---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 124: نفرین • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 124: نفرین

0

طبقِ برنامه، لومیان پیش از بازگشت به مسافرخانهٔ خروسِ زرین در خیابانِ‌شکرش​ هرج‌ومرج، گشتی در حوالیِ کافهٔ ماسون در محلهٔ باغِ گیاه‌شناسی زد. یکراست‌این​ به طبقهٔ سوم رفت و به اتاقِ ۳۱۰، محلِ اقامتِ مردِ دیوانه رسید.

بنگ! بنگ!‌شارلی​ بنگ! مشت‌پوزخند​ به در کوبید.

«دارم می‌میرم! دارم‌حالتِ​ می‌میرم!» ناله‌های داخلِ‌شارلی​ اتاق دیوانه‌وارتر شد.

لومیان با چهره‌ای‌مردی​ بی‌حالت غرید: «منم‌گذاشته​ دارم می‌میرم لعنتی!»

مردِ دیوانه که از‌تنها​ واکنشِ او جا خورده بود،‌زنده​ ساکت شد و پاسخی نداد.

لومیان دیگر در نزد. سیمِ کوچکی را‌نمی‌دانست​ که همراه داشت بیرون آورد، در سوراخِ‌زنده​ کلید فرو کرد و با آن ور رفت.

با صدای تقی،‌حالتِ​ درِ چوبیِ قهوه‌ای‌شارلی​ و چرکین باز شد.

لومیان دیوانه را داخلِ اتاق یافت. پیراهنی کتان‌است​ و شلواری زرد به تن داشت و زانو زده‌اما​ بود. ریشِ سیاه و پرپشتش تقریباً چشمانش را می‌پوشاند.

لومیان وارد شد و با خونسردی‌گذاشته​ در را بست. جلوی مردِ دیوانه‌شکرش​ چمباتمه زد و صدایش را پایین آورد.

«منم شبحِ مونسوری رو دیدم.»

دیوانه به‌وضوح لرزید. در چشمانِ‌مقطعیه​ آبی و پر از ترسش،‌داد​ سوسوی ضعیفی از هوشیاری دیده می‌شد.

پس از چند ثانیه، نفسش‌نطفه‌اش​ را تازه کرد و با صدایی‌جای​ بم پرسید: «مطمئنی شبحِ مونسوری بود؟»

تو همون حالتِ هوشیاریِ‌تنها​ مقطعیه که شارلی می‌گفت؟ لومیان‌زنده​ پوزخند زد و جواب داد:

لومیان نمی‌دانست مردی که تنها نطفه‌اش را به جا گذاشته‌نطفه‌اش​ بود، مرده است یا زنده. اگر مرده بود، جای شکرش‌دست‌به‌کار​ باقی بود. اگر نه، امیدوار بود شبحِ مونسوری دست‌به‌کار شود.

اما در موردِ خودش، لومیان جرئت نمی‌کرد با خودش بگوید شبحِ مونسوری‌مردی​ فقط به این دلیل که او آلودگیِ یک خدای پلید و نشانِ‌دست‌به‌کار​ یک وجودِ عظیم را در خود دارد، کاری به کارش نخواهد داشت.

تا وقتی شبح او‌تنها​ را تسخیر نمی‌کرد، هر‌است​ کاری از دستش برمی‌آمد!

با توجه به حرف‌های خانمِ شعبده‌باز، لومیان یقین داشت که خیلی‌جای​ از فرابشران و هیولاها می‌توانند به‌راحتی او را بکشند، اما عاقبتش‌بگوید​ این بود که باید با فسادِ پس از آن دست‌وپنج نرم می‌کردند.

مطمئن نیستم این نفرینه یا نه... اما نمی‌تونم همین‌جا بشینم و‌گذاشته​ منتظرِ مرگ بمونم. باید یه کاری کنم... اورور همیشه می‌گفت بهترین‌اما​ مهارت برای آدمای ضعیف یا کم‌سن‌وسال «پیدا کردنِ پدر و مادرشونه»...

با این فکر، چشمانِ لومیان برق‌شارلی​ زد. برخاست و به طرفِ میز‌مردی​ رفت تا قلم و کاغذی پیدا کند.

قصد داشت خانمِ شعبده‌باز را در جریانِ پیشرفتِ مأموریت بگذارد. هم‌زمان،‌جای​ به رویارویی‌اش با شبحِ مونسوری هم اشاره می‌کرد و می‌پرسید که‌بگوید​ آیا نفرین شده است و چطور باید با این مشکل مقابله کند.

هرچند زنی که نامِ رمزِ شعبده‌باز را داشت پدر یا‌اگر​ مادرش نبود، اما در شرایطِ کنونی بی‌شک مافوقش به حساب می‌آمد.‌نمی‌کرد​ منطقی بود که وقتی به دردسر می‌افتاد، از مافوقش کمک بخواهد!

لومیان لحظه‌ای‌شارلی​ درنگ کرد‌پوزخند​ و سپس نوشت:

«خانمِ شعبده‌بازِ محترم،

طبقِ دستوراتِ شما عمل کردم و اعتمادِ آستا ترال را به دست آوردم. همچنین از او خواستم مرا به گردهماییِ علومِ غریبهٔ آقای کِی معرفی کند...

در راهِ بازگشت از دخمه‌ها، متأسفانه با شبحِ افسانه‌ایِ مونسوری روبه‌رو شدم. البته نمی‌توانم کاملاً مطمئن باشم.

افسانهٔ دقیقش از این قرار است...

می‌خواهم بدانم آیا شبحِ مونسوری مرا نفرین کرده است یا پای نیروی دیگری در میان است. چطور باید پیش بروم؟»

در پایان، لومیان عمداً نامِ رمزِ «هفتِ چوب»‌است​ را اضافه کرد تا به گیرنده یادآوری کند که‌اما​ جایگاهش را به‌عنوانِ عضوِ پیرامونیِ سازمانِ رازآلودشان نادیده نگیرد.

لومیان این موضوع را از روی استفادهٔ‌نمی‌دانست​ آن بانو از نامِ رمزِ شعبده‌بازِ کارت‌های‌زنده​ تاروت و هفتِ چوبِ خودش استنتاج کرده بود.

گمان می‌کرد خانمِ شعبده‌باز احتمالاً به سازمانی مخفی تعلق دارد که نمادش کارت‌های تاروت است‌گذاشته​ و خود را وقفِ موجودی قدرتمند کرده‌اند. آرکانای اعظم اعضای رسمی بودند و هر کدام‌نمی‌کرد​ توانایی‌های سهمگینی داشتند. آرکانای صغیر هم اعضای پیرامونی بودند که مأموریت‌های گوناگونی بر عهده می‌گرفتند.

پس از تا کردنِ نامه، لومیان اتاق را با‌زنده​ دقت تمیز کرد. چند ساس را که از اتاقِ بغلی‌خودش​ خزیده بودند له کرد و در سطلِ زبالهٔ حمام انداخت.

وقتی کارش تمام شد، شمع را روشن‌مرده​ کرد و دیواری روحی ساخت تا پیکِ‌امیدوار​ خانمِ شعبده‌باز را به نامِ خودش احضار کند.

طولی نکشید که‌می‌گفت​ شعلهٔ شمع به‌داد​ رنگِ آبیِ تیره درآمد.

این بار، پیکی عروسک‌مانند به بلندیِ یک‌می‌گفت​ بازو با پیراهنی به رنگِ طلاییِ روشن‌نطفه‌اش​ روی شعله‌ها ظاهر شد و همان‌جا شناور ماند.

چشمانِ آبی‌روشن و بی‌حالتش پیش‌نطفه‌اش​ از آنکه به‌آرامی سر تکان‌اگر​ دهد، محیط را از نظر گذراند.

«خیلی بهتر از دفعهٔ قبله.»

صدایش ماورایی و شبح‌وار‌پوزخند​ بود، و هیچ شباهتی‌مردی​ به صدای انسان نداشت.

لومیان هم‌صدا شد: «راستش‌هوشیاریِ​ رو بخوای، منم از‌پوزخند​ اون ساس‌ها خوشم نمیاد.»

پیکِ عروسکی لبخند زد.

«مگه نه؟ هیچ‌مردی​ موجودی از اون‌گذاشته​ آفت‌ها خوشش نمیاد!»

لومیان حسِ همدلیِ مشترکی را‌جواب​ دریافت کرد، گویی هر دو‌نطفه‌اش​ طرف از یک چیز متنفر بودند.

با این حرف، پیکِ عروسکی کفِ دستِ رنگ‌پریده‌پوزخند​ و بی‌جانش را که هیچ بافتی از پوست‌مرده​ نداشت دراز کرد و نامه در هوا شناور شد.

لومیان تماشا کرد که «عروسک»‌نطفه‌اش​ نامه را گرفت و مثلِ‌اگر​ حبابی که بترکد، ناپدید شد.

با تحسین آهی کشید و‌نطفه‌اش​ با خود فکر کرد: داشتنِ یه‌جای​ پیک چقدر کار رو راحت می‌کنه...

پس از پایانِ آیین و مرتب‌داد​ کردنِ میزِ چوبی، لومیان به تخت‌مرده​ برگشت و منتظرِ پاسخِ پیک ماند.

با گذشتِ زمان، شبِ بیرون تاریک‌تر شد. صدای‌پوزخند​ آواز از میخانهٔ زیرزمینی به گوش می‌رسید، اما‌مرده​ لومیان هیچ پاسخی از خانمِ شعبده‌باز دریافت نکرد.

این موضوع‌نمی‌دانست​ باعث شد‌تنها​ اخم کند.

یعنی خانمِ شعبده‌باز کارای‌تنها​ دیگه‌ای داره و وقت‌است​ نکرده نامه‌ام رو بخونه؟

نمی‌تونم همین‌طور منتظر بمونم.‌پوزخند​ باید راه‌های دیگه‌ای برای‌مردی​ محافظت از خودم پیدا کنم...

نه شکارچی و نه تحریک‌کننده هیچ‌کدوم‌شارلی​ به من قدرتی برای مقابله با‌مردی​ نفرین‌ها نمی‌دن—البته اگه واقعاً نفرین باشه...

رقصنده هم همین‌طور. مگه اینکه بعد از‌مرده​ رقصِ قربانی، واقعاً به اون موجودِ پنهان نیایش‌دست‌به‌کار​ کنم. اما این چه فرقی با خودکشی داره؟

آها، اگه نمی‌تونم به اون‌نطفه‌اش​ موجودِ پنهان نیایش کنم، می‌تونم‌اگر​ برم سراغِ اون وجودِ عظیم!

من نشانش رو روی خودم دارم. حتی‌نمی‌دانست​ وقتی عطیه رو گرفتم هم ازش اجازه‌زنده​ گرفتم. ترسی ندارم که دوباره ازش درخواست کنم!

آره، می‌تونم ازش‌حالتِ​ بخوام کمکم کنه این‌می‌گفت​ نفرین رو باطل کنم.

لومیان بی‌درنگ دست‌به‌کار‌مردی​ شد و قربانگاه‌گذاشته​ را برپا کرد.

از آنجا که خانمِ شعبده‌باز موادِ لازم برای قلمروی آن وجودِ عظیم را به‌طورِ‌امیدوار​ خاص مشخص نکرده بود، لومیان بر این باور بود که تا وقتی پای ایزدانِ‌پلید​ دیگر به میان نیاید، هر چیزی که استفاده کند تأثیری در نتیجهٔ نهایی نخواهد داشت.

او شمع‌های نارنجی‌رنگی از جنسِ مرکبات‌داد​ و اسطوخودوس را چید. دو شمع نمادِ‌است​ آن ایزد بودند و یکی نمادِ خودش.

پس از پایانِ آماده‌سازی، لومیان قدمی به‌می‌گفت​ عقب برداشت و به سه شمعِ زردرنگ‌نطفه‌اش​ نگاه کرد. او به زبانِ هرمس خواند:

«ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد...»

ناولها | novelha.net