چپتر 302: خاکسترِ مومیایی
0خانمِ شعبدهباز چیزِ دیگری نگفت وحالا دوباره پرسید: «میخوای الان برگردی تالارِتکیه رقصِ نسیم، یا تا ظهر همینجا بمونی؟»
لومیان هرگز از اینتیس خارج نشده بود، چه رسد بهسخت اینکه به قارهٔ جنوبی بیاید. چون برنامهای نداشت، سر تکان دادتکیه و جواب داد: «دلم میخواد یه کم این اطراف رو بگردم.»
خانمِ شعبدهباز آرامفقط سر تکان داد وسیاه پیشِ چشمانش ناپدید شد.
تقریباً همان لحظه، بادیبیاختیار استخوانسوز از میانِ جمعیتسرد گذشت و به لومیان خورد.
او که از تابستانِغرید تریر آمده بود، دریکی زمستانِ سختِ کوهستان بیاختیار لرزید.
همراه با نسیمِ سرد، هیاهوی دوردستِ بازار از چندمناسبِ صد متر آنطرفتر در گوشهای لومیان پیچید و باعثبخواد شد حس کند واقعاً در این جهان غرق شده است.
لومیان با به یاد آوردنِ اینکهجلیقهای آمدن و رفتنِ خانمِ شعبدهباز از چشمِنبود اطرافیان دور مانده بود، بهسرعت حدسی زد.
(دیوارِ نیروی روحی درستبیاختیار کرد یا منو کشیدسرد تو یه فضای جایگزینِ جدا؟)
در حالی که این افکار در ذهنِ لومیان میچرخید، متوجه شدبگیره رهگذران با احتیاط و سردرگمی نگاهش میکنند. فقط پیراهنی نازک، جلیقهای سیاهشیرینِ و شلواری نازک به تن داشت که بههیچوجه مناسبِ زمستانِ سخت نبود.
لومیان زیرِ لب غرید: «به چی زل زدین؟بههیچوجه تا حالا ندیدین یکی بخواد ژست بگیره؟» او بایکی تکیه بر استقامتِ راهبِ گدا، بیتفاوت واردِ بازار شد.
بوی سرگینِ تازهٔ دام، عطرِ شیرینِجلیقهای ذرت و بوی هوسانگیزِ گوشتِ کبابشدهسخت با ادویه مشامش را پر کرد.
لومیان نگاهی به اطراف انداخت و دکههای متعددی را دید که انواعِ خوراکیها را عمدتاً از ذرت میفروختند. بلالِ آبپز، بلالِ کبابیشده با سسِ قرمز، تکههای ذرت در سوپِ غلیظ، ذرتِ کبابشده لای گوشتِ گاو و گوسفند، پیاز و سیبزمینی، ذرتِ لهشده بهشکلِ خمیریحالی چسبناک و پرشده با تکههای مختلفِ گوشت، و ذرتِ پهنشده بهشکلِ نانِ مسطحِ زمختی که رویش موادی پاشیده بودند، به چشم میخورد...
لومیان پس از لحظهای تأمل،زدین از مسیرِ «بازشده» میانِ بازاریانژست گذشت و به دکهای رسید.
صاحبِ دکه مردی سیواندیساله با پوستی تیره و برافروخته، چهرهای تکیده، گونههای برجسته وزدین چشمانِ قهوهایِ تیره بود. موهای سیاه، بلند و چربش را زیرِ کلاهِ نمدیِ سیاهیسرگینِ پوشانده بود و ردایی سرخرنگ از جنسِ پشم و موادِ دیگر به تن داشت.
لومیان به خمیرِ زرد و جوشانِجلیقهای ذرت در دیگِ آهنیرنگ اشاره کردسخت و به زبانِ اینتیسی پرسید: «چند؟»
متوجه شده بود که برخی ازهمراه مردمِ اینجا اینتیسی میفهمند. دادوستدها با ارزهایمتر فلزیِ مختلفی از جمله ورلدور انجام میشد.
دکهدار که ترسیده به نظر میرسید،حالا با زبانِ اینتیسیِ دستوپاشکسته و لحنیتکیه چاپلوسانه جواب داد: «یه لیوانش ۵ کوپه.»
(یه لیک، خیلی ارزونه...) لومیان نگاهی به خمیرِ ذرتمناسبِ با تکههای گوشتِ گوسفند انداخت و سکهای برنجی بیرونبخواد کشید که نقشِ رشتهکوهِ هورناسیس روی آن حک شده بود.
فروشنده نفسِ راحتی کشید و بهسرعت لیوانی کاغذی بیرون آورد کهمناسبِ چندان با سبک و فناوریِ بازار همخوانی نداشت. آن را سخاوتمندانهبگیره پر کرد و حتی چند تکه گوشتِ اضافه هم درونش انداخت.
وقتی لومیان لیوانکوهستان را گرفت، گرماهمراه در بدنش دوید.
خوردنِ چیزی گرم درغرید حالی که بادِ سوزان رابخواد تحمل میکرد، تجربهای فوقالعاده بود.
تجربهٔ بهتر، خمیرِ گرمِ ذرت بود کهداشت از دهانش به مری و معدهاش سرازیرزدین میشد و گرما را به گوشهگوشهٔ بدنش میرساند.
خمیرِ ذرت با شیرینیِ ملایم و تهمزهٔ تند و تیزش، مکملِ بینقصیسخت برای تکههای گوشتِ گاو و گوسفند بود و بوی زُهمشان را ازاستقامتِ بین میبرد. طعمی عجیب و اشتهاآور داشت که برای پرزهای چشاییاش لذتبخش بود.
لومیان بیتوجه به نگاههای محتاطانهٔ زنان و ترس وهیاهوی انزجارِ مردی که گاوها و گوسفندان را میراند، خمیرِ ذرتشواقعاً را مزهمزه کرد و به سمتِ انتهای بازار راه افتاد.
دیری نگذشت که واردِ شهرِ سپید، راپوس شد. کلیسای جامعِ خورشیدِ فروزانِ ابدی با رنگِ طلایی و کلیسای جامعِ خدای بخار و ماشین را دید که باکبابشده قطعاتِ صنعتیِ مختلف تزئین شده بود. ساختمانهای سفید، مغازههای چرم و پارچهفروشی، تابلوهای شرکتِ واردات و صادراتِ کوهستان و فدراسیونِ معدنِ راپوس، همه به چشم میخوردند. کالسکههاییبهشکلِ که گاوهای موبلند و اسبهای میانجثه آنها را میکشیدند، خیابانها را پر کرده بودند و در کنارشان محلیهایی با ردا و چند خارجی با لباسِ رسمی دیده میشدند.
لومیان مغازهای به نامِ معجونِسیاه رازآلودِ کوهستان را انتخاب کردسخت و مانندِ یک گردشگر وارد شد.
صاحبِ مغازه، مردی اینتیسی و چهلواندیساله با موهای سیاه وبههیچوجه چشمانِ آبیِ معمول، پیراهنی سفید با طرحهای گلدار، لباسِ کشمیریِبخواد ضخیم و پالتویی آبیِ تیره با حاشیههای طلایی به تن داشت.
با دیدنِ لومیان، بهگرمیبیاختیار با او احوالپرسی کرد:سرد «صبح بخیر، هموطنِ عزیز.»
مرد نگاهی به سر وزدین وضعِ لومیان انداخت و باژست نگرانی پرسید: «گیرِ راهزن افتادید؟»
لومیان با لهجهٔ تریری لبخند زدشلواری و جواب داد: «تازه رسیدم راپوس.زیرِ تو راه یه حادثه پیش اومد.»
صاحبِ مغازهٔ معجونِفقط رازآلود با درکجلیقهای سر تکان داد.
«قارهٔ جنوبی اونقدرها هم که میگن تعریفی نداره، اما بهشتِ ماجراجوهاست. من پونزدهمتر سال پیش برای پیدا کردنِ فرصت اومدم بالامِ غربی. زندگیم فقط وقتی بهترآمدن شد که فرصتهای واقعی رو تو شهرِ سپید پیدا کردم. به حقِ بخار!»
با آهی،نبود نشانِ مقدسِ مثلثشکلیزدین روی سینهاش کشید.
لومیان با هماننازک آداب پاسخ داد:شلواری «به نامِ بخار!»
لبخندِ صاحبِ مغازه گرمتر شد.
«برادر، کمیسختِ پودرِ مومیایی میخوای؟لرزید پودرِ مومیاییِ واقعی!»
لومیان نگاهی بهزیرِ مغازهٔ کوچک انداختحالا و لبخند زد.
«چرا مومیایی رو تویجلیقهای ویترین نمیذاری تا واقعیبههیچوجه بودنش رو ثابت کنی؟»
رئیس با خجالت لبخندپیراهنی زد و گفت: «اینشلواری کار بربرها رو ناراحت میکنه.
«بعضیا پودرِ مومیایی میخرن،بیاختیار اما بیشترشون نمیتونن مومیاییهاسرد رو بهعنوان کالا بپذیرن.»
لومیان عمداً گفت: «وقتی از تریر میاومدم، پودرِ مومیایی کمیابژست شده بود. قیمتش سر به فلک کشیده بود. تا حالاتازهٔ به فکرت رسیده مومیاییها رو برای فروش به تریر ببری؟»
صاحبِ مغازه نگاهی به لومیان انداخت تا او را محک بزند: «تجارتِ دریاییغرید خیلی خطرناکه و شرکتهای واردات و صادرات قیمتهای افتضاحی میدن، مالیاتهایی که میگیرنواردِ بماند. اون کفتارهای لعنتی! اگه مایلی خطر کنی، میتونیم با هم همکاری کنیم.»
لومیان با شک وپیراهنی تردیدِ ساختگی پرسید: «چندشلواری تا مومیایی میتونی تأمین کنی؟»
رئیس لبخند زد.
«بستگی داره چندزیرِ تا بخوای. منحالا رابطهای مناسبی دارم.»
هر چند تا که بخوام میتونم داشته باشم؟ نکنه گورِ یکینبود از نجیبزادگانِ پادشاهیِ ارتفاعات رو نبش کردی؟ یا میخوای یه جسداستقامتِ یا حتی یه آدمِ زنده پیدا کنی تا همونجا یکی بسازی؟
لومیان سرِ صحبت را با صاحبِ مغازهٔ معجونِ رازآلودِداشت ارتفاعات باز کرد و سپس با این تظاهر که براییکی بررسیِ پیشنهادش به زمان نیاز دارد، از مغازه بیرون رفت.
پس از مدتی پرسه زدن، لومیان در کنارِ جادههیاهوی به ساختمانِ سفید و باشکوهِ سهطبقهای برخورد که مملوکند از افرادِ محلی بود که به داخل هجوم میبردند.
کنجکاوی بر او غلبه کرد و به دنبالِ جمعیت وارد شد. آنجا فقطاستقامتِ سربازانِ اینتیسی را دید که با کلاههای مثلثیِ سیاه و پالتوهای آبیِ متمایزشانگوشتِ با رگههای طلایی، شلوارهای سفید و چکمههای چرمیِ سیاه از ورودی نگهبانی میدادند.
راپوس واقعاًپیراهنی یه شهرِجلیقهای استعماریِ اینتیسیه.
لومیان با این فکر، نگاهش رویجلیقهای کلماتِ طلاییِ بالای ورودیِ اصلی ثابتسخت ماند که نوشته بود: «دادگاهِ تخصصیِ راپوس».
لومیان در گوشهٔ خالیِ دادگاهلرزید نشست و به محاکمهای کهدوردستِ در جریان بود گوش سپرد.
دو سربازِ اینتیسی به جرمی شنیع متهم بودند—راهیکی بستن بر یک زوجِ تازهعقدکرده در حومهٔ شهر،بیتفاوت قتلِ شوهر و تحمیلِ وحشتهایی وصفناپذیر به زن.
زن آنقدر خوششانس بود که زنده بماند.داشت با وجودِ شاهدانِ متعدد و مدارکِ فراوان،زدین کلِ پرونده کاملاً روشن به نظر میرسید.
پس از مشورتِ فراوان، قاضی که اکنون سومین جلسهٔ دادرسی را برگزار میکرد،نبود سرانجام آنها را گناهکار شناخت و حکم به اخراجِ فوریِ آنها از ارتفاعاتگدا داد. پس از بازگشت به اینتیس، در دادگاهِ نظامی با مجازاتِ بیشتری روبهرو میشدند.
این حکم به مذاقِ جمعیتِ محلی خوش نیامد و آنها نارضایتیِ خودچند را با صدای بلند ابراز کردند. با این حال، قاضی قاطع ماند وآوردنِ به مأموران و سربازان دستور داد تا معترضان را از دادگاه بیرون کنند.
لومیان چهرههای افرادِ محلیِ آشفته و خشمگین را که مجبورژست به ترکِ آنجا میشدند تماشا کرد و تنها زمانی کهتازهٔ آنها رفتند، او نیز تصمیم گرفت دادگاه را ترک کند.
هنگامی که از میدانِ کلیسای جامعِ خورشیدِ فروزانِبههیچوجه ابدی میگذشت، متوجهِ گروهی از روحانیون شد کهندیدین رداهای سفیدی با تزییناتِ طلایی بر تن داشتند.
آنها با حفظِ فاصلهای امن ازجلیقهای جمعیت، به سمتِ کلیسای جامع میرفتندسخت و با صدای آهسته صحبت میکردند.
لومیان با تکیه بربیاختیار گوشهای شکارچیاش، تلاش کرد کلماتِهیاهوی آنها را از دور بشنود.
اگرچه فاصله کار را دشوار میکرد،حالا اما توانست دو عبارت را تشخیص دهد:استقامتِ «قدرتِ شبِ جاوید... به اینجا رخنه کرده...»
این یعنی چی؟ آیا کلیسای الههٔشلواری شبِ جاویدِ پادشاهیِ لوئن داره نفوذشزیرِ رو تا ارتفاعاتِ ستاره گسترش میده؟
لومیان پیش ازفقط آنکه به راهش ادامهسیاه دهد، لحظهای درنگ کرد.
...
ساعت ۱۲:۳۰ ظهر به وقتِ تریر، خانمِندیدین شعبدهباز لومیان را به تالارِ رقصِ نسیمراهبِ برگرداند و او دوباره در اتاقخوابش ظاهر شد.
او پشتِ میزِ چوبیاش نشست وشلواری شروع به مرتب کردنِ تفسیرِ آقایزیرِ شاعر از عناصرِ نمادینِ رؤیا کرد.
در بحبوحهٔ کارش، لومیان صدای نزدیکجلیقهای شدنِ قدمهای آشنایی را شنید وسخت سپس کسی بیادبانه به در کوبید.
لومیان خودنویس راکوهستان زمین گذاشت، برخاست ونسیمِ نگاهی به ورودی انداخت.
«بیا تو.»
فرانکا بود که لباسِ همیشگیاش شاملِ بلوز، شلوارِ سوارکاریِمناسبِ بژ و چکمههای سرخ را به تن داشت. با اینژست حال، اکنون پیراهنِ پلیسهٔ رنگروشنی را دورِ کمرش بسته بود.
لومیان صادقانه گفت: «خیلی عجیبه.»
فرانکا آهی کشید؛ آمیزهایبیاختیار از شادی و اندوهسرد در چهرهاش دیده میشد.
«هنوز به پوشیدنِ پیراهنغرید عادت نکردم. فعلاً همینیکی کار رو راه میاندازه.
«این برای خوشامدگویی به لذته.»
«لذت؟» لومیان ازفقط اصطلاحی که او بهسیاه کار برد، گیج شد.
فرانکا در را پشتِبیاختیار سرش بست و باسرد حالتی پیچیده توضیح داد:
«از اونجایی که تو به سازمانِ صلیبِ آهنوخون ملحقبخواد شدی، مأموریتِ اولیهٔ من انجامشده به حساب میآد. حالا میبینمسرگینِ میتونم ملحق بشم و تو عملیاتت کمک کنم یا نه.
«و از اونجایی که مأموریت تمومشلواری شده، باید پاداشی در کار باشه. ردهٔغرید بعدی برای یه ساحره، زنِ شیطانیِ لذته.
«آره، من از قبل همهٔ موادِ اصلی و بیشترِ موادِ مکمل رو دارم،نبود به جز خاکسترِ مومیاییِ واقعی. اومدم بپرسم میتونی تو گردهماییهای علومِ غریبهت حواستگدا بهش باشه؟ لعنت بهش، اون خاکسترهای مومیایی که تو مغازهها میفروشن همهشون تقلبیان!»