---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 447: ارتباط و گمانه‌زنی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 447: ارتباط و گمانه‌زنی

0

بدنِ لومیان منقبض‌فهمید​ شد، اما خیلی‌است​ زود آرام گرفت.

خونسرد نگاهش را از‌است​ پنجرهٔ کالسکه برگرداند، گویی‌می‌رفت​ متوجهِ هیچ‌چیز نشده بود.

آنتونی رید‌محو​ از لومیان‌جدیت​ پرسید: «چیزی شده؟»

لومیان خندید. «نه، چیزی نیست.»

فرانکا که روبه‌رویش نشسته بود، گفت:‌است​ «لبخندت و این جواب‌هات همیشه باعث می‌شه‌جواب​ شک کنم که یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاست!»

لب‌های لومیان‌واقعاً​ به لبخندی‌است​ کش آمد.

«وقتی فکر می‌کنی یه کاسه‌ای زیر نیم‌کامه،‌گرفتنِ​ و بعد می‌فهمی هیچ کاری نکردم، این‌حالی​ خودش می‌تونه یه دسیسه به حساب بیاد؟»

فرانکا با لحنی «سرزنش‌گر»‌فهمید​ انتقاد کرد: «چرا خواهرت همیشه‌سمتِ​ این‌چیزا رو بهت یاد می‌ده؟»

ژنا نگاهی به لومیان انداخت‌داده​ اما برای اطلاعاتِ بیشتر اصرار‌می‌رفت​ نکرد. او همچنان گوش‌به‌زنگ ماند.

کالسکهٔ کرایه‌ایِ چهارچرخ به خیابانِ روپوش‌سفیدها در محلهٔ بازار بازگشت.‌سرش​ گروه بلافاصله از هم جدا نشدند. به پیشنهادِ لومیان، در آپارتمانِ‌گازِ​ فرانکا جمع شدند تا دربارهٔ «اعتراف» و پیشگوییِ بووار بحث کنند.

لومیان همان‌طور که در‌جدیت​ را می‌بست، ناگهان گفت: «باید‌پیشین​ از یه اتاق‌خواب استفاده کنم.»

لبخندِ فرانکا محو شد. «الان؟»

جدیت را در لحنِ لومیان حس‌است​ کرد. با در نظر گرفتنِ اتفاقاتِ‌سرش​ پیشین، فهمید واقعاً چیزی رخ داده است.

لومیان در حالی که به سمتِ‌سمتِ​ اتاق‌خوابِ فرانکا می‌رفت و در را‌داد​ پشتِ سرش می‌بست، جواب داد: «آره.»

ژنا، فرانکا و آنتونی رید نگاهی به هم انداختند اما‌فهمید​ ایستاده ماندند. هر کدام زیرِ نورِ چراغِ گازِ دیواری موضع‌جواب​ گرفتند، نه خیلی نزدیک به هم و نه خیلی دور.

تنها سه چهار‌پیشین​ دقیقه بعد، لومیان از‌است​ اتاق‌خوابِ اصلی بیرون آمد.

فرانکا نگاهی به داخل‌واقعاً​ انداخت و متوجه شد‌سمتِ​ پرده‌های اتاق‌خوابش کشیده شده‌اند.

لومیان پیش از آنکه فرانکا‌حالی​ بتواند سؤالش را بپرسد، نگاهی‌سرش​ به اطراف انداخت و لبخند زد.

«بذارید شما رو با یه‌لحنِ​ دوست آشنا کنم، اما اول‌فهمید​ باید چراغ‌ها رو خاموش کنید.»

فرانکا در حالی که شیرِ پایینِ چراغِ گازِ دیواریِ سیاه‌اتاق‌خوابِ​ را می‌چرخاند، زیرِ لب غرولند کرد: «کدوم دوست؟ رفتارت خیلی عجیب‌زیرِ​ شده. از وقتی دسیسه‌گر شدی، دیگه حتی نمی‌تونی درست‌وحسابی حرف بزنی.»

ژنا زمزمه کرد: «قبلاً هم‌داده​ دوست نداشت درست حرف بزنه. همیشه‌پشتِ​ انگار حرف‌هاش یه جور تحریک بود...»

این مشکلِ دسیسه‌گر بودن نبود؛‌حالی​ بلکه واکنشِ شیمیاییِ بینِ شخصیتِ‌سرش​ او و ویژگی‌های مسیرِ شکارچی بود!

خیلی زود چراغ‌ها خاموش شدند و اتاقِ نشیمن در‌پیشین​ تاریکی فرو رفت. تنها نورِ زرشکیِ ماه و نورِ‌پشتِ​ کم‌فروغِ ستارگان در نزدیکیِ پنجره، اندکی دید فراهم می‌کرد.

لومیان به شیشهٔ‌پیشین​ پنجره نگاه کرد‌داده​ و صبورانه منتظر ماند.

فرانکا که باتجربه بود،‌واقعاً​ متفکرانه پرسید: «لازمه دیدِ‌سمتِ​ روحی رو فعال کنیم؟»

«فکر نمی‌کنم...» درست وقتی حرفِ لومیان‌سمتِ​ تمام شد، چهره‌ای را دید که‌داد​ در شیشهٔ تاریکِ پنجره منعکس شده بود.

پوستِ چهره پف‌کرده، رنگ‌پریده و مرطوب‌نظر​ بود. چشم‌ها خالی بودند، به‌جز دو سوراخِ‌است​ سیاه که به رنگِ سرخ درآمده بودند!

جنازهٔ ناپدیدشدهٔ بووار‌پیشین​ پون پِرو دوباره‌داده​ ظاهر شده بود!

ژنا که تجربهٔ کمی در این موقعیت‌ها‌حالی​ داشت، با ترس یک قدم به عقب برداشت‌آره​ و شعله‌های سیاه در کفِ دستش زبانه کشید.

فرانکا که از قبل آینه‌ای‌حالی​ بیرون آورده بود، پرسید: «اون...‌سرش​ اون تمامِ مدت داشت تعقیبمون می‌کرد؟»

لومیان با لبخندی آسوده گفت: «درسته. طبقِ مشاهداتِ من،‌پیشین​ فقط تو محیطِ خیلی تاریک ظاهر می‌شه. اما اینکه‌پشتِ​ کِی قراره بهمون حمله کنه رو هنوز مطمئن نیستم.»

فرانکا که تحتِ تأثیرِ برخوردِ آسودهٔ لومیان قرار گرفته بود و برای مقابله با جنازهٔ‌داد​ بووار پون پِرو که صورتش را به شیشهٔ پنجره چسبانده بود عجله‌ای نکرد، گفت: «نگران‌تنها​ نیستی؟ یا نترسیدی؟ این یه جنازهٔ جهش‌یافته و به‌شدت تباه‌شده‌ست. هیچ‌کس نمی‌دونه چه توانایی‌های وحشتناکی داره.»

لومیان خندید.

«نباید از دیدنِ‌داده​ دوبارهٔ یه دوستِ‌سمتِ​ قدیمی خوشحال بشی؟»

او لحظه‌ای مکث کرد و به‌سادگی‌نظر​ توضیح داد: «پشیمون بودم که نتونستم‌داده​ جلوی ناپدید شدنِ جنازهٔ بووار رو بگیرم.»

«با اینکه پیشگویی‌اش قطع شده، اما سرچشمهٔ تباهی‌حالی​ و پس‌زنی‌ای که دچارش شد، و همین‌طور ویژگی‌هاش، می‌تونه‌انداختند​ به مشکلاتِ زیادی و بعضی موجوداتِ پنهان اشاره کنه.»

«مگه این‌پیشین​ خودش یه‌واقعاً​ سرنخ نیست؟»

درست وقتی حرفِ لومیان تمام شد، جنازهٔ ورم‌کردهٔ بووار پون پِرو،‌جواب​ گویی که غرق شده باشد، ناگهان به عقب افتاد. انگار کسی یقه‌اش‌موضع​ را گرفته و او را از پنجرهٔ اتاقِ نشیمن بیرون کشیده بود.

پشتِ سرش تاریکی شدت گرفت،‌لحنِ​ گویی تونلی عجیب باز شده‌فهمید​ بود که به مقصدی نامعلوم می‌رفت.

در اعماقِ تونل،‌پیشین​ ذراتِ نورِ ستارگان‌داده​ در دوردست سوسو می‌زدند.

جنازهٔ بی‌چشمِ بووار پون پِرو به درونِ تونل‌سمتِ​ سقوط کرد، شتاب گرفت و کوچک شد تا‌انداختند​ اینکه کاملاً ناپدید و در تاریکی بلعیده شد.

لبخندِ لومیان همچنان‌داده​ پابرجا بود. «فقط یه‌اتاق‌خوابِ​ نیروی کمکی پیدا کردم.»

حتی اگر هر چهار نفرشان می‌توانستند به‌راحتی با جنازهٔ جهش‌یافتهٔ بووار مقابله کنند، لومیان فکر نمی‌کرد هیچ‌یک از‌پشتِ​ حاضران بتواند با دقت بررسی کند و سرچشمهٔ مشکل را بیابد و در عینِ حال امنیتشان را نیز‌تنها​ تضمین کند. آن‌ها باید کمک می‌خواستند. در این صورت، بهتر بود از همان ابتدا از شخصِ توانمندی کمک بگیرند.

رفت تو اتاق‌پیشین​ تا به خانمِ‌داده​ شعبده‌باز نامه بنویسه...

فرانکا به این‌حالی​ موضوع پی برد و‌پشتِ​ دیگر بیشتر کنکاش نکرد.

ژنا نیز حدس زد سازمانِ سرّی‌ای‌حالی​ که از کارت‌های تاروت به‌عنوانِ نامِ رمزِ‌داد​ خود استفاده می‌کرد، واردِ عمل شده است.

اعضای آن‌ها از‌نظر​ طریقِ نامه‌برها با‌پیشین​ هم در ارتباط بودند!

آنتونی رید لحظه‌ای تأمل کرد‌بیاد​ و پرسید: «پس قدمِ بعدی‌چرا​ اینه که منتظرِ گزارشِ کالبدشکافی بمونیم؟»

لومیان لبخند زد و روی مبلِ‌می‌رفت​ دسته‌دار نشست: «لزوماً نه. شاید گزارشِ‌انداختند​ کالبدشکافی چیزی نباشه که ما بتونیم بخونیمش.»

به آنتونی رید نگاه‌داده​ کرد و با اشاره به‌می‌رفت​ کاناپه، از او خواست بنشیند.

«توی تحقیقاتتون دربارهٔ‌نظر​ سازمانِ خیریهٔ رؤیاجویان‌پیشین​ چیزی پیدا کردید؟»

این سازمان یک خیریهٔ خصوصی‌بیاد​ بود که کمکِ مالیِ هنگفتی از‌خواهرت​ بیوهٔ ژنرال فیلیپ دریافت کرده بود.

آنتونی رید سرش‌حالی​ را به نشانهٔ‌می‌رفت​ نفی تکان داد.

«نه. توی دو ماهِ گذشته خیلی عادی فعالیت می‌کردن. هیچ چیزِ‌سرش​ غیرعادی‌ای نبود. شاید همون‌طور که گفتید، اعضای اصلیِ بدعت‌گذارها رفتن یه جای‌دیواری​ دیگه. به بقیه هم دستور دادن که فعلاً سر به راه باشن.»

لومیان سری تکان داد و‌اتفاقاتِ​ رو به فرانکا کرد که‌است​ روی صندلیِ راحتی لم داده بود.

«می‌دونی چه‌می‌تونه​ بلایی سرِ‌حساب​ جمعیتِ سعادت اومده؟»

فرانکا اطلاعاتی را که از براونز سورون به دست آورده بود،‌آره​ بازگو کرد: «وضعشون شبیهِ گناهکارانه. چندتا از اعضای اصلی‌شون رو حذف کردن،‌نزدیک​ اما انگار دو نفرِ مهم‌ترشون غیب شدن. اونا هم حتماً رفتن همون‌جا.»

منظور از‌فهمید​ «آن‌ها»، فرقهٔ‌داده​ دیوبانو بود.

آن‌جا... لومیان به پشتیِ مبل تکیه‌پیشین​ داد و در حالی که ذهنش به‌سرعت‌اتاق‌خوابِ​ کار می‌کرد، به دنبالِ سرنخ‌های احتمالی گشت.

در نهایت، افکارش‌دسیسه​ روی پیشگوییِ جسدِ بووار‌سرزنش‌گر​ پون پِرو متوقف شد.

«اتاقِ ۷،‌است​ اتاقِ ۱۲...‌سمتِ​ کجا می‌تونه باشه؟»

آنتونی رید تأمل کرد‌داده​ و گفت: «اگه خونهٔ‌اتاق‌خوابِ​ شخصی بود، همچین شماره‌گذاری‌ای نداشت.»

«به آپارتمان می‌خوره.»

فرانکا افزود: «یا یه هتل.»

هتل... هتل... چشمانِ لومیان گشاد شد. گویی صاعقه‌ای‌سرش​ در ذهنش درخشید و جزئیاتی را روشن کرد‌زیرِ​ که پیش از این به نظرش مشکلی نداشت.

پس از آنکه او و فرانکا، بئاتریس اینکورت،‌اتاق‌خوابِ​ یکی از اعضای اصلیِ جمعیتِ سعادت را کشتند، یادداشتی‌ماندند​ روی جسدش پیدا کردند. روی آن نوشته شده بود:

«ظرفِ سه روز‌نظر​ به مهمان‌خانه برو و‌فهمید​ تابلوِ نقاشی را بگیر.»

مگه مهمان‌خانه یه هتلِ سطح‌پایین نیست؟ مگه طبیعی‌انتقاد​ نیست که اتاقِ ۷ و اتاقِ ۱۲ داشته‌ژنا​ باشه؟ افکارِ لومیان در یک لحظه شفاف شد.

آن زمان فکر می‌کرد یادداشت متعلق به بئاتریس است که خودش را جای ترزا جا زده بود؛ همان کسی که رسیدِ‌موضع​ تابلوِ نقاشی را خریده بود. اما حالا به نظر می‌رسید یادداشت متعلق به بئاتریس، عضوِ کلیدیِ جمعیتِ سعادت بوده است. به‌احتمال‌لبخند​ زیاد این یادداشت را سیبر، کاهنِ اعظمِ جمعیتِ سعادت که در مهمان‌خانه اقامت داشت، فرستاده بود تا بئاتریس تابلو را بگیرد!

لومیان واژه‌فهمید​ را به‌داده​ زبان آورد: «مهمان‌خانه...»

یعنی همون‌جاست‌لحنِ​ که عطیه‌گیرندگانِ خدای‌اتفاقاتِ​ پلیدِ تریر می‌رن؟

فرانکا که سؤالِ لومیان دربارهٔ‌بیاد​ ترزا را شنیده بود، محتوای‌چرا​ یادداشت را به خاطر آورد.

هیجانش کاملاً مشهود بود. رو به لومیان کرد‌سرش​ و پرسید: «یعنی وواسین سانسون، پوآلیس و بقیه‌زیرِ​ رفتن به همون جایی که نامِ رمزش "مهمان‌خانه"ست؟»

لومیان به‌آرامی جواب داد: «هنوز‌است​ باید مطمئن بشیم.» و بی‌درنگ‌پشتِ​ پرسید: «ترزا، دلالِ آثارِ هنری، برگشته؟»

او پس از کشفِ یادداشت، از براونز سورون دربارهٔ محلِ حضورِ ترزا پرس‌وجو کرده بود. به‌سرش​ گفتهٔ آن عضوِ فرقهٔ دیوبانو، دلالِ آثارِ هنری برای یک معاملهٔ کاری به سنت میلوم، پایتختِ‌دور​ امپراتوریِ فیساک فرستاده شده بود تا بئاتریس بتواند بدونِ جلبِ سوءظن، خودش را جای او جا بزند.

فرانکا با تردید‌دسیسه​ جواب داد: «باید برگشته‌سرزنش‌گر​ باشه. خیلی وقته گذشته.»

او به فعالیت‌های این‌سمتِ​ دلالِ عادیِ آثارِ هنری‌سرش​ توجهِ چندانی نکرده بود.

ژنا با سردرگمی میانِ‌داده​ حرفشان پرید: «قضیهٔ این مهمان‌خانه‌می‌رفت​ و دلالِ آثارِ هنری چیه؟»

فرانکا با حذفِ نقشِ براونز سورون، ماجرا‌فهمید​ را خلاصه توضیح داد و آن را‌می‌رفت​ به عملیاتی علیه جمعیتِ سعادت ربط داد.

آنتونی رید پس از بررسیِ دقیق، افکارش را به‌کرد​ زبان آورد: «الان مشکل اینه که حتی اگه "مهمان‌خانه" واقعاً‌برای​ محلِ تجمعِ بدعت‌گذارها باشه، بازم نمی‌دونیم منظورشون چیه یا کجاست.»

لومیان آهی کشید‌حالی​ و لبخندی زد:‌می‌رفت​ «از بی‌هدفی که بهتره.»

سپس رو به فرانکا کرد و گفت: «فردا آدرسِ‌می‌رفت​ ترزا، دلالِ واقعیِ آثارِ هنری رو بپرس. می‌خوام برم‌کدام​ اونجا و مطمئن بشم که یادداشت مالِ اونه یا بئاتریس.»

فرانکا با‌لحنِ​ اشتیاق جواب‌گرفتنِ​ داد: «متوجه شدم.»

او دو انگیزه داشت: فشار آوردن به‌سرزنش‌گر​ براونز سورون برای مشخص کردنِ زمانِ پایانِ دورهٔ‌می‌ده​ ارزیابی، و کمک به جلوگیری از فاجعهٔ قریب‌الوقوع.

در روزهای بازی کردنش، اغلب خطوطِ داستانی‌ای را انتخاب‌جواب​ می‌کرد که شاملِ نجاتِ بشریت می‌شد. تنها زمانی که‌چراغِ​ از این کار خسته می‌شد، چیزِ متفاوتی را امتحان می‌کرد.

فرانکا در دل آهی کشید:‌است​ هعی، کلمهٔ دیوبانو چندان با‌پشتِ​ جلوگیری از فاجعه جور درنمیاد...

لومیان توجهش را به آنتونی‌اتفاقاتِ​ رید معطوف کرد و پیش‌است​ از فاش کردنِ نقشه‌اش، لحظه‌ای اندیشید:

«حالا که همه‌شون سر به‌بیاد​ راه شدن، نوبتِ ماست که‌چرا​ دست از پا خطا کنیم.»

آنتونی رید که متوجهِ‌سمتِ​ منظورِ لومیان شده بود،‌سرش​ برای تأیید پرسید: «منظورتون چیه؟»

لبخندِ لومیان پهن‌تر شد.

«بیوهٔ ژنرال فیلیپ و کنترل‌کنندهٔ‌اتفاقاتِ​ واقعیِ سازمانِ خیریهٔ رؤیاجویان رو‌است​ می‌دزدیم و ازشون بازجویی می‌کنیم!»

ناولها | novelha.net