---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 130: ردیابی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 130: ردیابی

0

لومیان حرکاتِ‌باندِ​ مارگو را‌زهرآگین​ خیلی خوب می‌شناخت.

خودش هم‌جلب‌توجه​ دقیقاً همین‌اطلاعات​ کار را می‌کرد!

سپس به یاد آورد اورور گفته بود فرابشرانِ مسیرِ شکارچی‌گردن‌کلفتِ​ در جمهوریِ اینتیس نسبتاً رایج‌اند. لومیان شک داشت که مارگو هم‌حالی​ فرابشری از مسیرِ شکارچی باشد، اما نمی‌توانست رده‌اش را تشخیص دهد.

رئیسِ یه باند تا وقتی مجبور نشه رده‌ش رو بالا نمی‌بره... اگه مارگو واقعاً فرابشرِ مسیرِ شکارچی باشه، نباید از ردهٔ ۷‌حالی​ بالاتر بره. تازه، احتمالش کمه که آتش‌افروز باشه. لیا و والانتن که تازه ردهٔ ۷ هستن، همین الانش هم بازرس‌های نخبه به‌اراذل​ حساب میان. یعنی اونا از یه گردن‌کلفتِ رده‌بالا که تو منطقه پرسه می‌زنه، زن‌ها رو می‌دزده و به روسپی‌ها زور می‌گه، ضعیف‌ترن؟

لومیان در حالی که عقب‌پیچیده‌تر​ می‌رفت و نگاهش را برمی‌گرداند،‌فرقهٔ​ در سکوت با خود اندیشید.

هرچند بعید به نظر می‌رسید مارگو به‌مربوطه​ ردهٔ ۷ رسیده یا حتی از آن گذشته‌وقوعشان​ باشد، لومیان جرئت نمی‌کرد بی‌گدار به آب بزند.

اگه اسمِ رده‌ش چیزی مثلِ‌نخبه​ «اراذل» بود و ایجاب می‌کرد‌گردن‌کلفتِ​ مثلِ اونا رفتار کنه چی؟

اگه باندِ خارِ زهرآگین پیچیده‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید‌رده‌بالا​ و فقط شاخه‌ای از یه سازمانِ مخفی یا فرقهٔ زیرزمینی با منابعِ‌می‌رفت​ فراوان بود که عمداً برای فرار از بازرسی‌های رسمی جلب‌توجه نمی‌کرد چی؟

احتمالش کم بود، اما لومیان با کمبودِ اطلاعات‌سازمانِ​ و دانشِ رازآلودِ مربوطه، باید هوشیار می‌ماند. نمی‌توانست‌فرار​ احتمالات را کنار بگذارد یا میزانِ وقوعشان را بسنجد.

در راهروی طبقهٔ دوم، مردی که گمان‌مربوطه​ می‌رفت مارگو باشد—با پیراهنِ سرخ و جلیقهٔ سیاه‌وقوعشان​ و دستانی در جیب—رو به سه زیردستش کرد.

اخمِ کمرنگی کرد؛ ظاهراً از‌نخبه​ تماسِ غیرضروریِ آن‌ها با ادکلن‌گردن‌کلفتِ​ گیج و کمی ناخشنود شده بود.

نگاهی به زمین‌هستن​ انداخت و هوا‌نخبه​ را بو کشید.

بوی ادکلن فقط به راه‌پله محدود نمی‌شد؛ بلکه با گستاخی تا‌زیرزمینی​ اتاقِ ۲۰۷ امتداد داشت. علاوه بر این، روی پلهٔ پایینی ردِ‌دانشِ​ تازه‌ای از برخوردِ یک شیءِ کوچک و سبک به چشم می‌خورد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، مردی که تصور می‌شد مارگو باشد، بر اساسِ سرنخ‌های محیطی صحنه را در ذهنش بازسازی کرد: مستأجرِ‌مردی​ اتاقِ ۲۰۷ احتمالاً به دستشویی یا پیشِ یکی از همسایه‌ها رفته بود. در راهِ برگشت، قصد داشته ادکلن بزند اما‌ناخشنود​ شیشه را روی پله‌ها انداخته است. سپس ادکلن را روی بدنش مالیده و فقط ردهای ضعیفی به جا گذاشته است.

این موضوع با‌الانش​ طرزِ فکرِ مستأجرانِ مسافرخانهٔ‌میان​ خروسِ زرین همخوانی داشت.

مردی که گمان می‌رفت مارگو باشد، سوءظن‌هایش را‌میان​ کنار گذاشت و به سه زیردستش دستور داد: «یادتون‌می‌دزده​ باشه وقتی برگشتید تالارِ آسیاب کفش‌هاتون رو عوض کنید.»

هر سه‌باندِ​ تقریباً هم‌صدا جواب‌پیچیده‌تر​ دادند: «باشه، رئیس.»

جای تعجب نداشت؛ اغلب‌اطلاعات​ از آن‌ها خواسته می‌شد‌باید​ کارهای مشابهی انجام دهند.

تالارِ آسیاب... لومیان از اتاقِ ۲۰۷ گفتگوی آن‌ها را شنید و هر لحظه بیشتر مطمئن می‌شد که مردی که گمان می‌رفت فرابشرِ‌عقب​ مسیرِ شکارچی باشد، همان مارگو است. آن روز صبح، پس از گپ زدن با شارلی، در محلهٔ بازار پرسه زده و با دست‌فروشان‌رفتار​ و مشتریانِ میخانه‌ها هم‌کلام شده بود. آنجا فهمید که تالارِ آسیاب در پلاکِ ۳ خیابانِ هرج‌ومرج، یکی از پایگاه‌های باندِ خارِ زهرآگین است.

تنها وقتی مارگو و دارودسته‌اش به پایین رسیدند، لومیان کلاهِ لبه‌پهنش‌گردن‌کلفتِ​ را بر سر گذاشت و با آسودگی از اتاق بیرون رفت.‌حالی​ او ردِ بوی ماندگارِ ادکلن را گرفت و به عمقِ خیابان رفت.

هفت یا هشت دقیقه بعد، به‌فقط​ تالارِ آسیاب رسید. بوی ضعیفِ ادکلنِ ارزان‌قیمت‌فراوان​ تأیید می‌کرد که مارگو و زیردستانش بازگشته‌اند.

تالارِ آسیاب مجسمهٔ باشکوه و کتیبه‌های تالارِ‌مربوطه​ رقصِ نسیم را نداشت. تنها بخشی از خیابان‌وقوعشان​ را اشغال کرده بود و سرسرایی طلایی‌رنگ داشت.

چراغ‌های گازِ محصور در حباب‌های شیشه‌ای و میله‌های‌یعنی​ ضربدریِ سیاه روی چهار ستونِ سنگی که سالنِ‌می‌دزده​ ورودی را روشن می‌کردند، تاریکیِ غروب را پس می‌راندند.

در آن لحظه، تالارِ رقص غرق در هیاهو‌میان​ بود. لومیان پیش از آنکه قدم به داخل بگذارد،‌می‌دزده​ صدای آواز، خنده‌های گوش‌خراش و نواختنِ سازها را شنید.

چیدمانِ آنجا شبیهِ تالارِ رقصِ نسیم بود؛ با پیستِ رقصی‌فرقهٔ​ در مرکز که با میزهای گردِ کوچک و صندلی‌ها احاطه شده‌اطلاعات​ بود. زنی جذاب روی سکوی چوبیِ کوتاهی در جلو ایستاده بود.

نیم‌تنهٔ سفید، کوتاه و تحریک‌آمیزی به تن داشت و ردیفِ پاپیون‌های سوتینش به‌وضوح پیدا بود. خالی سیاه‌راهروی​ گوشهٔ لبانش را زینت داده و موهای زردِ مایل به قهوه‌ای‌اش را پشتِ سرش گوجه‌ای بسته بود.‌تماسِ​ آرایشش چشمانِ آبیِ درشت و گودرفته‌اش را برجسته می‌کرد و جذابیتی اغواگرانه و منحط به او می‌بخشید.

در حالی که نرم و ملایم آواز می‌خواند، گهگاه پای‌گردن‌کلفتِ​ راستش را بالا می‌انداخت. دامنِ کرم‌رنگ، پف‌دار و تا زانوی او‌حالی​ مشتریان را وسوسه می‌کرد تا سعی کنند زیرش را دید بزنند.

«پزشکِ مشاور حال‌وهوایی فریبنده داره،

اول با دقت‌سازمانِ​ آستین‌هاش رو بالا‌زیرزمینی​ می‌زنه و آماده می‌شه،

من رو‌باندِ​ به یادِ‌زهرآگین​ اولین عشق‌بازی‌هام می‌ندازه،

اما این طبیبِ خوب،‌پیچیده‌تر​ فقط با یه نگاه‌مخفی​ از بقیه متمایز می‌شه،

اون با چنان‌کمبودِ​ ظرافت و سرعتی نقطهٔ‌مربوطه​ حساس رو پیدا می‌کنه،

آه عشقِ من،‌زهرآگین​ با درایته و‌شاخه‌ای​ لمسش واقعاً ماهرانه است.»

در میانِ این اجرای وسوسه‌انگیز و گیرا،‌منطقه​ لومیان به پیشخوانِ بار نزدیک شد و‌می‌گه​ از متصدیِ بار پرسید: «برای خوردن چی دارید؟»

متصدیِ بار لبخندی زد و پرسید: «میت‌لوفِ‌منابعِ​ روآن چطوره؟ یا غذاهای معمولی مثلِ سوسیس،‌جلب‌توجه​ نون و گوشتِ دودی رو ترجیح می‌دید؟»

لومیان که از قبل می‌دانست تریری‌ها چقدر‌شاخه‌ای​ به میت‌لوف علاقه دارند، سر تکان داد‌عمداً​ و گفت: «پس دو پرس میت‌لوفِ روآن.»

«یه لیوان پانچِ سیب چطوره؟ می‌تونه سنگینیِ میت‌لوف رو بگیره.»‌می‌ماند​ متصدیِ بار وقتی دید لومیان قیمت را نمی‌پرسد، فهمید با‌مردی​ مشتریِ دست‌ودل‌بازی طرف است و نوشیدنیِ کمی گران‌تری را پیشنهاد داد.

پانچ نوعی کوکتلِ‌الانش​ آب‌میوه بود. لومیان لبخند‌میان​ زد و گفت: «باشه.»

لومیان که نزدیک به ۲۰۰ ورل‌دور برایش مانده بود، نیازی نمی‌دید در‌رده‌بالا​ خورد و خوراک بیش از حد صرفه‌جویی کند. در هر حال، خساست‌می‌رفت​ به خرج دادن برای پرداختِ بدهیِ آنتونی رید، دلالِ اطلاعات، کافی نبود.

متصدیِ بار سریع قیمت را‌پیچیده‌تر​ گفت: «هر میت‌لوفِ روآن ۳‌فرقهٔ​ لیک و پانچِ سیب ۱۲ لیک.»

لومیان سر تکان داد و یک سکهٔ نقرهٔ یک‌هوشیار​ ورل‌دوری را که نقش‌برجستهٔ فرشته‌ای کوچک و خطی محو‌طبقهٔ​ روی سطحش داشت، بیرون کشید و برای متصدیِ بار انداخت.

پس از آنکه دو سکهٔ‌نخبه​ برنزیِ ۵ کوپه‌ایِ بقیه‌اش را‌گردن‌کلفتِ​ در جیب گذاشت، باحوصله منتظر ماند.

در آن زمان، خوانندهٔ زنِ روی‌نخبه​ صحنه اجرایش را تمام کرده بود و‌منطقه​ گروهِ موسیقی ضرب‌آهنگِ طبلِ نسبتاً تندی می‌نواخت.

مشتریان به سمتِ پیستِ رقص هجوم بردند،‌شاخه‌ای​ با ریتم تاب خوردند و فشار، خستگی‌عمداً​ و دردِ روزانه را از تن بیرون کردند.

مردی که آن نزدیکی نشسته بود، به همراهش پوزخند زد و گفت: «من عاشقِ این فضام. نمی‌دونم کی این‌دوم​ مدل رقصِ چرخشی رو اختراع کرده. خیلی از اون رقصِ کادریِ قدیمی جذاب‌تره! باورت میشه؟ خیلی وقتا پارتنرم تو بغلم‌کمی​ بود، اما باید یه عمر صبر می‌کردم تا نوبتم بشه برقصم. تا اون موقع دیگه شور و شوقم کور می‌شد.»

رقصِ کادری یا رقصِ مربعی به این شکل بود که چهار زن و‌پرسه​ مرد مربعی تشکیل می‌دادند و با اجرای ویولن‌زن می‌رقصیدند و بعد دورِ هم‌سکوت​ می‌چرخیدند. مردِ دیگری خندید و گفت: «من هنوزم کن‌کن و استریپ‌تیز رو ترجیح می‌دم.»

رقصِ کن‌کن که در محلهٔ پرنسسِ سرخ طرفدارِ زیادی داشت، با لگدهای بلند و فرود‌می‌زنه​ آمدن با پاهای باز شناخته می‌شد. وقتی زنان با دامن‌های کوتاه و جوراب‌شلواری به صف‌هرچند​ می‌شدند و پاهایشان را بالا می‌انداختند، معمولاً صدای تشویق و پرتابِ سکه به دنبالش می‌آمد.

البته این رقصی بود که از نظرِ تکنیکی مهارتِ بالایی می‌طلبید. رقصنده‌ای ماهر باید می‌توانست پایش را تا نوکِ بینی یا نزدیکِ‌دانشِ​ گوش‌هایش بالا بیاورد. لومیان صداهای اطراف را می‌شنید و گهگاه به پله‌هایی نگاه می‌کرد که بوی ادکلنِ ارزان‌قیمت در آن‌ها محو شده‌دستانی​ بود. طولی نکشید که دو میت‌لوفِ ضخیم و نوشیدنیِ الکلیِ شفاف و رؤیایی با رویهٔ سرخ و تکه‌های یخِ شناور از راه رسیدند.

لومیان جرعه‌ای از پانچِ سیب نوشید و‌مربوطه​ از شیرینی، ترشیِ ملایم و نرمیِ الکلش‌میزانِ​ سرحال آمد. سرمای یخ به او نشاط بخشید.

سپس گازی به میت‌لوفِ روآن زد؛ نتوانست‌میان​ در برابرِ ترکیبِ شیرینیِ خمیرِ ورنیامده، طعمِ گوشتِ‌زن‌ها​ چرخ‌کرده، عطرِ روغن و تندیِ ادویه‌ها مقاومت کند.

پس از بلعیدنِ یک میت‌لوفِ کامل، جرعه‌ای پانچِ سیب نوشید تا دهانش را‌منطقه​ تازه کند. پس از شام، لومیان نوشیدنی‌اش را در دست گرفت و در‌برمی‌گرداند​ حالی که به آوازِ دختر گوش می‌داد، جمعیتِ پیستِ رقص را تماشا کرد.

ظاهراً فضای پرشور روی او هم‌فقط​ تأثیر گذاشته بود، چرا که پشتِ پیشخوانِ‌فراوان​ کم‌نورِ بار گهگاه با ریتم تاب می‌خورد.

هر بار، لومیان دزدکی به پله‌ها نگاه می‌کرد و حرکاتِ مارگو و زیردستانش را زیرِ نظر‌بسنجد​ می‌گرفت. نیمه‌شب بود که مارگو — با پیراهنِ سرخ، جلیقهٔ چرمی و موهای زردِ روشن، کوتاه‌کمرنگی​ و سیخ‌سیخی — به همراهِ سه اوباش از پله‌ها پایین آمد و از تالارِ آسیاب خارج شد.

لومیان که می‌دانست طرفِ مقابل ممکن است فرابشرِ مسیرِ شکارچی باشد، بلافاصله به دنبالشان نرفت. او آماده بود که گُمشان کند، چون کفش‌های چرمیِ اعضای باند که پیش‌تر غرق‌هرچند​ در ادکلنِ ارزان‌قیمت بود، عوض شده بود. دیگر نمی‌شد برای ردیابیِ آن‌ها از راهِ دور به حسِ بویایی‌اش تکیه کند. با این حال، هنوز کمی امید داشت. متوجه شده بود‌عمداً​ که بیشترِ مشتریانِ تالارِ رقص بیش از حد غرق در شور و حال‌اند و گهگاه الکل را روی زمین می‌ریزند و از پله‌ها تا درِ خروجی لکه‌های خیس ایجاد می‌کنند.

لومیان در حالی که با ریتم تاب می‌خورد، از گوشهٔ چشم‌گردن‌کلفتِ​ دید که مارگو پیوسته از زمینِ مرطوب دوری می‌کند. این موضوع‌حالی​ باورش را مبنی بر اینکه مارگو فرابشرِ مسیرِ شکارچی است، محکم‌تر کرد.

اما در موردِ سه زیردستِ مارگو، به‌رغمِ تلاششان برای جاخالی‌فرقهٔ​ دادن از قسمت‌های خیس، مهارتِ مشاهدهٔ محدودشان و نورِ کمِ‌کمبودِ​ چراغِ گازِ دیواری باعث شد ناگزیر پاها یا پاشنه‌هایشان خیس شود.

برای کسانی که مدام به بارها و تالارهای رقص می‌رفتند، این‌احتمالات​ امر اجتناب‌ناپذیر بود. مارگو به این موضوع بی‌حس شده بود و‌باشد—با​ آن را مسئله‌ای مهم نمی‌دانست یا زیاد به آن فکر نمی‌کرد.

تقریباً یک دقیقه پس از رفتنِ‌حساب​ آن‌ها، لومیان از پشتِ پیشخوانِ بار‌منطقه​ برخاست و از تالارِ آسیاب بیرون رفت.

عابرانِ پیادهٔ کمی در خیابان‌ها بودند و فقط آواز خواندن و ناسزاگوییِ گاه‌وبیگاهِ مستان سکوت را می‌شکست. چراغ‌های گازِ خرابِ خیابان نورِ‌حالی​ ضعیفی می‌تاباندند و نورِ ماهِ سرخِ آسمان روشناییِ اصلی را تأمین می‌کرد. چهار چراغِ گازِ دیواری در ورودیِ تالارِ رقص به لومیان‌اراذل​ اجازه داد تا ردپاهای خیسِ پرشماری را ببیند. برخی از آن‌ها مدت‌ها پیش محو شده بودند، در حالی که برخی دیگر تازه بودند.

سه دسته ردپا در فاصلهٔ نزدیک و پیوسته در یک زمان پدیدار شدند. با بررسیِ دقیق‌تر، لومیان‌بازرسی‌های​ ردپایی کمرنگ و دیریاب را بدونِ هیچ لکهٔ خیسی کشف کرد که راه را نشان می‌داد. لومیان‌راهروی​ خندید و زیرِ لب با خود گفت: «معاشرتِ مداوم با احمق‌ها و انگل‌ها فقط برات دردسر میاره.»

ناولها | novelha.net