چپتر 507: بنبست
0پییر و پیشخدمتِ بار به لومیانپرسید و بقیه خیره شدند. نگاهِ خونگرفتهشان ازحالِ حالتی تهی به وحشتی محض تغییر کرد.
آنها با صدایی خفه وکرده سراسیمه گفتند: «شماها میدونید... شماهاعقلشان میدونید که اینجا اختلالِ روانی هست...»
ناگهان، چهرهٔ پییر دراتفاقاتی هم رفت و با هیسترینشان فریاد زد: «هیچکدومتون نمیتونید برید!
اگه غریبههاکرده بویی ببرن،باعث کارِ همهمون تمومه!»
او بهسرعت از پنجرهٔ بازِ قطارِ بخارچیکار عبور کرد و سعی کرد وارد شودرخدادن تا لومیان و بقیه را بهزور بیرون بکشد.
در واکنش، لوگانوسردرگمی برخاست و با مشتِباعث راستش ضربهٔ محکمی زد.
با صدای تاپِ بلندی، پییر بیهوش شد و بهشکلی ناجور از پنجرهحسِ آویزان ماند. پیشخدمتِ بار که انگار عقلش را از دست داده بود، مردِسگمانند افتاده را زیر پا لگد کرد و سعی کرد به داخلِ واگن بپرد.
لوگانو دوباره ضربه زد و مشتشمردم پیشخدمتِ چشمخونین را بیهوش کرد. او رویبروزِ پییر افتاد و صحنهٔ عجیبی خلق کرد.
آنها بهطور غیرعادی به هیولا تبدیل نشدند...چیکار لومیان پیشتر حدس زده بود که اینرخدادن دو مردِ شهرک ناگهان تسلیمِ اختلالِ روانی شدهاند.
لوگانو رو به لومیانرها کرد و با صداییمیشد آهسته پرسید: «چیکار کنیم؟»
لومیان سؤالِدکتر دکتر را تکرارحالِ کرد: «چیکار کنیم؟»
اتفاقاتی که در حالِ رخدادن بود، نهتنهاعقلشان ناهنجاریای را نشان میداد، بلکه او را بابیماریهای حسِ تضادِ درونی و سردرگمی رها کرده بود.
اختلالِ روانیِ عجیبی که باعث میشد مردم عقلشان را از دست بدهند و به موجوداتی سگمانند تبدیل شوند، دربلکه کنارِ بروزِ پیدرپیِ بیماریهای مختلف، بیشک به نقشِ نیروهای فراطبیعی اشاره داشت. با این حال، وقتی پییر و دیگر اهالیِمختلف شهرک که آشکارا نگرانِ مخفی نگهداشتنِ اختلالِ روانی بودند، بهراحتی این اطلاعات را به لومیان فاش کردند، معما عمیقتر شد.
این تناقضِ آشکار میتوانست به فشارِ روانیِ طاقتفرسای پییر که به مرزِ فروپاشیسگمانند رسیده بود، ربط داشته باشد. اشارهٔ لومیان به بیماریِ آینده نقطهٔ عطفی بود کهوقتی باعث شد پییر با یادآوریِ آن، بهطور غریزی از فاش شدنِ راز جلوگیری کند.
با این حال،تکرار سؤالِ بیپاسخ همچنان پابرجانهتنها بود: چرا فرار نمیکردند؟
در مواجهه با اختلالِ روانیِ مسری و توقفناپذیری،بدهند آیا برای آدمهای عادی عاقلانه نبود که ازمختلف داردل بگریزند و پس از فروکش کردنِ طاعون بازگردند؟
حتی اگر میترسیدند با فرار کردن توجهِ مقامات راسؤالِ جلب کنند، فرارِ موقت به کوههای اطراف پس از رسیدگیبلکه به کسانی که احتمالاً مبتلا شده بودند، میتوانست راهحلی باشد.
مگر اینکه نیروییسردرگمی مانع از فرارِروانیِ شهروندانِ داردل میشد!
لومیان ایندکتر را از جزئیاتِحالِ مختلف استنتاج کرد.
اهالیِ شهرک از مواردِ مشابهِ اختلالِ روانی در جاهای دیگر آگاه بودندکنارِ که منجر به نابودیِ کلِ دهکدهها توسط مقامات شده بود. معمولاً چنینوقتی حوادثی بهعنوان فاجعهای غمانگیز گزارش میشد که در آن همه دفن شده بودند.
پس از عفونتِ اولیه، چهرههای کلیدی مانند روحانیِ کلیسای جامع،دکتر پلیس و مقاماتِ ادارهٔ بهداشت تسلیمِ جنون شدند و ازحسِ همان ابتدا ارتباطِ داردل را با مقاماتِ منطقهای قطع کردند.
به نظر میرسید فردی باهوش و خطرناک عمداًمیشد اختلالِ روانی را گسترش داده و از ترفندهاییبروزِ برای جلوگیری از فرارِ اهالیِ شهرک استفاده کرده است.
چرا این مغزِ متفکر باید بهرخدادن پییر و دیگران اجازه میداد وضعیت راتضادِ برای دکتر در قطارِ بخار فاش کنند؟
اگر قطارِ بخار در داردل میماند وعقلشان نمیتوانست تا صبحِ فردا به بندرِ گاتی برسد،بیماریهای بیشک تحقیقاتِ فرابشرانِ رسمی را به دنبال داشت.
لومیان که از زاویهٔ دیدِ مغزِ متفکر فکر میکرد، انتخابِ قطبِ حملونقلی را که قطارهای بخار مرتباً به آن رفتوآمد داشتند، غیرمنطقی میدانست.سردرگمی حتی بدونِ پرسوجوهای لومیان، کسانی که تصمیم میگرفتند وارد داردل شوند تا زیرِ پتویی گرم بخوابند و قورباغههای زیبا را بچشند، در نهایتحال متوجهِ ناهنجاری میشدند و شک و شبهه ایجاد میکردند. نمیشد همهٔ آنها را مجبور کرد که بمانند، میشد؟ این کار به تحقیقات منجر میشد!
تناقضها، ناهماهنگیها و جنبههای غیرقابلتوضیحِکرده زیادی وجود داره... اون هم باهوشهبدهند هم احمق، هم محتاطه هم بیدقت...
لومیان در حالی که پیچیدگیها را بررسی میکرد، رو به لوگانو کرد و گفت: «دیگه چیکار میتونیمکرده بکنیم؟ معلومه که باید راهی پیدا کنیم تا این موضوع رو به مقامات اطلاع بدیم. نگو که میخوایفراطبیعی منبعِ اختلالِ روانی رو بررسی کنی و ساکنانِ اینجا رو نجات بدی، هان؟ انتظار نداشتم اینقدر نجیب باشی.»
لوگانو لبخندِ معذبی زد.باعث احتمالِ دوم هرگز بهبدهند ذهنش خطور نکرده بود.
او که به بیتجربگیاش درآهسته این امور اعتراف میکرد، صادقانه پرسید:تکرار «چطور باید به مقامات اطلاع بدیم؟»
لومیان با بیخیالی پیشنهاد داد: «سادهترین راهحل اینه که پلیسِ قطار رو بیاریمسگمانند اینجا و حرفهای پییر رو بهشون بگیم. ازشون بخوایم با استفاده از بیسیمِحال قطار با بخشهای مربوطه تو منطقهٔ فاوست یا استانِ ساحلیِ علیا تماس بگیرن.»
با این حال، لوگانو مکث کرد و با نگرانی گفت: «ا-اما بهعنوان شاهد، از ما میخوانرها تو تحقیقات کمک کنیم. هـ-هویتهای ما جعلیه، و حتی اگه از شیءِ رازآلودِ تو برای تغییرِ ظاهرموننقشِ استفاده کنیم، بهراحتی لو میره که ما فرابشر هستیم و تحتِ تأثیرِ تواناییهای علومِ غریبه قرار داریم.»
لومیان لحظهای فکر کرد و با لبخند جایگزینی ارائه داد: «پس یه اتاقِ خالی تو سکو پیدا کن، دهها بسته موادِ منفجره رو هم تلنباردیگر کن و منفجرشون کن. انفجار سقف رو به هوا میفرسته و خونه رو ویران میکنه. اینطوری، رئیسِ قطار و پلیسِ قطار سریع گزارشش میدن و مقاماتِآینده منطقهٔ فاوست متوجه میشن. وقتی بیشتر تحقیق کنن، مشکلِ پنهانِ داردل رو کشف میکنن. چطوره؟ تو این نقشه نیازی نیست خودمون رو نشون بدیم، مگه نه؟»
لوگانو به این پیشنهاد فکر کرد اما نگرانیِ دیگری را پیش کشید: «وقتی مقامات بیشترنهتنها تحقیق کنن، میفهمن که ما با ساکنانِ داردل در تماس بودیم. نگران میشن که نکنهعقلشان ما هم در خطرِ ابتلا به اختلال روانی باشیم. اون وقت نمیتونیم از بازرسیهاشون رد بشیم.»
لومیان با به یاد آوردنِ اینکه چطور او و خواهرشعقلشان پس از آن ناهنجاری در کوردو گیر افتاده بودند، کمیبیشک کلافه شد. هر کاری که میکردند، دردسرهای خودش را داشت.
خندید و گفت: «پس خودمونحالِ منبعِ اختلال روانی رو پیدامیداد میکنیم و میفرستیمش رو هوا!
«اینطوری مشکل کاملاًروانیِ حل میشه، بیاینکه توجهِعقلشان مقامات رو جلب کنه!»
لودویگ که تا آن لحظه شامهای بیشماری خورده بود، پای سیبزمینیِ سرخشدهاتفاقاتی را قورت داد و با آرامش گفت: «بعد از اینکه به مقاماترها خبر دادیم اختلال روانی اینجاست، چرا باید اینجا بمونیم و منتظرِ تحقیقاتشون بشیم؟
«نمیتونیم خیلی راحت راه بیفتیم، هویتمونروانیِ رو عوض کنیم و با یهموجوداتی قطارِ بخارِ دیگه بریم یه بندرِ دیگه؟»
اِ... لومیان جا خورد.
چرا یه فکرِروانیِ به این سادگیمردم به ذهنِ خودم نرسید؟
همین الان، هرچی من و لوگانو بیشتر بحث میکردیم، بیشتر توتکرار بنبست فرو میرفتیم. تمامِ حواسمون پیِ پیدا کردنِ یه دلیل ودرونی بهونه برای ورود به داردل و تحقیق دربارهٔ منبعِ اختلال روانی بود...
لومیان ناگهاندرونی متوجهِ چیزی شدکرده و دلش ریخت.
بیتفاوت به لوگانوتکرار خیره شد ورخدادن بختِ دکتر را سنجید.
بختِ آیندهٔ او نیزباعث به رنگِ سبزِ رنگپریدهبدهند و ترسناکی آلوده میشد!
لومیان با لبخند به لوگانوآهسته گفت: «تو هم احتمال دارهدکتر به اختلال روانی مبتلا بشی.»
لوگانو لحظهای جاسردرگمی خورد و سپس باباعث چهرهای رنگپریده پرسید: «واقعاً؟»
لومیان که ظاهراً آسودهخاطر بود، سرش را برگرداند و به لودویگ گفت:حسِ «بذارش پای شوخی. میبینی؟ بیشتر درس خوندن خیلی فایدهها داره. قبلاً عمراًموجوداتی به همچین راهحلی فکر میکردی و جز خوردن هیچچیزِ دیگهای بلد نبودی.»
لودویگ بیتوجه به شکارچی،باعث تکهای گوشتِ گوسفند رابدهند با چنگال در دهانش گذاشت.
لوگانو زیرِ لب با خودش زمزمه کرد: «چیکار کنم؟ بایددکتر چیکار کنم...» و سعی کرد قدرتهای دکترِ خود را رویحسِ خودش به کار بگیرد تا ببیند راهِ نجاتی دارد یا نه.
لومیان حرفش را قطع کرد: «عجله نکن. فقطمیشد خطرِ ابتلا به بیماری وجود داره. فقط بایدبروزِ قبل از اینکه واقعاً آلوده بشی، از اینجا بری.»
این را گفت،تکرار برخاست و ازرخدادن کوپه بیرون رفت.
لوگانو بیاختیارکرده پرسید: «کـ...باعث کجا داری میری؟»
لومیان دستهایش را در جیب فروپرسید برد و با لبخند جواب داد: «میرمحالِ به مقامات دربارهٔ اختلال روانی خبر بدم.»
لوگانو لحظهای زبانش بند آمد و حالتِ چهرهاش خشکمردم شد. کاری جز این از دستش برنمیآمد که با گیجیمختلف به لومیان که آرام از کوپه بیرون میرفت، خیره بماند.
لومیان با رسیدن به دستشوییِ قطار، درنهتنها را قفل کرد و نشانِ سیاهی رادرونی که نمایانگرِ پیمایش دنیای ارواح بود، فعال کرد.
پیکرش بهسرعت ناپدید شد و در آپارتمانِ ۷۰۲بدهند در خیابان اوروسای، پلاکِ ۹ واقع در محلهمختلف کلیسای جامع یادبود در تریر دوباره پدیدار گشت.
در این ساعت نه فرانکا خواب بود و نه ژنا.دکتر یکی غرق در خواندنِ رمان بود و دیگری به اینحسِ فکر میکرد که چه دانشی را به شازلِ خرگوش بیاموزد.
فرانکا از جاسردرگمی پرید و با ترسباعث پرسید: «چـ... چرا برگشتی؟»
این توهم به او دست داد که انگار صبح او رابلکه در مدرسه پیاده کرده و حالا بعدازظهر او را در خانهعقلشان لمداده، در حالِ خوردنِ تنقلات و تماشای تلویزیون پیدا کرده است.
لومیان نگاهی به فرانکا انداخت و لبخند زد:بدهند «به یه حادثهٔ فرابشری برخوردیم و میخوایم از طریقِبیشک کانالهای تو به مقامات خبر بدیم تا حلش کنن.»
فرانکا با تعجب و خنده فریادپرسید زد: «بـ... باز هم به یه حادثهٔحالِ فرابشری برخوردی؟ عجب ردیابِ فاجعهٔ رازآلودی هستی!»
ژنا به لومیان نگاه کرد وروانیِ ناگهان احساس کرد که رفتنِ اوموجوداتی از تریر اتفاقِ خوبی بوده است.
لومیان صادقانه دستهایش رااتفاقاتی از هم باز کردناهنجاریای و گفت: «منم دلم نمیخواست.»
فرانکا نفسش راروانیِ بیرون داد و پرسید:عقلشان «کجاست؟ چه جور حادثهایه؟»
لومیان وضعیت را خلاصه تعریفآهسته کرد: «توی داردل، در منطقهٔدکتر فاوست از استانِ ساحلیِ علیا...»
فرانکا و ژنا هر دوکرده از اختلال روانیِ مسری هم جابدهند خوردند و هم به وحشت افتادند.
همزمان، فرانکا در دل با خودرخدادن زمزمه کرد: خدا میدونه ۰۰۷ چهحسِ واکنشی به این «غافلگیری» نشون میده...
همیشه بهم میگه از محلهٔ بازار برم بیرون. اگه واقعاً اینشوند کار رو بکنم، میفهمه که نهتنها پروندههای فرابشریِ محلههای دیگهٔ تریر روحال سرش آوار میشه، بلکه فاجعههای رازآلودِ استانهای دیگهٔ اینتیس هم یقهشو میگیره...
آها، راستی. اینتسلیمِ چه ربطی به منچیکار داره؟ همهش تقصیرِ لومیانه!
خدا رو شکر که این یارو قراره در آینده برهعقلشان پادشاهیِ فیناپوتر. دیگه مهم نیست با چه حادثههای فرابشریای روبهرو میشه،نقشِ چون دیگه مشکلِ ۰۰۷ نیست. اون که نمیتونه فرامرزی همکاری کنه...
لومیان پس از توضیحِ وضعیتِ داردل،رخدادن آنجا نماند. او دوباره به دستشوییِحسِ واگنِ درجهیکِ قطارِ بخار تلپورت کرد.
بیدرنگ شیرِ آب را باز کرد و دستهایش را شست.سگمانند سپس از دستشویی خارج شد و به کوپهٔ کوچک بازگشت. بهاشاره لوگانو گفت: «مقامات بهزودی واکنش نشون میدن. بیا آمادهٔ رفتن بشیم.»
لوگانو از جا پرید.
در همان لحظه، پییرِ بیهوش آرامآرام بهباعث هوش آمد، پیشخدمتِ بار را از رویشوند خود کنار زد و روی سکو افتاد.
لومیان به او نگاه کرد و لبخند زد:ناهنجاریای «ما میمونیم و دربارهٔ منبعِ اختلال روانی تحقیقرها میکنیم. میتونی بهم بگی بیمارِ صفر کی بود؟»
پییر این بار مانندِ قبل عقلش را از دستموجوداتی نداد تا به لومیان و بقیه حمله کند. درنقشِ عوض، در فکری عمیق فرو رفت و گفت: «کی بود...»