیان همانطور که واردِکشید میخانهٔ کهنه میشد، رفتارش راتاریکیِ سبکسنگین کرد و اینطور اندیشید.
قصد داشت یکراست به طبقهٔگشود دوم برود، اما چشمانش به بانوییگفت افتاد که در گوشهای نشسته بود.
امروز آن بانو پیراهنی خاکستریِ مرواریدی وپردهها کلاهِ زنانهٔ روشنی به تن داشت. لومیانباز متوجه شد که هیچ غذایی جلویش نیست.
لومیان روبهرویشچیکار نشست ورفتارش پرسید: «صبحونه خوردید؟»
بانو با بیتفاوتی جوابکشید داد: «هنوز نه. اینجا باتاریکیِ کسی قرار دارم و منتظرشم.»
منتظرِ اونثانیهٔ زن؟ منتظرِبالهایش من نیست...؟
لومیان نگاهی به اطرافآهِ انداخت، اما جز صاحبِدوباره میخانه هیچکسِ دیگری را ندید.
دوباره به بانو نگاهرفتارش کرد و با لحنی صادقانهنقشهٔ گفت: «من یه شکارچی شدم.»
وقتشه به قولتآسودگی عمل کنی و اطلاعاتِتخت عمومیِ بیشتری بهم بدی.
بانو اصلاً جا نخورد.بالهایش با لبخندی گفت: «بهرفت نظر میرسه وضعت خیلی خوبه.»
با صدایی که گویی از جهانیکشید دیگر میآمد، گفت: «چیزی که الان بایدچشمانش یاد بگیری، دو قانون و یک روشه.»
چرا حسچیکار میکنم دارمرفتارش فیزیک میخونم...
لومیان جرئتآهِ نکرد افکارش راپردهها به زبان بیاورد.
بانو ادامه داد: «برای بیشترِ فرابشران، این دانش بینهایت ارزشمنده. اونا حاضرن همهچیزشوننکرد رو بِدن تا فقط به دستش بیارن. اما در موردِ تو، سرنوشت توخطر رو به اینجا کشونده، برای همین من این دانش رو مجانی بهت میدم.»
چیزای مجانی معمولاً سنگینترینآهِ بها رو دارن. چطوردوباره قراره این بها رو بپردازم؟
لومیان حسچیکار کرد بارِ سنگینیخیلی روی شانههایش نشست.
از وقتی شکارچی شده بود، شهود و مهارتهای مشاهدهاش پیشرفتِ چشمگیری کردهباز بود. میتوانست احساسی عجیب و وصفناپذیر را در چشمانِ بانو حس کند،نقشهٔ بسیار قویتر از قبل، اما هنوز نمیتوانست دقیقاً بگوید آن احساس چیست.
بانو صاف نشست.
«تمامِ قدرتهای فراطبیعی از قدیمیترین، یعنی آفریدگار سرچشمهدوباره میگیرن. تو بهعنوانِ پیروِ خورشیدِ فروزانِ ابدی، بایدبعدیاش بدونی که چشمانِ وی تبدیل به خورشید شد.»
لومیان گفت: «بله.» اورفتارش پیشتر موعظههای کشیش رابعیده در این باره شنیده بود.
بانو توضیح داد: «این یه توصیفِ نمادینه. در اصل، قدیمیترینژرف این جهان و ایزدانِ بسیاری رو آفرید. در نهایت، وی خودشعجیب رو متلاشی کرد و به ویژگیهای فرابشریِ مسیرهای مختلف تجزیه شد.»
لومیان نقطهها را به همگشود وصل کرد و گفت: «پس برایگفت همینه که بهشون میگن مسیرهای خدایی؟»
بانو بهآرامی سر تکان داد.
«بله، ردهٔ ۰ هر مسیر معادلِ یک خدای راستینه.نقشهٔ مثلاً ردهٔ ۰ مسیرِ بارد به نامِ خورشید شناختهزودتر میشه، که همون خورشیدِ فروزانِ ابدیه که بهش باور داری.»
لومیان غافلگیر شدآسودگی و کمی دلهرهدوباره به جانش افتاد.
یعنی هر فرابشریپرالتهاب در نهایت میتونهپرواز یه خدا بشه؟
اگر پیروِ مؤمنِ خورشیدِ فروزانِ ابدی بود، بانو راتخت به کفرگویی متهم میکرد. اما او چنین آدمی نبود. فقطچیکار پیروی معمولی بود که زیاد به این چیزها فکر نمیکرد.
حتی پرسید: «ردهٔکنه ۰ مسیرِ شکارچی چیه؟مرموزه و مسیرِ رازکاو چطور؟»
بانو با خندهای کوتاه جواب داد: «مگه قبلاً بهت نگفتم؟ کاهنِ سرخه، و این جایگاه در حالِ حاضر خالیه. در موردِ مسیرِمرموزه رازکاو هم، ردهٔ ۰ به نامِ گوشهنشین شناخته میشه و الان در اختیارِ خدایی پلید به نامِ حکیمِ پنهانه. وی دوست داره دانشنگیرم رو به فرابشرانِ همون مسیر منتقل کنه و برای همین لقبِ ‹جویندهٔ دانش› رو به دست آورده. دردسرهای خواهرت هم زیرِ سرِ ویه.»
لومیان گفت: «که اینطور...» وگشود در دل حسِ انزجاری نسبتناسزا به حکیمِ پنهان پیدا کرد.
زن مسیرِچیزِ گفتگو راآهِ عوض کرد.
«از اونجا که ویژگیهای فرابشری از قدیمیترین سرچشمه میگیرن، نه از بین میرن و نهدهکده زیاد میشن. اونا فقط از شکلی به شکلِ دیگه تبدیل میشن و از شیئی بهنگیرم شیءِ دیگه میرن. این اصل به نامِ قانونِ فناناپذیریِ ویژگیهای فرابشری یا قانونِ بقا شناخته میشه.»