چپتر 514: موجِ عظیم
0لومیان لحظهای به فکراوضاع فرو رفت. گمان نمیکرداگه خطرِ واقعی در کار باشد.
نگرانیِ فیلیپ بر اساسِ واکنشِ باسیل استخوانشکن بود، که تنها به مشکلی احتمالی در کشتی اشاره داشت. اگرچه فیلیپبدتر میدانست کدام مسافران و خدمه مشکوکاند، نمیتوانست منبعِ واقعیِ دردسر را دقیقاً مشخص کند. حتی مطمئن نبود که حقتوافق با اوست یا نه، و جرئت نمیکرد با قطعیت حرفی بزند. بنابراین، شاید فردِ مظنونِ او اصلاً مشکلِ اصلی نبود.
به بیانِ دیگر، احتمالِ بیشتری وجود داشت که مشکلِ واقعی درست کنارش نشستهحال باشد: لومیان و پسرخواندهٔ جدیدش، لودویگ. با این حال، فیلیپ از این موضوعکشید خبر نداشت و با کنار گذاشتنِ آنها، بهاشتباه روی مظنونانِ دیگر تمرکز میکرد.
لومیان آهی کشید و با خود فکر کرد: جدای از من و لودویگ، چه مشکلاتِ جدیِ دیگهای باشه چه نباشه، حقبهاشتباه با فیلیپه. قبل از اینکه دردسرهای بزرگ خودشون رو نشون بدن، بهتره نه بریم دنبالشون و نه تحریکشون کنیم. وانمود میکنیم کهبدن نه چیزی میبینیم، نه میشنویم و نه حرفی میزنیم. فقط صبر میکنیم تا به مقصدشون برسن و از پرنده پرواز پیاده بشن...
البته، این در صورتیه که اوضاع همینطور آروم بمونه. اگه چیزِ غیرعادیای پیش بیاد، مجبوریم فوراً راهیحلوفصلش برای حلوفصلش پیدا کنیم. بعضی وقتا، اینکه وانمود کنی چیزی رو نمیبینی، جلوی بدتر شدنش رو نمیگیره.گذراند فاجعهٔ کوردو یه یادآوریِ وحشتناک از همین موضوعه... لومیان این را در ذهن گذراند و آهی کشید.
برگشت، دستش را درازچیزِ کرد و با لبخند،مجبوریم دستِ فیلیپ را کوتاه فشرد.
«خوشحالم که به توافق رسیدیم.»
فیلیپ آهِ آسودگی کشید، دستِبیشتری راستش را پس کشید وپسرخواندهٔ آبجوی مالتِ طلاییاش را سر کشید.
نگران بود کسی مثلِ لویی بری، که از هویتی جعلی استفاده میکرد و مظنون بهراهی خلافکاری بود، لجباز و ماجراجو باشد. میترسید لویی به حرفِ منطق گوش ندهد و اصراروحشتناک داشته باشد «مشکلِ بزرگی» را که هشتپای سیاه را ترسانده و فراری داده بود، کشف کند.
فیلیپ برای کسی که ممکن بود بهخاطرِبیاد حماقتِ خودش بمیرد، هیچ دلسوزیای نداشت، اما نمیخواستوقتا او جانِ بقیه را هم به خطر بیندازد.
خوشبختانه، به نظر میرسید لوییوجود بری آدمی است که میشودجدیدش با منطق با او حرف زد.
فیلیپ همانطور که آبجویشاحتمالِ را تا قطرهٔ آخر مینوشید،نشسته مدام به خود اطمینان میداد:
مجمعالجزایرِ دریای مه از جمهوری دور نبود. در واقع، همین نزدیکی دلیلِ این بود کهراهی اینتیس آنجا را بهعنوانِ اولین مستعمرهٔ فرادریاییاش انتخاب کرده بود. پرنده پرواز در طولِ سفرشوحشتناک نیازی نداشت برای تهیهٔ آذوقه در بندرهای دیگر توقف کند، و میتوانست یکسره به مقصد برسد.
با فرضِ اینکه هوا آرام میماند، پرنده پرواز باید تا عصرِ فردا در فاریم، پایتختِ مجمعالجزایرِکنی دریای مه، پهلو میگرفت. اگر به هوای بد برمیخوردند، شاید مجبور میشدند سرعت را کم کنند،دراز تغییرِ مسیر دهند، یا در بندری دیگر پناه بگیرند. در آن صورت نهایتاً تا ظهرِ پسفردا میرسیدند.
شاید اون دردسرِاحتمالِ بزرگ تو بندرِدرست فاریم پیاده بشه؟
حتی اگه چیزی زیرِ پوستِبیشتری کشتی در جریان باشه، توپسرخواندهٔ همین یکیدو روز کاملاً منفجر نمیشه.
فقط بایدالبته تحمل کرد،اوضاع تموم میشه!
فیلیپ که خیالش راحت شده بود، معشوقهاش،بیاد گوزیا، را در آغوش گرفت، از روی چهارپایهٔوقتا بار برخاست و میخانهٔ شلوغ را ترک کرد.
لومیان ظاهراً بیتفاوت،احتمالِ به نوشیدنِ لانتیدرست پروفِ خود ادامه داد.
با لبخندی به متصدیِ بار، فرانچسکو، رو کرد و گفت: «شنیدم خیلی از فیناپوتریها زود دلتنگِ خونهنداشت میشن. حتی وقتی مجبورن برای کار برن، تندتند برمیگردن خونه، نامه مینویسن، یا تلگراف میفرستن. اما تو کارنباشه تو خارج از کشور رو انتخاب کردی، اونم روی کشتیای که ارتباط با دنیای بیرون رو سخت میکنه.»
فرانچسکو دستش را بالا آورد و با اشاره گفت: «با اینکه خونوادهم رو خیلی دوست دارم، اما خونوادههایی مثلِ ما که چندنمیبینی نسل با هم زندگی میکنن، اغلب با مشکلات و درگیریهای مختلفی روبهرو میشن. مادربزرگم زنِ دانا و عاقلیه و ما رو خوبرسیدیم اداره میکنه، اما این وضع میتونه برای نسلِ جوونتر خفهکننده باشه. بزرگترهای زیادی اونجا هستن که مشتاقن تجربههای زندگیشون رو به اشتراک بذارن.»
«تازه، خونهٔ من تو پورت سانتاست. پرنده پروازمجبوریم تقریباً هر ماه اونجا پهلو میگیره. پس برای من،نمیبینی این شغل هم کاره و هم سفر به خونه.»
دقیقاً مثلِ همون کتابیه که رسومِ فیناپوتریها رو توصیف میکرد. فیناپوتریها دوست دارن تو خونوادههای بزرگی زندگی کنن که چند نسل رو در بر میگیره. و تو اینجور خونوادهها، مسنترین زنی که بچه به دنیا آورده، خودبهخود میشه مادرِ اعظم و بدونِ توجه به اینکه شوهرش زندهست یا نه،میکنیم کنترلِ تمامِ امورِ خونواده رو به دست میگیره. از نظرِ مذهبی، چنین زنی تجسمِ مادرِ زمین تو خونواده محسوب میشه... گپ زدنِ او با فرانچسکو، متصدیِ بار، صرفاً برای استراحت نبود. او دو هدف داشت: اول، میخواست از نگاهِ فرانچسکو مسافران را بهتر بشناسد. مقصدِ نهاییاش پورت سانتا بودلبخند که پنج تا شش روز فاصله داشت. توجه به جزئیاتِ مختلفِ زندگی روی پرنده پرواز بسیار مهم بود. دوم، میخواست اطلاعاتِ کتابهایش را بسنجد و درکی از رسومِ محلیِ پادشاهیِ فیناپوتر به دست آورد. جا انداختنِ دانشِ مهم میتوانست باعث شود او موقعیتهای پورت سانتا را اشتباه تفسیر کند.
...
شب در آرامش گذشت، جز اینکه کودکی دو بار برای غذا خوردنبیاد بیدار شد، اما صدای ریتمیکِ جویدنش خوابِ لومیان را چندان بر همبدتر نزد. تکانهای ملایمِ کشتی و امواجِ بیرون از پنجرهاش فضایی خوابآور ساخته بود.
درست زمانی که فکر میکرد پرنده پروازبیاد تا عصر بهآرامی به بندرِ فاریم، پایتختِبعضی مجمعالجزایرِ دریای مه، میرسد، هوا ناگهان دگرگون شد.
دریایی که پیش از آن در مِهی رقیقنشسته پوشیده بود، به جوشوخروش افتاد. امواجِ غولآسا، همچون کوههاییکنار سر به فلک کشیده، پیدرپی بالا میآمدند و فرومیریختند.
پرنده پرواز روی امواج بهشکلی خطرناک بالادرست و پایین میرفت و شکوه و قدرتِحال عظیمش جای خود را به آسیبپذیری داده بود.
اکنون، کشتی تنها برگی بود که میانِ آسمان و دریاغیرعادیای به اینسو و آنسو پرتاب میشد، اسباببازیای در دستانِ یک غول.کنی کوچک و شکننده، و انگار هر لحظه آمادهٔ واژگون شدن بود.
عجیب آنکه، امواجِ عظیم با تاریکی یا بارانِ سیلآسا همراهراهی نبودند. در عوض، زوزهٔ باد مِهِ بالای سرشان را پراکندهشدنش کرد و آسمانی لاجوردی و صاف را به نمایش گذاشت.
ملوانی با عجله از عرشهٔ دیدهبانی پایین آمد وپسرخواندهٔ در حالی که دوربینِ تکچشمیاش را به سمت فیلیپگذاشتنِ گرفته بود، فریاد زد: «رئیس، این موج عادی نیست!
«فقط دوروبرِ مادیگر موجها اینقدر بزرگه!وجود همهجای دیگه آرومه!
«اینجا بارون هم نمیاد!»
فیلیپ در حالی که گوزیا راپیش که از شدتِ توفان رنگپریده میلرزیدحلوفصلش محکم نگه داشته بود، بیاختیار اخم کرد.
موجهای غیرعادی؟
نکنه اونبیانِ «مشکلِ بزرگ»احتمالِ باعثش شده بود؟
هنوز این فکر از ذهنش نگذشته بود کهاگه موجی غولآسا پرنده پرواز را به هوا پرتاببرای کرد و بعد محکم روی موجی دیگر کوبید.
تکانها و لرزشهای سهمگینی درغیرعادیای هوا پیچید و صدای جیغِراهی وحشتزدهٔ بسیاری از مسافران را درآورد.
حس میکردند پرنده پرواز دروجود آستانهٔ واژگونی است و کشتیجدیدش هر لحظه ممکن است غرق شود.
در کابینِ درجهیکِ شمارهٔ ۵، لوگانو آرام به بیرون ازپسرخواندهٔ پنجره خیره شده بود و در حالی که میزِ غذاخوری بابهاشتباه فشارِ توفان در اتاق میلغزید، قابِ پنجره را محکم چسبیده بود.
میدانست اگر پرنده پرواز نتواند در برابرِ توفاناگه دوام بیاورد، لومیان لی بیشک او و لودویگبرای را به جای امنی در بندرِ فاریم «تلپورت» میکند.
لومیان که به دریای لاجوردی وپیش بهطرزِ عجیبی آرامِ آنسوی موجهای غولآسا خیرهپیدا شده بود، حس کرد مشکلی وجود دارد.
وقت را تلف نکرد و عینکِ رازکاویکنارش را از کیفِ مسافرش بیرون آورد تاموضوع شاید علتِ پنهانِ این فاجعه را کشف کند.
همین که عینکِ قهوهای و طلاییرنگ رویدرست پلِ بینیاش نشست، سرگیجهای آشنا به سراغش آمد.موضوع دید که صحنههایی آشفته در اطرافش شکل میگیرد.
روی عرشه، موجی عظیم بالا آمد و فیلیپ را به اینسو و آنسو پرت کرد. او که از روی استیصال طنابیکنی را چسبیده بود، همراه با گوزیا بهسرعت پایین رفت. بیاختیار خودش را زیرِ او قرار داد تا سپرِ بلای معشوقهٔ جدیدشخوشحالم در برابرِ سقوط شود. با صدای تاپِ سنگینی به زمین افتاد و طناب کفِ دستش را برید و خون به راه انداخت.
در سالنِ غذاخوری آشوب به پا بود؛بیاد بشقابها، چاقوها و چنگالها در هوا پروازبعضی میکردند و مشتریان به اطراف پرتاب میشدند.
در اتاقی، چهرهٔ تارِبیشتری زنی کنارِ پنجره نشستهنشسته بود و بیوقفه گریه میکرد.
موتورخانه صحنهٔ آشفتگی بود و زغالسنگهای پراکندهدرست کفِ زمین را پوشانده بود. زیرِ آن،حال گلهای مورمورکننده از جانورانی شبیهِ صدف میخزیدند.
و زیرِ سطحِ لاجوردی وهمینطور فریبکارانه آرامِ آب، ماهیِ عجیبیغیرعادیای به پرنده پروازِ گرفتار نگاه میکرد!
اندازهاش با یک کوسه برابری میکرد، بدنی خاکستریِ تیره و بدونِ پولک داشت که جایش را غدههاینمیبینی گوشتیِ تپنده و پرشماری گرفته بودند. این گویهای عجیب با نورِ ستارهایِ ضعیف و بههمپیوستهای میدرخشیدند و نمادهایکوتاه مرموزی میساختند. در هر طرفِ سرش یک جفت چشم داشت و آروارهٔ بازش به تیزیِ میلهٔ پرچم بود.
به نظر میرسید ماهیهای مشابهِوجود بیشماری در اطرافِ این ماهیِ عجیبلودویگ جمع شده و دستهای تشکیل دادهاند.
لومیان نفسِ تندی کشید، عینکِ رازکاوی را از چشمنشسته برداشت و در حالی که قفسهٔ سینهاش بهشدت بالاکنار و پایین میرفت، آن را به کیفِ مسافرش برگرداند.
حدس میزد ماهیهای عجیب عاملِ این موجهایبمونه سهمگین باشند، هرچند معلوم نبود باد پیامدِفوراً این آشفتگی است یا علتی جداگانه دارد.
چون میدانست ماهیهای عجیب زیرِ آباند، فکرِ استفادهمجبوریم از گلولهٔ آتشینِ عظیم برای هدایتِ توپهای پرندهکنی پرواز به سمتِ آنها را از سر بیرون کرد.
در عوض، نشانِ سیاه روی شانهٔ راستش رانشسته فعال کرد و خودش را به همان تکهنداشت از دریای مجاور که تازه دیده بود «تلپورت» کرد.
همزمان، فلوتِ استخوانیِ سیاهشدهایاحتمالِ را که سوراخهای قرمزِکنارش تیره داشت بیرون آورد.
سمفونی نفرتِ ژنرال فیلیپ!
لومیان در هوا ظاهر شدغیرعادیای و همانطور که پایین میآمد، فلوتِبرای استخوانی را به لبانش نزدیک کرد.
نواختنِ فلوت را در دورانِ اقامتش در کوردو از چوپانان یاد گرفته بودحال و در چند روزِ گذشته، با پشتکار تمرین کرده و مهارتش را صیقل دادهخود بود. حالا شروع به نواختنِ آهنگی دلنشین کرد، آهنگی لبریز از دلتنگی برای خانه.
این ملودیِبیانِ محبوبِ چوپانانِاحتمالِ سرگردان بود.
انفجارهای خفهٔ گلولههای آتشین آب را به هم میزد و سرعتِ سقوطِ لومیان رافوراً کم میکرد. اما در میانِ ملودیاش، آهنگِ تازهای که گویی از اعماقِ خودِ سرنوشت برمیخاست،یادآوریِ آبِ دریا را شکافت و به «گوشِ» ماهیِ عجیب و همنوعانش در آن پایین رسید.
ناگهان ماهیِ عجیب خشکش زد.غیرعادیای موجی کوهپیکر فرود آمد، اماراهی موجِ جدیدی در پیاش نیامد.
بوووم! بوووم! بوووم! سرِ ماهیهای کوچکتری که ماهیِ عجیب راجدیدش احاطه کرده بودند منفجر شد و دیوانهوار به جانِ همنوعانِبهاشتباه خود افتادند. بقیه هم بهسادگی مردند و روی آب آمدند.
با فرورفتنِ پاها واحتمالِ بدنش در دریای یخزده،کنارش سقوطِ لومیان شتاب گرفت.
او به نواختنِ ملودیِ دلتنگیِ چوپانان ادامه داداگه و حس کرد آبِ دریا به گردنش رسیدهبرای و هر لحظه ممکن است دهانش را ببلعد.
لحظهای بعد، خونِ قرمزِ تیرهغیرعادیای از چهار چشم و برآمدگیهایراهی متعددِ ماهیِ کوسهمانند بیرون زد.
موجهای سهمگین بهسرعت فروکش کردند.
لومیان در حالی که فقط نیمی از سرش بیرونِنشسته آب بود، فلوتِ استخوانی را پایین آورد و لبخند زد.گذاشتنِ او یک بارِ دیگر پیمایش دنیای ارواح را فعال کرد.
سرفه، سرفه، سرفه! همین که درآروم اتاقِ ۵ از کابینِ درجهیک ظاهر شد،مجبوریم آبِ شورِ دریا از دهانش بیرون ریخت.
از بس مشتاق بود از تأثیرِ موسیقی مطمئن شود، نواختن را خیلی دیر متوقف کرده بود ونمیبینی در نتیجه یک جرعه آبِ دریا قورت داده بود. علاوه بر این، چون میترسید سروصدای زیاد «تلپورت»دستِ را مختل کند، نفسش را تا زمانِ بازگشت حبس کرده بود و بعد به سرفه افتاده بود.
لومیان با خوداحتمالِ فکر کرد: اینمدرست یه جور بدشانسیه؟
لوگانو که از خیسِاحتمالِ آب بودنِ لومیان جاکنارش خورده بود، پرسید: «حل شد؟»
لومیان با لبخندصورتیه جواب داد: «اینطورآروم به نظر میاد.»
کفشها و پاچههای شلوارش ردِغیرعادیای ساییدگی و پارگی داشتند، سوخته بودندبرای و از آنها آبِ دریا میچکید.
در همان لحظه، با دیدنِ فروکشدرست کردنِ موجها، صدای هلهلهٔ مسافران واین خدمه در سراسرِ پرنده پرواز طنینانداز شد.
«ستایش بر خورشید!»
«به نامِ بخار!»
«سپاسگزارم، مادرِ همهچیز!»
«...»