چپتر 120: دلالِ اطلاعات
0آنتونی رید با خونسردیبلند به لومیان نگاه کردنازکترن و پرسید: «مشکل چیه؟»
لومیان برای جلوگیری از اتلافِ وقت درسپس ارزیابیِ متقابل، بیدرنگ منبعش را فاش کرد:پنجره «از پاوارد شنیدم که دلالِ اطلاعاتِ قابلاعتمادی هستید.»
آنتونی رید با آن چهرهٔزیادی تپلش، آگاهانه سر تکان داد وبلند به صندلیِ وسطِ اتاق اشاره کرد.
«چه اطلاعاتی نیاز دارید؟پهلوی یا بهتر بگم، میخوایدظاهر چه اطلاعاتی براتون پیدا کنم؟»
لومیان در برابرِ آنتونی رید که هالهای از صداقتظریف و اتکا از خود ساطع میکرد، کمی احساسِ ناراحتی کرد.چوبیِ روی صندلی نشست و کوتاه گفت: «دنبالِ دو نفر میگردم.»
آنتونی رید نگاهی به پهلویدقت چپِ لومیان انداخت و گفت:بهسوی «اسم، ظاهر و ویژگیهای متمایزکنندهشون.»
لومیان پیش از پاسخ دادن، لحظهای تأمل کرد: «یکیشون گیوم بنهست، کشیشِ سابقِابروهاش کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی. اون یکی پوآلیس دو روکفور. بیشتر از یک ماهچوبیِ پیش با شوهرش، بئوست، پیشخدمتشون لویی لوند، و ندیمهاش، کتی، به تریر اومده.
«هیچ عکسی ازشون ندارم. فقط میتونم بگم که گیوم بنه موهای سیاهِ کوتاه و چشمهایتأمل آبی داره. رفتارش جدیه و جاهطلبیِ زیادی داره. بارزترین ویژگیش بینیِ عقابیشه. پوآلیس موهای قهوهایِماه بلند و چشمهای قهوهایِ روشن داره. ابروهاش کمرنگتر و نازکترن و هالهای ظریف اما فریبنده داره...»
آنتونی رید با دقت گوش داد و سپس از روی صندلیفریبنده برخاست. از اتاق گذشت، بهسوی میزِ چوبیِ کنارِ پنجره رفت، کشوییرفت را باز کرد و دستهای کاغذِ سفید و مدادی تراشیده بیرون آورد.
در چشمبههمزدنی، دو چهره کشید.
آنتونی رید طرحها راجاهطلبیِ به لومیان داد و گفت:عقابیشه «ببینید شبیهشون هستن یا نه.»
لومیان طرحها را وارسی کرد و ازاسم کیفیتِ زنده و طبیعیِ آنها جا خورد. گذشتهتأمل از بیرنگ بودنشان، تقریباً تفاوتی با عکس نداشتند.
با حیرت سر بلند کرد و به آنتونینازکترن رید نگریست و گفت: «عجیبه. چطور تونستید فقطگذشت با توصیفِ کوتاه من، چهرشون رو اینقدر دقیق بکشید؟»
گمان میکرد آنتونی رید پیشدقت از نهایی کردنِ پرترهها، چند طرحِمیزِ اولیه میکشد تا او بررسیشان کند.
لبخندی نادررفتارش بر لبِجاهطلبیِ آنتونی رید نشست.
«من این تصویرهانگاهی رو از روی اعلانهایاسم تحتِ تعقیبِ رسمی کشیدم.
«مقامات هم دنبالشون میگردن.»
پس بگو...ظریف ناگهان همهچیز برایدقت لومیان روشن شد.
هم کشیش گیوم بنه و هم مادام پوآلیس از پیروانِقهوهایِ خدایانِ پلیدی بودند که عطیه دریافت کرده بودند. وقتی رایانگوش و همراهانش وضعیت را گزارش میکردند، بیشک توجهِ لازم جلب میشد!
با اینمیگردم درک، بیقراریِپهلوی لومیان بیشتر شد.
حتماً منم تحتِ تعقیبم... یعنی آنتونی رید پرترهٔ منمظریف دیده؟ منو میشناسه؟ لومیان کوشید خونسردیاش را حفظ کند وچوبیِ از دلالِ اطلاعات پرسید: «تعجبی نداره. میخوام بدونم جایزشون چقدره.»
آنتونی رید بیتفاوت پاسخ داد: «جایزهٔ گیومسپس بنه ۲۰ هزار ورلدوره. هر قطعه اطلاعاتپنجره ۵۰۰ ورلدور میارزه. برای پوآلیس هم همینطوره.»
لومیان پوزخند زد: «اگهجاهطلبیِ اطلاعاتِ مفیدی پیدا کنید،بینیِ میتونید دو بار جایزه بگیرید.»
منظورش این بود که آنتونیچپِ میتواند یک سهم از مقاماتمتمایزکنندهشون بگیرد و سهمی دیگر از او.
آنتونی درعقابیشه تأیید سربلند تکان داد.
«سفارشتون رو قبولاما میکنم. ۵۰۰ ورلدور،گوش با ۱۰۰ تا پیشپرداخت.
«شرایطِ من اینه. اگه نمیتونیدزیادی قبول کنید، برید سراغِ یهقهوهایِ دلالِ اطلاعات یا جایزهبگیرِ دیگه.»
لومیان میدانست جایی برای چانهزنیچپِ نیست. تنها توانست سر تکانمتمایزکنندهشون دهد و بپذیرد: «مشکلی نیست.»
درست وقتی میخواست پولبلند را بدهد، ناگهان صدای شلیکیظریف از بیرونِ پنجره بلند شد.
گویی با دشمنِ خونیاش روبهرو شده باشد،سپس تمامِ بدنِ آنتونی رید لرزید. بیاختیار برایپنجره پناه گرفتن به زیرِ میزِ چوبی خزید.
لومیان جا خورد.
این واکنش یه کمپهلوی زیادهروی نبود؟ مگه زندگیظاهر تو خیابانِ هرجومرج همینجوری نیست؟
تیراندازی، دعوا و درگیریهای گسترده در اینجا امری عادی بود. کسانی کهدقت در این محله زندگی میکردند باید تا الان عادت میکردند و فقطباز کافی بود از پنجرهها دور بمانند تا از گلولههای سرگردان در امان بمانند.
طولی نکشید که هیاهو خوابید.
چند ثانیه طول کشید تازیادی آنتونی رید خونسردیاش را بازیابدقهوهایِ و از زیرِ میز بیرون بیاید.
با لبخندی خجالتزده به لومیان نگریست و توضیح داد: «عذر میخوام. چندپاسخ سال پیش تو زمانِ جنگ، تو میدانِ نبرد دچارِ آسیبِ روانیِ پس ازاون سانحه شدم و چارهای نداشتم جز اینکه بازنشسته بشم و به تریر برگردم.»
پس چرا زندگی تو خیابانِ هرجومرج رو انتخابنازکترن کرده که تیراندازی توش اتفاقی روزمرهست؟ لومیان بیشترگذشت پافشاری نکرد. علاقهای به مشکلاتِ روانیِ آنتونی رید نداشت.
اسکناسِ ۵۰ ورلدوری بیرون آورد و انگشتشسپس را بهآرامی روی تصویرِ لوانکس، خیابانهای تجاریِپنجره پرهیاهو و سایهنمای بازرگانانِ در حالِ عبور کشید.
لومیان با حس کردنِ بافتِ باقیماندهٔ کاغذ، اسکناسِبینیِ آبیِ خاکستری، دو لوییدور و دو سکهٔ پنج ورلدوریِاما منقّش به پرندهٔ خورشید را به آنتونی رید داد.
کیفِ پولش یکسوم سبکتر شده بودانداخت و نمیتوانست بر این حس کهپاسخ پول از لای انگشتانش میسُرد، غلبه کند.
همانطور که آنتونی رید بازارِ محلهٔ نجیبزاده در پشتِظریف اسکناسها را وارسی میکرد، انگشتش را خم کرد و تلنگریچوبیِ به سطحشان زد تا اصالتشان را زیرِ نورِ خورشید بسنجد.
با رضایت پول را در جیب گذاشت و پرسید: «میخواید خودتونمیزِ هر چند وقت یکبار برای گرفتنِ خبرهای جدید بهم سر بزنید،تراشیده یا آدرسی ازتون داشته باشم؟ اگه به اطلاعاتی رسیدم، میتونم براتون بیارمش.»
لومیان که میدانست نمیتواند اقامتش در مسافرخانهٔ خروسِبینیِ زرین را از آنتونی رید پنهان کند، شمارهٔظریف اتاقش را داد و گفت: «من تو اتاقِ ۲۰۷م.»
وقتی از اتاقِ ۳۰۵ بیرون آمد، چهرهٔ لومیان رفتهرفته جدیتر شد و در دل با خود گفت:گیوم باید تو روزای آینده خیلی حواسم رو جمع کنم تا آنتونی رید بهم خیانت نکنه... شاید بهترلویی باشه یه فرصت پیدا کنم و قدرتم رو به رخ بکشم تا بفهمه هیچ خطایی رو بیجواب نمیذارم.
لومیان غرق درقهوهایِ این افکار، بهابروهاش سمتِ پلهها رفت.
ناگهان صدای کسی را شنیددقت که میانِ خنده و گریهبهسوی فریاد میزد: «دارم میمیرم، دارم میمیرم!»
لومیان نگاهی به سمتِ صدا انداختبارزترین و مردی را دید که کنارِروشن درِ اتاقِ ۳۱۰ چمباتمه زده بود.
مرد پیراهنِ کتانِ کثیف و شلواریانداخت زرد به تن داشت و موهایپاسخ سیاه و ژولیدهاش تا روی شانهها میرسید.
در آن لحظه، سرش را باابروهاش هر دو دست گرفته بود ودقت خیره به زمین، مدام زمزمه میکرد:
«دارم میمیرم، دارم میمیرم!»
صدایش میانِرفتارش ترس و جنونزیادی در نوسان بود.
همون دیوونهای که شارلی میگفت گاهی عقلش سر جاشویژگیهای میاد؟ لومیان چند ثانیه براندازش کرد، جلو رفت و باکشیشِ کنجکاوی پرسید: «چرا فکر میکنی قراره بمیری؟ مریضیِ لاعلاج داری؟»
مرد بیآنکه سر بلندبلند کند، همچنان فریاد میزد:نازکترن «دارم میمیرم، دارم میمیرم!»
لومیان پوزخندی زد، از کنارشدقت گذشت و واردِ اتاقِ ۳۱۰ شدمیزِ که درِ چوبیاش چهارطاق باز بود.
چیدمانِ اتاق درست مثلِ اتاقِ ۲۰۷ِبارزترین خودش بود. نسبتاً مرتب به نظر میرسید،ابروهاش مگر حشراتِ اجتنابناپذیری که نمیشد بیرونشان کرد.
نگاهِ لومیان روی چراغِ نفتی، انبوهِ کتابها،اسم خودنویسها، چمدانها و دیگر وسایل چرخید. مردِ دیوانهتأمل ایستاد و گیجومنگ اعلام کرد: «اینجا قلمروی منه.»
لومیان با لبخندی جواب داد: «میدونم. ولی اگه قرارهظریف بمیری و هیچ بچه یا فامیلی نداری، چرا ارثتمیزِ رو نمیدی تا به همسایههای فقیری مثلِ ما کمک کنی؟»
دقت که کرد، دید مردِ دیوانه تازه در اواخرِ دههٔ بیستِ زندگیاشچوبیِ است. ریشِ سیاه و پرپشتش خدا میدانست از کِی تراشیده نشده بود وچشمبههمزدنی چشمانِ آبیاش را طوری نشان میداد که گویی در اعماقِ جنگلی دفن شدهاند.
مردِ دیوانه چند لحظه با نگاهی خالی خیره ماند و بعد،بلند چنگ در موهایش انداخت و با دردی جانکاه جیغ کشید: «همهشون مُردن.گذشت همهشون مُردن! من شبحِ مونسوری رو دیدم. همهشون مُردن. منم دارم میمیرم!»
شبحِ مونسوری؟ لومیاننگاهی بالاخره حرفِ متفاوتی ازاسم زبانِ مردِ دیوانه شنید.
عمداً او را تحریک کردهروشن بود تا ببیند میتواند واکنشِ متفاوتیفریبنده از او بیرون بکشد یا نه.
با این بازخوردِ مثبت،فریبنده حس کرد در هضمِبرخاست معجون پیشرفت کرده است.
یعنی یکی از اصولِ روشِ ایفای نقشِ تحریککننده اینه که تحریک فقط یهابروهاش وسیلهست، نه هدف؟ لومیان متفکرانه مردِ دیوانه را برانداز کرد و پرسید: «چراچوبیِ شبحِ مونسوری باید باعثِ مرگشون بشه و تو رو هم به کامِ مرگ بکشونه؟»
مردِ دیوانه سرش را پایین انداخت و زیرِظاهر لب گفت: «هر کی شبحِ مونسوری رو ببینهیکیشون میمیره. خانوادهشم میمیرن. تو کمتر از یه سال میمیرن!»
اینا توهماتِ یه دیوونهست، یا واقعاًابروهاش همچین اتفاقی افتاده؟ اگه آره، یعنیدقت یه نفرین بوده؟ لومیان پیگیر شد:
«شبحِ مونسوری رو کجا دیدی؟»
«زیرِ زمین، زیرِ زمین! زیرِ محلهٔ بازاره!» مردِبینیِ دیوانه دوباره چمباتمه زد، پشتش را به دیوارظریف چسباند و بدنِ لرزانش را در آغوش گرفت.
دنیای زیرزمینیِ زیرِ محلهٔ بازار؟ نمیتونست فقط به اون دومتمایزکنندهشون تا کلیسا گزارش بده تا آدم بفرستن و این موجوداتِسابقِ ناپاک رو از بین ببرن؟ لومیان در سکوت با خود اندیشید.
وقتی دید مردِ دیوانه دوباره به حالتِ «دارمنازکترن میمیرم، دارم میمیرم» برگشته، بیخیالِ پیگیریِ ماجرا شد، ازبهسوی اتاقِ ۳۱۰ بیرون رفت و از پلهها پایین آمد.
فردا یکشنبه بود. لومیان برنامه داشت ظهر به کافهٔ ماسون در محلهٔ باغِکنارِ گیاهشناسی برود تا با آن حوالی آشنا شود. بعدازظهر هم میخواست به گورستانِچهره زیرزمینی سر بزند تا ببیند آستا «جوابی» از برگزارکنندهٔ گردهمایی گرفته است یا نه.
کوچههای اطرافِ خیابانِ هرجومرج پر از موانعی از جنسِ سنگ، چوب، شاخه وابروهاش آتوآشغالهای مختلف بود. حتی در جادهٔ اصلی هم گاهوبیگاه میشد به آنها برخوردچوبیِ کرد. با این حال، مسیری به پهنای عبورِ دو کالسکه باز شده بود.
به اینها سنگرهای خیابانی میگفتند و در بسیاری از محلهها پیدا میشدند. روی برخی ازتأمل آنها ردِ دود و آتش مانده بود و روی برخی دیگر هنوز بقایای خونِ خشکشده بهشوهرش چشم میخورد. اینها از ویژگیهای منحصربهفردِ تریر بودند که تضادِ شدیدی با خیابانهای پیادهرویِ طاقدار داشتند.
لومیان از نقطهٔ کوتاهی در لبهٔابروهاش یکی از سنگرها عبور کرد، از کوچهٔگوش نیمهتاریک بیرون آمد و واردِ خیابان شد.
سپس به سمتِ تابلوی کالسکههایدقت عمومی رفت تا با آنهابهسوی به محلهٔ باغِ گیاهشناسی برود.
در بینِ راه، ولگردهای بیشماری را دید کهبینیِ در گوشهوکنار دراز کشیده بودند، آفتاب میگرفتند وظریف شپشهایشان را میکشتند. همگی کثیف، استخوانی و بیرمق بودند.
این صحنه، خاطراتِنگاهی روزهای ولگردیِ خودشانداخت را زنده کرد.
برخلافِ پادشاهیِ لوئن که خوابیدنِ ولگردها در خیابانها و پارکها را ممنوع کردهگوش بود، جمهوریِ اینتیس چنین قوانینی نداشت. با این حال، ورودشان به مکانهای پولیکاغذِ یا خصوصی ممنوع بود. آنها اغلب لوئن را به خاطرِ بیفرهنگیاش مسخره میکردند.
چشمانِ لومیان کهاما غرق در فکرگوش بود، تنگ شد.
حس کرد کسی تعقیبش میکند!