---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 402: خوش‌شانسی • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 402: خوش‌شانسی

0

پرترهٔ در دستش‌پسِ​ را بررسی کرد‌برمی‌آمد​ و خنده‌ای سر داد.

پیش‌بینی نمی‌کرد که دارندگانِ‌صورتِ​ کارتِ آرکانای بزرگ به‌خیره​ این سرعت منبعِ شایعات را

پیدا کنند و پرده‌فاصله​ از هویتِ واقعیِ «من‌صورتِ​ کسی را می‌شناسم» بردارند.

منطقی هم بود. شایعات دو تا‌پسِ​ سه ماه پیش بر سرِ زبان‌ها‌دست‌کم​ افتاده بود و لومیان هنوز به

تریر نرسیده و به انجمنِ‌میان​ پژوهشیِ بابون‌های موفرفری نفوذ نکرده‌می‌دادند​ بود. لوکی و «من کسی

را می‌شناسم» با هیچ تهدیدِ‌دست‌کم​ واقعی و جدی روبه‌رو نشده‌قدم​ بودند. طبیعتاً وقتی پای شوخی

و دردسر درست کردن به‌مأموریت​ میان می‌آمد، جسارتِ زیادی به‌ردهٔ​ خرج می‌دادند. هر چقدر هم که

محتاط بودند،‌پای​ به جا گذاشتنِ‌درست​ ردپا اجتناب‌ناپذیر بود.

هرچند شاید یافتنِ این‌فاصله​ ردپاها برای دیگر فرابشرها‌صورتِ​ دشوار می‌نمود، خانمِ عدالت

فرابشری رده‌بالا از مسیرِ‌دارد​ تماشاچی بود که با‌شدن​ نامِ مسیرِ روان‌پزشک نیز شناخته

می‌شد. او درکِ عمیقی از‌به‌خوبی​ توانایی‌های گوناگونِ «من کسی را‌می‌دانست​ می‌شناسم» داشت و از هر

نظر حریفش محسوب می‌شد.

حتی اگر این دارندهٔ‌انجامِ​ کارتِ آرکانای بزرگ شخصاً دست‌دست‌کم​ به کار نمی‌شد، شریکش، سوزی،

به‌خوبی از پسِ انجامِ‌دردسر​ این مأموریت برمی‌آمد. لومیان‌می‌آمد​ می‌دانست که این خانم دست‌کم

در ردهٔ ۵ مسیرِ روان‌پزشک‌کک‌ومکی​ قرار دارد و تنها یک‌کاغذ​ قدم با نیمه‌خدا شدن فاصله دارد.

لومیان در حالی که به‌تنها​ پرترهٔ «من کسی را می‌شناسم»‌حالی​ با آن عینکِ دورطلایی، صورتِ

کک‌ومکی و چهرهٔ لاغرش خیره شده‌پسِ​ بود، کاغذ را نوازش کرد و‌دست‌کم​ زیرِ لب با خود گفت: «هر

جا بری ردپات رو جا‌میان​ می‌ذاری... یه روز اونایی که‌می‌دادند​ نمی‌تونن امیالِ شومشون رو مهار

کنن، دستشون رو می‌شه.»

پرتره را برداشت، درِ اتاقِ‌درست​ ۳۰۵ را به صدا درآورد و‌خرج​ مقابلِ آنتونی رید که مدام به

مسافرخانهٔ خروسِ‌عینکِ​ زرین رفت‌وآمد‌صورتِ​ می‌کرد، ایستاد.

لومیان پرتره را به آنتونی رید‌قدم​ که خود را به شکلِ یک‌دورطلایی​ کارمند درآورده بود نشان داد و

گفت: «برام حواست به‌سوزی​ این آدم باشه. به احتمالِ‌برمی‌آمد​ زیاد دکتر یا پژوهشگرِ پزشکیه.»

سپس، کارهای «من کسی را‌دست‌کم​ می‌شناسم» در دورهمی و چند‌قدم​ مورد از شوخی‌های همیشگی‌اش را

خلاصه تعریف کرد و‌انجامِ​ با جدیت پرسید: «آدمی مثل‌دست‌کم​ اون کجا می‌تونه قایم بشه؟»

آنتونی رید آهی کشید‌صورتِ​ و جواب داد: «من‌خیره​ روان‌پزشکم، غیب‌بین که نیستم.

«گفتی توی دورهمی‌ها‌قرار​ اغلب دانشِ پزشکیِ گسترده‌ای‌نیمه‌خدا​ از خودش نشون می‌داد؟»

با تأییدِ لومیان، آنتونی‌کردن​ رید لحظه‌ای به فکر‌زیادی​ فرو رفت و ادامه داد:

«توی دورهمی‌ای که پر از‌مأموریت​ شوخیه، جزئیاتِ مختلفی که یه‌ردهٔ​ فرابشر از مسیرِ تماشاچی از

خودش نشون می‌ده، دقیقاً‌دردسر​ همون چیزهاییه که می‌خواد‌می‌آمد​ تو یادت بمونه. اینا لزوماً

هویتِ واقعیش رو‌دورطلایی​ بازتاب نمی‌دن و‌چهرهٔ​ حتی می‌تونن گمراه‌کننده باشن.

«شک دارم که "من کسی‌تنها​ رو می‌شناسم" واقعاً دکتر باشه،‌حالی​ اما درکِ عمیقی از پزشکی داره

و دانشِ‌نمی‌شد​ گسترده‌ای تو این‌به‌خوبی​ زمینه جمع کرده.»

دکتر نیست... توی نامهٔ خانمِ‌دست‌کم​ شعبده‌باز هم اشاره شده بود‌قدم​ که جست‌وجو رو فقط به

دکترها محدود نکنیم... اما‌انجامِ​ این‌طوری میلیون‌ها نفر توی‌خانم​ تریر می‌تونن مظنون باشن...

لومیان هم‌زمان‌عینکِ​ احساسِ آسودگی‌صورتِ​ و استیصال می‌کرد.

آنتونی رید افزود: «آدمی با‌تنها​ تمایلاتِ ضداجتماعی و هوشِ کافی،‌حالی​ ممکنه از بازی با خطر

خوشش بیاد. اون از بازی‌به‌خوبی​ دادنِ بقیه مثل یه دلقک لذت‌خانم​ می‌بره. شاید طولی نکشه که یه

شوخیِ دیگه راه بندازه‌کردن​ و همهٔ اونایی رو‌زیادی​ که دنبالش هستن مسخره کنه.»

تنها شرطش اینه که‌انجامِ​ ندونه این‌همه نیمه‌خدا دارن این‌دست‌کم​ موضوع رو زیرِ نظر می‌گیرن...

لومیان رفتنِ شتابانِ آنتونی رید‌کک‌ومکی​ را تماشا کرد و سپس‌کاغذ​ به سمتِ خیابانِ بلوز بلانش به

راه افتاد.

در ابتدا قصد داشت لوگانو‌به‌خوبی​ توسکانو، آن شبه‌دکتر را پیدا‌می‌دانست​ کند و بپرسد آیا شخصِ توی

پرتره را می‌شناسد یا نه.‌میان​ با این حال، هنوز برای‌می‌دادند​ این کار خیلی زود بود. تالارِ

گریستمیل هنوز باز نشده‌خانم​ بود و هیچ اطلاعی‌دارد​ از محلِ زندگیِ لوگانو نداشت.

خیابانِ بلوز‌پای​ بلانش، پلاکِ‌دردسر​ ۳، آپارتمانِ ۶۰۱.

فرانکا که او نیز‌فاصله​ نامه‌ای از دارندهٔ کارتِ آرکانای‌کک‌ومکی​ بزرگِ خود دریافت کرده بود،

صبحِ زود از خواب‌دارد​ برخاسته و داشت دربارهٔ مسیرِ‌فاصله​ احتمالیِ تحقیقاتشان با ژنا گفت‌وگو

می‌کرد.

فرانکا به لومیان هشدار‌خانم​ داد: «نمی‌تونیم دلال‌های اطلاعاتِ‌دارد​ زیادی رو قاطیِ این

جست‌وجو کنیم. ممکنه "من کسی‌مأموریت​ رو می‌شناسم" پیشاپیش بویی ببره‌ردهٔ​ و ظاهرش رو عوض کنه یا

از تریر بره.»

لومیان آهسته سر تکان‌فاصله​ داد و جواب داد: «تقریباً‌کک‌ومکی​ غیرممکنه که خودمون تنهایی بتونیم

همچین آدمی‌ردهٔ​ رو توی‌دارد​ تریر پیدا کنیم...»

فرانکا به لومیان چشمک زد‌میان​ و با اشاره به اینکه‌می‌دادند​ تمامِ دارندگانِ کارت در تریر حامیِ

آن‌ها هستند، گفت:‌می‌دانست​ «یادت نره که ما‌قرار​ هنوز آنتونی رو داریم.»

ژنا هم به میانِ‌دردسر​ حرفشان پرید: «آره، منم‌می‌آمد​ اینجام تا کمک کنم.»

لومیان با پاسخی کوتاه حرفش‌حالی​ را تأیید کرد و تصمیم‌چهرهٔ​ گرفت طبقِ نقشهٔ اولیه‌اش پیش

برود و‌ردهٔ​ کار را از‌تنها​ دکترها شروع کند.

...

بعدازظهر، ژنا به بلوارِ‌انجامِ​ مارشه رسید و صبورانه‌خانم​ کنارِ تابلوی ایستگاهِ کالسکه‌های

عمومی منتظر ماند.

آن روز پیراهنی بژ به‌حالی​ تن داشت و کلاهِ حصیریِ قهوه‌ای‌روشنی‌لاغرش​ بر سر گذاشته بود که از

او در برابرِ آفتاب محافظت‌تنها​ می‌کرد و با چند گلِ‌حالی​ پارچه‌ای تزئین شده بود. موهای

قهوه‌ای‌مایل‌به‌زردش را پشتِ سرش‌سوزی​ گوجه‌ای بسته بود و‌مأموریت​ بقیهٔ موهایش طبیعی روی

شانه‌هایش می‌ریخت.

چهره‌اش بدونِ هیچ آرایشی‌انجامِ​ باطراوت بود و چشمانِ‌خانم​ آبی‌اش با وجودِ نداشتنِ خط‌چشمِ

سیاه، جذابیتی دلنشین‌تر داشت.

ژنا سوارِ کالسکهٔ عمومی شد‌حالی​ و به سمتِ محلهٔ ۷،‌چهرهٔ​ یعنی محلهٔ ترم، به راه افتاد.

این منطقه که در‌سوزی​ سمتِ غربیِ محلهٔ اُبسرواتوار قرار‌برمی‌آمد​ داشت، از محیطی دلپذیر برخوردار

بود و افرادِ ثروتمندِ‌کردن​ بسیاری در آن سکونت‌زیادی​ داشتند. مالکِ اکنون ورشکستهٔ کارخانهٔ

شیمیاییِ گودویل زمانی در‌خانم​ اینجا زندگی می‌کرد و هتلِ‌تنها​ سینی بلانک، همان جایی که

شارلی به‌عنوانِ شاگردِ پیشخدمت‌انجامِ​ در آن کار می‌کرد نیز‌دست‌کم​ در همین محله قرار داشت.

محلهٔ ترم که با‌صورتِ​ نامِ محلهٔ موزه‌ها نیز شناخته‌شده​ می‌شد، موزه‌های نامدارِ متعددی را

در خود جای داده‌فاصله​ بود. در مجاورتِ یکی‌صورتِ​ از چشمه‌های آب‌گرم، تیمارستانِ دلتا،

بزرگ‌ترین و‌ردهٔ​ رسمی‌ترین تیمارستانِ‌دارد​ تریر، قرار داشت.

ژنا به ملاقاتِ دیوای‌کردن​ پرزرق‌وبرق می‌رفت؛ همان خوانندهٔ‌زیادی​ زیرزمینی که زمانی از او

مراقبت کرده بود. دیوای‌خانم​ پرزرق‌وبرق قربانیِ تجاوزِ مارگو‌دارد​ از باندِ خارِ زهرآگین شده

بود و پس از آن،‌مأموریت​ محلهٔ بازار را ترک کرده‌ردهٔ​ بود تا در تیمارستان زندگی کند.

پس از آنکه لومیان مارگو‌کک‌ومکی​ را از سرِ راه برداشت،‌کاغذ​ ژنا شخصاً به سراغِ دیوای

پرزرق‌وبرق رفته بود تا این خبرِ‌عینکِ​ خوش را به او بدهد. از‌خیره​ آن زمان به بعد، مرتب به

ملاقاتش می‌رفت.

در ابتدا، ژنا پولِ‌کردن​ چندانی در بساط نداشت و‌خرج​ درگیرِ پرداختِ بدهی‌هایش بود، بنابراین

نمی‌توانست کارِ زیادی برای دوستش‌دست‌کم​ انجام دهد. با این حال،‌قدم​ وقتی لومیان کشیش را شکار

کرد، ژنا مبلغِ چشمگیرِ ۵۰۰۰‌مأموریت​ ورل‌دور به دست آورد. با‌ردهٔ​ احتسابِ دو غرامت و منابعِ

درآمدیِ دیگر، پس از‌دردسر​ تسویهٔ تمامِ بدهی‌هایش به‌جز بدهیِ‌جسارتِ​ فرانکا، هنوز بیش از ۷۵۰۰

ورل‌دور برایش باقی مانده بود.

از آنجا که فرانکا‌دارد​ فشاری برای پس گرفتنِ پولش‌فاصله​ نمی‌آورد، ژنا اکنون می‌توانست بخشی

از پولش را اختصاص‌سوزی​ دهد تا دیوای پرزرق‌وبرقِ سابق‌برمی‌آمد​ را به تیمارستانِ دلتا بفرستد؛

جایی که امکانات،‌درست​ محیط، پزشکان و‌می‌آمد​ پرستارانش به‌وضوح بهتر بودند.

او مرتب به دوستش سر‌مأموریت​ می‌زد؛ هم برای پرداختِ هزینه‌ها و‌قرار​ هم برای اینکه به پزشکان و

پرستاران نشان دهد این بیمار‌درست​ خانواده و دوستانی دارد که‌زیادی​ مراقبش هستند. هر کس جرئت

می‌کرد با او‌دورطلایی​ بدرفتاری کند، باید به‌لاغرش​ کسی جواب پس می‌داد.

ژنا از کالسکهٔ عمومی پیاده‌تنها​ شد، کلاهِ حصیریِ قهوه‌ای‌اش را‌حالی​ مرتب کرد و در امتدادِ

خیابانی شلوغ به راه افتاد.

پس از چند قدم،‌خانم​ متوجهِ پسرِ هفت‌هشت‌ساله‌ای شد که‌تنها​ تنها کنارِ خیابان ایستاده بود.

پسرک صورتی تپل داشت و‌درست​ لباسِ نجیب‌زاده‌ای جوان را به‌زیادی​ تن کرده بود. موهای زردِ روشن

و مرتب‌عینکِ​ شانه‌شده‌اش ظاهرش‌صورتِ​ را تکمیل می‌کرد.

ژنا با دیدنِ سردرگمی در‌تنها​ چشمانِ پسرک، نزدیک رفت، چمباتمه‌حالی​ زد و با ملایمت پرسید:

«گم شدی؟ می‌خوای ببرمت‌کردن​ ادارهٔ پلیس یا برم‌زیادی​ یه پاسبان بیارم اینجا؟»

پسرک که پاپیونی جیوه‌ای‌رنگ روی‌مأموریت​ پیراهنِ سفیدش بسته بود، آهی‌ردهٔ​ کشید و جواب داد: «من

گم نشدم. فقط یه خانمی‌درست​ که اهلِ نوشیدنه ازم یه‌زیادی​ کمکی خواست. نمی‌دونستم چطور کمکش

کنم، جایی هم که رفت‌کک‌ومکی​ یه کم خطرناک به نظر‌کاغذ​ می‌رسید، برای همین تصمیم گرفتم همین‌جا

منتظر بمونم.»

اونجا...

ژنا مسیرِ انگشتِ پسرک را‌دست‌کم​ دنبال کرد و متوجه شد‌قدم​ منظورش محلهٔ کلیسای جامعِ یادبود،

محلهٔ بازار‌به‌خوبی​ یا محلهٔ‌انجامِ​ باغِ گیاه‌شناسی است.

«چرا تصمیم گرفتی برای‌صورتِ​ کمک کردن همین‌جا منتظر‌خیره​ بمونی؟» ژنا نمی‌توانست منطقِ کودک

را درک کند.

پسرکِ تپل آهِ دیگری کشید‌به‌خوبی​ و گفت: «نمی‌دونم چرا. فقط‌می‌دانست​ غریزه‌ام بهم گفت این کار رو

بکنم.»

در این لحظه،‌پسِ​ پسرک با حالتی ترحم‌انگیز‌می‌دانست​ به ژنا نگاه کرد.

«میشه برام یه‌دورطلایی​ کم بستنی بخری؟‌چهرهٔ​ هوای تریر واقعاً غیرقابل‌تحمله!»

ژنا با کنجکاویِ آمیخته به‌تنها​ احتیاط پرسید: «اون خانمی که‌حالی​ اهلِ نوشیدنه و ازت کمک

خواست کجاست؟»

پسرک نگاهی به اطراف انداخت‌دست‌کم​ و جواب داد: «بعد از‌قدم​ اینکه گفتم می‌خوام اینجا منتظر

بمونم، خودش تنهایی‌پسِ​ رفت تا یه جا‌می‌دانست​ برای نوشیدن پیدا کنه.»

این دیگه چه‌دورطلایی​ بی‌مسئولیتی‌ایه؟ اگه بچه‌چهرهٔ​ گم بشه چی؟

ژنا بی‌اختیار اخم کرد.

پسرک دوباره با اشتیاق‌کردن​ پرسید: «می‌تونی از این‌زیادی​ کافه بستنی بخری. این‌طوری می‌تونم

هم بستنی بخورم و هم‌دست‌کم​ همون تو منتظر بمونم، بدونِ‌قدم​ اینکه نگرانِ گم شدن باشم.»

ژنا که اکنون وضعیتِ مالیِ‌درست​ باثباتی داشت، لحظه‌ای تردید کرد‌زیادی​ و سپس پذیرفت: «چه طعمی

دوست داری؟»

پسرک به‌سرعت‌ردهٔ​ و با‌دارد​ ذوق گفت: «وانیلی!»

سپس ژنا ۱ ورل‌دور خرج‌میان​ کرد و از کافهٔ همان‌می‌دادند​ نزدیکی یک لیوان بستنیِ وانیلی برای

پسرک خرید.

پسرک که کنارِ پنجره نشسته‌درست​ بود، بستنی را گرفت در حالی‌خرج​ که چهره‌اش غرق در لذت بود.

«ممنون. شانس بهت رو میاره!»

ژنا توجهِ چندانی به تشکرِ‌به‌خوبی​ او نکرد. در عوض، تماشا‌می‌دانست​ کرد که پسرک با خوشحالی مشغولِ

خوردنِ بستنی شد و سپس‌میان​ به‌سرعت آنجا را ترک کرد.‌می‌دادند​ پاسبان‌های در حالِ گشت را پیدا

کرد و به آن‌ها‌خانم​ اطلاع داد که کودکی‌دارد​ گمشده در کافهٔ روبه‌روست.

همین که دید دو پاسبان‌درست​ واردِ کافه شدند، آهِ آسودگی‌زیادی​ کشید و با قدم‌هایی مصمم به

راهش ادامه داد.

طولی نکشید‌ردهٔ​ که به‌دارد​ تیمارستانِ دلتا رسید.

تیمارستان نزدیکِ یک چشمهٔ‌کردن​ آب‌گرم قرار داشت و‌زیادی​ پشتِ دیواری، ساختمانی سه‌طبقه با

نمای آبیِ مایل‌به‌خاکستری و‌خانم​ یک ساختمانِ ضمیمه به‌دارد​ چشم می‌خورد. اطرافِ آن با

چمنزارهای سرسبزِ غرق در‌انجامِ​ نورِ طلاییِ خورشید و‌خانم​ انواعِ وسایلِ کمک‌حرکتی آراسته شده

بود. محیطِ بسیار دلپذیری داشت.

ژنا موفق‌نیمه‌خدا​ شد با‌فاصله​ دوستش دیدار کند.

دیوای پرزرق‌وبرقِ سابق، مانندِ‌سوزی​ دیگر بیمارانِ زن، موهای‌مأموریت​ کوتاهی داشت که تا روی

گوش‌هایش می‌رسید. چهره‌اش عادی‌کردن​ به نظر می‌رسید و‌زیادی​ چشمانش حالتی آرام داشت. هیچ

تفاوتی با‌برمی‌آمد​ یک آدمِ‌خانم​ عادی نداشت.

وقتی ژنا با او‌دردسر​ هم‌کلام می‌شد، به‌راحتی فراموش می‌کرد‌جسارتِ​ که او به بیماریِ روانی

مبتلاست. با این حال،‌صورتِ​ ژنا به‌خوبی می‌دانست که تحریک‌شده​ کردنش می‌تواند به طغیانی آنی

و جنون‌آمیز ختم شود‌فاصله​ و جانِ خودش و‌صورتِ​ دیگران را به خطر بیندازد.

پس از حدود نیم ساعت‌به‌خوبی​ گپ زدن، ژنا اتاقِ ملاقاتِ تعیین‌شده‌خانم​ را ترک کرد و آمادهٔ رفتن

شد.

همان‌طور که در امتدادِ‌انجامِ​ راهروی بیرونی قدم می‌زد، بی‌حواس‌دست‌کم​ به بیرونِ پنجره خیره شد.

روی چمنزاری سبز، حدود ۲۰‌کک‌ومکی​ تا ۳۰ بیمارِ روانی با آسودگی‌نوازش​ قدم می‌زدند و هر کدام در

افکارِ خود غرق بودند.‌فاصله​ به درختان تکیه داده بودند،‌کک‌ومکی​ آفتاب می‌گرفتند، یا در گروه‌های

کوچک جمع شده‌قرار​ و آرام با‌قدم​ هم گفت‌وگو می‌کردند.

درست مثلِ‌دردسر​ آدم‌های عادی‌کردن​ به نظر می‌رسیدند.

ژنا نگاهی گذرا به اطراف‌مأموریت​ انداخت و آماده شد تا توجهش‌قرار​ را به جای دیگری معطوف کند.

در همان لحظه، چشمش‌صورتِ​ به شخصی افتاد که لباسِ‌شده​ بیمارستانیِ راه‌راهِ آبی‌وسفید به تن

داشت.

قدش بیش از ۱.۷۵ متر‌به‌خوبی​ بود. موهای کوتاه و قهوه‌ای‌اش را‌خانم​ کج فرق باز کرده بود. عینکِ

دورطلایی‌اش تا حدِ زیادی‌کردن​ چشمانِ کتان‌رنگش را می‌پوشاند‌زیادی​ و چهره‌اش به‌وضوح لاغر و

پر از کک‌ومک بود. در آن‌ردهٔ​ لحظه، روی چمنزارِ سبز به عقب‌شدن​ و جلو قدم می‌زد و ظاهراً در

تفکری عمیق غرق‌پسِ​ بود، گویی داشت‌برمی‌آمد​ به سؤالی فلسفی می‌اندیشید.

مردمک‌های ژنا گشاد شد.

ایـ... این‌ردهٔ​ همون «من‌دارد​ کسی رو می‌شناسم»ـه!

ناولها | novelha.net