چپتر 297: قراردادِ خبرچین
0لومیان در راهِ بازگشت به محلهٔ بازار، به دیوارهٔدلشون کالسکه تکیه داد و بارِ دیگر تمامِ ماجرا رابود از نظر گذراند. فهمید مشکلی را از قلم انداخته است.
یه ردهٔ ۷ وسطِ یه مأموریتِ نسبتاً ساده بهاون طرزِ مرموزی غیبش میزنه و الانم احتمالاً مرده. سازمانِحدِ مخفیِ پشتش همینطوری وانمود میکنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟
امشب حقیقت رومیتونن میفهمن و تحقیقاتبکنن رو شروع میکنن؟
سرکرده بهعنوانِ یه توطئهگر، محاله به این موضوع فکرکنن نکرده باشه. با این حال، بهم هشدار نداد ودلشون گذاشت تنهایی برم خونه... داره ازم بهعنوانِ طعمه استفاده میکنه؟
آره، سازمانِ مخفیِ پشتِ گرگینه ممکنه امشب دست به کار نشه. تا وقتی حواسشون جمع باشه، باید بفهمن که گمشدنِاحمق زیردستشون مشکلِ خیلی بزرگیه. به نظر میرسه باندِ ساوآ به این سادگیها هم نیست. اگه من جای اونا بودم، یهحدودی مدت دست نگه میداشتم تا اتفاقای بعدی بیفته. بعدش از این هرجومرج استفاده میکردم تا وضعیتِ واقعیِ باندِ ساوآ رو بفهمم.
البته، اگه حمایتِ یه فرشته رو داشته باشنمیکنم و بتونن کاری کنن که موقتاً توی تالارِ رقصِهوشش نسیم فرود بیاد، میتونن هر کاری دلشون میخواد بکنن...
حالا که بهش فکر میکنم، اون گرگینه با اینکه مغرور بود، اونقدرام احمق یا بیپروا نبود. هوشش در حدِ معمول بود. حتماً از قبل چنداعضای نفر از اعضای عادیِ باندِ ساوآ رو گرفته و قبل از اینکه رهبری رو که تازه به باندِ ساوآ پیوسته—یعنی من—هدف بگیره، وضعیتِ اون چندتانمیکنم رهبر رو تا حدودی فهمیده. منطقیش اینه که من نباید قاطیِ مسائلِ اصلیِ باندِ ساوآ شده باشم. رازهای زیادی نمیدونم و دردسرِ زیادی هم درست نمیکنم...
تازه، اعضای عادیِ باندِ ساوآ نمیدونن که من به آتشافروز ارتقا پیدا کردم. با توجه به سابقهٔ مبارزههای اخیرم،میخواد اون یارو باورش شده که میتونه بهراحتی از پسم بربیاد. توی نبردِ تنبهتن، یه گرگینه با قابلیتِ خوددرمانیِ قویتر،نفر سرعتِ بیشتر، زورِ زیادتر و واکنشهای فرز، که چنگالهاش دستکمی از سلاحهای فرابشری نداره، خیلی سرتر از یه تحریککنندهست...
وقتی لومیان به تالارِ رقصِ نسیم برگشت، دیگر اوضاع را در ذهنش مرتببهش کرده بود. انگشتِ آقای کِی را در جیبش لمس کرد و در ظاهر بیخبرقبل از همهجا، واردِ اتاقش در طبقهٔ دوم شد. دستورویی شست و به رختخواب رفت.
...
با طلوعِ خورشید، ژنا در حالی که تکهنانیبهش تست به دندان گرفته بود، با عجله از خیابانِنبود پاستور، پلاکِ ۱۷ در محلهٔ باغِ گیاهشناسی بیرون آمد.
شبِ گذشته برای دیدنِ برادرش برگشته بود. در تختی که پیشتر با مادرش شریکنسیم بود، تا نیمهشب غلت زد و سرانجام خوابش برد. صبحِ زود بیدار شد، چرا کهاحمق نمیخواست با همسایههایی روبهرو شود که چهبسا دربارهٔ مجرمِ تحتِ تعقیب، «سلیا بلو»، پرسوجو میکردند.
هوا هنوز تاریک بود و خیابانها خلوت. ژنا از کنارِمیخواد معدود دستفروشان و رهگذران گذشت و به کوچهای در نزدیکیِاحمق خیابانِ سنت ایلر پیچید که از آن هم سوتوکورتر بود.
و همانجا، چهرهایدلشون آشنا را دیدحالا که نزدیک میشد.
مردی بود با پوستِ قهوهای، لبهای کلفت و موهای زردِ روشن که مرتب شانهزده بود. خونِبیپروا بومیانِ قارهٔ جنوبی در رگهایش جریان داشت و تکهچسبی نهچندان جلبتوجهکننده روی پلِ بینیاش دیده میشد. پیراهنیچندتا روشن و جلیقهای زرد به تن داشت و نشانِ مقدسِ خورشیدِ زرینی به سینهاش سنجاق شده بود.
نشانِ مقدسِ خورشید... دلِفرشته ژنا ریخت و بهکاری یاد آورد او کیست.
او فرابشری از کلیسای خورشیدِ فروزانِفرود ابدی بود که زمانی وظیفهٔ محافظتحالا از اوگ آرتوآ را بر عهده داشت!
ژنا غریزی میخواست برگردد و کوچه را ترک کند، اما متوجه شد فرابشرِاونقدرام دیگری از کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی در خروجیِ کوچه کشیک میدهد! او هم یکیرهبری از فرابشرانِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی بود که از اوگ آرتوآ محافظت کرده بود!
چشمانِ والانتن از آبِدلشون دریاچه آبیتر بود وبهش حالتی سرد در چهره داشت.
ژنا از حرکت ایستاد و نفسش را در سینهکنن حبس کرد. دستِ راستش روی کمرش نشست، آماده تادلشون در یک چشمبههمزدن هفتتیر و خنجرِ پنهانش را بیرون بکشد.
ایمره با دیدنِ حالتِ محتاطانهٔنسیم او، بهسرعت گفت: «آروم باشید!میخواد ما برای دستگیریِ شما نیومدیم.»
ژنا با یادآوریِ تحلیلِ فرانکا دربارهٔ احتمالِ اینکه فرابشرانِ رسمیاینکه او را به خبرچینِ خود تبدیل کنند، کمی آرام شد،حتماً اما همچنان با احتیاط ایمره و والانتن را زیرِ نظر داشت.
ایمره لبخندی دوستانه زد و گفت: «درستهحالا که ما فرابشرانِ آزاد رو از بین میبریم،احمق اما معنیش این نیست که گزینههای دیگهای نداریم.»
«از شایعههای مربوط به چوبهٔ مرگ نترسید. اینجا تریره. فرابشرانِ آزادیتوی که واقعاً گناهکار نباشن، به همچین سرنوشتی دچار نمیشن. البته، مواردِبهش مشابه توی استانها، دهکدهها، شهرهای کوچیک و شهرکهای دیگه اتفاق میافته.»
ژنا از نیتِ فرابشرانِ رسمی مطمئنترفرود شد. خود را به خامی زدحالا و پرسید: «از من چی میخواید؟»
ایمره لبخند زد.
«امیدواریم بتونیدبیاد با مادلشون همکاری کنید.
«راستش، اگه عمداً نذاشتهفرشته بودیم برید، خیلی وقتکاری پیش دستگیر شده بودید.»
ژنا لحظهای در فکر فرو رفت وبیاد به این اندیشید که چطور پس از ترورِاون اوگ آرتوآ توانسته بود زندگیِ آرامی داشته باشد.
پس ازمیتونن مدتی، بامیخواد تردید پرسید: «همکاری؟»
ایمره لبخندبیاد زد ودلشون سر تکان داد.
«اجازه بدید خودم رو معرفی کنم. منبتونن ایمره هستم، یکی از پالایندگانِ تفتیشِ عقایدِنسیم کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی. اینم همکارم، والانتنه.
«هر فرابشرِ آزادی حسننیتِ ما و شانسِ همکاری رو به دست نمیاره. ما وضعیتِ شما رو بررسی کردیم واونقدرام مطمئن شدیم که شما هم به خدا ایمان دارید و جرمِ سنگینی مرتکب نشدید. علاوه بر این، بعد ازچندتا به دست آوردنِ قدرتهای فرابشری، خودتون رو کنترل کردید و از تواناییهاتون سوءاستفاده نکردید، البته بهجز ترورِ اوگ آرتوآ.
«ما نفرت و انتخابِ شما رو درک میکنیم. هرچی باشه، اون کافری بود که سزاوارِ مرگه. هرهوشش کسی حق داره از طرفِ خدا اونو تطهیر کنه. باید بدونید که اگه ما ترتیبش رو ندادهحدودی بودیم و عمداً چشممون رو روی کارهای شما نبسته بودیم، نمیتونستید از دفترِ نمایندهٔ مجلس فرار کنید.»
ژنا آرام سر تکاندلشون داد و نشان داد کهمیکنم تازه متوجهِ قضیه شده است.
ایمره ادامه داد: «چون شما مؤمنی هستید که ذاتاً بهموقتاً خودتون وفادار موندید و از تواناییهاتون سوءاستفاده نمیکنید، میخوایم ازتون دعوتحالا کنیم خبرچینِ ما بشید و اطلاعاتِ مربوطه رو به ما بدید.
«نگران نباشید، مجبورتون نمیکنیم به دوستانتون خیانت کنید.میتونن فقط میخوایم حواستون به چیزایی باشه که ممکنهاینکه برای محلهٔ بازار و تریر فاجعه به بار بیارن.»
به خودم وفاداردلشون بمونم و ازحالا تواناییهام سوءاستفاده نکنم...
ژنا با تمسخرِ خودش فکر کرد:نکرده گذشته اینطوری بودم، الانم بهزور همینم،گذاشت ولی تو آینده هم همینطوری میمونم؟
دلش میخواست به آنها بگویدمیخواد که خیلی دیر رسیدهاند واون او دیگر آن آدمِ سابق نیست.
بعد از لحظهای مکث گفت: «منم تو محلهٔ بازارکنن زندگی میکنم. خوشحال میشم از طریقِ شما کمک کنمدلشون هر مشکلی که ممکنه به اینجا آسیب بزنه حل بشه.»
او با درایتتالارِ تمایلش را برایفرود همکاری نشان داد.
در آن لحظه، فکری به ذهنِحالا ژنا رسید و بیاختیار گفت: «دوبود روز پیش یه چیزی کشف کردم!»
ایمره با تعجبمیتونن به همتیمیاش والانتن نگاهحالا کرد و پرسید: «چی؟»
انتظار نداشتند خبرچینِحمایتِ تازهاستخدامشدهشان به اینباشن زودی اطلاعاتی بدهد.
ژنا تعریف کرد که چطور در گردهماییِ رازآلودی شرکت کرده و آنجا خبرِ ناپدید شدنِ دربانِ صومعهٔ درهٔ عمیق رااحمق شنیده است. توضیح داد که پس از پذیرفتنِ مأموریتِ مربوطه، چطور او و همراهش بهطورِ تصادفی به راهبی با چشمِ مکانیکیفهمیده برخوردهاند که واردِ معدنِ سنگی در آن حوالی شده و غارِ پنهانی را پر از دستوپاهای بیشمارِ انسانی باز کرده است.
در تمامِ این مدت، هویت وحالا نامِ همراهش و همچنین زمان و مکانِاونقدرام گردهماییِ علومِ غریبه را پنهان نگه داشت.
ایمره وبیاد والانتن همزمان خوشحالمیخواد و جدی بودند.
از این دستاوردِ غیرمنتظرهفرشته خوشحال بودند، اما عجیبکاری بودنِ موقعیت نیز نگرانشان میکرد.
وقتی حرفهای ژنا تمام شد، ایمرهفرود او را تحسین کرد: «خیلی خوبه. اینبهش همون نوع همکاریایه که بهش نیاز داریم.»
والانتن بامیتونن بیمیلی سرمیخواد تکان داد.
اینطور نبود که نیازی به چنین خبرچینی نبیند؛ ماجرای اوگ آرتوآ دیدگاهِ او رااونقدرام دربارهٔ فرابشرانِ آزاد بهشدت تغییر داده بود. با این حال، کمی دلخور بود، زیرا ایمرهتازه میتوانست بهتنهایی سلیا بلو را متقاعد کند، اما اصرار داشت والانتن را هم درگیر کند.
میتوانست بعد از ستایشِ خورشیدِ بامدادی،باشن به خانه برود تا استراحت کند ورقصِ از صبحانه در کنارِ خانوادهاش لذت ببرد.
با اینتوی حال، استدلالِرقصِ ایمره منطقی بود.
طبقِ قوانین، بهتر بود هنگامِ جذبِ خبرچینها،بهش بهویژه فرابشرانی که به چند مسیرِ خاص مانندِبیپروا دیوبانو تعلق داشتند، دو پالاینده حضور داشته باشند.
ایمره توضیح داده بود که در طولِ سالها، بسیاری از پالایندگان هنگامِ جذبِ دیوبانوها بهعنوانِاحمق خبرچین یا تعقیبِ آنها، در تلهٔ اغواگری گرفتار شدهاند. این موضوع باعث میشد عاشق شوند،پیوسته—یعنی به کلیسا خیانت کنند و در میانِ عذابِ ایمان، مهارِ خود را از دست بدهند.
از این رو، حضورِ دوداشته پالاینده برای نظارت بر یکدیگرموقتاً در چنین مواردی ضروری بود.
هرچند ژنا هنوز یک قاتل بود و تا رسیدن به شرایطِ یکحالا دیوبانوی لذتِ واقعی راهِ درازی در پیش داشت، اما نمیشد در این مواردمعمول بیگدار به آب زد، بهویژه در موردِ یک قاتلِ زن که نادر بود.
بعد از تحسین، ایمره اضافه کرد: «همکاری یعنی هر دو طرف بتوننبود از این موضوع سود ببرن. ما بر اساسِ اطلاعاتی که میدین، بهتون پاداشعادیِ میدیم. میتونید از بینِ پول، مواد، دانش، سلاح و چیزای دیگه انتخاب کنید.»
ژنا لحظهای مکث کرد ومیخواد پرسید: «برای چیزایی که الاناون گفتم هم پاداشی در کار هست؟»
ایمره پرسید: «چی میخواین؟»
ژنا بیدرنگتوی جواب داد: «مادهٔنسیم اصلیِ معجونِ محرک.»
او پیش ازدلشون این فرمولِ معجون رابهش از فرانکا گرفته بود.
ایمره غافلگیر نشد. سر تکان داد وحالا گفت: «بعد از اینکه صحت و اهمیتِ ایناحمق اطلاعات رو بررسی کردیم، در موردش حرف میزنیم.»
ژنا که از قبل امیدِداشته چندانی نداشت، زیاد ناامید نشدموقتاً و جواب داد: «بسیار خب.»
ایمره تکهکاغذِ سفیدی با ظاهری معمولی بیرون آوردمیتونن که چند بندِ ساده روی آن نوشته شده بودمغرور و حرفهایی را که تازه زده بود، خلاصه میکرد.
شرایطِ قرارداد ایجاب نمیکرد که ایمانِ ژنا پیوستهمیکنم با خورشیدِ فروزانِ ابدی باشد، اما از اونبود میخواست که به هیچ خدای پلیدی ایمان نیاورد.
ژنا که باتجربه بود، شرایط را بارها و بارهامیکنم خواند تا اینکه مطمئن شد مشکلی وجود ندارد وهوشش سپس با کمالِ میل نامِ واقعیاش را امضا کرد.
او تماشا کرد که ایمره خودنویسی از طلایکاری ناب بیرون آورد و نامش را امضا کرد. سپسمیتونن بهسرعت چند کلمهٔ قرمزِ درخشان در جایگاهِ محضردار نوشت.
درخششی خورشیدمانند برای لحظهایرقصِ کوتاه قرارداد را در بردلشون گرفت و سپس ناپدید شد.
ژنا پس از خداحافظیمیخواد با ایمره و والانتن، بهسمتِاون خیابانِ روپوشسفیدها به راه افتاد.
...
خیابانِ روپوشسفیدها،البته پلاکِ ۳،فرشته آپارتمانِ ۶۰۱.
لومیان در سپیدهدم فرانکا را از خواب بیدارمیتونن کرد و در حالی که با چهرهٔ خشمگینِاینکه او روبهرو شده بود، ماجرای گرگینه را تعریف کرد.
فرانکا بهسرعت حواسش را جمع کرد و متفکرانه زمزمه کرد:اینکه «اگه تحقیقاتِ بعدی در کار باشه، کسی که باهاش روبهروحتماً میشی یا زامبیه یا شبح. من بیشتر احتمال میدم دومی باشه.»
لومیان گیج شده بود: «ها؟»
فرانکا با لحنی قاطع توضیحداشته داد: «اونا ردهٔ ۶ وموقتاً ردهٔ ۵ مسیرِ زندانی هستن.»
لومیان که هنوز گیج بود،نسیم آهی کشید و گفت: «انگارمیخواد این مسیر رو خیلی خوب میشناسی.»
فرانکا خندید: «البته. تو کلِ دنیا، بهجز چند تا فرابشرِ مسیرِمغرور زندانی، بقیه به دو جناح تعلق دارن. یکیش سازمانِ تروریستیِ قارهٔچند جنوبی، یعنی مکتبِ گلِ سرخه که قبلاً بهت گفتم، و اون یکی...»
در این لحظه مکث کرد وبکنن عمداً سربهسرِ لومیان گذاشت. بعد ازمغرور چند ثانیه فاش کرد: «کلیسای آقای ابله.»