چپتر 512: کشتیِ دزدانِ دریاییِ عجیب
0لومیان ناپدید شدنِ قامتِ دورشوندهٔ فیلیپفرابشر را در دوردست تماشا کرد ودیوبانوان خندهای بیصدا بر لبانش نقش بست.
باید اعتراف میکرد که این مرد در کارش مهارتمسیر دارد. ظاهرِ سبکسر، چربزبان و بیانضباطی که شبِ قبل درتکمیل میخانه از خود نشان داده بود، کاملاً محو شده بود.
لومیان میدید که این ویژگی در میانِ بسیاری از مردانِ اینتیسی مشترک است. وقتی درگیرِمنابعِ کارهای طاقتفرسا نبودند و زنانِ جذاب احاطهشان میکردند، به طاووسهایی مغرور بدل میشدند که برایدیدنِ به رخ کشیدنِ تواناییهایشان لهله میزدند. فرابشر شدن هم این ذاتِ بنیادین را تغییر نمیداد.
دیوبانوان در اینتیس، بهویژه در تریر، جولان میدادند.جادوی این تنها به دلیلِ جاذبههای زیرزمینیِ شهر نبود؛مسیر پیوندی عمیقتر و هماهنگتر با کلِ جامعه وجود داشت.
لومیان از هشدارِتواناییهایشان فیلیپ نرنجید و آنشدن را به خود نگرفت.
قصد داشت در چند روزِ آینده از سفرِ دریاییاش لذتبررسی ببرد و حتی به فکرش رسیده بود که در حفظِفرضیهای نظمِ کشتی کمک کند و به نوعی بازجوی سایه تبدیل شود.
اما اکنون، دغدغهٔ اصلیاش اینردهٔ بود که فیلیپ چطور بهماههای هویتِ واقعیشان پی برده است.
لومیان کتابِ جادوی اورور را موبهمو گشته، تواناییهای فرابشرانِ ردهٔ پایینِ هر ۲۲فرابشرانِ مسیر را بررسی کرده و در ماههای گذشته دانشِ خود را با اطلاعاتِ بهدستآمدهفرضیهای از منابعِ گوناگون تکمیل کرده بود. از این رو، فرضیهای اولیه در ذهن ساخت.
فیلیپ احتمالاً فرابشرِ یکیلهله از این سه مسیره:ذاتِ تماشاگر، کتابخوان یا میانجی.
اولی تو دیدنِ جزئیاتِ ریز و خوندنِ افکارِ واقعیِ آدما استاده. دومی استادِ استنتاجه، حتی به ردهٔمنابعِ ۷ اونا میگن «کارآگاه». میتونن از روی نامحسوسترین سرنخها، چیزای غیرعادی رو تشخیص بدن. سومی، تو ردهٔ ۸خوندنِ کلانتر، کنترلِ فوقالعادهای تو حوزهٔ استحفاظیِ خودش داره که بهش اجازه میده ناهنجاریها رو حس و ردیابی کنه...
با توجه به اینکه قبلاً مستقیماً با فیلیپ حرفکرده نزدیم، میتونم گزینهٔ تماشاگر رو خط بزنم. تازه، تماشاگرهافرضیهای معمولاً بهعنوانِ ناظرِ امنیتی انتخاب نمیشن، این کار تخصصشون نیست...
فیلیپ بعد از اینکه با تواناییهاش فهمید یه مشکلی داریم و اصالتمونتواناییهای معلوم نیست، احتمالاً کپیِ مدارکِ شناساییمون رو بررسی کرده و به مراجعِ صادرکنندهگوناگون تلگراف زده. و تأییدیه گرفته که این سه نفر اصلاً وجودِ خارجی ندارن؟
این تأخیرش تو هشدار دادن روفرابشر توجیه میکنه. قبل از اینکه دست بهاینتیس کار بشه، منتظرِ تحقیق و جواب مونده.
این یعنی تو مناطقِ مختلف یهفرابشرانِ شبکه از دستیارها داره، اطلاعات وماههای بازخورد میگیره و ارتباطاتِ گستردهای داره.
تنهایی انجام دادنِ این کار غیرممکنه. یه سازمانبررسی پشتشه، شاید یه جای رسمیتر؟ هر چی باشه،گوناگون خودش ادعا میکرد افسرِ بازنشستهٔ ناوگانِ دریای مهه...
همچین آدمی واقعاً به دردِ این میخورهکتابِ که امنیتِ یه کشتیِ تجاریِ تا دندونردهٔ مسلح مثلِ این رو به عهده بگیره.
لومیان رو برگرداند ولهله در را بست؛ موجیذاتِ از آسودگی در وجودش دوید.
با وجودِ چنین ناظرِ امنیتیِ کاربلدی در رأسِپایینِ کار که به تهدیدهای احتمالی هشدارهای محتاطانه میداد،بهدستآمده سفرِ پیشِ رو نویدِ امنیتی نسبی را میداد.
لومیان صبح را در آرامشِ کابینِ درجهیکِ خود، کابینِ ۵، گذراند و با فراغِ بال به مطالعهٔ هایلندر پرداخت وذهن در لابهلای خواندن، کمی هم ورزش کرد. در همین حین، لودویگ پس از صبحانه به لوگانو التماس کرده بود تااستنتاجه او را برای گشتوگذار در کشتی ببرد و بیش از یک ساعت روی عرشه مانندِ کودکی واقعی بازی کرده بود.
با این حال، لومیان گمان میکردبرده هدفِ واقعیِ این گشتوگذار، بررسیِ دقیقِتواناییهای موقعیت و وضعیتِ ذخایرِ غذاییِ کشتی است.
پیش از ناهار، لومیان که مجذوبِ آفتابِ درخشان شدهبنیادین بود، به عرشه رفت. دستانش را روی نرده گذاشتتنها و به پهنهٔ بیکران و آبیِ تیرهٔ دریا خیره شد.
از گوشهٔ چشم، فیلیپ را دید که به رفتارِ بیخیالِ همیشگیاش بازگشتهماههای بود. اکنون در سینهٔ کشتی با همان دخترِ شبِ گذشته گرم گرفته بود،فرابشرِ در گوشش حرفهای عاشقانه زمزمه میکرد و میخندید؛ تصویری تمامعیار از زوجی دلباخته.
شما اینتیسیها...گشته لومیان با خندهایردهٔ سر تکان داد.
پس از ترکِ تریر، تکیهکلامهایواقعیشان همیشگیاش را تغییر داده بودموبهمو تا بازتابِ بهتری از واقعیت باشند.
قدم زدنِ فیلیپ و دخترمیزدند روی عرشه ادامه یافت وتغییر صدای خندهشان در هوا پیچید.
لومیان با شنواییِ تقویتشدهٔ یک شکارچی، بیهیچ دردسری توانستمسیر نامِ دختر را تشخیص دهد: گوزیا. گرچه زیباییِ مرسومیگوناگون نداشت، اما شور و نشاطِ جوانیِ انکارناپذیری از او میتراوید.
لومیان تماشا کرد که چگونه نگاهِ فیلیپمسیر به آنسوی نردههای کشتی دوخته شد وبهدستآمده چهرهاش برای لحظهای کوتاه در هم رفت.
لومیان با دنبال کردنِ مسیرِ نگاهِ ناظرِ امنیتی،جادوی افق را از نظر گذراند و سایهٔ غولآساییمسیر را دید که زیرِ امواجِ خروشان کمین کرده بود!
سایه به همان سرعتی کهمیزدند پدیدار شده بود، ناپدید شد ونمیداد در کامِ دریای متلاطم فرو رفت.
کوچیکتر از پرندهٔ پروازه، اما خیلی بزرگتر از هر جونورِبررسی دریایی... یه ماهیِ غولپیکره یا یه چیزِ دیگه؟ لومیان درفرضیهای فکر فرو رفت و جرقهای از هیجان در وجودش شعلهور شد.
گوزیا رشتهٔ افکارِ فیلیپفرابشرانِ را پاره کرد: «عزیزم،بررسی چی توجهت رو جلب کرده؟»
فیلیپ بیخیال جواب داد: «عشقِواقعیشان من، فقط داشتم فکر میکردم بعداًگشته تو کدوم رستورانِ درجهیک مهمونت کنم.»
ناگهان، پردهٔ نازکی از مه ازفرابشر سمتِ دریا بالا خزید، خورشید رادیوبانوان پوشاند و محیطِ اطراف را تاریک کرد.
مسافران و خدمهٔ روی عرشه که به این تغییراتِ ناگهانیِ آبوهواکرده در دریای مه عادت داشتند، ککشان هم نگزید. گرچه شدتِ آن ازساخت دریای دیوانه کمتر بود، اما طبیعتِ پیشبینیناپذیرِ این منطقه همیشه احساس میشد.
در حالی که گوزیا از اولین روزِ مهآلودِ سفرشان غرقِماههای لذت بود، فیلیپ نامحسوس دستِ راستش را بالا آورد وذهن به نقطهای که سایه در آن ناپدید شده بود اشاره کرد.
فکر نمیکنه فقط یه ماهیِ غولپیکرِ گذری باشه... لومیان با علاقه بهتواناییهای دریای پیشِ رو چشم دوخت. متوجه شد چند نفر از خدمه، ازمنابعِ جمله توپچیها، به استراحتشان پایان دادند و در جایگاههای خود مستقر شدند.
با پدیدار شدنِ هیولایی غولپیکر و سیاهآهنیشدن از اعماقِ آب، صدای شالاپِ بلندی فضا راتریر پر کرد و آرامشِ محیط در هم شکست.
این «کشتیِ» عجیبوغریبی بود.
لایهای از فلز آن را پوشاندهپایینِ بود و تنها لولههای باریکی شبیه بهاطلاعاتِ چشمانِ حلزون از بدنهاش بیرون زده بود.
وقتی آبِ دریا از پهلوهایش پایین ریخت، نیمهٔ بالاییِ این شناورِگشته عجیب از هم باز شد و ردیفِ ترسناکی از توپها و دکلهابهدستآمده را نشان داد که از درونش بالا میآمدند و عرشهای پهناور میساختند.
دهها و شاید صدها دزدِ دریاییِ مسلح بهذاتِ سلاحِ گرم و شمشیر روی عرشه بودند وجولان هوای اطراف را با فریادهای رعبآورشان پر کرده بودند.
بادبانی سپیداورور خودبهخود تا نوکِتواناییهای دکل باز شد.
عجب...
لومیان در دل شگفتزده شد.
تا به حال چنین شناورِ جادوییایموبهمو ندیده بود، شناوری که میتوانست ناپدید شودبررسی و دوباره از اعماقِ دریا بیرون بیاید.
چهرهٔ فیلیپ رفتهرفته درهم رفت.
در کنارش، گوزیا خشکش زد. چشمانششود از وحشت گشاد شد و غریزیهویتِ خودش را به معشوقش نزدیکتر کرد.
«این کدومچطور گروه ازواقعیشان دزدای دریاییه؟»
فیلیپ در حالی که صدایش از آن سبُکسریِ همیشگی خالی شده و سرشار از یقینی شوم بود، جواباطلاعاتِ داد: «فقط یه نفر همچین شناورهای زیردریاییای رو فرماندهی میکنه. دریاسالارِ اعماقِ دریا، هاول کنستانتین. با توجه بهجزئیاتِ اندازهٔ این شناور، این کشتیِ پرچمدارش، نیوینز، نیست. این هشتپای سیاهه که تحتِ فرمانِ معتمدترین زیردستش، باسیل استخوانشکنه.»
چشمانِ گوزیا سیاهیرسیده رفت و چیزی نماندهکمک بود از حال برود.
شبِ قبل، در میانِ گفتوگویشان، فیلیپ به شاهانِ بدنامِ دریا و دریاسالارانِ دزدانِ دریاییبرده که بر پنج دریا فرمان میراندند، اشاره کرده بود. در میانِ آنها، هاول کنستانتینگذشته که بهتازگی به مقامِ دریاسالاری رسیده بود، در هالهای از راز پیچیده شده بود.
افسانهها از تبارِ هیولاوارِ او زمزمه میکردند و مدعی بودند که خونِ هیولاهای دریایی درمسیر رگهایش جاری است. او حتی به ویرانههای شهری غرقشده قدم گذاشته و یادگارهای کیمیاگرانِ باستاناحتمالاً را بیرون کشیده بود: دو قایقِ پنهانکار که میتوانستند نادیده در اعماقِ اقیانوس حرکت کنند.
با الهام از این شناورها، کلیسای خدای بخار و ماشین تلاش کرده بود ناوگانِ زیردریاییِ خودش را بسازد.اطلاعاتِ با این حال، در تولیدِ انبوهِ آنها ناکام ماندند. به دلیلِ نیاز به فرابشرانِ ردهٔ بالا، تنها یک یاریز دو فروند از این شناورها به هر ناوگانِ اینتیسی اختصاص مییافت که هر کدام کارکردهای تخصصیِ خود را داشتند.
از میانِ دو شناورِ زیردریاییِ دریاسالارِ اعماقِ دریا، اولی، یعنی نیوینز، غولی بود که در اندازه با پرنده پروازهویتِ رقابت میکرد. این شناور که از افسانهٔ گنجِ دریاییِ مشهوری الهام گرفته شده بود، بهعنوانِ کشتیِ پرچمدارِ هاول کنستانتین خدمتمنابعِ میکرد. دومی، یعنی هشتپای سیاه که تازه از اعماق بیرون آمده بود، به معتمدترین زیردستش، باسیل استخوانشکن، سپرده شده بود.
او نیز شخصیتی به همان اندازه سهمگین بود که به بیرحمیِ خونسردانه وواقعیشان شگردهای قساوتبارش شهرت داشت. از شکنجه دادنِ اسیرانش لذت میبرد و جایزهٔ سرش کهماههای بسیار بیشتر از بیشترِ دزدانِ دریاییِ غیردریاسالار بود، به رقمِ سرسامآورِ ۲۵۰۰۰۰ ورلدور میرسید.
آشکار شدنِ هویتِ هشتپای سیاهبرده و باسیل استخوانشکن، گوزیا راگشته در گودالِ نومیدی فرو برد.
چطور یک کشتیِ تجاریِ مسلحِ ساده مثلِگشته پرنده پرواز میتوانست در برابرِ چنین دزدانِکرده دریاییِ بدنامی از پنج دریا مقاومت کند؟
زیرِ سایهٔ وحشتآفرینیِرسیده باسیل استخوانشکن چهکشتی کابوسهایی انتظارشان را میکشید؟
اما فیلیپ هیچ وقتی برای پریشانیِ معشوقِ تازهاش نداشت. تمامِاصلیاش حواسش معطوف به منظرهٔ پیشِ رو از هشتپای سیاه و توپهایفرابشرانِ تهدیدآمیزش بود که هر لحظه آماده بودند خشمشان را رها کنند.
لومیان که در فاصلهٔ کوتاهی ایستاده بود، با شنیدنِ نامِ باسیل استخوانشکن، قویترین زیردستِپایینِ دریاسالارِ اعماقِ دریا، هاول کنستانتین، لرزشی از هیجان را در رگهایش حس کرد. اینذهن از سرِ اضطراب نبود، بلکه حسِ نشاطآوری بود که از استشمامِ بوی آهنوخون نشئت میگرفت.
این یکیبرده از نشانههایجادوی جنگطلبیِ شکارچیان بود.
حتی پس از هضمحفظِ کردنِ کاملِ معجونها، یککند فرابشر همچنان تحتتأثیرشان قرار میگرفت.
چشمانِ زمردینِ لومیان، تیز چون چشمانِ عقاب،اما روی کشتیِ عجیبِ آهنیسیاه قفل شد و درکتابِ همان حال حرکتِ بعدیاش را در ذهن ریخت.
برنامهاش این بود که بهمحضِ بیرون آمدنِ باسیل استخوانشکن وگشته کم شدنِ فاصلهٔ دو شناور، به پشتِ سرِ این دزدِدانشِ دریاییِ بدنام «تلپورت» کند و طلسم هارومف را رها سازد.
اگر اثرِ طلسم هارومف کافی نبود و نمیتوانست باسیل را از کار بیندازد، لومیان دستکشهای بوکسگذشته فلوگ را به دست میکرد، هوسِ خاصی را در حریفش میکاشت و دوباره «تلپورت» میکرد تا پیشمیانجی از فعال کردنِ سمفونی نفرت، فاصلهٔ بیشتری بگیرد و هوسِ کاشتهشده را تا حدِ جنونآوری تشدید کند.
با زخمی شدنِ شدید و از کار افتادنِ موقتِ باسیلبازجوی استخوانشکن، لومیان از فرصت استفاده میکرد تا تمامِ زرادخانهٔ شکارچیاش رابرده رها کند و با ضرباتی ویرانگر دشمن را از پا درآورد.
برای جلوگیری از دخالتِ دزدانِ دریاییِ اطراف،اما میتوانست یک بطری داستان بسازد و باسیلبرده استخوانشکن را برای یک دوئلِ تنبهتن منزوی کند...
طرحی پیچیده، همراه با تدابیرِ احتیاطی، در ذهنِاورور لومیان چرخید و لرزشِ خفیفی در بدنش ایجادبررسی کرد، گویی در انتظارِ هیجانِ نبردِ پیشِ رو بود.
درست زمانی که تنش به اوج رسید و رویاروییِ دریایی قریبالوقوع بهمسیر نظر میرسید، دزدانِ دریاییِ سوار بر هشتپای سیاه همگی با هم برگشتنداولیه و چشمانشان با بهتوحیرت روی پلههایی که به اعماقِ شناور میرفت، قفل شد.
چند ثانیه بعد، کشتیِ عجیبِ آهنیسیاهکشتی چرخشی ناگهانی کرد، مسیرش را تغییرتبدیل داد و از پرنده پرواز دور شد.
با دقتی سریع، بخشهای بیرونزدهٔ هشتپایشود سیاه به داخل کشیده شدند وهویتِ فضای درونیاش را بارِ دیگر مهروموم کردند.
در نگاهِ لومیان و دیگران، هشتپایکتابِ سیاه بهسرعت فاصله گرفت و دوبارهفرابشرانِ به اعماقِ دریای مهآلود شیرجه زد.
در یک چشمبههمزدن،کتابِ به سایهای محض تبدیلگشته و کاملاً ناپدید شد.
گوزیا پس از لحظهای طولانی سکوت وکمک بهتزدگی، رو به معشوقش کرد و با صداییاکنون پر از تعجب و سردرگمی گفت: «فـ-فرار کرد؟»
باسیل استخوانشکن وبازجوی هشتپای سیاهش بهشود همین سادگی داشتند میرفتند؟
بدونِ هیچچطور نبردی، بدونِواقعیشان هیچ غارتی؟
فیلیپ که خودش هم گیج شده بود، بهتواناییهای نقطهای که هشتپای سیاه در آن ناپدید شدهگذشته بود خیره ماند و بهزور لبخندی روی لبانش نشاند.
«بهت نگفته بودمرسیده که دزدای دریاییِکشتی بزرگِ زیادی رو میشناسم؟»