چپتر 406: فرجامِ ناگزیرگونه
0لومیان به دشمنِ بیهوش در راهروانواعواقسامِ چشم دوخت و از حملهٔ بیدرنگانجام خودداری کرد. در سکوت چمباتمه زد.
بطریِ داروی آرامبخشی را که از رنتاس،مختلفی عضوِ جمعیتِ سعادت، گرفته بود بیرون آورد، درشمیرسه را باز کرد و زیرِ بینیِ بیمار گرفت.
فرانکا نگاهی انداخت و توصیه کرد: «اول اونجایگزینِ تیرِ شکسته رو از سینهاش دربیار. وگرنه فکر کنممختلفی بدنش بتونه در برابرِ بیشترِ اثراتِ آرامبخش مقاومت کنه.»
پولکهای سنگمانندِ خاکستریوسفید روی بدنِ فرابشری که گمان میرفتمیرفت «من کسی را میشناسم» باشد، بهدلیلِ بیهوشی در نیروی روحیبار که طلسمِ هارومف به بار آورده بود، بهآرامی محو شد.
لومیان سر تکان داد و با همانموقعیتها دستی که درِ بطری را نگه داشتهدشمنی بود، تیرِ ابسیدین را با احتیاط بیرون کشید.
فرانکا آهِ آسودگی کشید و ادامه داد:مختلفی «حالا سؤال اینه که چطور بفهمیم این یارومیرسه همون "من کسی رو میشناسمِ" واقعیه یا نه.
«یه هیپنوتیزورِ قدرتمند میتونه فرابشری از همون مسیر و رده رو دستکاری کنه، خودآگاهیشون رو تغییر بدهمختلفی و کاری کنه که باور کنن "من کسی رو میشناسم" هستن. میتونن اونا رو جایگزینِ نسخهٔ اصلیچهبسا کنن تا توی انواعواقسامِ موقعیتها ظاهر بشن، شوخیهای مختلفی رو انجام بدن و با هر دشمنی بجنگن.
«لعنتی، چرا به نظرخاکستریوسفید میرسه دردسرش از سروکلهگمان زدن با یه خیمهشبباز بیشتره؟!»
منظورِ فرانکا این بود که دشمنِ پیشِ رویشان چهبسابشن خودش هم قربانی باشد؛ کسی که ادراکش را تغییرنظر دادهاند تا باور کند «من کسی را میشناسم» است.
این احتمال را نمیشد نادیده گرفت، برایمختلفی همین فرانکا نمیتوانست پیش از احضارِ روحش،نظر دل به دریا بزند و او را بکشد.
علاوه بر این، سرمِ حقیقتِ باقیماندهٔ لومیان درجایگزینِ این مورد کارساز نبود. فردِ هیپنوتیزمشده فقط چیزیشوخیهای را میگفت که خودش باور داشت حقیقت است.
لومیان درِ بطریِ آرامبخش را بست و پیش از پیشنهاد دادن، لحظهای فکر کرد: «بیا یه آیین راه بندازیم و از آقای ابله تأییدیهداد بگیریم. از اونجا که لوکی میتونه با کمکِ ارجمندِ آسمانی، اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری رو توی یه محدودهٔ خاص پیدا کنه، ما هم میتونیمقدرتمند از روشِ مشابهی استفاده کنیم تا هالهٔ خاصِ روی "من کسی رو میشناسم" رو فعال کنیم. اگه هاله رو داشت، یعنی واقعیه. اگه نداشت، قلابیه.»
«اگه یکی از اعضای جمعیتِ پژوهشی باشه که لوکی و "من کسی رو میشناسم" دستگیرش کردن چی؟ تونظر گذشته، چند نفر بدونِ اینکه مرگشون تأیید بشه ناپدید شدن، از جمله چندتا روانپزشک.» فرانکا رفتهرفته به منشأنمیشد ویژگیهای فرابشریِ «من کسی را میشناسم» که به او اجازه داده بود به ردهٔ ۷ ارتقا یابد، شک کرد.
اعضای جمعیتِانواعواقسامِ پژوهشی کهظاهر شکارشان کرده بودند؟
لومیان لحظهای اندیشید و جواب داد: «در این صورت، بذار ژنا بیاد تو.موقعیتها شاید هنوز تو این زمینه کمی خوششانسی براش مونده باشه. اگه با کسِدردسرش دیگهای روبهرو نشه، ثابت میکنه که این آدمِ بیهوش همون "من کسی رو میشناسم"ـه.
«تو مسئولِپولکهای محافظت ازخاکستریوسفید ژنا هستی...»
پیش از آنکه حرفِ لومیان تمامانواعواقسامِ شود، صدای خانمِ شعبدهباز در گوششانجام پیچید: «نیازی به اینهمه دردسر نیست.»
لومیان که روبهروی فردِ بیهوش چمباتمه زده بود، حس کرددشمنی فضای اطرافش جان گرفته است؛ فضا به درون جمع شد ومنظورِ فرابشری را که گمان میرفت «من کسی را میشناسم» باشد، بلعید.
فرانکا با تعجبکنن گفت: «عجب!» ومیتونن لومیان بهآرامی برخاست.
آن دو صبورانه منتظر ماندند. در عرضِ تنهاگمان ۲۰ تا ۳۰ ثانیه، فرابشری با روپوشِ راهراهِروحی آبیوسفیدِ بیمارستان از دلِ خلأ به بیرون پرتاب شد.
بیدرنگ پس از آن،اصلی پاسخِ خانمِ شعبدهباز را شنیدند:بشن «این "من کسی رو میشناسم"ـه.»
...
زیرِ ماهِ سرخِ آسمان، تیمارستانِ دلتا خودنماییاونا میکرد؛ تاریکیاش حتی از شبِ پیرامون غلیظترظاهر بود و به شکلِ کمانی وهمانگیز خمیده مینمود.
روی بامِ ساختمانِ سهطبقهٔ آبیِ مایل به خاکستری،گمان شعبدهبازِ سایهوار رو به همراهش کرد و گفت: «بهجزطلسمِ اون دیوونه، هیچ خطرِ پنهان یا تلهای وجود نداره.
«یعنی واکنشِ بیشازحدنسخهٔ نشون دادم و اوضاعموقعیتها رو زیادی بزرگ کردم؟»
خانمِ عدالت، که شبیهبه یک رؤیا مینمود، با آرامش پاسخدشمنی داد: «انتخابت هیچ ایرادی نداره. هر چقدر هم به مسائلِبیشتره مربوط به اون ارجمندِ آسمانی اهمیت بدی، هرگز اشتباه نیست.
«فقط با توجهِ کافی تو هر دفعهاونا است که میتونیم از فریب خوردنِ ناگهانیظاهر و افتادن تو یه تلهٔ واقعی جلوگیری کنیم.»
شعبدهباز بهآرامی سر تکان داد، دفترچهٔ تویفرابشری دستش را بست و نگاهش را به راهروینیروی طبقهٔ سوم که در زاویهٔ دیدش نبود، دوخت.
...
لومیان با شنیدنِموقعیتها نتیجهگیریِ خانمِ شعبدهبازشوخیهای خندهای سر داد.
نیمهٔ باقیماندهٔ داروی آرامبخش را کنارمیتونن گذاشت و رو به فرانکا گفت:انواعواقسامِ «حالا میتونیم به ژنا بگیم بیاد تو.»
فرانکا سر تکانسنگمانندِ داد و در سایههایفرابشری امتدادِ راهرو ناپدید شد.
لومیان به «من کسی را میشناسمِ»انواعواقسامِ ظاهراً معمولی نگاه کرد؛ با چشمانیانجام ژرف و لبخندی موذیانه بر لب.
اثراتِ طلسمِ هارومف باید خیلی وقتشوخیهای پیش از بین میرفت، اما دارویلعنتی آرامبخشِ جمعیتِ سعادت همچنان کارش را میکرد.
با در نظر گرفتنِ جثهٔ «من کسی راجایگزینِ میشناسم»، این آرامبخش دیگر زیاد دوام نمیآورد. باشوخیهای این حال، لومیان برای این لحظه آماده بود.
درست در همان لحظه، تیمارستانِ دلتا بهخاطرِ آتشسوزی و فریادها در آشوب بود. بهویژهبیهوشی در طبقهٔ اول، هیاهو شدت داشت. پزشکِ کشیک و چند نگهبانِ تنومند در آنبطری محدوده گشت میزدند تا مطمئن شوند هیچ اثری از آتش به جا نمانده است.
در همین حین، ژنا وتوی فرانکا با مهارت از میانِ سایههامختلفی گذشتند و به طبقهٔ سوم رفتند.
لومیان پوستِ گوسفندی را که ازشوخیهای گیوم بنه، کشیش، به دست آورده بودچرا بیرون آورد و روی زمین پهن کرد.
با احتیاط «منکنن کسی را میشناسم»میتونن را درونش پیچید.
پس از درنگی کوتاه، تیرِ ابسیدین رافرابشری در دستش بالا برد و آن رابیهوشی در چشمِ چپِ «من کسی را میشناسم» فروکرد.
دردِ جانکاه «من کسی راتوی میشناسم» را از خواب پراند ومختلفی چشمِ چپش پر از خون شد.
تقریباً همزمان،انواعواقسامِ خندهای شومظاهر به گوشش رسید.
«گوسفند!»
در میانِ پژواکِ واژگانِ هرمس، «من کسی را میشناسم»میرفت که در پوستِ گوسفندِ آیینی پیچیده شده بود، بیدرنگ دربار نوری تاریک فرو رفت و توانش را از دست داد.
وقتی نورِ تاریک سرانجاماصلی فرو نشست، او بهظاهر گوسفندی خاکستریسفید تبدیل شده بود.
لومیان پیکانِ ابسیدین را از کرهٔ چشمِمختلفی لهشده بیرون کشید و بهسرعت در چشمِنظر راستِ «من کسی را میشناسم» فرو برد.
وقتی لومیان پیکان را بیرون کشید، فریادی دلخراش در اتاق طنینتوی انداخت. با یک دست «گوسفند»ِ دستوپازننده را فشار داد و با دستِچرا دیگر سرش را نوازش کرد. لبخندی شوم بر لبانش نقش بسته بود.
«حالا بالاخرهپولکهای میتونیم یهخاکستریوسفید گپِ حسابی بزنیم.»
لومیان در همان حال کهتوی این حرفها را زمزمه میکرد،شوخیهای پیکانِ ابسیدین را برای ژنا انداخت.
سپس، شیشهای معمولی از داروی زخم بیرون آورد و با دقت آن راچرا روی حفرهٔ خونینِ چشمِ «من کسی را میشناسم» مالید. او چشمانِ طرفِ مقابلقربانی را با لایههایی از باندهای سفیدی که از پیش آماده کرده بود، بست.
تازه آن موقع بود که «من کسی را میشناسم»، که ازتوی بیهوشی بیدار شده بود و دردِ شدیدی میکشید، کمی آرامشِ خودلعنتی را بازیافت. سعی کرد از تواناییهایش استفاده کند، اما بیفایده بود.
فرانکا و ژنا با دقت به لومیان که همچنان به گوسفندِ دگرگونشده، یعنی «من کسی را میشناسم»،طلسمِ رسیدگی میکرد چشم دوختند. آمیزهای از کنجکاوی و اضطراب در وجودشان بود. ابتدا، ژنا میخواست در بیرونآهِ کشیدنِ اطلاعات یا انتقامجویی به لومیان کمک کند، اما حالا احساس میکرد همین وضع هم کافی است.
توجهش را به پیکانِ شکستهٔ ابسیدین در دستش معطوف کرد، اما متوجهِانجام هیچ اثرِ منفیای نشد. با خود فکر کرد آیا این یکی ازبیشتره همان اشیاءِ رازآلودی است که فرانکا پیشتر به آنها اشاره کرده بود.
وقتی لومیان ریسمانی قهوهایمایلبهزرد را که از پیش آماده کرده بود بیرون آوردچرا و شروع به بستنش دورِ گردنِ گوسفند کرد، پزشکِ کشیک که با صدایقربانی بعبعِ گوسفند هشیار شده بود، همراه با چند نگهبانِ تنومند به طبقهٔ سوم رسید.
فرانکا و ژنا بهسرعت خود را در سایهها پنهان کردنداصلی و لومیان، که خود را به شکلِ اورور درآورده بود،دشمنی با خونسردی برگشت و گوسفند را به انتهای راهرو برد.
شعلههای سرخ از بدنِ لومیان، که بخشیفرابشری از نیروی روحیاش را بازیافته بود، فورانبیهوشی کرد و با شدت در راهرو زبانه کشید.
پزشکِ کشیک و نگهبانان جرئت نکردند نزدیک شوندظاهر و فقط پیکری را دیدند که از میانِلعنتی شعلهها میگذشت و بهسوی انتهای راهروی ساختمانِ فرعی میرفت.
آن پیکر گوسفندی را هم هدایت میکرد. گوسفندانجام مقاومت میکرد و تمایلی به رفتن نداشت، اما طنابِسروکله دورِ گردنش او را وادار میکرد به جلو برود.
گوسفند پس از اینکه مدتی روی زمین کشیده شد،نسخهٔ در حالی که گردنش فشرده میشد و بهسختی نفسانجام میکشید، سرانجام روی پا ایستاد و به دنبالش رفت.
زمانی که شعلههای راهرو ناگهان خاموش شدند، بیآنکه هیچمیرفت آسیبی به اتاقهای مجاور برسانند، پزشکِ کشیک و نگهبانانهارومف تمامِ ردونشانِ آن مرد و گوسفند را گم کرده بودند.
دارم توهم میزنم... وضعیت چنانتوی عجیب و باورنکردنی بود کهشوخیهای همهٔ این افراد افکارِ یکسانی داشتند.
در این میان، راهروی نیمسوخته گواهی میدادمختلفی که واقعاً آتشی در کار بوده، امانظر در کمالِ شگفتی به هیچکس آسیبی نرسانده است.
پزشکِ کشیک نگهبانی را فرستاد تا ماجرا راجایگزینِ به نزدیکترین ادارهٔ پلیس گزارش دهد و خودششوخیهای در کمالِ ناباوری به دفترش در طبقهٔ اول بازگشت.
وقتی روی صندلیاش فرو رفت، بیاختیار با خود فکر کرد: نکنهمیشناسم اون موجودِ جهنمیِ مرتبط با آتش از مغاک بیرون اومده؟ یعنی نشونهشتکان اینه که یه گوسفند رو دنبالِ خودش میکشه؟ این همون تجسمِ شعلههاست؟
افکارش لحظهبهلحظه خیالیتر میشد و نمیتوانست از این احساسبشن رها شود که باید بهجای درگیر کردنِ پلیس، یکراست بهمیرسه کلیسای جامع میرفت تا با اسقفها و کشیشها مشورت کند.
تق، تق، تق!
صدای در زدن شنید.
پزشکِ کشیک روی صندلیاش ازروی جا پرید. صاف نشست و بامیشناسم صدایی بم جواب داد: «بفرمایید تو.»
با غژغژِ بازنسخهٔ شدنِ در، چشمانِانواعواقسامِ پزشک خشکش زد.
همان دیوِ بلوند بود، همراه با گوسفندیمختلفی که چشمانش با باندهای سفید بسته شدهنظر و چهرهٔ خاکستریسفیدش آغشته به خون بود.
لومیان در حالی که «من کسی را میشناسم» را به داخلِ دفترِ پزشکموقعیتها میکشید، با آرامش گفت: «باید برای کاری بهتون زحمت بدم. این گوسفندِ مندردسرش تمایلاتِ شدیدِ ضدانسانی و خشونتِ بیحدومرزی داره. میخوام بیماریِ روانیاش رو درمان کنم.»
چطور... پیش از آنکه بتواند پاسخیبدنِ سرهم کند، دیوِ خوشچهره و بلوندباشد پرسید: «میدونید چطور باید لوبوتومی انجام داد؟»
پزشکِ کشیک ناخودآگاه جواباصلی داد: «بله، یه کم.ظاهر اما این یه گوسفنده...»
یعنی ساختارِ مغزشون یکیه؟
در حالی که به این موضوع فکراونا میکرد، به گوسفند چشم دوخت که دیوانهوارظاهر در بندهایش دستوپا میزد، اما نمیتوانست فرار کند.
لومیان خندید.
«مهم نیست. میتونیم امتحان کنیم.توی فقط یه گوسفنده. اگه مرد هممختلفی که مرد. بازم میتونیم کبابش کنیم.»
با این حرف، گوسفندِ سرکش را بهسویمختلفی تختِ معاینهای در آن نزدیکی کشید و بامیرسه دست و پایش آن را محکم نگه داشت.
اگر بیمار انسان بود، پزشک که تجربهای نداشت و انجامِاصلی لوبوتومی برایش ممنوع بود، هرگز جرئت نمیکرد چنین کاری کند.دشمنی اما چون پای یک گوسفند در میان بود، هیچ مانعی نمیدید.
پزشکِ کشیک برای اینکه دیوِ آتشافروز را خشمگینگمان نکند و تا رسیدنِ پلیس با او همکاریروحی کرده باشد، با احتیاط به تختِ معاینه نزدیک شد.
با تردیدجایگزینِ گفت: «به یهتوی یخشکن نیاز دارم.»
قصدش این بود که بهانهای بتراشد تا به انبارِ یخ برود ولعنتی از دیوِ آتشافروز دور شود. با این حال، درست وقتی حرفش تمام شد،خودش دستی از سایهها بیرون آمد و قندیلِ یخِ تیزی را به سمتش گرفت.
چـ-چه خبره... پزشک درمیشناسم" میانِ بهتوحیرتش، بهطورِ مبهمجایگزینِ شنید: «نیازی به تشکر نیست.»
او با کرختی قندیلِ نازک رابدنِ گرفت و باندِ سفیدی را کهباشد سرِ گوسفند را پوشانده بود، باز کرد.
تقلاهای گوسفند شدت گرفت.
پزشکِ کشیک با بررسیِ آسیبِ حفرههای چشم، قندیلِ نازک ودشمنی تیز را از میانِ شکاف وارد کرد و با دقت آنمنظورِ را تکان داد تا لوبِ پیشانیِ مغزش را به هم بریزد.
پس از چندکنن لحظه تقلا، گوسفندِمیتونن خاکستریسفید ناگهان ساکت شد.