---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 28: فصل 28 • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 28: فصل 28

0

چشمانِ زرد و قهوه‌ایِ جغد در‌گفت​ تاریکی می‌درخشید و همان‌طور که روی شاخه‌بررسیِ​ نشسته بود، به لومیان خیره مانده بود.

لومیان دیگر مانندِ دیدارهای پیشین مرعوب‌رفت​ نشد. فریاد زد: «به چی نگاه‌گاردش​ می‌کنی؟ اگه جرئت داری یه چیزی بگو!»

نیازی نبود لومیان جغد را تحریک کند، اما امیدوار بود با‌نقشهٔ​ این کار انگیزهٔ واقعیِ جغد فاش شود. نمی‌توانست تحمل کند که‌اینجا​ این جانور در دلِ شب پرسه بزند و به او خیره شود.

در کمالِ تعجبش،‌نقشهٔ​ جغد ساکت ماند‌باشه​ و صدایی درنیاورد.

پس از چند ثانیهٔ پرالتهاب،‌ناسزا​ جغد بال‌هایش را گشود و‌پایین​ در تاریکی پرواز کرد و رفت.

لومیان با کلافگی ناسزا‌پرواز​ گفت: «دیوونه!» اما جرئت‌ناسزا​ نکرد گاردش را پایین بیاورد.

لومیان تمرکزش را بر بررسیِ‌کنه​ سایه‌های تاریکِ بیرون نگه داشت‌بعیده​ تا شاید نشانی از خطر بیابد.

به یاد آورد که دفعهٔ قبل که‌بی‌خیال​ جغد ظاهر شده بود، پیکرِ ناروکا را دیده‌برم​ و روزِ بعد از مرگش باخبر شده بود.

یعنی ممکنه این‌رفت​ بار هم یه‌گفت​ اتفاقِ مشابه بیفته...

اما پس از بررسیِ دقیق، متوجهِ چیزِ‌تاریکیِ​ غیرعادی نشد و آهِ آسودگی کشید. پرده‌ها‌می‌خواد​ را کشید و دوباره روی تخت دراز کشید.

در تاریکیِ ژرف، لومیان‌سرش​ چشمانش را باز کرد‌دهکده​ و به قدمِ بعدی‌اش اندیشید.

یعنی این جغد می‌خواد چی‌کار‌گشود​ کنه... رفتارش خیلی عجیب و مرموزه.‌گفت​ بعیده نقشهٔ خوبی تو سرش باشه...

بی‌خیال. با این اوضاعِ دهکده، باید‌پرده‌ها​ هرچه زودتر با اورور از اینجا برم.‌باز​ بعید می‌دونم بتونه تا تریر دنبالمون بیاد!

اگه فردا جوابی‌پرده‌ها​ نگیرم، پس‌فردا صبح‌دراز​ کوردو رو ترک می‌کنیم...

اگه جوابی بیاد، می‌تونیم علنی از ورودیِ دهکده از کوردو بریم. اگه نه، باید همون موقع یه فکری بکنیم. فردا جشنِ بهاره و پس‌فردا هم همه هنوز‌ترک​ دارن جشن می‌گیرن، برای همین زیاد جلبِ توجه نمی‌کنیم. اورور می‌تونه اسبِ کوچکِ مادام پوآلیس رو قرض بگیره و مدتی رو تو مراتعِ کوهستانیِ همین اطراف بگذرونه. نیازی‌قرض​ نیست از کوه پایین بریم، پس نباید توجهِ بازرس‌ها رو جلب کنه. وقتش که برسه، می‌تونیم از یه کوره راهِ خطرناک برای پایین رفتن از کوه استفاده کنیم...

مسیرش پرخطره و وسطش چند جای خراب داره. حتی چوپان‌ها هم فکر نمی‌کنن‌نکرد​ بشه ازش رد شد. اما با توانایی‌های جدیدِ من و جادوی اورور که‌خطر​ بهش اجازه میده مسافتی رو پرواز کنه، کارِ اون از منم راحت‌تر میشه...

احتمالِ زیادی هست‌آهِ​ که بتونیم بازرس‌ها‌پرده‌ها​ رو گول بزنیم...

تبدیل شدن به یک شکارچی به او اجازه داده بود کارهایی‌قدمِ​ را بکند که پیش از این ناممکن بود. این امر به‌نقشهٔ​ لومیان حسِ تازه‌ای از اعتمادبه‌نفس بخشید و اجازه داد به‌سرعت نقشه‌ای بکشد.

دلش قرص‌تر‌نقشهٔ​ شد و‌سرش​ تخت خوابید.

......

صبحِ روزِ بعد، لومیان‌آسودگی​ زود برخاست و در‌تخت​ آشپزخانه مشغولِ کار شد.

افکارش به این سمت رفت که چطور به یک فرابشر تبدیل شده‌بعدی‌اش​ و چطور قرار است با خواهرش دهکدهٔ غیرعادیِ کوردو را ترک کند.‌سرش​ حالِ لومیان بهتر شد و حتی بی‌اختیار دلش می‌خواست آوازی زمزمه کند.

وقتی اورور از پله‌ها پایین‌باشه​ آمد، از قبل دو کاسه رشته‌فرنگی‌زودتر​ با گوشتِ چرخ‌کرده روی میز بود.

اورور با خوشحالی‌پرالتهاب​ پرسید: «از کجا‌پرواز​ می‌دونستی دارم بیدار میشم؟»

لومیان پوزخندی زد و گفت: «وقتی‌پرده‌ها​ صدای تکون خوردن تو دستشویی رو‌چشمانش​ شنیدم، شروع کردم به پختنِ رشته‌ها.»

تو همیشه بعد از‌کلافگی​ بیدار شدن گیج و منگی.‌گاردش​ چطور متوجهِ این موضوع نمیشی؟

اورور سر تکان داد. همان‌طور که پشتِ‌کلافگی​ میزِ غذاخوری می‌نشست، با لحنی عادی پرسید: «نصفه‌شب‌تمرکزش​ دوباره اون جغده پرواز کرد و اومد این‌طرف؟»

«درسته.» لومیان می‌دانست خواهرش مچش را هنگامِ نگاه کردن به بیرونِ‌نقشهٔ​ پنجره گرفته است، بنابراین ظاهر شدنِ جغد حواس‌پرتیِ خوش‌یمنی بود. در‌اینجا​ غیرِ این صورت، مطمئن نبود چطور باید کارش را توضیح دهد.

هنوز نمی‌توانست خطر کند و به‌باشه​ اورور دربارهٔ توانایی‌های فرابشریِ تازه‌اش بگوید،‌زودتر​ چرا که اورور حتماً سرزنشش می‌کرد.

با این حال، لومیان قصد داشت دیر یا زود‌گاردش​ حقیقت را به خواهرش بگوید. می‌خواست از اینکه اورور‌داشت​ ملاحظاتی داشته باشد که مانعِ فرارشان شود، جلوگیری کند.

نقشه داشت پس‌فردا هنگامِ فرار از کوردو‌کلافگی​ این موضوع را به خواهرش بگوید تا‌بیاورد​ مبادا حواسش پرتِ مراقبت از او شود.

تا آن موقع،‌می‌خواد​ دیگر وقتی برای‌رفتارش​ سرزنش کردنِ او نداشت.

اورور با‌بعیده​ گیجی اخم کرد.‌سرش​ «چه جغدِ عجیبی...»

هنوز داشت سعی می‌کرد نیاتِ واقعیِ‌گفت​ پرنده را رمزگشایی کند—تنها کاری که می‌کرد‌بررسیِ​ این بود که بیاید و نگاهی بیندازد.

لومیان آخرین رشته‌هایش را‌پرواز​ هورت کشید و سپس‌ناسزا​ رو به خواهرش کرد.

«اگه جوابی بیاد، همین عصر‌کنه​ کوردو رو ترک می‌کنیم و از‌نقشهٔ​ مسیرِ همیشگی از کوه پایین میریم.

«اگه نه، فردا صبح یه اسبِ کوچک از مادام پوآلیس قرض‌هرچه​ بگیر و میریم سمتِ نزدیک‌ترین مرتعِ کوهستانی. من یه کوره راه‌فردا​ می‌شناسم که به پایینِ کوه می‌رسه و بازرس‌ها ازش خبر ندارن.»

اورور در حالی که‌کلافگی​ غرق در فکر بود،‌نکرد​ با موهایش بازی کرد.

پس از مدتی، پوزخندی‌پرواز​ زد و گفت: «باشه، احتمالِ‌گفت​ موفقیتِ این نقشه خیلی بالاست.»

نوچی کرد‌اندیشید​ و افزود: «برادرِ‌کنه​ احمقم بزرگ شده.»

لومیان بی‌اختیار احساسِ غرور‌خوبی​ کرد و از تحسینِ‌اوضاعِ​ خواهرش غرقِ لذت شد.

......

پس از صبحانه، لومیان بهانه‌ای آورد تا برود و ببیند‌دیوونه​ آیا تورِ برکت‌دادن‌های پریِ بهارِ آوا تمام شده یا نه.‌نگه​ ساختمانِ زیرزمینی را ترک کرد و یکراست راهیِ میخانهٔ کهنه شد.

لومیان به‌عنوانِ یک فرابشرِ تازه‌کار، مشتاق بود‌خیلی​ دانشِ بیشتری کسب کند و بانو قول داده‌بی‌خیال​ بود چیزهایی را با او در میان بگذارد.

نرسیده به میخانه، لومیان‌خوبی​ آشنای قدیمی‌ای را دید‌اوضاعِ​ که به سمتش می‌آمد.

پونس بنه‌کرد​ بود، برادرِ‌کلافگی​ کوچک‌ترِ کشیشِ محلی.

تنهاست...

لومیان با یادآوریِ اینکه چطور‌باشه​ در گذشته پونس و اوباشش او‌زودتر​ را دنبال می‌کردند، بی‌اختیار لبخند زد.

از آنجا که تازه قدرت‌های فراطبیعی‌پرواز​ به دست آورده بود، از همین حالا‌نکرد​ مشتاق بود قدرت‌های فراطبیعیِ جدیدش را بسنجد.

لومیان خطاب به او گفت: «هی،‌پرده‌ها​ پسرِ نامشروعِ من. چطور جرئت می‌کنی‌چشمانش​ بدونِ اجازهٔ بابا تنهایی بری بیرون؟»

لومیان امیدوار بود پونس‌دوباره​ را تحریک کند تا به‌جای‌چشمانش​ فرار، با او گلاویز شود.

پونس بنه به‌خوبی​ سمتِ صدا نگاه کرد‌اوضاعِ​ و او را دید.

چهرهٔ آن خلافکار‌پرالتهاب​ کمی تغییر کرد.‌پرواز​ برگشت تا فرار کند.

تاپ. تاپ. تاپ... لومیان با ناباوری تماشا‌دوباره​ می‌کرد که چطور پونس پا به فرار‌قدمِ​ گذاشت و در تقاطعِ همان نزدیکی ناپدید شد.

خیلی تند‌کشید​ می‌دوید... عجب‌دوباره​ آدمِ گوش‌به‌زنگیه...

لومیان در دل آه کشید.

بدونِ ذره‌ای تردید می‌دانست حتی پیش از آنکه فرابشر شود، در یک مبارزهٔ تن‌به‌تن از پسِ پونس بنه برمی‌آید. اما ظاهراً پونس بنه هم‌شاید​ همین تصور را دربارهٔ خودش داشت. آن دو هرگز درست‌وحسابی با هم دعوا نکرده بودند، اما هر دو به توانایی‌های خودشان اطمینان داشتند. برای‌متوجهِ​ همین، وقتی پونس بنه امروز با دیدنش در همان ثانیهٔ اول طوری فرار کرد که گویی با جانوری خون‌خوار روبه‌رو شده، لومیان غافلگیر شد.

امکان نداره بدونه من دیشب مخفیانه فرابشر‌دوباره​ شدم... یعنی این‌قدر خنگه که غریزه‌های حیوانی‌قدمِ​ پیدا کرده و می‌تونه خطر رو بو بکشه؟

لومیان در‌کشید​ دل به پونس‌تخت​ بنه بدوبیراه گفت.

او از تعقیبِ پونس بنه خودداری‌بی‌خیال​ کرد، چون همان لحظه‌ای که با‌اورور​ او «خوش‌وبش» کرده بود، پشیمان شد.

دهکده پر از ناهنجاری بود و اوضاع‌کرد​ خطرناک به نظر می‌رسید. لومیان خوب می‌دانست‌گاردش​ که نباید پیش از رفتن دردسر درست کند.

اگر پونس بنه را کتک می‌زد، کشیش و نوچه‌هایش ممکن بود‌ژرف​ زودتر از موعد دست به کار شوند و فرارِ او و‌عجیب​ اورور را به خطر بیندازند. آن‌وقت برای پشیمانی خیلی دیر می‌شد.

علاوه بر این، گروهِ کشیش معمایی سربسته بود و چه‌بسا پونس بنه‌بعدی‌اش​ هم ریگی به کفش داشت. لومیان شک داشت که اگر با او‌سرش​ دست‌به‌یقه شود، هویتِ فرابشری‌اش لو برود و این در آینده برایش دردسرساز شود.

فرابشر شدن من رو‌سرش​ خیلی مغرور و ازخودراضی کرده.‌باید​ باید خودم رو مهار کنم.

لومیان همان‌طور که واردِ‌بال‌هایش​ میخانهٔ کهنه می‌شد، رفتارش را‌کلافگی​ سبک‌سنگین کرد و این‌طور اندیشید.

قصد داشت یکراست به طبقهٔ‌کشید​ دوم برود، اما چشمانش به بانویی‌ژرف​ افتاد که در گوشه‌ای نشسته بود.

امروز آن بانو پیراهنی خاکستریِ مرواریدی و‌تاریکیِ​ کلاهِ زنانهٔ روشنی به تن داشت. لومیان‌می‌خواد​ متوجه شد که هیچ غذایی جلویش نیست.

لومیان روبه‌رویش‌نقشهٔ​ نشست و‌سرش​ پرسید: «صبحونه خوردید؟»

بانو با بی‌تفاوتی جواب‌بال‌هایش​ داد: «هنوز نه. اینجا با‌کلافگی​ کسی قرار دارم و منتظرشم.»

منتظرِ اون‌غیرعادی​ زن؟ منتظرِ‌آسودگی​ من نیست...؟

لومیان نگاهی به اطراف‌دوباره​ انداخت، اما جز صاحبِ‌ژرف​ میخانه هیچ‌کسِ دیگری را ندید.

دوباره به بانو نگاه‌سرش​ کرد و با لحنی صادقانه‌باید​ گفت: «من یه شکارچی شدم.»

وقتشه به قولت‌پرالتهاب​ عمل کنی و اطلاعاتِ‌کرد​ عمومیِ بیشتری بهم بدی.

بانو اصلاً جا نخورد.‌آسودگی​ با لبخندی گفت: «به‌تخت​ نظر می‌رسه وضعت خیلی خوبه.»

با صدایی که گویی از جهانی‌دراز​ دیگر می‌آمد، گفت: «چیزی که الان باید‌اندیشید​ یاد بگیری، دو قانون و یک روشه.»

چرا حس‌نقشهٔ​ می‌کنم دارم‌سرش​ فیزیک می‌خونم...

لومیان جرئت‌ثانیهٔ​ نکرد افکارش را‌گشود​ به زبان بیاورد.

بانو ادامه داد: «برای بیشترِ فرابشران، این دانش بی‌نهایت ارزشمنده. اونا حاضرن همه‌چیزشون‌باز​ رو بِدن تا فقط به دستش بیارن. اما در موردِ تو، سرنوشت تو‌خوبی​ رو به اینجا کشونده، برای همین من این دانش رو مجانی بهت می‌دم.»

چیزای مجانی معمولاً سنگین‌ترین‌دوباره​ بها رو دارن. چطور‌ژرف​ قراره این بها رو بپردازم؟

لومیان حس‌نقشهٔ​ کرد بارِ سنگینی‌باشه​ روی شانه‌هایش نشست.

از وقتی شکارچی شده بود، شهود و مهارت‌های مشاهده‌اش پیشرفتِ چشمگیری کرده‌دیوونه​ بود. می‌توانست احساسی عجیب و وصف‌ناپذیر را در چشمانِ بانو حس کند،‌شاید​ بسیار قوی‌تر از قبل، اما هنوز نمی‌توانست دقیقاً بگوید آن احساس چیست.

بانو صاف نشست.

«تمامِ قدرت‌های فراطبیعی از قدیمی‌ترین، یعنی آفریدگار سرچشمه‌ژرف​ می‌گیرن. تو به‌عنوانِ پیروِ خورشیدِ فروزانِ ابدی، باید‌کنه​ بدونی که چشمانِ وی تبدیل به خورشید شد.»

لومیان گفت: «بله.» او‌سرش​ پیش‌تر موعظه‌های کشیش را‌دهکده​ در این باره شنیده بود.

بانو توضیح داد: «این یه توصیفِ نمادینه. در اصل، قدیمی‌ترین‌ناسزا​ این جهان و ایزدانِ بسیاری رو آفرید. در نهایت، وی خودش‌بیرون​ رو متلاشی کرد و به ویژگی‌های فرابشریِ مسیرهای مختلف تجزیه شد.»

لومیان نقطه‌ها را به هم‌کشید​ وصل کرد و گفت: «پس برای‌ژرف​ همینه که بهشون می‌گن مسیرهای خدایی؟»

بانو به‌آرامی سر تکان داد.

«بله، ردهٔ ۰ هر مسیر معادلِ یک خدای راستینه.‌باید​ مثلاً ردهٔ ۰ مسیرِ بارد به نامِ خورشید شناخته‌تریر​ می‌شه، که همون خورشیدِ فروزانِ ابدیه که بهش باور داری.»

لومیان غافلگیر شد‌پرالتهاب​ و کمی دلهره‌پرواز​ به جانش افتاد.

یعنی هر فرابشری‌آهِ​ در نهایت می‌تونه‌پرده‌ها​ یه خدا بشه؟

اگر پیروِ مؤمنِ خورشیدِ فروزانِ ابدی بود، بانو را‌چشمانش​ به کفرگویی متهم می‌کرد. اما او چنین آدمی نبود. فقط‌عجیب​ پیروی معمولی بود که زیاد به این چیزها فکر نمی‌کرد.

حتی پرسید: «ردهٔ‌خوبی​ ۰ مسیرِ شکارچی چیه؟‌اوضاعِ​ و مسیرِ رازکاو چطور؟»

بانو با خنده‌ای کوتاه جواب داد: «مگه قبلاً بهت نگفتم؟ کاهنِ سرخه، و این جایگاه در حالِ حاضر خالیه. در موردِ مسیرِ‌نگه​ رازکاو هم، ردهٔ ۰ به نامِ گوشه‌نشین شناخته می‌شه و الان در اختیارِ خدایی پلید به نامِ حکیمِ پنهانه. وی دوست داره دانش‌مشابه​ رو به فرابشرانِ همون مسیر منتقل کنه و برای همین لقبِ ‹جویندهٔ دانش› رو به دست آورده. دردسرهای خواهرت هم زیرِ سرِ ویه.»

لومیان گفت: «که این‌طور...» و‌کشید​ در دل حسِ انزجاری نسبت‌تاریکیِ​ به حکیمِ پنهان پیدا کرد.

زن مسیرِ‌کشید​ گفتگو را‌دوباره​ عوض کرد.

«از اونجا که ویژگی‌های فرابشری از قدیمی‌ترین سرچشمه می‌گیرن، نه از بین می‌رن و نه‌بعید​ زیاد می‌شن. اونا فقط از شکلی به شکلِ دیگه تبدیل می‌شن و از شیئی به‌علنی​ شیءِ دیگه می‌رن. این اصل به نامِ قانونِ فناناپذیریِ ویژگی‌های فرابشری یا قانونِ بقا شناخته می‌شه.»

ناولها | novelha.net