---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 406: فرجامِ ناگزیرگونه • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 406: فرجامِ ناگزیرگونه

0

لومیان به دشمنِ بی‌هوش در راهرو‌نیروی​ چشم دوخت و از حملهٔ بی‌درنگ‌به‌آرامی​ خودداری کرد. در سکوت چمباتمه زد.

بطریِ داروی آرام‌بخشی را که از رنتاس،‌انجام​ عضوِ جمعیتِ سعادت، گرفته بود بیرون آورد، درش‌دردسرش​ را باز کرد و زیرِ بینیِ بیمار گرفت.

فرانکا نگاهی انداخت و توصیه کرد: «اول اون‌لعنتی​ تیرِ شکسته رو از سینه‌اش دربیار. وگرنه فکر کنم‌منظورِ​ بدنش بتونه در برابرِ بیشترِ اثراتِ آرام‌بخش مقاومت کنه.»

پولک‌های سنگ‌مانندِ خاکستری‌وسفید روی بدنِ فرابشری که گمان می‌رفت‌باور​ «من کسی را می‌شناسم» باشد، به‌دلیلِ بی‌هوشی در نیروی روحی‌انواع‌واقسامِ​ که طلسمِ هارومف به بار آورده بود، به‌آرامی محو شد.

لومیان سر تکان داد و با همان‌روحی​ دستی که درِ بطری را نگه داشته‌تکان​ بود، تیرِ ابسیدین را با احتیاط بیرون کشید.

فرانکا آهِ آسودگی کشید و ادامه داد:‌انجام​ «حالا سؤال اینه که چطور بفهمیم این یارو‌دردسرش​ همون "من کسی رو می‌شناسمِ" واقعیه یا نه.

«یه هیپنوتیزورِ قدرتمند می‌تونه فرابشری از همون مسیر و رده رو دست‌کاری کنه، خودآگاهی‌شون رو تغییر بده‌منظورِ​ و کاری کنه که باور کنن "من کسی رو می‌شناسم" هستن. می‌تونن اونا رو جایگزینِ نسخهٔ اصلی‌احضارِ​ کنن تا توی انواع‌واقسامِ موقعیت‌ها ظاهر بشن، شوخی‌های مختلفی رو انجام بدن و با هر دشمنی بجنگن.

«لعنتی، چرا به نظر‌دست‌کاری​ می‌رسه دردسرش از سروکله‌کاری​ زدن با یه خیمه‌شب‌باز بیشتره؟!»

منظورِ فرانکا این بود که دشمنِ پیشِ رویشان چه‌بسا‌هارومف​ خودش هم قربانی باشد؛ کسی که ادراکش را تغییر‌درِ​ داده‌اند تا باور کند «من کسی را می‌شناسم» است.

این احتمال را نمی‌شد نادیده گرفت، برای‌انجام​ همین فرانکا نمی‌توانست پیش از احضارِ روحش،‌می‌رسه​ دل به دریا بزند و او را بکشد.

علاوه بر این، سرمِ حقیقتِ باقی‌ماندهٔ لومیان در‌لعنتی​ این مورد کارساز نبود. فردِ هیپنوتیزم‌شده فقط چیزی‌بیشتره​ را می‌گفت که خودش باور داشت حقیقت است.

لومیان درِ بطریِ آرام‌بخش را بست و پیش از پیشنهاد دادن، لحظه‌ای فکر کرد: «بیا یه آیین راه بندازیم و از آقای ابله تأییدیه‌مختلفی​ بگیریم. از اونجا که لوکی می‌تونه با کمکِ ارجمندِ آسمانی، اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابون‌های فرفری رو توی یه محدودهٔ خاص پیدا کنه، ما هم می‌تونیم‌نمی‌شد​ از روشِ مشابهی استفاده کنیم تا هالهٔ خاصِ روی "من کسی رو می‌شناسم" رو فعال کنیم. اگه هاله رو داشت، یعنی واقعیه. اگه نداشت، قلابیه.»

«اگه یکی از اعضای جمعیتِ پژوهشی باشه که لوکی و "من کسی رو می‌شناسم" دستگیرش کردن چی؟ تو‌درِ​ گذشته، چند نفر بدونِ اینکه مرگشون تأیید بشه ناپدید شدن، از جمله چندتا روان‌پزشک.» فرانکا رفته‌رفته به منشأ‌"من​ ویژگی‌های فرابشریِ «من کسی را می‌شناسم» که به او اجازه داده بود به ردهٔ ۷ ارتقا یابد، شک کرد.

اعضای جمعیتِ‌موقعیت‌ها​ پژوهشی که‌بشن​ شکارشان کرده بودند؟

لومیان لحظه‌ای اندیشید و جواب داد: «در این صورت، بذار ژنا بیاد تو.‌سروکله​ شاید هنوز تو این زمینه کمی خوش‌شانسی براش مونده باشه. اگه با کسِ‌است​ دیگه‌ای روبه‌رو نشه، ثابت می‌کنه که این آدمِ بی‌هوش همون "من کسی رو می‌شناسم"ـه.

«تو مسئولِ‌مسیر​ محافظت از‌دست‌کاری​ ژنا هستی...»

پیش از آنکه حرفِ لومیان تمام‌نیروی​ شود، صدای خانمِ شعبده‌باز در گوشش‌به‌آرامی​ پیچید: «نیازی به این‌همه دردسر نیست.»

لومیان که روبه‌روی فردِ بی‌هوش چمباتمه زده بود، حس کرد‌بجنگن​ فضای اطرافش جان گرفته است؛ فضا به درون جمع شد و‌پیشِ​ فرابشری را که گمان می‌رفت «من کسی را می‌شناسم» باشد، بلعید.

فرانکا با تعجب‌مختلفی​ گفت: «عجب!» و‌دشمنی​ لومیان به‌آرامی برخاست.

آن دو صبورانه منتظر ماندند. در عرضِ تنها‌کاری​ ۲۰ تا ۳۰ ثانیه، فرابشری با روپوشِ راه‌راهِ‌نسخهٔ​ آبی‌وسفیدِ بیمارستان از دلِ خلأ به بیرون پرتاب شد.

بی‌درنگ پس از آن،‌به‌دلیلِ​ پاسخِ خانمِ شعبده‌باز را شنیدند:‌هارومف​ «این "من کسی رو می‌شناسم"ـه.»

...

زیرِ ماهِ سرخِ آسمان، تیمارستانِ دلتا خودنمایی‌بجنگن​ می‌کرد؛ تاریکی‌اش حتی از شبِ پیرامون غلیظ‌تر‌زدن​ بود و به شکلِ کمانی وهم‌انگیز خمیده می‌نمود.

روی بامِ ساختمانِ سه‌طبقهٔ آبیِ مایل به خاکستری،‌کاری​ شعبده‌بازِ سایه‌وار رو به همراهش کرد و گفت: «به‌جز‌اصلی​ اون دیوونه، هیچ خطرِ پنهان یا تله‌ای وجود نداره.

«یعنی واکنشِ بیش‌ازحد‌باشد​ نشون دادم و اوضاع‌روحی​ رو زیادی بزرگ کردم؟»

خانمِ عدالت، که شبیه‌به یک رؤیا می‌نمود، با آرامش پاسخ‌بجنگن​ داد: «انتخابت هیچ ایرادی نداره. هر چقدر هم به مسائلِ‌منظورِ​ مربوط به اون ارجمندِ آسمانی اهمیت بدی، هرگز اشتباه نیست.

«فقط با توجهِ کافی تو هر دفعه‌بجنگن​ است که می‌تونیم از فریب خوردنِ ناگهانی‌زدن​ و افتادن تو یه تلهٔ واقعی جلوگیری کنیم.»

شعبده‌باز به‌آرامی سر تکان داد، دفترچهٔ توی‌بده​ دستش را بست و نگاهش را به راهروی‌جایگزینِ​ طبقهٔ سوم که در زاویهٔ دیدش نبود، دوخت.

...

لومیان با شنیدنِ‌ظاهر​ نتیجه‌گیریِ خانمِ شعبده‌باز‌مختلفی​ خنده‌ای سر داد.

نیمهٔ باقی‌ماندهٔ داروی آرام‌بخش را کنار‌دشمنی​ گذاشت و رو به فرانکا گفت:‌دردسرش​ «حالا می‌تونیم به ژنا بگیم بیاد تو.»

فرانکا سر تکان‌رده​ داد و در سایه‌های‌بده​ امتدادِ راهرو ناپدید شد.

لومیان به «من کسی را می‌شناسمِ»‌نیروی​ ظاهراً معمولی نگاه کرد؛ با چشمانی‌به‌آرامی​ ژرف و لبخندی موذیانه بر لب.

اثراتِ طلسمِ هارومف باید خیلی وقت‌مختلفی​ پیش از بین می‌رفت، اما داروی‌چرا​ آرام‌بخشِ جمعیتِ سعادت همچنان کارش را می‌کرد.

با در نظر گرفتنِ جثهٔ «من کسی را‌لعنتی​ می‌شناسم»، این آرام‌بخش دیگر زیاد دوام نمی‌آورد. با‌بیشتره​ این حال، لومیان برای این لحظه آماده بود.

درست در همان لحظه، تیمارستانِ دلتا به‌خاطرِ آتش‌سوزی و فریادها در آشوب بود. به‌ویژه‌اونا​ در طبقهٔ اول، هیاهو شدت داشت. پزشکِ کشیک و چند نگهبانِ تنومند در آن‌بجنگن​ محدوده گشت می‌زدند تا مطمئن شوند هیچ اثری از آتش به جا نمانده است.

در همین حین، ژنا و‌بی‌هوشی​ فرانکا با مهارت از میانِ سایه‌ها‌آورده​ گذشتند و به طبقهٔ سوم رفتند.

لومیان پوستِ گوسفندی را که از‌مختلفی​ گیوم بنه، کشیش، به دست آورده بود‌نظر​ بیرون آورد و روی زمین پهن کرد.

با احتیاط «من‌مختلفی​ کسی را می‌شناسم»‌دشمنی​ را درونش پیچید.

پس از درنگی کوتاه، تیرِ ابسیدین را‌بده​ در دستش بالا برد و آن را‌اونا​ در چشمِ چپِ «من کسی را می‌شناسم» فروکرد.

دردِ جانکاه «من کسی را‌بی‌هوشی​ می‌شناسم» را از خواب پراند و‌آورده​ چشمِ چپش پر از خون شد.

تقریباً هم‌زمان،‌موقعیت‌ها​ خنده‌ای شوم‌بشن​ به گوشش رسید.

«گوسفند!»

در میانِ پژواکِ واژگانِ هرمس، «من کسی را می‌شناسم»‌باور​ که در پوستِ گوسفندِ آیینی پیچیده شده بود، بی‌درنگ در‌انواع‌واقسامِ​ نوری تاریک فرو رفت و توانش را از دست داد.

وقتی نورِ تاریک سرانجام‌به‌دلیلِ​ فرو نشست، او به‌طلسمِ​ گوسفندی خاکستری‌سفید تبدیل شده بود.

لومیان پیکانِ ابسیدین را از کرهٔ چشمِ‌انجام​ له‌شده بیرون کشید و به‌سرعت در چشمِ‌می‌رسه​ راستِ «من کسی را می‌شناسم» فرو برد.

وقتی لومیان پیکان را بیرون کشید، فریادی دلخراش در اتاق طنین‌می‌رسه​ انداخت. با یک دست «گوسفند»ِ دست‌وپازننده را فشار داد و با دستِ‌ادراکش​ دیگر سرش را نوازش کرد. لبخندی شوم بر لبانش نقش بسته بود.

«حالا بالاخره‌مسیر​ می‌تونیم یه‌دست‌کاری​ گپِ حسابی بزنیم.»

لومیان در همان حال که‌بی‌هوشی​ این حرف‌ها را زمزمه می‌کرد،‌بار​ پیکانِ ابسیدین را برای ژنا انداخت.

سپس، شیشه‌ای معمولی از داروی زخم بیرون آورد و با دقت آن را‌نظر​ روی حفرهٔ خونینِ چشمِ «من کسی را می‌شناسم» مالید. او چشمانِ طرفِ مقابل‌ادراکش​ را با لایه‌هایی از باندهای سفیدی که از پیش آماده کرده بود، بست.

تازه آن موقع بود که «من کسی را می‌شناسم»، که از‌می‌رسه​ بیهوشی بیدار شده بود و دردِ شدیدی می‌کشید، کمی آرامشِ خود‌قربانی​ را بازیافت. سعی کرد از توانایی‌هایش استفاده کند، اما بی‌فایده بود.

فرانکا و ژنا با دقت به لومیان که همچنان به گوسفندِ دگرگون‌شده، یعنی «من کسی را می‌شناسم»،‌اصلی​ رسیدگی می‌کرد چشم دوختند. آمیزه‌ای از کنجکاوی و اضطراب در وجودشان بود. ابتدا، ژنا می‌خواست در بیرون‌سروکله​ کشیدنِ اطلاعات یا انتقام‌جویی به لومیان کمک کند، اما حالا احساس می‌کرد همین وضع هم کافی است.

توجهش را به پیکانِ شکستهٔ ابسیدین در دستش معطوف کرد، اما متوجهِ‌به‌آرامی​ هیچ اثرِ منفی‌ای نشد. با خود فکر کرد آیا این یکی از‌کشید​ همان اشیاءِ رازآلودی است که فرانکا پیش‌تر به آن‌ها اشاره کرده بود.

وقتی لومیان ریسمانی قهوه‌ای‌مایل‌به‌زرد را که از پیش آماده کرده بود بیرون آورد‌نظر​ و شروع به بستنش دورِ گردنِ گوسفند کرد، پزشکِ کشیک که با صدای‌ادراکش​ بع‌بعِ گوسفند هشیار شده بود، همراه با چند نگهبانِ تنومند به طبقهٔ سوم رسید.

فرانکا و ژنا به‌سرعت خود را در سایه‌ها پنهان کردند‌نظر​ و لومیان، که خود را به شکلِ اورور درآورده بود،‌چه‌بسا​ با خونسردی برگشت و گوسفند را به انتهای راهرو برد.

شعله‌های سرخ از بدنِ لومیان، که بخشی‌بده​ از نیروی روحی‌اش را بازیافته بود، فوران‌اونا​ کرد و با شدت در راهرو زبانه کشید.

پزشکِ کشیک و نگهبانان جرئت نکردند نزدیک شوند‌طلسمِ​ و فقط پیکری را دیدند که از میانِ‌همان​ شعله‌ها می‌گذشت و به‌سوی انتهای راهروی ساختمانِ فرعی می‌رفت.

آن پیکر گوسفندی را هم هدایت می‌کرد. گوسفند‌بدن​ مقاومت می‌کرد و تمایلی به رفتن نداشت، اما طنابِ‌زدن​ دورِ گردنش او را وادار می‌کرد به جلو برود.

گوسفند پس از اینکه مدتی روی زمین کشیده شد،‌چرا​ در حالی که گردنش فشرده می‌شد و به‌سختی نفس‌پیشِ​ می‌کشید، سرانجام روی پا ایستاد و به دنبالش رفت.

زمانی که شعله‌های راهرو ناگهان خاموش شدند، بی‌آنکه هیچ‌باور​ آسیبی به اتاق‌های مجاور برسانند، پزشکِ کشیک و نگهبانان‌توی​ تمامِ ردونشانِ آن مرد و گوسفند را گم کرده بودند.

دارم توهم می‌زنم... وضعیت چنان‌بی‌هوشی​ عجیب و باورنکردنی بود که‌بار​ همهٔ این افراد افکارِ یکسانی داشتند.

در این میان، راهروی نیم‌سوخته گواهی می‌داد‌انجام​ که واقعاً آتشی در کار بوده، اما‌می‌رسه​ در کمالِ شگفتی به هیچ‌کس آسیبی نرسانده است.

پزشکِ کشیک نگهبانی را فرستاد تا ماجرا را‌لعنتی​ به نزدیک‌ترین ادارهٔ پلیس گزارش دهد و خودش‌بیشتره​ در کمالِ ناباوری به دفترش در طبقهٔ اول بازگشت.

وقتی روی صندلی‌اش فرو رفت، بی‌اختیار با خود فکر کرد: نکنه‌می‌شناسم"​ اون موجودِ جهنمیِ مرتبط با آتش از مغاک بیرون اومده؟ یعنی نشونه‌ش‌شوخی‌های​ اینه که یه گوسفند رو دنبالِ خودش می‌کشه؟ این همون تجسمِ شعله‌هاست؟

افکارش لحظه‌به‌لحظه خیالی‌تر می‌شد و نمی‌توانست از این احساس‌هارومف​ رها شود که باید به‌جای درگیر کردنِ پلیس، یکراست به‌بطری​ کلیسای جامع می‌رفت تا با اسقف‌ها و کشیش‌ها مشورت کند.

تق، تق، تق!

صدای در زدن شنید.

پزشکِ کشیک روی صندلی‌اش از‌خودآگاهی‌شون​ جا پرید. صاف نشست و با‌می‌شناسم"​ صدایی بم جواب داد: «بفرمایید تو.»

با غژغژِ باز‌باشد​ شدنِ در، چشمانِ‌نیروی​ پزشک خشکش زد.

همان دیوِ بلوند بود، همراه با گوسفندی‌انجام​ که چشمانش با باندهای سفید بسته شده‌می‌رسه​ و چهرهٔ خاکستری‌سفیدش آغشته به خون بود.

لومیان در حالی که «من کسی را می‌شناسم» را به داخلِ دفترِ پزشک‌سروکله​ می‌کشید، با آرامش گفت: «باید برای کاری بهتون زحمت بدم. این گوسفندِ من‌است​ تمایلاتِ شدیدِ ضدانسانی و خشونتِ بی‌حدومرزی داره. می‌خوام بیماریِ روانی‌اش رو درمان کنم.»

چطور... پیش از آنکه بتواند پاسخی‌تغییر​ سرهم کند، دیوِ خوش‌چهره و بلوند‌هستن​ پرسید: «می‌دونید چطور باید لوبوتومی انجام داد؟»

پزشکِ کشیک ناخودآگاه جواب‌به‌دلیلِ​ داد: «بله، یه کم.‌طلسمِ​ اما این یه گوسفنده...»

یعنی ساختارِ مغزشون یکیه؟

در حالی که به این موضوع فکر‌بجنگن​ می‌کرد، به گوسفند چشم دوخت که دیوانه‌وار‌زدن​ در بندهایش دست‌وپا می‌زد، اما نمی‌توانست فرار کند.

لومیان خندید.

«مهم نیست. می‌تونیم امتحان کنیم.‌بی‌هوشی​ فقط یه گوسفنده. اگه مرد هم‌آورده​ که مرد. بازم می‌تونیم کبابش کنیم.»

با این حرف، گوسفندِ سرکش را به‌سوی‌انجام​ تختِ معاینه‌ای در آن نزدیکی کشید و با‌دردسرش​ دست و پایش آن را محکم نگه داشت.

اگر بیمار انسان بود، پزشک که تجربه‌ای نداشت و انجامِ‌نظر​ لوبوتومی برایش ممنوع بود، هرگز جرئت نمی‌کرد چنین کاری کند.‌چه‌بسا​ اما چون پای یک گوسفند در میان بود، هیچ مانعی نمی‌دید.

پزشکِ کشیک برای اینکه دیوِ آتش‌افروز را خشمگین‌کاری​ نکند و تا رسیدنِ پلیس با او همکاری‌نسخهٔ​ کرده باشد، با احتیاط به تختِ معاینه نزدیک شد.

با تردید‌می‌شناسم​ گفت: «به یه‌بی‌هوشی​ یخ‌شکن نیاز دارم.»

قصدش این بود که بهانه‌ای بتراشد تا به انبارِ یخ برود و‌چرا​ از دیوِ آتش‌افروز دور شود. با این حال، درست وقتی حرفش تمام شد،‌قربانی​ دستی از سایه‌ها بیرون آمد و قندیلِ یخِ تیزی را به سمتش گرفت.

چـ-چه خبره... پزشک در‌انجام​ میانِ بهت‌وحیرتش، به‌طورِ مبهم‌لعنتی​ شنید: «نیازی به تشکر نیست.»

او با کرختی قندیلِ نازک را‌تغییر​ گرفت و باندِ سفیدی را که‌هستن​ سرِ گوسفند را پوشانده بود، باز کرد.

تقلاهای گوسفند شدت گرفت.

پزشکِ کشیک با بررسیِ آسیبِ حفره‌های چشم، قندیلِ نازک و‌بجنگن​ تیز را از میانِ شکاف وارد کرد و با دقت آن‌پیشِ​ را تکان داد تا لوبِ پیشانیِ مغزش را به هم بریزد.

پس از چند‌مختلفی​ لحظه تقلا، گوسفندِ‌دشمنی​ خاکستری‌سفید ناگهان ساکت شد.

ناولها | novelha.net