چپتر 457: هدفِ غیرمنتظره
0مسافرخانهٔ خروسِ زرین، اتاقِ ۲۰۷.
لومیان پس از اینکه خانمِ شعبدهباز رادراز در جریانِ وضعیت گذاشت، آنجا را ترک کردنظر و به طبقهٔ دومِ تالارِ رقصِ نسیم رفت.
هدفِ بعدیاش این بود که بفهمد آیا آن موجودِ مرموز در طولِ شب به دیدارش میآید یاچهرهٔ نه، درست همانطور که با گابریل رفتار کرده بود. همان موجودی که از دور هدفش قرار دادهچیکار بود و وقتی داشت با عینکِ رازکاوی به نقاشیِ رنگروغنِ سرافین نگاه میکرد، سعی داشت بهسرعت نزدیک شود.
روی تخت دراز کشید،کشید چشمانش را بست وخواب کمکم به خواب رفت.
لومیان به خانمِ شعبدهباز اطمینانِ کامل داشت. به نظر میرسید او بهعنوانِکفشهای یکی از اعضای آرکانای اعظم در انجمنِ تاروت، تواناییِ انجامِ حملاتِ دوربردبیتفاوتی را دارد و در برخورد با موجوداتِ دستنیافتنی و مرموز مهارت دارد.
همینطور که افکارش تار میشد و به خواب فرو میرفت، خودش را در رؤیایی مهآلود یافت که بهیکی مسافرخانهٔ خروسِ زرین برمیگشت. نورِ ضعیفی از پنجرههای شیشهایِ هر طبقه از ساختمانِ کمی کجشده به داخل میتابید.میشد گابریل، با پیراهنی سفید، کتی تیره، شلواری مشکی و کفشهای چرمیِ بدونِ بند، روی پلههای ورودی نشسته بود.
چهرهٔ نمایشنامهنویس تا حدودیپیراهنی نیمهشفاف بود و حالتی ازمشکی بیتفاوتی در چشمانش موج میزد.
گابریل با دیدنِ لومیان،کشید ناگهان ایستاد و لبخندِخواب آشکاری بر لبانش نقش بست.
لومیان محتاطانهکمی ایستاد و بهمیتابید او نگاه کرد.
«اینجا چیکار میکنی؟»
لبخندِ گابریلداخل محو شد وسفید با شتاب گفت:
«فوری از تریردراز برو! اینجا قرارهبست خیلی خطرناک بشه!»
لومیان اخمکمی کرد وداخل پرسید: «چی فهمیدی؟»
گابریل پیش از پاسخ دادن، نگاهِ محتاطانهای به اطرافچشمانش انداخت: «کاملاً مطمئن نیستم که چه نقشهای دارن، امایکی میدونم که نابودی رو برای کلِ تریر به همراه میاره.»
اونا... لومیان برای گرفتنِپیراهنی اطلاعاتِ بیشتر اصرار کرد:شلواری «توی مهمانخانه میمونی؟ کجاست؟»
ردی ازتخت سردرگمی در چهرهٔچشمانش گابریل پدیدار شد.
«برای ورود یاکجشده گرفتنِ تأییدِ پریهاپیراهنی باید مثلِ من باشی.
«نمیدونستم چطور پیداش کنم.شود بهمحضِ اینکه رسیدم، خودمکشید رو دمِ در دیدم.»
همونطور که انتظار میرفت، مهمانخانه ارتباطِ نزدیکی با پریها داره... آیا گابریل روی تباهی حساب بازنشسته کرده بود تا وجودش رو تغییر بده و مثلِ تلپورت به مهمانخانه برسه؟ افکارِ لومیان بهسرعتمحتاطانه از ذهنش گذشت و با صدایی بم پرسید: «چرا تصمیم گرفتی به مهمانخانه بری؟ مجبورت کردن؟»
گابریل سر تکان داد و صدایش ملایم شد: «نه، باکامل میلِ خودم این کار رو کردم. سرافین شخصاً اومد دنبالمتواناییِ و نتونستم رد کنم. این همون چیزی بود که میخواستم.»
اثری ازکمی شادی درداخل چهرهاش نمایان شد.
این سرافین بود که گابریل روتخت تباه کرد و اون رو بهخواب مهمانخانه برد... لومیان ناگهان احساسِ اندوه کرد.
«فهمیدی کهداخل به یهپیراهنی هیولا تبدیل شدی؟»
گابریل چند ثانیه سکوت کردچشمانش و بعد جواب داد: «میدونم،کامل اما به کسی آسیب نمیرسونم!
مکثی کرد و ادامه داد: «نمایشنامهٔ من همین الان هم به موفقیت رسیده. شهرت وبند درآمدی رو که بیشتر از همه میخواستم، به دست آوردم. از این بابت هیچ حسرتیلبخندِ ندارم. الان تنها چیزی که میخوام اینه که با سرافین باشم، چه انسان باشه چه هیولا.»
لومیان سرزنشش نکرد یا به او بدوبیراه نگفت.کشید در عوض، به گابریل نگاه کرد و آهِمیرسید بلندی کشید: «احساسات و افکارت رو درک میکنم.»
چهرهٔ گابریل قدردانی را نشان میداد و صادقانه گفت: «به نظر میرسه بعد از تبدیل شدن به یهنمایشنامهنویس هیولا، تواناییِ دیدنِ آیندهٔ خاصی رو پیدا کردم. برای همین میدونستم که میای پیشم. از سرافین خواستم اجازه بدهشتاب دو روزِ دیگه توی اتاق بمونم تا باهات خداحافظی کنم. اون هم قبول کرد. اون یه هیولای خالص نیست!»
قلبِ لومیان به تپش افتاد وبست با لحنی فریبنده گفت: «میخوای تومیرسید و سرافین رو از مهمانخانه نجات بدم؟»
«مگه ممکنه؟» چهرهٔ گابریل در هم رفت وکتی چشمانش ترکیبی از اشتیاق را نشان میداد، گوییپلههای جسم و ذهنِ او در دنیاهای متفاوتی وجود داشتند.
لومیان یک قدم نزدیکتر شد وتخت با جدیت گفت: «امید هست، اماخواب باید تمامِ جزئیات رو بهم بگی.»
حالتِ چهرهٔ گابریل میانِ بیحسی، سردی،کتی هیجان، اشتیاق و طرد شدن در نوسانبند بود و هر احساس بهوضوح بیان میشد.
در آن لحظه، دستش راچشمانش دراز کرد، در حالی کهکامل چشمانش پر از ترسِ شدیدی بود.
در سکوت، پیکرِ گابریل در همپیراهنی شکست و تصویرِ مسافرخانهٔ خروسِ زرینکفشهای همراه با مِهِ رقیق از هم پاشید.
چشمانِ لومیان باز شد و خودش رادراز در حالی یافت که به سقفِ اتاقخوابِ طبقهٔنظر دوم در تالارِ رقصِ نسیم خیره شده بود.
همهچیز یک رؤیامیتابید بود، اما بهطرزِ باورنکردنیایتیره واقعی به نظر میرسید.
...
محله کلیسای جامع یادبود.
فرانکا که مجسمهٔ دیوبانوی نخستینروی را به همراه داشت، در حالتِکمکم نامرئی مردِ سیاهپوش را تعقیب میکرد.
به نظر میرسید مرد در فرار ازتیره تعقیب، تجربه و مهارتِ فراوانی دارد. او مدامورودی تغییرِ مسیر میداد و حتی مسیرش را برمیگشت.
اگر فرانکا به نامرئی بودنش و کمکِکمکم مجسمهٔ دیوبانوی نخستین تکیه نکرده بود، تا بهاعضای حال چند بار او را گم کرده بود.
سرانجام، مردِ سیاهپوشکجشده روبهروی یکی ازپیراهنی ورودیهای تریرِ زیرزمینی ایستاد.
او نیمچرخی زد و کفِ دستانشتخت را زیرِ نورِ ماهِ زرشکی بررسی کرداطمینانِ و فرانکا را در حیرت فرو برد.
چه خبره؟ داره کفبینیِ خودش رو میکنه؟ فرانکایشلواری نامرئی که پشتِ تیرِ چراغِ گازِ خیابان پنهاننشسته مانده بود، با کنجکاوی کارهایش را زیرِ نظر گرفت.
پس از لحظهای، مرد ازچشمانش پلههای فولادی پایین رفت وکامل در ورودیِ تاریک ناپدید شد.
فرانکا سایهبهسایه دنبالشکجشده رفت و به اعماقِسفید تریرِ زیرزمینی نفوذ کرد.
بیست دقیقه بعد،نزدیک مردِ سیاهپوش بهتخت تونلی مهرومومشده رسید.
معلوم نبود به چه چیزیسفید دست زد، اما بیدرنگ دری سنگیچرمیِ روی دیوارِ صخرهایِ کنارش باز شد.
فرانکا که چند متر دورتر ایستاده بود،کمکم نگاهی انداخت و سه چراغ را دیدیکی که در دیوارِ سنگی تعبیه شده بودند.
سه چراغروغنیِ کلاسیک، یکی بالامیتابید و دو تا پایین، کهشلواری در هر کدام شعلهای میسوخت.
فرانکا مدتها در تریر زندگی کرده بوددراز و اوضاعِ آنجا را خوب میشناخت. اینکامل صحنه چیزی را در ذهنش تداعی کرد.
کاربوناری!
میدانست این یکی از نمادهای کاربوناری است؛ سازمانی که در پیِ سرنگونیِمیرسید دولت بود. روشن کردنِ سه چراغ در تشکیلاتِ آنها معنایی نمادین داشت: بالاییبرخورد خورشید را نشان میداد و دو تای پایینی نمادِ ماه و ستارگان بودند.
سازمانِ صلیبِکمی آهنوخون باداخل کاربوناری همکاری میکنه؟
فرانکا هم جانزدیک خورد و همتخت برایش تعجبی نداشت.
از دیدِ او، هدفِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون این بود که باچرمیِ سرنگونیِ دولت، قدرت را در خودِ اینتیس به دست بگیرد، امابیتفاوتی ظاهراً تمرکزِ فعلیشان روی زیرزمین و ورودیِ تریرِ دورانِ چهارم بود.
مردِ سیاهپوش شتابان از درِ سنگی که خودبهخودخواب باز شده بود گذشت. فرانکا متوجه شد مِهِآرکانای سفیدِ رقیق و متلاطمی از درونِ آن بیرون میزند.
این مهکمی آشناست. حتماً یهمیتابید ریگی به کفششونه...
مردد بود دنبالش برودشود یا نه که لرزشِ خفیفیچشمانش در جیبِ مخفیاش حس کرد.
دست برد و جیبشپیراهنی را لمس کرد. حالتِشلواری چهرهاش کمی دگرگون شد.
آینهٔ نقرهایِ کلاسیک کمی لرزیدهچشمانش بود؛ همان آینهای که بهکامل عالمِ آینه در زیرزمین راه داشت!
فرانکا در مخفیگاهش ماند ومیتابید بیآنکه قدمی جلوتر بگذارد، بسته شدنِمشکی آرامِ درِ سنگی را تماشا کرد.
...
در کنارِ رودِ زیرزمینیِپیراهنی روان، پیکری بهسرعت درشلواری امتدادِ آب پیش میرفت.
نه فانوس داشت، نه چراغِ کاربیدی و نه هیچاطمینانِ منبعِ نورِ دیگری، اما بهراحتی در تاریکی قدم برمیداشتانجمنِ و بیهیچ زحمتی چالهها، صخرهها و موانع را دور میزد.
ژنا که پشتِ ستونی سنگی وپیراهنی لکهدار پنهان شده بود، متوجهِ نورِکفشهای سرخِ سوسوزنی در چشمِ هدف شد.
نفسِ عمیقی کشید، پیکانِ تشنه به خونِدراز باستانی را از پالتوی سیاهش بیرون کشیدکامل و خود را برای رویارویی آماده کرد.
تجربهٔ مبارزهاش کم نبود، اما چندان هم زیاد به شمار نمیآمد. بهویژه که هرگز بهتنهایی بانشسته یک فرابشر روبهرو نشده بود. چارهای نداشت جز اینکه از همان ابتدا با تمامِ تجهیزاتش خودمحتاطانه را تقویت کند. باید با تمامِ توان میجنگید تا احتمالِ هر خطایی را به حداقل برساند.
ژنا پیکانِ ابسیدینی را درچشمانش سینهاش فرو کرد تا خونشکامل را بمکد و جان بگیرد.
پیش از آنکه پیکر نزدیک شود، پودرِ شبتابکتی روی خودش پاشید و وردی هرمسی را باپلههای صدایی که بهسختی شنیده میشد زمزمه کرد: «پنهانسازیِ بدن!»
با این کار، ژنا کاملاً ناپدیدتخت شد و در تاریکی فرو رفت.خواب صدای رودِ زیرزمینی حرکاتش را پوشش میداد.
لحظاتی بعد، پیکرِ چشمسرخپیراهنی به آنجا رسید. ژناشلواری از میانِ سایهها نگاهش میکرد.
ناگهان تاریکیِ زیرِ پاهای پیکر جان گرفتکمکم و زنجیرهایی به سیاهیِ جوهر شکل دادیکی که دورِ پاها، کمر و تنهاش پیچیدند.
پیکر ناگهان از حرکتداخل ایستاد و نورِ سرخیکتی از چشمش بیرون زد.
از پشتِبهسرعت سر، قامتِشود ژنا پدیدار شد.
تازه آنجا بود که ژنا توانست هدفش را بهوضوح ببیند. مردی بود با کیسهٔ پارچهایِ سفیدی مایل بهنمایشنامهنویس خاکستری در دست و ردای خاکستریِ تیرهای شبیهِ راهبان بر تن. چهرهاش منظرهای رعبآور داشت؛ با صفحاتِ آهنی، چرخدندهها،شتاب فنرها، پیچها، میللنگها و دیگر قطعاتِ مکانیکی بازسازی شده بود. نگینِ سرخِ درخشانی هم در چشمِ راستش قرار داشت.
یه راهبتخت از صومعهٔکشید درهٔ عمیق؟
قلبِ ژنا به تپش افتاد. اصلاًپیراهنی فکرش را نمیکرد هدفِ ویل راهبیکفشهای از کلیسای خدای بخار و ماشین باشد.
او و فرانکا پیشتر هم در معدنِ سنگِ درهٔ عمیقبست با راهبانی شبیهِ او برخورد کرده بودند. این راهبان بدنهایشانآرکانای را با قطعاتِ مکانیکی ارتقا میدادند و ظاهری وهمآور پیدا میکردند.
در برابرِ هدفی که جمجمهاش به فلز تبدیل شده بود، ژنا از نقشهٔ اولیهاش برایورودی ضربه زدن به پشتِ گوش دست کشید. در عوض، شعلهای تاریک را در کفِ دستِلبانش راستش متمرکز کرد و در میانِ زوزهٔ باد، آن را به سرِ راهبِ مکانیکی کوبید.
همزمان پرتوِ سرخی بیرون جهید و چند زنجیرِ شبیهِ مغاک رانظر برید. با این حال، پرتو فقط زنجیرهای روبهرو را از بین برد.دوربرد زنجیرهای جهاتِ دیگر از قبل راهبِ ارتقایافته را در بند کشیده بودند.
با صدایی مهیب،کجشده ژنا شعلهٔ سیاه راسفید به سرِ هدف کوبید.
شعلههای سیاهِ بیصدا اما رعبآور بیدرنگ زبانهدراز کشیدند، پیکرِ روحِ راهب را در خودکامل بلعیدند و نیروی روحیاش را به آتش کشیدند.
ژنا با بهرهگیری از چابکی و سرعتِ بالایی کهمشکی پیکانِ تشنه به خون به او بخشیده بود، مدامنمایشنامهنویس دورِ راهب جابهجا میشد تا از ضدحملات جاخالی دهد.
همزمان به دنبالِ فرصتی میگشت تا باکمکم شعلههای سیاهِ دیوبانو و وردهای تاریک ویکی مقیدکننده، او را تا حدِ ممکن تضعیف کند.
در کمتر از دو دقیقه، راهبپیراهنی که نتوانسته بود خود را برهاند،کفشهای بیهوش و ناتوان روی زمین فروریخت.
ژنا نفسش رانزدیک بیرون داد وتخت روی زمین نشست.
کیسهٔ پارچهایِ سفیدی مایل بهسفید خاکستری را برداشت، طنابش را بازچرمیِ کرد و نگاهی به درونش انداخت.
داخلِ کیسه چنددراز قوطی رنگ وبست قلمموی رنگروغن پیدا کرد.