---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 231: هدفِ آقای کِی • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 231: هدفِ آقای کِی

0

چشمانِ ژنا دوادو می‌کرد‌اونجا​ و دستش را در‌تماشای​ هوا بالا برده بود.

«این یکی‌روز​ از تمرینای‌مادرت​ کلاسِ بازیگریِ تئاترمه!»

انگار این حرف از‌انداخت​ تنشش کاست و لبخندش‌خیره​ حالتی طبیعی‌تر به خود گرفت.

«مگه نگفته بودم برای گذرانِ زندگی پاره‌وقت‌کافرای​ تو یه میخانه کار می‌کنم؟ این رئیسمه.‌زیرزمینی​ اومدم اینجا تا باهاش سرِ اضافه‌حقوق چونه بزنم!»

ژنا با اعتمادبه‌نفس به‌اونجا​ لومیان که کنارِ درِ اتاقِ‌نمایش‌های​ ۲۰۷ ایستاده بود، اشاره کرد.

الودی نگاهی به لومیان انداخت، سپس چند‌تماشای​ لحظه به ژنا خیره ماند و سر‌ملعون​ تکان داد: «یادت نره امشب بیای خونه.»

لبخندِ ژنا لحظه‌ای‌نگاهی​ ماسید و بعد‌چند​ جواب داد: «باشه.»

ژنا با دیدنِ اینکه الودی به کارش برگشت تا‌حقیقت​ سمتِ دیگرِ طبقهٔ دوم را تمیز کند، پاورچین از‌پس‌انداز​ پله‌ها پایین رفت و از مسافرخانهٔ خروسِ زرین خارج شد.

طولی نکشید که دید لومیان به او‌ثابتِ​ رسیده است. با حرص غرولند کرد: «لعنتی!‌کافرای​ مادرم تو مسافرخانهٔ خروسِ زرین چی‌کار می‌کنه؟»

لومیان لحظه‌ای تأمل کرد و پاسخ داد: «همه‌اش زیرِ سرِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمیه.‌کافرای​ مسیو ایو، صاحبِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین، یه نظافتچیِ پاره‌وقت پیدا کرده که فقط نصفِ‌حسابی​ روز اونجا کار می‌کنه. مادرت هم که پای ثابتِ تماشای نمایش‌های تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمیه.»

ژنا دندان به هم‌انداخت​ سایید و با حرص‌خیره​ گفت: «اون کافرای ملعون!»

سپس دستش‌نمایش‌های​ را در‌سایید​ هوا تکان داد.

«امشب حقیقت رو بهش می‌گم. می‌گم پاره‌وقت به‌عنوانِ‌تماشای​ آوازخوانِ زیرزمینی کار می‌کنم تا برای شهریهٔ سالِ‌حقیقت​ بعد پول پس‌انداز کنم، و درآمدم هم حسابی خوبه!»

لومیان با کنجکاوی نگاهی به‌پای​ نیم‌رخِ ژنا انداخت و پرسید:‌سایید​ «انگار زیاد مضطرب یا نگران نیستی؟»

ژنا آب‌دهانش‌الودی​ را روی‌انداخت​ زمین انداخت.

«اون مادرمه،‌نمایش‌های​ نه یه‌سایید​ هیولای آدم‌خوار.

«مهربون و فهمیده‌ست. قبلاً‌اونجا​ بهش نگفتم چی‌کار می‌کنم‌تماشای​ چون نمی‌خواستم نگران بشه.»

لومیان یادآوری‌روز​ کرد: «ولی حالا‌پای​ دیگه نگران می‌شه.»

کار به‌عنوانِ آوازخوانِ زیرزمینی در تالارهای رقص و میخانه‌ها‌ماند​ اغلب با سروکله زدن با آدم‌های مشکوک همراه بود.‌لحظه‌ای​ سوءاستفاده شدن هم واقعیتی تلخ بود که گهگاه پیش می‌آمد.

لبخندِ شیطنت‌آمیزی روی لبِ ژنا نشست و با لحنی شوخ‌طبعانه‌بهش​ گفت: «من معشوقهٔ سیِل دوبوآ هستم، سردستهٔ باندِ ساوآ و‌درآمدم​ نگهبانِ تالارِ رقصِ نسیم. کی جرئت داره با من دربیفته؟»

لومیان خندید: «این‌طوری که خطرناک‌تره.»

ژنا نگاهش را‌اونجا​ دزدید و به تماشای‌تماشای​ دست‌فروشانِ خیابانِ هرج‌ومرج ایستاد.

«اگه مادرم نتونه این موضوع رو هضم کنه،‌خیره​ می‌خوام توانایی‌های الانم رو بهش نشون بدم و‌خونه​ قانعش کنم که می‌تونم از خودم محافظت کنم.»

واقعاً؟ لومیان حرفی‌دندان​ از هدسیِ منحرف‌اون​ به میان نیاورد.

ژنا به خودش مسلط شد و با صدایی گرفته گفت:‌دندان​ «خیلی سختی کشیده. سال‌ها بی‌وقفه کار کرده. می‌خوام کمکش کنم‌آوازخوانِ​ و باری از روی دوشش بردارم تا از پا درنیاد.»

لومیان لحظه‌ای به فکر‌مادرت​ فرو رفت و پرسید:‌نمایش‌های​ «از زمانِ فوتِ پدرت؟»

نگاهِ ژنا به زمین دوخته شد و کوتاه تأیید کرد: «تو‌داد​ کارخونه یه حادثه پیش اومد. پدرم به‌شدت مجروح شد و بیشتر‌باشه​ از ده روز تو بیمارستان بستری بود. آخرش هم دوام نیاورد.

«تمامِ پس‌اندازمون رو خرج کردیم و هنوز هم کلی بدهی بالا آورده بودیم. چند سال پیش می‌تونستم برم سراغِ‌کنم​ تئاتر و بازیگری بخونم. ولی تازه اوایلِ امسال بود که تونستیم تقریباً نصفِ بدهی‌مون رو بدیم و یه پولی‌قبلاً​ برای آموزشِ من پس‌انداز کنیم. مادرم اصرار داشت که دیگه نباید دست‌دست کنیم. اگه بازم لفتش می‌دادیم، سنم بالا می‌رفت.»

لومیان سراپا گوش بود و ابروهایش‌پای​ از سرِ تعجب در هم رفت:‌گفت​ «برای حادثهٔ کارخونه هیچ غرامتی ندادن؟»

ژنا دندان به هم سایید: «چرا، ولی اون حروم‌زاده هنوز غرامتی‌گفت​ بهمون نداده! مدام درخواستِ تجدیدنظر می‌ده و دادگاه‌ها هم که همیشه‌سالِ​ لفتش می‌دن. لعنت بر پدرشون، می‌خواد اون‌قدر کشش بده تا همه‌مون بمیریم؟»

لومیان لحظه‌ای سکوت کرد و‌سپس​ بعد بحث را عوض کرد:‌تکان​ «مادرت واقعاً بازیگرِ تئاتر بود؟»

«درسته.» چهرهٔ ژنا رفته‌رفته آرام‌تر شد: «بازیگری‌اش عالی بود و خیلی هم زیبا بود، ولی بیشترِ مدیرای تئاتر، حامیای مالی‌درآمدم​ و صاحبا مرد بودن. اونا مثلِ شیرهایی که تو قلمروِ خودشون پرسه می‌زنن، بازیگرای زن رو تو تئاتر شکار می‌کردن.‌چون​ اونایی که زیرِ بار نمی‌رفتن، نقش‌های خوبی گیرشون نمی‌اومد. حرص‌آوره، همه فکر می‌کنن این یه چیزِ عادیه، حتی پلیس و دادگاه!

«مادرم ذاتاً آدمِ ملایمیه، ولی به‌شدت کله‌شقه. فقط می‌تونست نقش‌های فرعی بگیره و حتی یه بار‌حقیقت​ هم اخراج شد. وقتی تئاتری که توش کار می‌کرد ورشکست شد، موقتاً شانسِ برگشتن به صحنه رو‌زیاد​ از دست داد. مجبور شد به کارای متفرقه‌ای مثلِ خدمتکاریِ مسافرخونه و کارگری تو رخت‌شوی‌خونه رو بیاره.

«همون موقع بود که با پدرم آشنا شد. اونا با هم بودن و تو پیشگاهِ خدا زن و شوهر شدن.‌زیرزمینی​ ستایش بر خورشید. اون زمان، پدرم سخت کار می‌کرد تا بشه یه کارگرِ ماهر. مادرم هم کارای مختلفی می‌کرد و‌هیولای​ پول پس‌انداز می‌کرد و هم‌زمان دنبالِ فرصتی بود تا به تئاتر برگرده. اون روزا رو بیشتر از هر چیزی عزیز می‌دونه.

«بعدتر، من و برادرم به دنیا اومدیم. سرِ مامان‌ماند​ و بابا شلوغ‌تر شد و برای گذرانِ زندگی و‌لحظه‌ای​ فراهم کردنِ فرصتِ تحصیل برای ما، حسابی به زحمت افتادن.

«وقتی ما روی پای خودمون ایستادیم، مادرم دیگه سنش بالا رفته بود و نمی‌تونست به صحنه برگرده.‌پول​ برای همین همهٔ امیدش رو به من بست. می‌خواست ببینه که من یه بازیگرِ فوق‌العاده می‌شم، حتی‌هیولای​ اگه به قیمتِ بازی تو نقش‌های فرعی تموم می‌شد. پدرم هم آرزو داشت برادرم یه کارگرِ ماهر بشه.»

این حرف‌ها مدت‌ها بود که در‌پای​ دلِ ژنا تلنبار شده بود و تازه‌اون​ اکنون فرصتی برای بیانشان پیدا کرده بود.

لومیان صبورانه منتظر ماند تا حرفِ‌ثابتِ​ ژنا تمام شود و بعد پرسید:‌اون​ «خودت هم آرزو داری بازیگرِ تئاتر بشی؟»

ژنا با غرور و رضایت لبخند زد: «وقتی‌خیره​ مادرت این‌قدر عاشقِ تئاتر باشه و بازیگرِ بااستعدادی‌خونه​ هم باشه، سخته که خودت عاشقِ تئاتر نشی.»

لبخندش به‌طرزِ وصف‌ناپذیری‌دندان​ نیشِ حسادتی را در‌کافرای​ دلِ لومیان بیدار کرد.

با لحنی آمیخته به احساس آهی کشید و گفت:‌نمایش‌های​ «معلومه که مادرت عشقِ خالصی به تئاتر داره. حتی‌می‌گم​ تو لباسِ نظافتچی هم آرایش می‌کنه و کلاه‌گیس‌های قشنگ می‌ذاره.»

ژنا آرام سر تکان داد و گفت: «می‌گه این کار بهش‌گفت​ حسِ جوونی می‌ده، انگار که دوباره برگشته رو صحنه. تو نگاهِ‌سالِ​ خودش، هنوزم یه بازیگرِ واقعیِ تئاتره و بقیهٔ کاراش فقط شغل‌های پاره‌وقتن.

«همیشه همین‌طوری بوده. منو می‌بره تماشای طلوعِ آفتاب و بهم یادآوری می‌کنه که تاریکی همیشه جاش‌خونه​ رو به نور می‌ده. بهم می‌گه حتی تو تاریک‌ترین روزا هم باید راهی پیدا کنم تا‌کند​ نورِ درونِ خودم رو روشن نگه دارم. فقط اون‌موقع‌ست که می‌تونم صبورانه منتظرِ طلوعِ آفتاب بمونم.»

اشتیاقِ ژنا‌نمایش‌های​ برای آینده‌سایید​ ملموس‌تر می‌شد.

«اگه یه سالِ دیگه آوازخوانِ زیرزمینی بمونم، اون‌قدر پول جمع می‌کنم که شهریهٔ سالِ بعد رو بدم و بخشِ‌به‌عنوانِ​ بزرگی از بدهی‌هامون رو هم صاف کنم. با درآمدِ من و مادرم و برادرم، دیگه زیرِ بارِ قرض نمی‌مونیم.‌روی​ به‌زودی اون دیگه مجبور نیست چند جا کار کنه و برادرم هم فرصت پیدا می‌کنه از بقیه مهارت یاد بگیره!»

همان‌طور که ژنا حرف می‌زد، هیجانش بیشتر‌تماشای​ می‌شد و بی‌اختیار دستش را بالا برد،‌ملعون​ گویی می‌خواست زیباییِ آینده را در چنگ بگیرد.

لومیان در سکوت به ژنا‌سپس​ نگاه کرد و انگار موجی‌تکان​ از احساساتِ فروخورده درونش محو شد.

امید. واژه‌ای‌نمایش‌های​ چنین عمیق‌سایید​ و تکان‌دهنده.

پس از چند لحظه آسودگی، ژنا ناگهان‌ثابتِ​ حسِ خجالتِ وصف‌ناپذیری پیدا کرد. سرش را‌کافرای​ چرخاند و نگاهی سرزنش‌آمیز به لومیان انداخت.

«چرا زل زدی‌اونجا​ به من؟ تا حالا‌تماشای​ ندیدی یکی هیجان‌زده بشه؟»

لومیان پوزخند‌الودی​ زد اما‌انداخت​ چیزی نگفت.

ژنا با دقت وراندازش‌سایید​ کرد و زیرِ لب‌ملعون​ گفت: «چرا حس می‌کنم سرحال‌تری؟»

لومیان کوتاه جواب داد: «نه.»

در آن لحظه، آن دو واردِ بلوارِ بازار‌نمایش‌های​ شده بودند. پوسترهایی که انتخابِ موفقیت‌آمیزِ اوگ آرتوآ را‌می‌گم​ به‌عنوانِ نمایندهٔ مجلس جشن می‌گرفتند، همه‌جا به چشم می‌خورد.

اوگ آرتوآ، کسی که حمایتِ مشترکِ باندِ ساوآ و‌ماند​ باندِ خارِ زهرآگین رو داشت، واقعاً نمایندهٔ مجلس شد...‌لحظه‌ای​ برام سؤاله چه تغییراتی تو محلهٔ بازار به وجود میاره...

لومیان نگاهش را از پوستر گرفت. حرف‌های فرانکا در‌حقیقت​ ذهنش طنین انداخت: بانو ماه، یکی از پیروانِ مادر‌پس‌انداز​ بزرگ، باور داشت که اوگ آرتوآ آدمی روشن‌فکر است.

...

عصر، پیش از آنکه برای یافتنِ آقای‌تماشای​ کِی راهیِ بلوارِ بزرگ شود، لومیان در‌ملعون​ اتاق‌خوابِ طبقهٔ دومِ تالارِ رقصِ نسیم محرابی چید.

پس از برپاکردنِ دیوارِ نیروی روحی، سه شمع را به‌ترتیب از خدا تا انسان،‌امشب​ از چپ به راست روشن کرد. پس از چکاندنِ دقیقِ روغن‌های پایه و عصاره‌ها،‌دیگرِ​ چند قدم به عقب برداشت. در فضایی مه‌آلود غرق شد و با صدایی بم خواند:

ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد

مِهِ خاکستریِ‌الودی​ کم‌رنگی همراه با‌سپس​ هاله‌ای ناآرام برخاست.

لومیان کُندیِ افکارش و حسِ سوزن‌سوزن‌شدنِ زیرِ پوستش را پس‌بهش​ زد و به شعلهٔ آبی‌مایل‌به‌سیاهِ شمع خیره ماند. طبقِ دستوراتِ‌درآمدم​ خانمِ شعبده‌باز، وردِ بعدی را به زبانِ هرمسِ باستان خواند:

به شما التماس می‌کنم، پناهِ شما را تمنا می‌کنم...

پس از چند حرکتِ دست، چشمِ‌چند​ لومیان به فرشتهٔ الهی افتاد که‌یادت​ گویی از نورِ خالص تجسم یافته بود.

هم‌زمان، آهی‌نمایش‌های​ رؤیاگونه را‌سایید​ به‌سختی شنید.

آهی که‌نصفِ​ از ارتفاعی‌اونجا​ بی‌نهایت سرچشمه می‌گرفت.

فرشته با هیبتی درخشان و اثیری‌ثابتِ​ از بالا فرود آمد و آغوش‌اون​ گشود تا لومیان را در بر بگیرد.

بال‌هایی از‌الودی​ نورِ درخشان او‌سپس​ را احاطه کردند.

وقتی لومیان هوشیاری‌اش را‌سایید​ به دست آورد، همه‌چیز‌ملعون​ به حالتِ عادی برگشته بود.

...

با فرارسیدنِ شب در بلوارِ بزرگ، خیابانِ‌تماشای​ شِر، پلاکِ ۱۹، لومیان بارِ دیگر خود‌ملعون​ را در زیرزمین، رودررو با آقای کِی یافت.

آقای کِی با همان کلاهِ بزرگ‌چند​ و ردای سیاهِ همیشگی‌اش، در سکوت‌یادت​ روی صندلی‌ای با پشتیِ سرخ‌رنگ نشسته بود.

با گره‌خوردنِ نگاهش به لومیان، آقای کِی آرام سر تکان داد و با صدایی‌زیرزمینی​ بم و خش‌دار گفت: «از مهارتتون تو عمل خیلی راضیم. تازه، بدونِ اینکه بدونید،‌نگران​ کاراتون با آموزه‌های سرورم هم‌خوانی داره و با برکت‌یافته‌های اون موجوداتِ پلید مقابله می‌کنه!»

آقای کِی لحظه‌ای مکث‌اونجا​ کرد و پرسید: «به‌تماشای​ اندازهٔ کافی بهش فکر کردید؟»

لومیان سر پایین انداخت و‌پای​ جواب داد: «بله. شما شکوهِ‌سایید​ سرور رو به من نشون دادید.»

«هاها!» آقای کِی زیرِ‌انداخت​ خنده‌ای جنون‌آمیز زد، گویی عقلش‌ماند​ را از دست داده بود.

پس از چند ثانیه، آرامشش را بازیافت‌کافرای​ و بی‌اعتنا به خدمتکاران، گذاشت همان‌جا بمانند.‌زیرزمینی​ ادامه داد: «نامِ مقدسِ سرورم این است:

سروری که همه‌چیز را آفرید،

خدای قادر و دانای کل،

سروری که پشتِ پردهٔ سایه‌ها فرمان می‌راند،

فرمانروای عالمِ ذهن،

سرشتِ تباهِ همهٔ جانداران

سه تا رو به دلخواه‌مادرت​ انتخاب کنید و به زبانِ‌دندان​ هرمس به درگاهِ وی التماس کنید.»

تنها همین توصیفِ آقای کِی باعث شد لباس‌ها، پوست،‌دندان​ گوشت و استخوان‌های لومیان کاملاً در هم حل شوند‌به‌عنوانِ​ و تنها حسِ دلهره‌آورِ آگاهیِ ناب و خودآگاهی باقی بماند.

لومیان که‌الودی​ بی‌اختیار می‌لرزید،‌انداخت​ غریزی خواند:

سروری که همه‌چیز را آفرید،

خدای قادر و دانای کل،

سروری که پشتِ پردهٔ سایه‌ها فرمان می‌راند...

ذهنِ لومیان آشفته‌تر از آن‌سپس​ بود که سبک‌سنگین کند و‌تکان​ ناخودآگاه سه عبارتِ اول را برگزید.

تقریباً در همان لحظه، محیطِ‌گفت​ اطرافش تاریک شد، گویی در‌بهش​ پرده‌ای ضخیم پوشیده شده باشد.

پشتِ پردهٔ سایه‌وارِ وهم‌انگیز و ژرف، جفت‌چشمی روی‌تماشای​ لومیان ثابت ماند، در آگاهی‌اش رخنه کرد و‌حقیقت​ چیزی نمانده بود او را از هوش ببرد.

پس از مدتی نامعلوم، لومیان‌پای​ حواسش را بازیافت، در حالی که‌گفت​ تنش غرق در عرقِ سرد بود.

آقای کِی از جایش‌انداخت​ برخاست و انگار صدای‌خیره​ بمش آمیخته به لبخند بود.

«از این به‌دندان​ بعد، شما برادرِ مایید،‌کافرای​ واقعاً یکی از ما.

«ما یه سازمانِ سرّی هستیم‌مادرت​ که به آفریدگارِ راستین ایمان‌دندان​ داریم. اسمِ ما سازمانِ سپیده‌دمه.»

لومیان جا خورد: «سازمانِ سپیده‌دم؟»

این همون سازمانِ‌نگاهی​ تروریستی نیست که‌چند​ کاسه‌کوزه‌ها سرش شکسته شد؟

انگار فرابشرانِ‌نمایش‌های​ رسمی هدفشون رو‌گفت​ اشتباه نگرفته بودن...

من واقعاً‌نصفِ​ عضوِ سازمانِ‌اونجا​ سپیده‌دم شدم...

آقای کِی خدمتکاران را از زیرزمین مرخص کرد و رو به لومیان گفت: «گاردنر مارتن عضوِ‌بهش​ سازمانِ صلیبِ آهن‌وخونه. این سازمانِ سرّی زمانی سرورِ ما رو می‌پرستید، اما تو سال‌های اخیر از ما‌مضطرب​ فاصله گرفتن و دیگه نیایش‌های مداومشون رو قطع کردن. به نظر می‌رسه دارن نقشهٔ خیلی مهمی می‌کشن.

«بهتون مأموریت دادم که تو صفوفشون نفوذ‌لحظه​ کنید، چون امیدوارم بتونید علتِ کاراشون رو‌امشب​ کشف کنید و از نیتشون سر دربیارید.»

ناولها | novelha.net