چپتر 447: ارتباط و گمانهزنی
0بدنِ لومیان منقبضفهمید شد، اما خیلیاست زود آرام گرفت.
خونسرد نگاهش را ازاست پنجرهٔ کالسکه برگرداند، گوییمیرفت متوجهِ هیچچیز نشده بود.
آنتونی ریدمحو از لومیانجدیت پرسید: «چیزی شده؟»
لومیان خندید. «نه، چیزی نیست.»
فرانکا که روبهرویش نشسته بود، گفت:است «لبخندت و این جوابهات همیشه باعث میشهجواب شک کنم که یه کاسهای زیر نیمکاست!»
لبهای لومیانواقعاً به لبخندیاست کش آمد.
«وقتی فکر میکنی یه کاسهای زیر نیمکامه،گرفتنِ و بعد میفهمی هیچ کاری نکردم، اینحالی خودش میتونه یه دسیسه به حساب بیاد؟»
فرانکا با لحنی «سرزنشگر»فهمید انتقاد کرد: «چرا خواهرت همیشهسمتِ اینچیزا رو بهت یاد میده؟»
ژنا نگاهی به لومیان انداختداده اما برای اطلاعاتِ بیشتر اصرارمیرفت نکرد. او همچنان گوشبهزنگ ماند.
کالسکهٔ کرایهایِ چهارچرخ به خیابانِ روپوشسفیدها در محلهٔ بازار بازگشت.سرش گروه بلافاصله از هم جدا نشدند. به پیشنهادِ لومیان، در آپارتمانِگازِ فرانکا جمع شدند تا دربارهٔ «اعتراف» و پیشگوییِ بووار بحث کنند.
لومیان همانطور که درجدیت را میبست، ناگهان گفت: «بایدپیشین از یه اتاقخواب استفاده کنم.»
لبخندِ فرانکا محو شد. «الان؟»
جدیت را در لحنِ لومیان حساست کرد. با در نظر گرفتنِ اتفاقاتِسرش پیشین، فهمید واقعاً چیزی رخ داده است.
لومیان در حالی که به سمتِسمتِ اتاقخوابِ فرانکا میرفت و در راداد پشتِ سرش میبست، جواب داد: «آره.»
ژنا، فرانکا و آنتونی رید نگاهی به هم انداختند امافهمید ایستاده ماندند. هر کدام زیرِ نورِ چراغِ گازِ دیواری موضعجواب گرفتند، نه خیلی نزدیک به هم و نه خیلی دور.
تنها سه چهارپیشین دقیقه بعد، لومیان ازاست اتاقخوابِ اصلی بیرون آمد.
فرانکا نگاهی به داخلواقعاً انداخت و متوجه شدسمتِ پردههای اتاقخوابش کشیده شدهاند.
لومیان پیش از آنکه فرانکاحالی بتواند سؤالش را بپرسد، نگاهیسرش به اطراف انداخت و لبخند زد.
«بذارید شما رو با یهلحنِ دوست آشنا کنم، اما اولفهمید باید چراغها رو خاموش کنید.»
فرانکا در حالی که شیرِ پایینِ چراغِ گازِ دیواریِ سیاهاتاقخوابِ را میچرخاند، زیرِ لب غرولند کرد: «کدوم دوست؟ رفتارت خیلی عجیبزیرِ شده. از وقتی دسیسهگر شدی، دیگه حتی نمیتونی درستوحسابی حرف بزنی.»
ژنا زمزمه کرد: «قبلاً همداده دوست نداشت درست حرف بزنه. همیشهپشتِ انگار حرفهاش یه جور تحریک بود...»
این مشکلِ دسیسهگر بودن نبود؛حالی بلکه واکنشِ شیمیاییِ بینِ شخصیتِسرش او و ویژگیهای مسیرِ شکارچی بود!
خیلی زود چراغها خاموش شدند و اتاقِ نشیمن درپیشین تاریکی فرو رفت. تنها نورِ زرشکیِ ماه و نورِپشتِ کمفروغِ ستارگان در نزدیکیِ پنجره، اندکی دید فراهم میکرد.
لومیان به شیشهٔپیشین پنجره نگاه کردداده و صبورانه منتظر ماند.
فرانکا که باتجربه بود،واقعاً متفکرانه پرسید: «لازمه دیدِسمتِ روحی رو فعال کنیم؟»
«فکر نمیکنم...» درست وقتی حرفِ لومیانسمتِ تمام شد، چهرهای را دید کهداد در شیشهٔ تاریکِ پنجره منعکس شده بود.
پوستِ چهره پفکرده، رنگپریده و مرطوبنظر بود. چشمها خالی بودند، بهجز دو سوراخِاست سیاه که به رنگِ سرخ درآمده بودند!
جنازهٔ ناپدیدشدهٔ بووارپیشین پون پِرو دوبارهداده ظاهر شده بود!
ژنا که تجربهٔ کمی در این موقعیتهاحالی داشت، با ترس یک قدم به عقب برداشتآره و شعلههای سیاه در کفِ دستش زبانه کشید.
فرانکا که از قبل آینهایحالی بیرون آورده بود، پرسید: «اون...سرش اون تمامِ مدت داشت تعقیبمون میکرد؟»
لومیان با لبخندی آسوده گفت: «درسته. طبقِ مشاهداتِ من،پیشین فقط تو محیطِ خیلی تاریک ظاهر میشه. اما اینکهپشتِ کِی قراره بهمون حمله کنه رو هنوز مطمئن نیستم.»
فرانکا که تحتِ تأثیرِ برخوردِ آسودهٔ لومیان قرار گرفته بود و برای مقابله با جنازهٔداد بووار پون پِرو که صورتش را به شیشهٔ پنجره چسبانده بود عجلهای نکرد، گفت: «نگرانتنها نیستی؟ یا نترسیدی؟ این یه جنازهٔ جهشیافته و بهشدت تباهشدهست. هیچکس نمیدونه چه تواناییهای وحشتناکی داره.»
لومیان خندید.
«نباید از دیدنِداده دوبارهٔ یه دوستِسمتِ قدیمی خوشحال بشی؟»
او لحظهای مکث کرد و بهسادگینظر توضیح داد: «پشیمون بودم که نتونستمداده جلوی ناپدید شدنِ جنازهٔ بووار رو بگیرم.»
«با اینکه پیشگوییاش قطع شده، اما سرچشمهٔ تباهیحالی و پسزنیای که دچارش شد، و همینطور ویژگیهاش، میتونهانداختند به مشکلاتِ زیادی و بعضی موجوداتِ پنهان اشاره کنه.»
«مگه اینپیشین خودش یهواقعاً سرنخ نیست؟»
درست وقتی حرفِ لومیان تمام شد، جنازهٔ ورمکردهٔ بووار پون پِرو،جواب گویی که غرق شده باشد، ناگهان به عقب افتاد. انگار کسی یقهاشموضع را گرفته و او را از پنجرهٔ اتاقِ نشیمن بیرون کشیده بود.
پشتِ سرش تاریکی شدت گرفت،لحنِ گویی تونلی عجیب باز شدهفهمید بود که به مقصدی نامعلوم میرفت.
در اعماقِ تونل،پیشین ذراتِ نورِ ستارگانداده در دوردست سوسو میزدند.
جنازهٔ بیچشمِ بووار پون پِرو به درونِ تونلسمتِ سقوط کرد، شتاب گرفت و کوچک شد تاانداختند اینکه کاملاً ناپدید و در تاریکی بلعیده شد.
لبخندِ لومیان همچنانداده پابرجا بود. «فقط یهاتاقخوابِ نیروی کمکی پیدا کردم.»
حتی اگر هر چهار نفرشان میتوانستند بهراحتی با جنازهٔ جهشیافتهٔ بووار مقابله کنند، لومیان فکر نمیکرد هیچیک ازپشتِ حاضران بتواند با دقت بررسی کند و سرچشمهٔ مشکل را بیابد و در عینِ حال امنیتشان را نیزتنها تضمین کند. آنها باید کمک میخواستند. در این صورت، بهتر بود از همان ابتدا از شخصِ توانمندی کمک بگیرند.
رفت تو اتاقپیشین تا به خانمِداده شعبدهباز نامه بنویسه...
فرانکا به اینحالی موضوع پی برد وپشتِ دیگر بیشتر کنکاش نکرد.
ژنا نیز حدس زد سازمانِ سرّیایحالی که از کارتهای تاروت بهعنوانِ نامِ رمزِداد خود استفاده میکرد، واردِ عمل شده است.
اعضای آنها ازنظر طریقِ نامهبرها باپیشین هم در ارتباط بودند!
آنتونی رید لحظهای تأمل کردبیاد و پرسید: «پس قدمِ بعدیچرا اینه که منتظرِ گزارشِ کالبدشکافی بمونیم؟»
لومیان لبخند زد و روی مبلِمیرفت دستهدار نشست: «لزوماً نه. شاید گزارشِانداختند کالبدشکافی چیزی نباشه که ما بتونیم بخونیمش.»
به آنتونی رید نگاهداده کرد و با اشاره بهمیرفت کاناپه، از او خواست بنشیند.
«توی تحقیقاتتون دربارهٔنظر سازمانِ خیریهٔ رؤیاجویانپیشین چیزی پیدا کردید؟»
این سازمان یک خیریهٔ خصوصیبیاد بود که کمکِ مالیِ هنگفتی ازخواهرت بیوهٔ ژنرال فیلیپ دریافت کرده بود.
آنتونی رید سرشحالی را به نشانهٔمیرفت نفی تکان داد.
«نه. توی دو ماهِ گذشته خیلی عادی فعالیت میکردن. هیچ چیزِسرش غیرعادیای نبود. شاید همونطور که گفتید، اعضای اصلیِ بدعتگذارها رفتن یه جایدیواری دیگه. به بقیه هم دستور دادن که فعلاً سر به راه باشن.»
لومیان سری تکان داد واتفاقاتِ رو به فرانکا کرد کهاست روی صندلیِ راحتی لم داده بود.
«میدونی چهمیتونه بلایی سرِحساب جمعیتِ سعادت اومده؟»
فرانکا اطلاعاتی را که از براونز سورون به دست آورده بود،آره بازگو کرد: «وضعشون شبیهِ گناهکارانه. چندتا از اعضای اصلیشون رو حذف کردن،نزدیک اما انگار دو نفرِ مهمترشون غیب شدن. اونا هم حتماً رفتن همونجا.»
منظور ازفهمید «آنها»، فرقهٔداده دیوبانو بود.
آنجا... لومیان به پشتیِ مبل تکیهپیشین داد و در حالی که ذهنش بهسرعتاتاقخوابِ کار میکرد، به دنبالِ سرنخهای احتمالی گشت.
در نهایت، افکارشدسیسه روی پیشگوییِ جسدِ بووارسرزنشگر پون پِرو متوقف شد.
«اتاقِ ۷،است اتاقِ ۱۲...سمتِ کجا میتونه باشه؟»
آنتونی رید تأمل کردداده و گفت: «اگه خونهٔاتاقخوابِ شخصی بود، همچین شمارهگذاریای نداشت.»
«به آپارتمان میخوره.»
فرانکا افزود: «یا یه هتل.»
هتل... هتل... چشمانِ لومیان گشاد شد. گویی صاعقهایسرش در ذهنش درخشید و جزئیاتی را روشن کردزیرِ که پیش از این به نظرش مشکلی نداشت.
پس از آنکه او و فرانکا، بئاتریس اینکورت،اتاقخوابِ یکی از اعضای اصلیِ جمعیتِ سعادت را کشتند، یادداشتیماندند روی جسدش پیدا کردند. روی آن نوشته شده بود:
«ظرفِ سه روزنظر به مهمانخانه برو وفهمید تابلوِ نقاشی را بگیر.»
مگه مهمانخانه یه هتلِ سطحپایین نیست؟ مگه طبیعیانتقاد نیست که اتاقِ ۷ و اتاقِ ۱۲ داشتهژنا باشه؟ افکارِ لومیان در یک لحظه شفاف شد.
آن زمان فکر میکرد یادداشت متعلق به بئاتریس است که خودش را جای ترزا جا زده بود؛ همان کسی که رسیدِموضع تابلوِ نقاشی را خریده بود. اما حالا به نظر میرسید یادداشت متعلق به بئاتریس، عضوِ کلیدیِ جمعیتِ سعادت بوده است. بهاحتماللبخند زیاد این یادداشت را سیبر، کاهنِ اعظمِ جمعیتِ سعادت که در مهمانخانه اقامت داشت، فرستاده بود تا بئاتریس تابلو را بگیرد!
لومیان واژهفهمید را بهداده زبان آورد: «مهمانخانه...»
یعنی همونجاستلحنِ که عطیهگیرندگانِ خدایاتفاقاتِ پلیدِ تریر میرن؟
فرانکا که سؤالِ لومیان دربارهٔبیاد ترزا را شنیده بود، محتوایچرا یادداشت را به خاطر آورد.
هیجانش کاملاً مشهود بود. رو به لومیان کردسرش و پرسید: «یعنی وواسین سانسون، پوآلیس و بقیهزیرِ رفتن به همون جایی که نامِ رمزش "مهمانخانه"ست؟»
لومیان بهآرامی جواب داد: «هنوزاست باید مطمئن بشیم.» و بیدرنگپشتِ پرسید: «ترزا، دلالِ آثارِ هنری، برگشته؟»
او پس از کشفِ یادداشت، از براونز سورون دربارهٔ محلِ حضورِ ترزا پرسوجو کرده بود. بهسرش گفتهٔ آن عضوِ فرقهٔ دیوبانو، دلالِ آثارِ هنری برای یک معاملهٔ کاری به سنت میلوم، پایتختِدور امپراتوریِ فیساک فرستاده شده بود تا بئاتریس بتواند بدونِ جلبِ سوءظن، خودش را جای او جا بزند.
فرانکا با تردیددسیسه جواب داد: «باید برگشتهسرزنشگر باشه. خیلی وقته گذشته.»
او به فعالیتهای اینسمتِ دلالِ عادیِ آثارِ هنریسرش توجهِ چندانی نکرده بود.
ژنا با سردرگمی میانِداده حرفشان پرید: «قضیهٔ این مهمانخانهمیرفت و دلالِ آثارِ هنری چیه؟»
فرانکا با حذفِ نقشِ براونز سورون، ماجرافهمید را خلاصه توضیح داد و آن رامیرفت به عملیاتی علیه جمعیتِ سعادت ربط داد.
آنتونی رید پس از بررسیِ دقیق، افکارش را بهکرد زبان آورد: «الان مشکل اینه که حتی اگه "مهمانخانه" واقعاًبرای محلِ تجمعِ بدعتگذارها باشه، بازم نمیدونیم منظورشون چیه یا کجاست.»
لومیان آهی کشیدحالی و لبخندی زد:میرفت «از بیهدفی که بهتره.»
سپس رو به فرانکا کرد و گفت: «فردا آدرسِمیرفت ترزا، دلالِ واقعیِ آثارِ هنری رو بپرس. میخوام برمکدام اونجا و مطمئن بشم که یادداشت مالِ اونه یا بئاتریس.»
فرانکا بالحنِ اشتیاق جوابگرفتنِ داد: «متوجه شدم.»
او دو انگیزه داشت: فشار آوردن بهسرزنشگر براونز سورون برای مشخص کردنِ زمانِ پایانِ دورهٔمیده ارزیابی، و کمک به جلوگیری از فاجعهٔ قریبالوقوع.
در روزهای بازی کردنش، اغلب خطوطِ داستانیای را انتخابجواب میکرد که شاملِ نجاتِ بشریت میشد. تنها زمانی کهچراغِ از این کار خسته میشد، چیزِ متفاوتی را امتحان میکرد.
فرانکا در دل آهی کشید:است هعی، کلمهٔ دیوبانو چندان باپشتِ جلوگیری از فاجعه جور درنمیاد...
لومیان توجهش را به آنتونیاتفاقاتِ رید معطوف کرد و پیشاست از فاش کردنِ نقشهاش، لحظهای اندیشید:
«حالا که همهشون سر بهبیاد راه شدن، نوبتِ ماست کهچرا دست از پا خطا کنیم.»
آنتونی رید که متوجهِسمتِ منظورِ لومیان شده بود،سرش برای تأیید پرسید: «منظورتون چیه؟»
لبخندِ لومیان پهنتر شد.
«بیوهٔ ژنرال فیلیپ و کنترلکنندهٔاتفاقاتِ واقعیِ سازمانِ خیریهٔ رؤیاجویان رواست میدزدیم و ازشون بازجویی میکنیم!»