چپتر 192: تأیید
0لومیان جا خورد. انتظارِ ارتباط باحتماً گاردنر مارتن را نداشت، اما حالاماجرای همهچیز داشت با عقل جور درمیآمد.
چرا کاروانِ قاچاق در مسیریذهنِ شناختهشده که پیش از آنمسیرِ هم استفاده شده بود، ناپدید شد؟
و چرا «کریستوی موش» اینقدر برای کمک گرفتن از آنها مشتاق بود؟ اگر فقطخواسته یک محموله را از دست داده بود، بررسیهای بیشتری میکرد. زمان میبرد تا نقطهضعفهاعوض و اشتباهاتش را به همتایانش نشان دهد؛ همانهایی که چهبسا به جایگاهش چشم دوخته بودند.
ذهنِ لومیانشاید پر از فکرشکارچی و خیال شد.
گاردنر مارتن شایدمثل ردهٔ ۶ یاحتماً ۵ مسیرِ شکارچی باشه.
هم من و هم فرانکا واردِ اون عالمِشاید آینهٔ خاص شدیم و بهترتیب یه شکارچی وعالمِ یه دیوبانو هستیم، توی مسیرهای مشابه و همسایه.
آقای کِی بهم دستور دادحتماً به گاردنر مارتن نزدیک بشمدرگیرِ و اعتمادش رو جلب کنم.
فرانکا بهعنوانِ عضوِ سازمانِ سرّیِ جمعیتِ پژوهشیِفرانکا بابونهای فرفری، ردهٔ نسبتاً بالایی داره. عجیبه کهدیوبانو حاضره معشوقهٔ سرکردهٔ باندی مثل گاردنر مارتن باشه.
سرکردهٔ باندِ ساوآ حتماً دارهساوآ یه رازِ بزرگ رو مخفی میکنهدرگیرِ یا درگیرِ یه ماجرای مهم شده...
چرا از کریستو خواسته شیئی مربوط به مسیرِ شکارچی یا دیوبانو رو قاچاقی بیاره تریر؟ و چرا خطراتِ قاچاقِ زیرزمینی رو به جونتوی خریده؟ از مأمورای مالیات میترسه؟ در عوض، چرا خودِ سرکرده نمیره شیء رو بیرونِ شهر تحویل بگیره و به کریستو بگه یه قاچاقچیبالایی رو راهنمای مسیر کنه؟ اینطوری امنتر و بیسروصداتر بود. نکنه میدونه اون شیء ممکنه دردسر درست کنه و میخواد از خطر دوری کنه؟
لومیان نگاهش را ازساوآ «کریستوی موش» گرفت ومخفی به چهرهٔ فرانکا دوخت.
مایهٔ تعجبِ لومیان بود که ساحره برای چنینواردِ پاسخی آماده به نظر نمیرسید. شوکِ اولیهاش بهسرعت جایتوی خود را به رگهای از هیجان و شادی داد.
خیره به «کریستوی موش» نگاه کرد و با پوزخند گفت:میکنه «داری سعی میکنی منو گول بزنی لعنتی؟ چطور من نشنیدمتریر گاردنر ازت خواسته باشه چیزی بیاری تریر؟ اون چیز کجاست؟»
هیجان... شادی... لومیان هر لحظه مطمئنتر میشدخیال که فرانکا برای پیوستن به باندِ ساوآ واون نزدیک شدن به گاردنر مارتن، انگیزههای پنهانی دارد.
کریستو بهزور لبخندی زد و جواب داد: «تویمخفی یه جعبهٔ آهنیه. از قبل فرستادمش به خیابانِمربوط فوارهها. شاید سرکرده هنوز به شما خبر نداده.»
بهعنوانِ عضوِ کهنهکارِ باندِ ساوآ، از قدرتِ فرانکا خبر داشت. او میتوانست بهراحتیشدیم کلکش را بکند، بهویژه که خودش آماده نبود و هیچ نیروی کمکیای نیاورده بود.بشم گذشته از این، فرانکا در غیببینی مهارت داشت و میتوانست دروغها را تشخیص دهد.
فرانکا عقب کشید و گفت: «بهتره بهمرازِ دروغ نگفته باشی!» آینهٔ آرایشش را بیرونکریستو آورد و جلوی «کریستوی موش» مشغولِ غیببینی شد.
لومیان برای همراهی برخاست و بهفکر کنارِ کریستو رفت. دست دراز کردباشه و شانهٔ او را محکم گرفت.
وقتی فرانکا حقیقت را باحتماً غیببینیاش تأیید کرد، لومیان بادرگیرِ لبخند به پشتِ «موش» زد.
«اگه تو آینده اتفاقِ مشابهی افتاد، حتماًفرانکا هر مشکلِ احتمالیِ جنسها رو بهم یادآوریبهترتیب کن. باید برای هر حادثهٔ غیرمنتظرهای آماده باشم.»
«وگرنه ممکنه تیکهتیکهتمثل کنم و بدمحتماً بچههای عزیزت بخورنت.»
از لویی شنیده بود که «کریستویفکر موش» حیواناتِ خانگیِ پرشماری دارد وباشه علاقهٔ خاصی به سگها نشان میدهد.
کریستو ازمثل این تهدیدساوآ به خشم آمد.
فرانکا شاید معشوقهٔ سرکرده باشه و ازفرانکا من قویتره. میتونم رفتارش رو تحمل کنم،بهترتیب اما تازهکاری مثل تو چه حقی داره؟
«سرکرده ازم خواستمثل این بار قضیهحتماً رو مخفی نگه دارم.»
فرانکا جعبهٔ آرایشش را جمعذهنِ کرد و دشنام داد: «حرومزاده!مسیرِ حداقل میتونستی یه سرنخ بهمون بدی!»
کریستو با شرمندگیباندِ لبخند زد ورازِ جواب داد: «باشه، باشه.»
عجیب آنکه اصلاً از این توهینها نرنجید. برایواردِ او، سگها اعضای عزیزِ خانواده بودند، پس چطورهستیم ممکن بود اشاره به آنها توهین تلقی شود؟
اغلب به زیردستانِ چشمچرانش هشدارساوآ میداد که دستدرازی به همسرش، دستکمیدرگیرِ از دست زدن به سگش ندارد!
کریستو با دیدنِ نرم شدنِ رفتارِ فرانکاخیال و سیِل، با کنجکاوی پرسید: «اون دنیایواردِ عجیب واقعاً همونطوریه که ارکین توصیف کرد؟»
پیش از آنکه فرانکاساوآ بتواند جواب دهد، لومیان بامیکنه لبخند به شانهٔ کریستو زد.
«هنوز نفهمیدی؟ سگردهٔ مغزت رو خورده؟باشه داشتیم بلوف میزدیم!»
«ما اصلاً واردِ هیچ دنیای عجیبی نشدیم. با توجه به عملیاتهای قاچاقِماجرای بیدردسرِ قبلی و درگیریِ ناگهانی تو یه حادثهٔ فرابشری، فقط شک کردیمجون که یه جای کارِ جنسهات میلنگه. برای همین تصمیم گرفتیم گولت بزنیم!»
«...» «کریستویچشم موش» بیاختیاربودند کلافه شد.
راست هم میگفت، اگر فرانکاحتماً و سیِل واقعاً واردِ دنیایی عجیبماجرای شده بودند، به این سرعت برنمیگشتند!
ارکین و بقیهردهٔ ساعتها بود کهباشه ناپدید شده بودند!
چطور تونستهباندی بود اینقدرباندِ احمق باشه؟
چرا فریبِچشم حقهشون روبودند خورده بود؟
کریستو احساساتش را فروخوردساوآ و با لبخندی چاپلوسانهمخفی به فرانکا نگاه کرد.
«لطفاً به سرکرده نگید کهشکارچی من وجودِ اون شیء رو لوآینهٔ دادم. اصلاً از دستم خوشش نمیاد.»
فرانکا نگاهِ عجیبی به لومیان انداختحتماً و به «کریستوی موش» گفت: «باشه. ازمهم این به بعد یه لطفی بهم بدهکاری.»
کریستو شتابان موافقت کرد: «باشه!»
پس از خداحافظی با سردستهٔ عملیاتِ قاچاق،بزرگ لومیان و فرانکا از انبار بیرون آمدندخواسته و به خیابانِ باریکِ بلوارِ بازار پیچیدند.
فرانکا سکوت را شکست و درحالیکه به لومیانِ کنارش نگاه میکرد، گفت:خاص «امروز فهمیدم کریستو یه احمقِ تمامعیاره. به طرزِ باورنکردنیای زودباوره.» رگهای از لبخندداد روی چهرهاش بود، اما به چشمانش نمیرسید. «تو گول زدنِ بقیه خیلی ماهری.»
لومیان ظاهریباندی خونسرد بهباندِ خود گرفت.
«توی کوردو، حتماً اسمِبودند کوردو رو شنیدی، مگه نه؟ردهٔ بهم میگن شاهِ شیطنتِ کوردو.»
فرانکا که بهخاطرِ اعلانِ تحتِحتماً تعقیب با کوردو آشنا بود، بهماجرای لومیان لبخند زد و جواب داد:
«پس اون موقع بهم دروغ گفتی؟باشه هههه، نظرِ ژنا درموردت کاملاً همخاص بیراه نبود. تو مکار و حقهبازی.»
لومیان با حالتی صادقانه وساوآ لحنی صمیمی گفت: «تو دوستِمیکنه خواهرمی. من بهت راستش رو گفتم.»
با این حال، او تمامِ حقیقت را فاششاید نکرده بود. حتی اگر فرانکا میخواست با غیببینی آنآینهٔ را تأیید کند، هیچ نشانهای از فریب پیدا نمیکرد.
فرانکا حالتِ چهرهاش راساوآ برانداز کرد و بامخفی رضایت سر تکان داد.
«حاضرم به برادرِ مشنگ اعتماد کنم. همم... بیا وانمود کنیمعالمِ از شیءِ گاردنر خبر نداری. یه چیزایی هست که اگههمسایه حقیقتشون رو بفهمی میتونه خطرناک باشه. من هم درموردش نمیپرسم.»
لومیان پذیرفت و مطیعانه نقشیساوآ را که پیشِ اورور برمیکنه عهده داشت، بازی کرد: «باشه.»
سپس آن دو در بلوارِ بازار ازخیال هم جدا شدند. یکی بهسمتِ تالارِ رقصِواردِ نسیم رفت و دیگری به خیابانِ روپوشسفیدها پیچید.
ساعت از ۸ شب گذشته بود و آسمان تاریک شده بود. چراغهایمهم گازِ دیواری تالارِ رقص را روشن کرده بودند و هالهای زردرنگ رویخریده تمامِ طبقهٔ اول میانداختند. هرچه به پیستِ رقص نزدیکتر میشدند، فضا تاریکتر میشد.
لومیان در میانِ سلام و احوالپرسیها، پشتِفرانکا پیشخوانِ بار نشست و یک لیوان آبسنتِبهترتیب رازیانه و نعناع، معروف به طوطی، سفارش داد.
نوشیدنی حسابی سرحالکننده بود و تنهاحتماً با یک جرعه، ذهنش را چنان شفافمهم کرد که گویی با سیلی بیدارش کردهاند.
لومیان مدتی نشست و از ترانههای بیپردهٔخیال ژنا لذت برد. سرانجام متوجه شد شارلی بااون سینیای در دست به پیشخوانِ بار نزدیک میشود.
شارلی با دیدنِ نگاهِ متصدیِحتماً بار، فوراً لحنِ خطابش بهدرگیرِ لومیان را تغییر داد: «سیِل... سرکرده!»
لومیان جرعهای ازردهٔ مایعِ سبزرنگِ روانگردان نوشیدفرانکا و با لبخند پرسید:
«تالارِ رقص رومثل ترجیح میدی یاحتماً بارِ زیرزمینیِ متل رو؟»
شارلی پیش از آنکه صدایشذهنِ را پایین بیاورد، نگاهی بهمسیرِ متصدیِ بار و دیگر پیشخدمتها انداخت:
«هنوزم بارِ متلباندِ رو ترجیح میدم.رازِ اونجا من مرکزِ توجهم!»
معلومه... لومیان خندید و با سرباشه به خوانندهٔ زنِ جوانی که جایخاص ژنا را گرفته بود، اشاره کرد.
«دخترِ دوستته؟»
شارلی پیشتر از دوستی گفته بود که قربانیِ یک رباخوار شده بود. آنفرانکا دوست تحتِ فشارِ بارون برینیه، با پریدن از ساختمان دست به خودکشیِ غمانگیزیهمسایه زده بود و حالا دخترش مجبور بود در تالارِ رقصِ نسیم آواز بخواند.
شارلی بامثل چهرهای غمگینساوآ جواب داد: «آره.»
خوانندهٔ زن که بلوز و دامنیباشه باز و پرزرقوبرق به تن داشت، همسنوسالِشدیم ژنا بود اما جذابیتِ او را نداشت.
لومیان با دقتِمثل بیشتر، متوجهِ تفاوتِحتماً اصلیِ آن دو شد:
چشمانِ ژنا برقِ خاصی داشت، درفکر حالی که با وجودِ لبخندِ ساختگی،باشه نوری در چشمانِ خوانندهٔ دیگر دیده نمیشد.
شارلی دهان باز کرد، انگار برایرازِ درخواستِ چیزی مردد بود، اما درمهم نهایت منصرف شد و ساکت ماند.
لومیان جرعهٔ دیگری از طوطی نوشیدباشه و در حالی که ترانه در پسزمینهشدیم پخش میشد، در افکاری عمیق فرو رفت.
نزدیکِ ۱۰:۳۰ شب، برخاست و به طبقهٔ بالا برگشت.مخفی پیراهنِ کتانِ کهنهای با کتی قدیمی و شلواری قهوهای پوشیدبیاره و در آخر کلاهِ لبهدارِ آبیِ تیرهای روی سرش گذاشت.
با اینچشم ظاهر، شبیهِبودند ولگردها شده بود.
لومیان بیدرنگ پنجره راساوآ باز کرد و بهمخفی کوچهٔ پشتِ تالارِ رقص پرید.
قصد داشتشاید سری به تئاترِشکارچی کبوترخانهٔ قدیمی بزند.
طلسم پیشگوییاش نشان داده بود که مسیو ایو، صاحبِمخفی مسافرخانهٔ خروسِ زرین، این جمعه، یعنی امشب، بینِ ۱۱قاچاقی تا ۱۲ شب در تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی حضور خواهد داشت.
لومیان انتظار نداشت بهتنهایی با مسئلهٔ مربوط به خدای پلید، درختِ مادرِ هوس،فرانکا روبهرو شود. قصد نداشت رودررو با آنها مقابله کند. در عوض، هدفش این بودآقای که اطلاعاتِ ارزشمندی جمعآوری کند و از طریقِ مشاهده، مشکلاتِ بیشتری را کشف کند.
برای او حیاتیترین هدف این بود که از مسیو ایو و دیگران استفاده کند تا مکانیمربوط را که سوزانا ماتیس در زمانِ حیاتش در آن اقامت داشت پیدا کند و شیئی را کهبیرونِ مدتها همراهش بوده، به دست آورد. این کار زمینهسازِ طلسم جنگیری در زمانِ حملهٔ احتمالیِ او میشد.
هرچند تکمیلِ بهموقعِ جادوی آیینیشکارچی ممکن بود دشوار باشد، اماعالمِ آمادگی بهتر از غافلگیر شدن بود.
لومیان پس از چندباندِ بار تغییرِ مسیر، بهبزرگ بیرونِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی رسید.
چون هنوز ساعت ۱۱ شب نشده بود، نیازی ندید با عجلهشکارچی وارد شود. در عوض، گوشهای پیدا کرد و نشست و باهستیم رفتارِ یک ولگردِ واقعی، به تماشای آپارتمانِ ششطبقهٔ بژِ مسیو ایو پرداخت.
طولی نکشیدمثل که لومیانساوآ صاحبخانه را دید.
مسیو ایو در حالی که عصای سیاهی در دستاون داشت، از بازارِ محلهٔ نجیبزاده برگشت. او کتوشلوارِ تیرهٔ رنگورورفته،مشابه شلوارِ شاهبلوطی و کلاهِ سیلندریِ نیمهبلندِ کهنهای به تن داشت.
چند دقیقه بعد،مثل نورِ ضعیفی از یکیرازِ از پنجرههای آپارتمانش تابید.
لومیان صبورانه منتظر ماند.
در حینِمثل انتظار، کمکم اخمهایشحتماً در هم رفت.
چرا مسیو ایو هنوزمسیرِ به تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی نرفته؟اون ساعت از ۱۱ شب گذشته.
پنجره همچنان نورِ زردرنگیباندِ ساطع میکرد و گهگاهبزرگ سایههایی از پشتش میگذشتند.
پانزده دقیقه گذشت، اما مسیو ایو هنوزخیال از آپارتمانش خارج نشده بود تا از بلوارِاون بازار بگذرد و واردِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی شود.
لومیان بیاختیار زیرِ لبساوآ با خود زمزمه کرد: «ممکنهمیکنه طلسم پیشگوییم اشتباه دراومده باشه؟»