چپتر 119: خیابانِ هرجومرج
0تقریباً همزمان، سرمایی از تیرهٔ پشتِ لومیاننزدیک گذشت و مو بر تنش سیخ شد.عجیبی حسِ خطرِ شدیدی به جانش افتاده بود.
بیاختیار «عطاردِ سقوطکرده» را از کمرشفرامیخواند بیرون کشید، آمادهٔ آنکه در یکغریبی چشمبههمزدن پارچهٔ سیاه دورش را پس بزند.
پیکرِ نیمهشفاف با موهای فیروزهای و پوششی از برگ در هوا شناور بود وآسودگی لومیان را در اتاق برانداز میکرد. چشمانِ سبزِ زمردیاش میانِ حالتی مهآلود و خنداندلش در نوسان بود؛ همچون گردابی عمیق که روحِ آدمی را به غرقشدن در خود فرامیخواند.
از سویی، میلِ آشنا و در عینِ حال غریبی در ذهنشمحوی پیچید و بیشترِ افکارش را آشفته کرد. از سوی دیگر، بیاختیارعجیبی میترسید؛ همچون حشرهای بالدار در برابرِ عنکبوتی که تارش را میتند.
رقصش را کُندمحوی کرد، آمادهٔ آنکه هرنزدیک لحظه از حرکت بایستد.
پیکرِ نیمهشفافِ زنانه مشتاق به نظرفرامیخواند میرسید، اما غریزهاش میگفت جای کار میلنگدذهنش و از نزدیکشدن به لومیان پرهیز میکرد.
گاه به جلو خم میشد وموجودی گاه در میانِ پردهها عقب مینشست، اماآهِ در نهایت دست به هیچ کاری نزد.
وقتی لومیان رقصِ احضارش را تمام کرد، صدای محوی در گوششمحوی پیچید. صدا آنقدر نزدیک بود که گویی از اتاقِ بغلی میآمد وپرسه باعث شد موجوداتِ عجیبی که در اتاق پرسه میزدند، یکییکی ناپدید شوند.
آخرین موجودی که رفت، همان پیکرِ زنانهنزدیک با موهای فیروزهای و پوششِ برگی بود.عجیبی هم بیمیل به نظر میرسید و هم سردرگم.
لومیان آهِ آسودگی کشید. چشمانشخود را بست و در سکوتعینِ به صداهای نامبهمِ درونش گوش سپرد.
حتی یک کلمه را همآخرین تشخیص نمیداد، اما تهِ دلشبرگی میخواست تکتکشان را واضح بشنود.
لحظهای بعد، لومیان چشمانش را باز کرد واحضارش به پنجرهای که پشتِ پردهٔ پارهپوره پنهان بودگویی خیره ماند. زیرِ لب گفت: «اون دیگه چی بود؟»
حسش میگفت آن پیکرِ زنانهٔ نیمهشفاف بسیارنزدیک قدرتمندتر از دیگر موجوداتِ عجیبِ احضارشده است؛ چیزیپرسه نبود که فرابشرانِ همردهٔ او از پسش بربیایند.
اگر فسادِ مهرومومشده در بدنش و آن نقشِ سیاهوکبودِ رویعینِ سینهاش نبود که حتی بدونِ فعالشدن هم موجوداتِ روحی رادیگر از نزدیکشدن بازمیداشت، لومیان شک نداشت که بلایی سرش میآمد.
همین موضوع کنجکاویاش را برانگیخت.
بقیهٔ رقصندهها چطور زنده میمونن؟
تازه بعد از اینکه مطمئن شده بود محیط خیلی خطرناک نیست،میآمد جرئت کرده بود رقصِ احضار را اجرا کند، اما باز هم نزدیکهمان بود اتفاقی بیفتد. بقیهٔ رقصندهها چطور از چنین خطراتی در امان میمونن؟
به خاطر اینه که من عطیهم رو با دزدی به دست آوردم و یه سری دانشِافکارش علومِ غریبه رو ندارم، یا اینکه بقیهٔ رقصندهها فقط میتونن موجوداتِ عجیبِ شبیه به خودشون رو جذبنیمهشفافِ کنن؟ تازه، رقصِ احضار از یه موجودیتِ پنهان میاد، پس تو شرایطِ عادی نباید مشکلی پیش بیاد؟
لومیان لحظهای درنگ کرد. هرچهآخرین بیشتر به این موضوع میاندیشید، بیشتربیمیل حس میکرد خودش وصلهٔ ناجورِ ماجراست.
باور داشت که فسادِ درونِ بدنش در سطحِ بسیارتمام بالایی است. حتی در حالتِ مهرومومشده هم میتوانست گهگاهبغلی موجوداتِ عجیب و خطرناک را به خود جذب کند.
خدا رو شکرمحوی که این فسادآنقدر محافظت هم میکنه...
لومیان نفسش را بیرون داد، «عطاردِ سقوطکرده» را سرآشنا جایش گذاشت و چراغِ کاربیدِ سیاهوآهنی را روشن کرد.کرد پشتِ میزِ چوبی نشست و دفترچهٔ اورور را ورق زد.
خواندنِ دفترچهٔ علومِ غریبه از آخر به اول طاقتفرسا بود. چون دانشِ مربوطهاشآهِ را نداشت، گهگاه حس میکرد بیسواد است. چارهای نداشت جز اینکه قدیمیترین دفترچهٔ اورورتهِ را بیرون بیاورد و نماد و معنای رازآلودِ نشانههای مربوطه را از بر کند.
با این حال، لومیان نمیتوانست بنشیند و همهچیز را ذرهذره از اول تا آخر یاد بگیرد. باور داشتبغلی که اگر دفترچهٔ جادوگریِ اورور واقعاً اطلاعاتِ حیاتی در خود پنهان کرده باشد، قطعاً در مطالبِ یکیدو سالِآهِ اخیر است؛ یعنی همان زمانی که ناهنجاریها رفتهرفته در دهکدهٔ کوردو پدیدار شدند و چوپانها «شکار»شان را آغاز کردند.
پس از حدود دو ساعت دستوپنجه نرم کردن بااتاقِ دانشی که به «آذرخش» معروف بود، لومیان شکست راناپدید پذیرفت و تصمیم گرفت شبِ بعد به کارش ادامه دهد.
دستورویی شستروحِ و رویغرقشدن تخت دراز کشید.
لومیان با یادآوریِ موجودِ عجیبی کهموجودی تازه احضار کرده بود، دلهره گرفتسردرگم و «عطاردِ سقوطکرده» را کنارِ بالش گذاشت.
پیش از ترکِ کوردو، آن خنجرِ شومِ سیاهوسربی را بررسیصدای کرده و مطمئن شده بود که سرنوشتی که از هیولایباعث شعلهور مبادله کرده، «دردِ ناشی از سوختن در آتش» است.
تاریکی رفتهرفته عمیقتر میشد، اما خیابانِ هرجومرج حتی یک لحظه هممیآمد رنگِ آرامش به خود نمیدید. صدای آواز، فریاد، ناسزا، دعوا، تعقیبوگریز،رفت سرفه، گریه و تقلا در هوا میپیچید و سمفونیِ شبانهای میساخت.
لومیان به این سروصداهاغرقشدن عادت کرده بود؛ حتی باعثآشنا میشد حس کند زنده است.
بیآنکه بفهمد، به خواب رفت.
ساعتِ ۶ صبح، صدای زنگِنزد کلیسای جامعِ دوردست به صدا درآمدمحوی و کوردو را به یادش آورد.
لومیان سروقت بیدارمحوی شد، اما دلش نمیخواستنزدیک چشمانش را باز کند.
پس از چند دقیقه،غرقشدن سر جایش نشست و «عطاردِآشنا سقوطکرده» را به کمرش بست.
تمامِ شب رؤیاهایناپدید آشفتهای دیده بود، امارفت هیچ اتفاقِ غیرعادیای نیفتاد.
لومیان زیرِدست لب گفت: «دارمنزد الکی گندهش میکنم؟»
در را باز کرد و به نزدیکتریننزدیک دستشویی رفت. در پرتوِ نورِ صبحگاهی که ازپرسه پنجره میتابید، خودش را در آینه برانداز کرد.
در مقایسه با همینغرقشدن موقع در روزِ گذشته،میلِ هیچ تغییری نکرده بود.
رنگ و بلندیِ موهایش عواملیآخرین بیرونی بودند و همراه بابرگی وضعیتِ جسمانیاش به حالتِ اول برنمیگشتند.
لومیان خمدست شد و دندانهایشنزد را مسواک زد.
همانطور که دهانش راگوشش میشست، از گوشهٔ چشمگویی دید که شارلی وارد شد.
«مگه تو طبقهٔ پنجم زندگیخود نمیکنی؟» لومیان مایع را تف کردحال و برگشت تا از شارلی بپرسد.
شارلی پیراهنِ سفید و زردرنگی پوشیده بود که آستینهایش رابرگی تا آرنج تا زده بود. خمیازهای کشید و گفت: «باورتدرونش میشه؟ اون یاروها قبلِ شش بیدار شدن. دستشوییِ طبقهٔ پنجم غلغلهست!»
سپس نیشخند زد.
«من هنوز این دستشوییِ طبقهٔصدا دوم رو از همه بیشتربغلی دوست دارم. میدونی چرا؟ تمیزه!
«با اینکه اون لورانِ عوضی خیلی ازخودراضیه و اصلاً بلد نیست به مادرش کمک کنه،بیشترِ اما نقاطِ قوتِ خودشم داره. عاشقِ تمیزیه. تا وقتی تو آپارتمانه، هر روز اتاق رو تمیزحرکت میکنه و به دستشویی هم میرسه. هاها، نکنه اگه توالت کثیف باشه نمیتونه ازش استفاده کنه؟»
پس اونیکییکی تمیز میکنه...شوند لومیان جا خورد.
برداشتش از مردِ جوانی به نام لوران این بود که سرد و مغرور استآنقدر و بینقص لباس میپوشد. واضح بود که خودش را خیلی دستبالا میگرفت و انگار ازموجودی گرفتاریِ مادرش بیخبر بود. به نظرِ لومیان نمیآمد آدمی باشد که دستشویی را تمیز کند.
پیش از این، لومیان گمان میکرد که دیگر مستأجرانِاتاقِ طبقهٔ دوم از خساستِ صاحبخانه به ستوه آمدهاند وناپدید خودشان دستبهکار شدهاند تا فضاهای مشترکشان را تمیز کنند.
لومیان با دیدنِ چهرهٔ خسته وفرامیخواند فرسودهٔ شارلی، که انگار تمامِ شبغریبی بیدار مانده بود، نیشخند زد و پرسید:
«دیشب رفتی خیابانِ مورای؟»
خیابانِ مورایدست محلهٔ بدنامِکاری تریر بود.
شارلی دندانهایش را به هم سایید و ادامه داد: «من چطور میتونم از پسِ خرجِ خیابانِ مورای بربیام؟ ولی یه روزی حتماً میرم اونجا!» سپس گفت:بیمیل «دیشب ساعتِ ۱۰ برگشتم هتل. بعدش رفتم میخانهٔ زیرزمینی و تا نصفهشب با بچهها نوشیدم. دمدمای صبح، حتی یه... چطور بگم، یه خوابِ خیلی واضح دیدم. سیِل،پارهپوره اسمهای ما شبیهِ همه، ولی املای متفاوتی داره. میتونی تصور کنی تو اون خواب چقدر ذوقزده بودم؟ و وقتی بیدار شدم، چقدر داغون و چقدر... اِ، اِ...»
لومیان صفتروحِ را برایشغرقشدن پیدا کرد: «خالی؟»
شارلی به سمتِ توالتشوند رفت و کمربندش راهمان باز کرد: «آره، آره، آره!»
چشمانِ ازدست قبل باریکش بانزد رضایت جمع شد.
لومیان بینیاشصدای را گرفتگوشش و پوزخند زد:
«خوابِ خیس دیدی؟»
شارلی لرزید، دستِناپدید راستش را تکانموجودی داد و خندید:
«زندهترین خوابی بود که تا حالا دیدم. زنی که توشصدای بود خیلی زیباتر از هر زنی تو خیابانِ مورای بود.باعث اونقدر لطیف و پرشور بود که اصلاً دلم نمیخواست بیدار شم.»
لومیان به شوخی گفت: «خب،صدا مشخصه که نتونستی زیاد دوامبغلی بیاری. بیدار شدنت به نفعت بود.»
شارلی به خودش زحمتِغرقشدن بحث کردن نداد ومیلِ در عوض با جدیت گفت:
«برنامهم اینه که یکشنبهها بعد از اینکه حقوق گرفتم و تعطیل بودم، برمآهِ خیابانِ بلبل. اونجا چندتا تالارِ رقص هست که زنهای ارزونی داره. یکی ازنمیداد همکارام بهم گفت که فقط با ۵۲ کوپه میتونم دلی از عزا دربیارم.
«ولی الاندست دیگه علاقهم رونزد از دست دادم.»
ناگهان هیجانِ شارلی بالاگوشش گرفت. صدایش را پایین آورداتاقِ و با لومیان درددل کرد:
«میدونی چیه؟ یکی از مهمانهای پولدارِ هتل خیلیمیلِ باهام خوب تا میکنه، ازم میخواد براش غذاافکارش ببرم و تو مرتب کردنِ اتاق کمکش کنم.»
لومیان بایکییکی تهمایهای از شیطنتآخرین پرسید: «یه مرد؟»
شارلی بادست شتاب سرکاری تکان داد:
«نه، یه خانمه. فکر کنم از من خوشش اومده. دو دلم. اگه پیشنهادی بده، بایدپرسه اصولم رو زیر پا بذارم؟ میدونی، اینجور چیزها تو تریر خیلی رایجه. اگه اون بلیتِچشمانش من برای رسیدن به اولین پولِ درشتم باشه، میتونم خیلی زود هتلِ خودم رو داشته باشم.»
«فکر میکردم تردید نمیکنی.» با اینکه فقط دومیلِ روز بود همدیگر را میشناختند، لومیان متقاعد شدهافکارش بود که قطبنمای اخلاقیِ شارلی کاملاً انعطافپذیر است.
شارلی که مشخص بود آشفتهآخرین است، آهی کشید و اعترافبرگی کرد: «پنجاه و خردهای سالشه.»
لومیان «اوه» کشداریهیچ گفت و حالتِ چهرهاشرقصِ افکارش را منتقل کرد.
پس از خداحافظی با شارلی، لومیان به اتاقش برگشت تا کت، شلوار و لباسهای دیگری بپوشدمیزدند که مناسبِ خیابانِ هرجومرج باشد. ۶ کوپه برای یک پنکیکِ پیازچه و ۱ لیک برای نیم لیترصداهای ویسکیِ ترشِ سیب خرج کرد. در گوشهای از خیابان نشست و با فراغِ بال صبحانهاش را خورد.
در حالی که از طعمِ پیاز و آرد لذت میبرد، سایهٔ ساختمانهای دو طرفپیچید او را پوشانده بود. او دستفروشان، زنانی که برای خریدِ خواربار آمده بودند، کارگرانِ درکُند حالِ تقلا، کودکانی که در زبالهها میگشتند و سنگری در کوچهای نزدیک را تماشا میکرد.
ساعت ۹ صبح بود که لومیان سرانجام برخاست، خاکِپوششِ لباسش را تکاند و به مسافرخانهٔ خروسِ زرین برگشت.صداهای به طبقهٔ سوم رفت و درِ اتاقِ ۵ را زد.
آنتونی رید،دست دلالِ اطلاعات،کاری اینجا اقامت داشت.
پس از چند ضربه به در،آنقدر صدای خونسردِ مردی با لهجهٔ ساحلِباعث غربیِ میدسیشایر پاسخ داد: «بفرمایید تو.»
لومیان دستگیره را چرخاند و در را باز کرد.آشنا اولین چیزی که به مشامش خورد، بوی تند وکرد نعناعیِ ضعیفی بود که احتمالاً برای دفعِ حشرات استفاده میشد.
سپس، مردی چهلسالهناپدید را دید کهموجودی کنارِ تخت نشسته بود.
مرد پیراهنی به رنگِ سبزِ نظامی، شلواری همرنگِاحضارش آن و چکمههای چرمیِ بدونِ بند پوشیده بود.گویی موهایش را ماشین کرده و بسیار کوتاه بود.
او آن حالتِ مرتب و کارآمدِ یک کهنهکار را نداشت. خطِ رویشِ موهای زردِ روشنش بهشدت عقبیکییکی رفته و پیشانیِ پهنی به جا گذاشته بود. صورتش پُر شده و ریشش را با دقت تراشیده بود.درونش پوستش کمی چرب بود و منافذِ بینیاش بسته شده بود. تا حدودی بیریا و ساده به نظر میرسید.
وقتی آنتونی رید برگشت تاخود با لومیان روبهرو شود، چشمانِ قهوهایِحال تیرهاش تصویرِ لومیان را بازتاب داد.
به دلیلی،یکییکی لومیان ناگهان احساسِآخرین ناآرامیِ خفیفی کرد.