چپتر 402: خوششانسی
0پرترهٔ در دستشانجامِ را بررسی کردمیدانست و خندهای سر داد.
پیشبینی نمیکرد که دارندگانِسوزی کارتِ آرکانای بزرگ بهمأموریت این سرعت منبعِ شایعات را
پیدا کنند و پردهمیان از هویتِ واقعیِ «منخرج کسی را میشناسم» بردارند.
منطقی هم بود. شایعات دو تاجسارتِ سه ماه پیش بر سرِ زبانهاگذاشتنِ افتاده بود و لومیان هنوز به
تریر نرسیده و به انجمنِزیادی پژوهشیِ بابونهای موفرفری نفوذ نکردهگذاشتنِ بود. لوکی و «من کسی
را میشناسم» با هیچ تهدیدِتنها واقعی و جدی روبهرو نشدهحالی بودند. طبیعتاً وقتی پای شوخی
و دردسر درست کردن بهبرمیآمد میان میآمد، جسارتِ زیادی بهقرار خرج میدادند. هر چقدر هم که
محتاط بودند،پای به جا گذاشتنِدرست ردپا اجتنابناپذیر بود.
هرچند شاید یافتنِ اینمیان ردپاها برای دیگر فرابشرهاخرج دشوار مینمود، خانمِ عدالت
فرابشری ردهبالا از مسیرِککومکی تماشاچی بود که باشده نامِ مسیرِ روانپزشک نیز شناخته
میشد. او درکِ عمیقی ازمیآمد تواناییهای گوناگونِ «من کسی راچقدر میشناسم» داشت و از هر
نظر حریفش محسوب میشد.
حتی اگر این دارندهٔمأموریت کارتِ آرکانای بزرگ شخصاً دستردهٔ به کار نمیشد، شریکش، سوزی،
بهخوبی از پسِ انجامِدردسر این مأموریت برمیآمد. لومیانمیآمد میدانست که این خانم دستکم
در ردهٔ ۵ مسیرِ روانپزشکبهخوبی قرار دارد و تنها یکمیدانست قدم با نیمهخدا شدن فاصله دارد.
لومیان در حالی که بهچهرهٔ پرترهٔ «من کسی را میشناسم»نوازش با آن عینکِ دورطلایی، صورتِ
ککومکی و چهرهٔ لاغرش خیره شدهجسارتِ بود، کاغذ را نوازش کرد وگذاشتنِ زیرِ لب با خود گفت: «هر
جا بری ردپات رو جازیادی میذاری... یه روز اونایی کهگذاشتنِ نمیتونن امیالِ شومشون رو مهار
کنن، دستشون رو میشه.»
پرتره را برداشت، درِ اتاقِدرست ۳۰۵ را به صدا درآورد وخرج مقابلِ آنتونی رید که مدام به
مسافرخانهٔ خروسِنمیشد زرین رفتوآمدسوزی میکرد، ایستاد.
لومیان پرتره را به آنتونی ریدلاغرش که خود را به شکلِ یکخود کارمند درآورده بود نشان داد و
گفت: «برام حواست بهمیان این آدم باشه. به احتمالِمیدادند زیاد دکتر یا پژوهشگرِ پزشکیه.»
سپس، کارهای «من کسی راتنها میشناسم» در دورهمی و چندحالی مورد از شوخیهای همیشگیاش را
خلاصه تعریف کرد ومأموریت با جدیت پرسید: «آدمی مثلردهٔ اون کجا میتونه قایم بشه؟»
آنتونی رید آهی کشیدسوزی و جواب داد: «منمأموریت روانپزشکم، غیببین که نیستم.
«گفتی توی دورهمیهاصورتِ اغلب دانشِ پزشکیِ گستردهایخیره از خودش نشون میداد؟»
با تأییدِ لومیان، آنتونیجسارتِ رید لحظهای به فکرچقدر فرو رفت و ادامه داد:
«توی دورهمیای که پر ازبرمیآمد شوخیه، جزئیاتِ مختلفی که یهقرار فرابشر از مسیرِ تماشاچی از
خودش نشون میده، دقیقاًدردسر همون چیزهاییه که میخوادمیآمد تو یادت بمونه. اینا لزوماً
هویتِ واقعیش روشریکش بازتاب نمیدن وپسِ حتی میتونن گمراهکننده باشن.
«شک دارم که "من کسیچهرهٔ رو میشناسم" واقعاً دکتر باشه،نوازش اما درکِ عمیقی از پزشکی داره
و دانشِدرست گستردهای تو اینمیآمد زمینه جمع کرده.»
دکتر نیست... توی نامهٔ خانمِتنها شعبدهباز هم اشاره شده بودحالی که جستوجو رو فقط به
دکترها محدود نکنیم... امامأموریت اینطوری میلیونها نفر تویدستکم تریر میتونن مظنون باشن...
لومیان همزماننمیشد احساسِ آسودگیسوزی و استیصال میکرد.
آنتونی رید افزود: «آدمی باچهرهٔ تمایلاتِ ضداجتماعی و هوشِ کافی،نوازش ممکنه از بازی با خطر
خوشش بیاد. اون از بازیمیآمد دادنِ بقیه مثل یه دلقک لذتمحتاط میبره. شاید طولی نکشه که یه
شوخیِ دیگه راه بندازهجسارتِ و همهٔ اونایی روچقدر که دنبالش هستن مسخره کنه.»
تنها شرطش اینه کهمأموریت ندونه اینهمه نیمهخدا دارن اینردهٔ موضوع رو زیرِ نظر میگیرن...
لومیان رفتنِ شتابانِ آنتونی ریدبهخوبی را تماشا کرد و سپسمیدانست به سمتِ خیابانِ بلوز بلانش به
راه افتاد.
در ابتدا قصد داشت لوگانومیآمد توسکانو، آن شبهدکتر را پیداچقدر کند و بپرسد آیا شخصِ توی
پرتره را میشناسد یا نه.زیادی با این حال، هنوز برایگذاشتنِ این کار خیلی زود بود. تالارِ
گریستمیل هنوز باز نشدهدارد بود و هیچ اطلاعیشدن از محلِ زندگیِ لوگانو نداشت.
خیابانِ بلوزپای بلانش، پلاکِدردسر ۳، آپارتمانِ ۶۰۱.
فرانکا که او نیزمیان نامهای از دارندهٔ کارتِ آرکانایمیدادند بزرگِ خود دریافت کرده بود،
صبحِ زود از خوابککومکی برخاسته و داشت دربارهٔ مسیرِکاغذ احتمالیِ تحقیقاتشان با ژنا گفتوگو
میکرد.
فرانکا به لومیان هشداردارد داد: «نمیتونیم دلالهای اطلاعاتِشدن زیادی رو قاطیِ این
جستوجو کنیم. ممکنه "من کسیبرمیآمد رو میشناسم" پیشاپیش بویی ببرهقرار و ظاهرش رو عوض کنه یا
از تریر بره.»
لومیان آهسته سر تکانمیان داد و جواب داد: «تقریباًمیدادند غیرممکنه که خودمون تنهایی بتونیم
همچین آدمیدورطلایی رو تویککومکی تریر پیدا کنیم...»
فرانکا به لومیان چشمک زدزیادی و با اشاره به اینکهگذاشتنِ تمامِ دارندگانِ کارت در تریر حامیِ
آنها هستند، گفت:قرار «یادت نره که مانیمهخدا هنوز آنتونی رو داریم.»
ژنا هم به میانِدردسر حرفشان پرید: «آره، منممیآمد اینجام تا کمک کنم.»
لومیان با پاسخی کوتاه حرفشمیآمد را تأیید کرد و تصمیمچقدر گرفت طبقِ نقشهٔ اولیهاش پیش
برود ودورطلایی کار را ازچهرهٔ دکترها شروع کند.
...
بعدازظهر، ژنا به بلوارِمأموریت مارشه رسید و صبورانهدستکم کنارِ تابلوی ایستگاهِ کالسکههای
عمومی منتظر ماند.
آن روز پیراهنی بژ بهمیآمد تن داشت و کلاهِ حصیریِ قهوهایروشنیمحتاط بر سر گذاشته بود که از
او در برابرِ آفتاب محافظتچهرهٔ میکرد و با چند گلِنوازش پارچهای تزئین شده بود. موهای
قهوهایمایلبهزردش را پشتِ سرشمیان گوجهای بسته بود وخرج بقیهٔ موهایش طبیعی روی
شانههایش میریخت.
چهرهاش بدونِ هیچ آرایشیمأموریت باطراوت بود و چشمانِدستکم آبیاش با وجودِ نداشتنِ خطچشمِ
سیاه، جذابیتی دلنشینتر داشت.
ژنا سوارِ کالسکهٔ عمومی شدمیآمد و به سمتِ محلهٔ ۷،چقدر یعنی محلهٔ ترم، به راه افتاد.
این منطقه که درمیان سمتِ غربیِ محلهٔ اُبسرواتوار قرارمیدادند داشت، از محیطی دلپذیر برخوردار
بود و افرادِ ثروتمندِجسارتِ بسیاری در آن سکونتچقدر داشتند. مالکِ اکنون ورشکستهٔ کارخانهٔ
شیمیاییِ گودویل زمانی دردارد اینجا زندگی میکرد و هتلِفاصله سینی بلانک، همان جایی که
شارلی بهعنوانِ شاگردِ پیشخدمتمأموریت در آن کار میکرد نیزردهٔ در همین محله قرار داشت.
محلهٔ ترم که باسوزی نامِ محلهٔ موزهها نیز شناختهبرمیآمد میشد، موزههای نامدارِ متعددی را
در خود جای دادهمیان بود. در مجاورتِ یکیخرج از چشمههای آبگرم، تیمارستانِ دلتا،
بزرگترین ودورطلایی رسمیترین تیمارستانِککومکی تریر، قرار داشت.
ژنا به ملاقاتِ دیوایجسارتِ پرزرقوبرق میرفت؛ همان خوانندهٔچقدر زیرزمینی که زمانی از او
مراقبت کرده بود. دیوایدارد پرزرقوبرق قربانیِ تجاوزِ مارگوشدن از باندِ خارِ زهرآگین شده
بود و پس از آن،برمیآمد محلهٔ بازار را ترک کردهقرار بود تا در تیمارستان زندگی کند.
پس از آنکه لومیان مارگوبهخوبی را از سرِ راه برداشت،میدانست ژنا شخصاً به سراغِ دیوای
پرزرقوبرق رفته بود تا این خبرِجسارتِ خوش را به او بدهد. ازگذاشتنِ آن زمان به بعد، مرتب به
ملاقاتش میرفت.
در ابتدا، ژنا پولِجسارتِ چندانی در بساط نداشت ومحتاط درگیرِ پرداختِ بدهیهایش بود، بنابراین
نمیتوانست کارِ زیادی برای دوستشتنها انجام دهد. با این حال،حالی وقتی لومیان کشیش را شکار
کرد، ژنا مبلغِ چشمگیرِ ۵۰۰۰برمیآمد ورلدور به دست آورد. باقرار احتسابِ دو غرامت و منابعِ
درآمدیِ دیگر، پس ازدردسر تسویهٔ تمامِ بدهیهایش بهجز بدهیِجسارتِ فرانکا، هنوز بیش از ۷۵۰۰
ورلدور برایش باقی مانده بود.
از آنجا که فرانکاککومکی فشاری برای پس گرفتنِ پولشکاغذ نمیآورد، ژنا اکنون میتوانست بخشی
از پولش را اختصاصمیان دهد تا دیوای پرزرقوبرقِ سابقمیدادند را به تیمارستانِ دلتا بفرستد؛
جایی که امکانات،میآمد محیط، پزشکان وخرج پرستارانش بهوضوح بهتر بودند.
او مرتب به دوستش سربرمیآمد میزد؛ هم برای پرداختِ هزینهها ودارد هم برای اینکه به پزشکان و
پرستاران نشان دهد این بیماردرست خانواده و دوستانی دارد کهزیادی مراقبش هستند. هر کس جرئت
میکرد با اوشریکش بدرفتاری کند، باید بهانجامِ کسی جواب پس میداد.
ژنا از کالسکهٔ عمومی پیادهچهرهٔ شد، کلاهِ حصیریِ قهوهایاش رانوازش مرتب کرد و در امتدادِ
خیابانی شلوغ به راه افتاد.
پس از چند قدم،دارد متوجهِ پسرِ هفتهشتسالهای شد کهفاصله تنها کنارِ خیابان ایستاده بود.
پسرک صورتی تپل داشت ودرست لباسِ نجیبزادهای جوان را بهزیادی تن کرده بود. موهای زردِ روشن
و مرتبنمیشد شانهشدهاش ظاهرشسوزی را تکمیل میکرد.
ژنا با دیدنِ سردرگمی درچهرهٔ چشمانِ پسرک، نزدیک رفت، چمباتمهنوازش زد و با ملایمت پرسید:
«گم شدی؟ میخوای ببرمتجسارتِ ادارهٔ پلیس یا برمچقدر یه پاسبان بیارم اینجا؟»
پسرک که پاپیونی جیوهایرنگ رویبرمیآمد پیراهنِ سفیدش بسته بود، آهیقرار کشید و جواب داد: «من
گم نشدم. فقط یه خانمیدرست که اهلِ نوشیدنه ازم یهزیادی کمکی خواست. نمیدونستم چطور کمکش
کنم، جایی هم که رفتبهخوبی یه کم خطرناک به نظرمیدانست میرسید، برای همین تصمیم گرفتم همینجا
منتظر بمونم.»
اونجا...
ژنا مسیرِ انگشتِ پسرک راتنها دنبال کرد و متوجه شدحالی منظورش محلهٔ کلیسای جامعِ یادبود،
محلهٔ بازارپسِ یا محلهٔمأموریت باغِ گیاهشناسی است.
«چرا تصمیم گرفتی برایسوزی کمک کردن همینجا منتظرمأموریت بمونی؟» ژنا نمیتوانست منطقِ کودک
را درک کند.
پسرکِ تپل آهِ دیگری کشیدمیآمد و گفت: «نمیدونم چرا. فقطچقدر غریزهام بهم گفت این کار رو
بکنم.»
در این لحظه،انجامِ پسرک با حالتی ترحمانگیزخانم به ژنا نگاه کرد.
«میشه برام یهشریکش کم بستنی بخری؟پسِ هوای تریر واقعاً غیرقابلتحمله!»
ژنا با کنجکاویِ آمیخته بهچهرهٔ احتیاط پرسید: «اون خانمی کهنوازش اهلِ نوشیدنه و ازت کمک
خواست کجاست؟»
پسرک نگاهی به اطراف انداختتنها و جواب داد: «بعد ازحالی اینکه گفتم میخوام اینجا منتظر
بمونم، خودش تنهاییانجامِ رفت تا یه جاخانم برای نوشیدن پیدا کنه.»
این دیگه چهشریکش بیمسئولیتیایه؟ اگه بچهپسِ گم بشه چی؟
ژنا بیاختیار اخم کرد.
پسرک دوباره با اشتیاقجسارتِ پرسید: «میتونی از اینچقدر کافه بستنی بخری. اینطوری میتونم
هم بستنی بخورم و همتنها همون تو منتظر بمونم، بدونِحالی اینکه نگرانِ گم شدن باشم.»
ژنا که اکنون وضعیتِ مالیِدرست باثباتی داشت، لحظهای تردید کردزیادی و سپس پذیرفت: «چه طعمی
دوست داری؟»
پسرک بهسرعتدورطلایی و باککومکی ذوق گفت: «وانیلی!»
سپس ژنا ۱ ورلدور خرجزیادی کرد و از کافهٔ همانگذاشتنِ نزدیکی یک لیوان بستنیِ وانیلی برای
پسرک خرید.
پسرک که کنارِ پنجره نشستهدرست بود، بستنی را گرفت در حالیخرج که چهرهاش غرق در لذت بود.
«ممنون. شانس بهت رو میاره!»
ژنا توجهِ چندانی به تشکرِمیآمد او نکرد. در عوض، تماشاچقدر کرد که پسرک با خوشحالی مشغولِ
خوردنِ بستنی شد و سپسزیادی بهسرعت آنجا را ترک کرد.گذاشتنِ پاسبانهای در حالِ گشت را پیدا
کرد و به آنهادارد اطلاع داد که کودکیشدن گمشده در کافهٔ روبهروست.
همین که دید دو پاسباندرست واردِ کافه شدند، آهِ آسودگیزیادی کشید و با قدمهایی مصمم به
راهش ادامه داد.
طولی نکشیددورطلایی که بهککومکی تیمارستانِ دلتا رسید.
تیمارستان نزدیکِ یک چشمهٔجسارتِ آبگرم قرار داشت وچقدر پشتِ دیواری، ساختمانی سهطبقه با
نمای آبیِ مایلبهخاکستری ودارد یک ساختمانِ ضمیمه بهشدن چشم میخورد. اطرافِ آن با
چمنزارهای سرسبزِ غرق درمأموریت نورِ طلاییِ خورشید ودستکم انواعِ وسایلِ کمکحرکتی آراسته شده
بود. محیطِ بسیار دلپذیری داشت.
ژنا موفقدرست شد بامیان دوستش دیدار کند.
دیوای پرزرقوبرقِ سابق، مانندِمیان دیگر بیمارانِ زن، موهایخرج کوتاهی داشت که تا روی
گوشهایش میرسید. چهرهاش عادیجسارتِ به نظر میرسید وچقدر چشمانش حالتی آرام داشت. هیچ
تفاوتی باردهٔ یک آدمِدارد عادی نداشت.
وقتی ژنا با اودردسر همکلام میشد، بهراحتی فراموش میکردجسارتِ که او به بیماریِ روانی
مبتلاست. با این حال،سوزی ژنا بهخوبی میدانست که تحریکبرمیآمد کردنش میتواند به طغیانی آنی
و جنونآمیز ختم شودمیان و جانِ خودش وخرج دیگران را به خطر بیندازد.
پس از حدود نیم ساعتمیآمد گپ زدن، ژنا اتاقِ ملاقاتِ تعیینشدهمحتاط را ترک کرد و آمادهٔ رفتن
شد.
همانطور که در امتدادِمأموریت راهروی بیرونی قدم میزد، بیحواسردهٔ به بیرونِ پنجره خیره شد.
روی چمنزاری سبز، حدود ۲۰بهخوبی تا ۳۰ بیمارِ روانی با آسودگیخانم قدم میزدند و هر کدام در
افکارِ خود غرق بودند.میان به درختان تکیه داده بودند،میدادند آفتاب میگرفتند، یا در گروههای
کوچک جمع شدهصورتِ و آرام بالاغرش هم گفتوگو میکردند.
درست مثلِمیان آدمهای عادیجسارتِ به نظر میرسیدند.
ژنا نگاهی گذرا به اطرافبرمیآمد انداخت و آماده شد تا توجهشدارد را به جای دیگری معطوف کند.
در همان لحظه، چشمشسوزی به شخصی افتاد که لباسِبرمیآمد بیمارستانیِ راهراهِ آبیوسفید به تن
داشت.
قدش بیش از ۱.۷۵ مترمیآمد بود. موهای کوتاه و قهوهایاش رامحتاط کج فرق باز کرده بود. عینکِ
دورطلاییاش تا حدِ زیادیجسارتِ چشمانِ کتانرنگش را میپوشاندچقدر و چهرهاش بهوضوح لاغر و
پر از ککومک بود. در آنقدم لحظه، روی چمنزارِ سبز به عقبدورطلایی و جلو قدم میزد و ظاهراً در
تفکری عمیق غرقانجامِ بود، گویی داشتمیدانست به سؤالی فلسفی میاندیشید.
مردمکهای ژنا گشاد شد.
ایـ... ایندورطلایی همون «منککومکی کسی رو میشناسم»ـه!