چپتر 522: نقشهٔ عالی
0در میانِ آن هیاهو، لومیان تا نزدیکِ نیمهشب با لذت نوشیدنیاش را خورد.زرین او و باتنا از میخانه بیرون آمدند و قدم در خیابان گذاشتند؛ نسیمِخشکی دریا که تا پیش از آن گرم بود، حالا رو به سردی میرفت.
باتنا لحظهای تردید کردکجا و پرسید: «واقعاً میخوایبشم بری سراغِ بارونت بلک؟»
مگر نمایشِ لویی بری تکرارِ نقشهٔسراغم شبِ گذشته نبود تا بارونت بلک،نپوسِ کلاس خیزی، خودش به سراغش بیاید؟
لومیان سر چرخاند. در چشمانِ سبزش هیچ نشانی از مستی دیده نمیشد.میلنگد «پس چیکار کنم؟ اگه اون نیاد سراغم، من از کجا پیداش کنم؟لبهای یواشکی جیم بشم تو نپوسِ زرین و تنهایی به کلِ کشتیشون بزنم؟»
حرفش منطقی بود... باتنااون در دل پذیرفت کهپیداش استدلالِ لویی بری پربیراه نیست.
بارونت بلک بهمحضِ رسیدن به خشکی، احتمالاً تغییرِ قیافه میداد و ردیابیاش دشوار میشد. در دریا یاپذیرفت روی کشتیِ خودش، از پا درآوردنِ او برای یک ماجراجوی تنها تقریباً ناممکن بود. حتی شیرها هم ازماجراجوی گلهٔ گرگها میترسیدند. تازه در میانِ آن گرگها، گذشته از کلاس خیزی، چند سردسته هم قدرتهای فرابشری داشتند.
باتنا ناچار بود اعترافاون کند که هیچکدام از آنیواشکی سردستهها دستکمی از خودش نداشتند.
پس از مکثی کوتاه، باتنا که حس میکرد جای کارجای میلنگد، بیاختیار گفت: «مطمئنی میتونی از پسِ بارونت بلک وهمراهش اون دو سه تا نوچهای که ممکنه همراهش باشن بربیای؟»
لبخندی روی لبهای لومیان نشست.
«هر ماجراجویی که میادکجا دریا، آرزوشه که پا جاینپوسِ پای گرمان اسپاروی بزرگ بذاره.»
این اولین باری نبود که چنین حرفیکجا میزد، اما لحنش فرق داشت. این بار،تنهایی باتنا آرامش و جدیتی در او دید.
جدی میگه؟
آدمِ مکارکنم و آبزیرکاهیهاون یا فقط بیکلهست؟
در آن لحظه، باتناکجا ناچار شد در شناختشبشم از لویی بری تجدیدنظر کند.
جنونش حسابوکتاب داشت و تلهاش را با دقت چیده بود، اما بلندپروازیها و نقشههایشتنهایی عملی نبودند. اما شگفتیِ اصلیِ باتنا از این بود که لویی میدانست نقشهاش غیرمنطقی است،قیافه با این حال با آرامش و سرسختی برای رسیدن به آن رؤیای بزرگ پافشاری میکرد.
چطور باید این آدمسردستهها رو توصیف کرد؟ باتناکوتاه واژهٔ مناسبی پیدا نمیکرد.
در آن لحظه، لومیان به دکههای بازارِ روباز رسیدهیواشکی بود. او ۵ ورلدور داد و موزِ سرخشده، کلوچه، گوشتِمنطقی کبابی، صدفِ کبابی، ماهیِ کبابی، میگوی کبابی و نیشکر خرید.
باتنا بانیاد تعجب پرسید:کجا «هنوز گرسنهای؟»
در حینِ نوشیدن، سیبزمینیِاون سرخکرده، ماهی، کوفتهگوشت و چیزهاییواشکی دیگری هم سفارش داده بودند.
لومیان لبخند زدهیچکدام و جواب داد: «دارممکثی برای پسرخواندهم شام میگیرم.»
پسرخوانده؟ تو این سنوسال؟ باتنانیاد از کارِ این پسر باجیم آن لهجهٔ استانِ ساوآ سر درنمیآورد.
شاید تو اونسراغم استانِ کوهستانی رسمهیواشکی که جوونها پدرخوانده بشن؟
لومیان پاکتهای کاغذیِ قهوهای را که برداشت، باتنا نفسش را بیرون داد و گفت: «نقشهتکلِ ممکنه جواب نده. ماجراجوهایی که از کارهاشون لاف میزنن تو این شهر ریخته. ممکنه اصلاً ادعاتردیابیاش رو یه شوخیِ خندهدار ندونن که بخوان واسه بقیه تعریفش کنن. از این چیزا زیاد میشنون.»
لومیان لبخند زد و گفت: «نه، مثل آتیش پخششمیکرد میکنن. چند روز دیگه کلِ بندرِ فاریم میفهمن که یهممکنه ماجراجوی تازهوارد مأموریت گرفته تا بارونت بلک رو شکار کنه.»
باتنا بیاختیار جواب داد:اون «چطور ممکنه؟ تو کهپیداش نمیتونی دهنِ اونا رو ببندی.»
ناگهان جا خورد.
«تو کهکنم نمیتونی... افکارشون رونیاد کنترل کنی، نه...؟»
لومیان پوزخندی زد وسردستهها با پاکتهای کاغذی ضربهایکوتاه به سرِ باتنا زد.
«مغزت رو بهاگه کار بنداز وسراغم خوب فکر کن.»
«اونا نمیخوان پخشش کنن.کجا یکی دیگه کمکم میکنه تانپوسِ این خبر رو پخش کنم.»
باتنا ناگهان دوزاریاش افتاد.
«میخوای مخفیانه یه عده رودستکمی اجیر کنی تا تو پخشجای کردنِ این قضیه بهت کمک کنن...»
چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد: «اصلاً نیازی نیست تو کسینپوسِ رو اجیر کنی. فیدلِ تاجر وقتی از نمایشت باخبر بشه، خودش کمکت میکنهرسیدن به هدفت برسی. اون آدمها و امکاناتِ زیادی داره. اما اگه نفهمه چی...»
لومیان بانیاد آرامش جواب داد:پیداش «فردا میرم دیدنش.»
دقیق و عملیه. مثل حلقههای زنجیر به هم وصله... باتنا هرچهبشم بیشتر فکر میکرد، بیشتر میدید که تمامِ جزئیاتِ این نقشه سنجیدهپربیراه شده است، اما با این حال، کلیتِ آن بوی جنون میداد.
پس از مدتی، بیاختیار به ارزیابیِ نقشه پرداخت: «اگه بارونت بلک ازمیلنگد دریای مه رفته باشه، ممکنه ماهها طول بکشه تا خبر به گوششلبهای برسه. ولی اگه تصادفاً تو بندرِ فاریم باشه، شاید دو سه روزه بفهمه.»
جمعیتِ بندرِ فاریم با احتسابِ گردشگران کمی بیشتر از ۱۰۰,۰۰۰ نفر بود؛نپوسِ جمعیتی که شاید حتی با یک محله در تریر هم برابری نمیکرد.بهمحضِ بیشترِ مردم در کشتزارهای جزیرهٔ سنت تیک و معادنِ آتشفشانِ آنداتنا پراکنده بودند.
لومیان در حالی که در تاریکیِیواشکی شب قدم میزد، با چهرهای راضیکلِ گفت: «امیدوارم تو بندرِ فاریم باشه.»
باتنا کهکنم نمیدانست چهاون بگوید، ساکت شد.
لومیان پس از بازگشت به کشتیِ پرندهٔ پرواز، واردِ اتاقِ ۵ در بخشِبیاختیار درجهیک شد و لودویگ را دید که با لذت مشغولِ خوردنِ شامی استماجراجویی که برایش گذاشته بود. او پاکتهای کاغذیِ قهوهای را روی میزِ غذاخوری گذاشت.
عطرِ غذاهایکنم سرخکرده و کبابینیاد در هوا پیچید.
لودویگ با تعجب سر بلندپیداش کرد و سپس بهسرعت مشغولِ بلعیدنِتنهایی غذاهایی شد که لومیان آورده بود.
لومیان روی صندلیِاگه راحتیِ کنارِ اتاق نشستکجا و بهآرامی تاب خورد.
سرانجام، لودویگ آهی از سرِ رضایت کشیدمکثی و گفت: «آدم خسته میشه بس که همیشهمطمئنی واسه شام پنیر، نون، کیک و بیسکویت میخوره.»
کسی که میتونه حتی موشِ زنده روکجا خامخام بخوره، حق نداره این حرف رو بزنه...کلِ لومیان در دل انتقاد کرد و لبخند زد.
«این ثابتنیاد میکنه کهکجا فراموشت نکردم، پسرخواندهم.
«راستی، تا کی قراره دنبالمنیاد بیای؟ من همین الانش هم کمکتبشم کردم از کلیسای دانش فرار کنی.»
لودویگ با جدیت فکر کرد.
«تا وقتی بتونم خرجِ خودمنیاد رو دربیارم دنبالت میام. ا...جیم الان من هنوز یه بچهم!»
راست میگه. اگه این یارو پول نداشته باشه غذا بخره، ممکنه یهکلِ اتفاقِ وحشتناک بیفته... تازه، قبل از اینکه برم به شهرِ تبعیدیها، کلیسایاحتمالاً دانش احتمالاً نمیذاره لودویگ ازم جدا بشه... لومیان پوزخندی به خودش زد.
«من، یه مردِ مجرد ونیاد زیرِ سنِ قانونی، باید مدتهاجیم خرجِ بچهای مثلِ تو رو بدم.»
لودویگ زیرِ لبهیچکدام زمزمه کرد: «لزوماًنداشتند خیلی طولانی نیست...»
یعنی میتونی تو همین امسال یا سالِ بعد اونقدر خوب بشیبشم که خرجِ خودت رو دربیاری؟ لومیان وانمود کرد زمزمهٔ لودویگ راپربیراه نشنیده است و با چانه به سمتِ اقامتگاهِ خدمتکاران اشاره کرد.
«اون یارو رفتارش عادی بوده؟»
لودویگ که نقشِ جاسوس را بازی میکرد، با گیجییواشکی پرسید: «برای اینتیسیها، لاس زدن با زنها روی عرشه ومنطقی توی میخانه به بهانهٔ رسیدگی به بیماران، عادی حساب میشه؟»
لومیان باکند درماندگی آه کشیددستکمی و گفت: «آره.»
امان از شما اینتیسیها.
...
عصرِ روزِ بعد، در میانِ شایعاتی مبنی بر اینکه تعطیلیِ بندر احتمالاً صبحِ فرداتنهایی به پایان میرسد، لومیان از پرندهٔ پرواز پیاده شد و یکراست به خیابانِ کورئاستغییرِ در محلهٔ مرواریدهای سیاه رفت تا دیداری زودهنگام با تاجرِ سرشناس، فیدل گوئرا، داشته باشد.
عصرِ روزِ گذشته، لومیان نامهای از فرانکا دریافت کرده بود کهکار شازلِ خرگوش، پیکِ ژنا، آن را رسانده بود. انفجار در بندرِبربیای فاریم با اطلاعاتِ فیلیپ همخوانی داشت، اما جزئیاتِ بیشتری در میان بود.
وقتی فرابشرانِ رسمی بهاون صحنه رسیدند، وارلاک شیطانیپیداش برمن ناپدید شده بود.
فرابشرانِ رسمی در رویارویی با هیولایی نامیرا که ازنپوسِ اندامها و تکههای جسد ساخته شده بود و میتوانست مردگانِپربیراه بندرِ فاریم را بیدار کند، حسابی به دردسر افتاده بودند.
بیمارستان تلفاتی دادهاگه بود—بیماران قربانیِ آنسراغم وحشتِ هیولایی شده بودند...
لومیان در اتاقِ کارِ فیدل گوئرا بامکثی او ملاقات کرد—مردی دورگه از اینتیس وگفت فیناپوتر که با پوزخند سیگارِ برگ میکشید.
«بهخاطرِ بوش اومدید اینجا؟اون تازه زهرِ مارمولکِ شاخدارِپیداش ریشرنگی رو تحویل گرفتم.»
تازه تحویل گرفتی؟ فکر کنم از همون اول همینجا بوده. با توجه به تلاشهایبزنم صادقانهم برای بیرون کشیدنِ بارونت بلک و انجامِ درخواستت، که نمیخوای بگی هنوز جنسردیابیاش رو آماده نکردی... لومیان در دل حدس زد و لبخندی روی لبهایش نقش بست.
«انگار بخت بهماگه روی خوش نشونسراغم داده. چقدر میشه؟»
فیدل صادقانه جوابهیچکدام داد: «۳۸۰۰ ورلدور.نداشتند سهمِ من زیاد نیست.»
لومیان چانه نزد.اگه دستهای اسکناس بیرون آوردکجا و ۳۸۰۰ ورلدور شمرد.
فیدل با دیدنِ اینکجا صحنه، به خدمتکاری اشارهبشم کرد و دستوراتی داد.
کمی بعد، خدمتکاراگه با یک بطریِسراغم شیشهایِ قهوهای برگشت.
فیدل در حالی که فاصلهای دهمتری را با لومیان حفظ کرده بود،میلنگد به خدمتکار دستور داد پول را بگیرد و جنس را تحویل دهد.لبهای «ظرفِ فلزی به درد نمیخوره. خوردگی میتونه روی قدرتِ زهر تأثیر بذاره.»
لومیان نامحسوس سر تکان داد وسراغم پیش از آنکه بطریِ شیشهایِ قهوهای رازرین در جیبش بگذارد، نگاهی به آن انداخت.
بعد ازنیاد رفتنِ خدمتکار، فیدلپیداش دوباره پوزخند زد.
«شنیدم دیشب هم تویاون میخانه همون کارِ شبِپیداش قبلتون رو تکرار کردید؟»
این تاجرِ بانفوذهیچکدام نشان داد کهنداشتند چقدر مطلع است.
لومیان تلویحاً تأیید کرد ونیاد گفت: «البته، باید نقشههای مؤثر روبشم بارها و بارها به کار گرفت.»
فیدل سر تکان داد.
«از جوونِ تیزهوشی مثلِ شما خوشم میاد.کجا کمک میکنم پیامتون پخش بشه و مطمئنتنهایی میشم کلاس خیزی خیلی زود اون رو بشنوه.
«هه هه، ماجراجوهایی کهسردستهها قبلاً برای این کار مأمورمیکرد کرده بودم، خیلی محتاط بودن.»
لومیان پیش از آنکه بهنیاد سمتِ در برود، گفت: «مشکلی نیست.بشم دقیقاً به همین خاطر امروز اینجام.»
بعد از چند قدم، ناگهان ایستاد،یواشکی برگشت و متفکرانه گفت: «فکر میکنیدکلِ وارلاک شیطانی برمن اینجا مخفی شده؟»
فیدل جا خورد.
«دارید از چی حرف میزنید؟
«وارلاک شیطانیکنم چه ربطیاون به من داره؟»
لومیان با لبخند جواب داد: «ربطِ خاصی نداره. فقط یهزرین حدسِ بیربط بود. خیابانِ کورئاس به محلِ انفجارِ دیشب خیلینیست نزدیکه و ملکِ شما هم برای مخفی شدن کاملاً مناسبه.»
بیآنکه منتظرِ جوابِ فیدل بماند،نیاد قدمِ دیگری برداشت و باجیم خونسردی از ساختمان خارج شد.
فیدل رفتنِ لومیان را تماشا کرد و باکوتاه گیجی اخمهایش را در هم کشید. نمیتوانست درکمیتونی کند چرا لومیان آن حرفها را زده بود.
...
در دلِ شب، صدای امواجپیداش در دوردست میپیچید و پرندهٔزرین پرواز به آرامی تاب میخورد.
لومیان در اتاقِ ۵ از کابینِ درجهیک روی تخت درازجیم کشیده و پتویی مخملی به دورِ خود پیچیده بود. چشمانش بستهاستدلالِ بود و با نفسهایی عمیق، در خوابی سنگین به سر میبرد.
ناگهان، ابری تاریک بیرونِ پنجرهدستکمی پدیدار شد و ماهِ سرخجای و ستارگانِ آسمان را پوشاند.
اتاق که پردههایش کشیده شده بود، در تاریکیپیداش فرو رفت. حتی اگر کسی به دستانش نگاهکشتیشون میکرد، بهسختی میتوانست پنج انگشتش را تشخیص دهد.
در میانِنیاد سایهها، انگارکجا چیزی جان گرفت.