چپتر 232: تأمینِ مالیِ فعالیتها
0سازمانِ صلیبِ آهنوخون... ظاهراً نقشههای مهمی در سرکردیم داشت... لومیان سرانجام به نیتِ واقعیِ آقای کِی ازآنکه ترغیبِ او به پیوستن به یک باند پی برد.
سازمانِ صلیبِ آهنوخون — که آن هم سازمانیساوآ مخفی بود — به نظر میرسید با رقابتممکنه بر سرِ ایمان و اوضاعِ تریر ارتباط داشته باشد.
کنجکاوی در وجودِ لومیانتأمل برانگیخته شد و پرسید:ممکنه «سازمانِ صلیبِ آهنوخون دقیقاً چیه؟»
لومیان هرچه بیشتر میفهمید، بیشتر بهجمع انجامِ کارهایی تمایل پیدا میکرد کهاصلی تأییدِ گاردنر مارتن را جلب کند.
آقای کِی خندهای کرد و گفت: «بذار گاردنر مارتناین خودش روشنت کنه. اگه قبل از اینکه اونا چیزی بهتدهد بگن از اوضاعشون خبر داشته باشی، احتمالاً متوجهِ مشکلی میشن.»
لومیان در حالی که متفکرانه سر تکان میداد، با خود اندیشید: پستأمل یه پسرِ سادهٔ روستاییِ تحتِ تعقیب مثلِ منو پیدا کردی تا جاسوس بشه؟جمع یکی رو میخواستی که سابقهش پاک باشه و از پایینترین طبقه اومده باشه؟
افکارش به سمتِ شیءِ مرموزی رفت که گاردنر مارتن از طریقِ کریستوی موش به تریر قاچاقاطلاعاتی کرده بود، و همچنین حمایتِ باندِ ساوآ از اوگ آرتوآ. لومیان پس از دو ثانیه تأمل،آینه شکِ خود را به زبان آورد: «ممکنه نقشهٔ سازمانِ صلیبِ آهنوخون به اوگ آرتوآ ربط داشته باشه؟»
آقای کِی با صدایی خشدار جوابجمع داد: «طبقِ اطلاعاتی که ما جمع کردیم،اینطور این فقط یه بخشه، نه بخشِ اصلی.»
که اینطور... لومیان سپس پیش از آنکه ادامه دهد، بحثِفقط «مردمِ آینه» را پیش کشید: «انگار گاردنر مارتن میدونست شیئیبحثِ که داده کاروانِ قاچاق بیاره، ممکنه همچین حادثهای رو رقم بزنه.»
آقای کِی لحظهای ساکت شد و بعد گفت: «شک ندارم اون شیء اهمیتِشکِ خیلی زیادی داره. این مسئلهایه که خودت باید ازش سر دربیاری. نگران نباش.کردیم سازمانِ سپیدهدمِ ما تو پاداش دادن دستودلبازه. وقتش که برسه، میتونی هر درخواستی بکنی.»
درست همان موقع که لومیان میخواست در دلشممکنه بگوید «کمکم کنید خواهرم رو زنده کنم»، آقای کِیجمع اضافه کرد: «تا جایی که در توانِ من باشه.»
خیلی رک و راست... اگه واقعاً عضوِ رسمیِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون بشم و به اطلاعاتِ مربوطهشون دست پیدا کنم، بیشک امتیازاتِ خاصی بهم میدن. در عوض، میتونم ازبیاره سازمانِ سپیدهدم هم پاداش بگیرم. آره... این کار یه جورایی پیش بردنِ مأموریتِ خانمِ شعبدهباز هم هست. اون منو که دارندهٔ کارتِ آرکانای صغیرم رد نمیکنه... همچین «مزایایی» خیلیدرخواستی کمیابه؛ اینکه برای یه کار سه تا پاداش بگیری... لومیان در حالی که بیصدا آه میکشید، با خود فکر کرد اگر هم دستِ رد به سینهاش بزنند، اهمیتی ندارد.
«الان برای کارایجواب آیندهام به کمیاطلاعاتی تأمینِ مالی نیاز دارم.»
هدف از این بودجه، افزایشِهمچنین قدرتِ شخصیِ لومیان و ایجادِآرتوآ «پایهای محکم» برای انجامِ مأموریت بود.
آقای کِی سر تکان داد: «مشکلی نیست. بعداً ۱۰,۰۰۰نقشهٔ ورلدور بهت میدم. این یکی از مزایای پیوستنِ رسمیکردیم به سازمانِ سپیدهدمِ ما و شرکت تو یه مأموریتِ پرخطره.»
در اینتیس، «مزایا» اصطلاحیطبقِ رایج بود که امپراتور روزلفقط آن را ابداع کرده بود.
خیلی دستودلبازانه است... در آن لحظه، از خودکردیم پرسید آیا باید دنبالِ سازمانهای سرّیِ بیشتری شبیهِ اینآنکه بگردد تا فقط از مزایای عضویتِ بیشتر لذت ببرد.
آقای کِی از جایش برخاست، دستانشحمایتِ را از هم باز کرد وتأمل آرام شروع به چرخیدن دورِ لومیان کرد.
همانطور که قدم میزد، با لحنی پرهیبتآورد گفت: «سرورِ من همون وجودِ عظیمیه کهداد این جهان رو آفریده، پدرِ همهٔ جانداران.»
«همهٔ ما از وی سرچشمهاطلاعاتی میگیریم و جوهرهٔ الهیای روبخشه که بهمون بخشیده درونمون داریم.»
«الوهیت درونِ هر جانداری هست و هیچکس ذاتاً نجیبتراین از دیگری نیست. ما جایگاهمون رو بر اساسِ نزدیکیمونادامه به سرورمون و تواناییمون تو پذیرشِ آموزههای وی متمایز میکنیم.»
«از طریقِ همین الوهیتِ مشترکه که میتونیم معجون بخوریم،اوگ با آزمونها روبهرو بشیم و قدرتِ الهیِ بیشتری جمع کنیم.صدایی در نهایت، میتونیم به فرشتگانی در خدمتِ سرورم تبدیل بشیم...»
داره موعظه میکنه؟ لومیان بیاختیار حس کرد شباهتهایی میانِ حرفهای آقای کِی و داستانِداد خانمِ شعبدهباز دربارهٔ آفریدگارِ نخستین — قدیمیترین — وجود دارد که تکهتکه شد وادامه ویژگیهای فرابشریِ مختلفی را پدید آورد. به نظر میرسید هر دو جوهرهای مشترک دارند.
این موضوع باعث شدطبقِ شک کند که آفریدگارِ راستینِفقط سازمانِ سپیدهدم همان قدیمیترین است.
پس از نزدیک به پانزده دقیقه، آقای کِی موعظهاشاین را به پایان رساند و با کشیدنِ دست از بالادهد به پایین، چپ و راست، صلیبی روی سینهاش رسم کرد.
«ستایش بر تو باد، ای آفریدگارِحمایتِ همهچیز. ستایش بر تو باد، کهتأمل بارِ گناهانِ جهان رو به دوش میکشی.»
لومیان هم همین کارتأمل را کرد و کلماتِ ستایشآمیزِنقشهٔ خودش را به زبان آورد.
آقای کِیجواب سپس به معرفیِاطلاعاتی سازمانِ سپیدهدم پرداخت.
«ما در حالِ حاضر در مجموع هفت قدیسکردیم و بیستودو غیبگو داریم که هر کدوم با نامِآنکه رمزِ الفبایی مشخص شدن و تو مکانهای مختلف پراکندهاند...»
یعنی هنوز ۲۱ نفرِ دیگه به قدرتمندیِ آقای کِی وجود دارن؟ قدیسهاتأمل نیمهخدایانِ ردهٔ ۴ و ردهٔ ۳ با الوهیت هستن. و کلاً هفتاطلاعاتی تا از اونا تو سازمانِ سپیدهدم هست؟ لومیان از این افشاگری جا خورد.
سازمانِ سپیدهدم بسیارثانیه سهمگینتر از چیزیزبان بود که پیشبینی میکرد!
در موردِ اینکه آیا شخصیتهایی در سطحِ فرشتگاناین هم وجود دارند یا نه، آقای کِی چیزیآنکه نگفت و لومیان را در شگفتی باقی گذاشت.
آقای کِی با پایان دادن به معرفیاش، انگشتِ اشارهٔ دستِفقط راستش را با دستِ چپ گرفت و آن را کَند. سپسمردمِ انگشت را که از آن خون میچکید، به سمتِ لومیان انداخت.
«تو مواقعِموش نیازِ شدیدکرده ازش استفاده کن.»
لومیان انگشت را که خونش از قبل درممکنه حالِ لخته شدن بود گرفت و دردِ شبحیای راجمع که پیشتر تجربه کرده بود، در خیالش مجسم کرد.
اگرچه در نبرد از درد یا جراحت نمیترسید وفقط در صورتِ لزوم میتوانست بیدرنگ به خودش خنجر بزند، امابحثِ نمیتوانست مانندِ آقای کِی بیدلیل یکی از انگشتانش را بکند.
در عرضِ چند لحظه، انگشتِ تازهایاطلاعاتی از دستِ آقای کِی جوانه زدبخشِ که پوستش روشن و بیعیبونقص بود.
از آنجا که گردهمایی برای ساعتِ ۹ شب برنامهریزی شده بود، لومیان ۱۰۰۰۰شکِ ورلدور را برداشت و راهیِ کتابخانهٔ مجلاتِ قدیمیِ سایکیک شد؛ ساختمانی مجلل، سفیدِ مایلبهخاکستریاین و ششطبقه واقع در خیابانِ شِر، پلاکِ ۱۹. تا ساعتِ ۶ عصر همانجا ماند.
سپس، با فراغِ بال رستورانی درزبان آن حوالی پیدا کرد و ۲خشدار ورلدور برای یک وعدهٔ غذاییِ ارزانقیمت پرداخت.
این وعده شاملِ یک بطری شرابِجمع قرمزِ معمولی، یک کاسه سوپ، سه نوعاینطور غذا، یک دسر و نانِ نامحدود بود.
لومیان از منوی ارائهشده غذاهایش را انتخابجمع کرد و سوپِ گوشتِ گاو، گوشتِ خرگوشِاینطور پخته و یک پرس گلکلمِ تنوری سفارش داد.
با آغازِ گردهمایی، لومیان که از قبل زهرِ عقرب را درثانیه اختیار داشت، خونِ هیولای آبزی، فلسهای سمی و سایرِ اقلامی راداد که به کارش نمیآمدند فروخت و ۱۰۰ ورلدور به دست آورد.
تا به اینجا، او در مجموع ۱۴۷۱۰آورد ورلدور و ۲۴ کوپه پولِ نقد جمعآوری کردهطبقِ بود که بیشترش از لطفِ آقای کِی بود.
این موضوع او را سرشار ازجمع اطمینان کرد که میتواند ۳۰۰۰۰ ورلدورِاصلی باقیمانده را در مدتزمانِ کوتاهی جمع کند.
اگه یه کم از اینور قرض میگرفتجمع و یه کم از اونور کش میرفت، باسپس غنائمِ جنگی رو هم رفته پولش جور نمیشد؟
کمی پیش از ساعتِکرده ۱۱ شب، لومیان بهساوآ بازارِ محلهٔ نجیبزاده بازگشت.
روهر و میشل، ساکنانِ طبقهٔ سوم که از راهِ فروشِ عکسهایصدایی زنانِ خیابانی در نزدیکیِ ایستگاهِ قطارِ بخارِ سوهیت امرارِ معاش میکردند،بخشِ داشتند کیسهٔ پارچهایِ کتان و برآمدهای را از پلهها بالا میکشیدند.
لومیان نگاهِ کنجکاوانهای به آناطلاعاتی زوجِ موسفید انداخت و بابخشه کمی گیجی پرسید: «اینوقتِ شب؟»
میدانست که روهر و میشل پارهوقت زبالهگردی هم میکنند، چون پیشبخشه از این چند باری با آنها روبهرو شده بود. با اینآینه حال، به یاد داشت که کارشان معمولاً تا ساعتِ نُه تمام میشد.
روهر که لباسهای ژندهای به تن داشت و کمی قوز کرده بود، لبخندی زد وآورد با اندکی خوشحالی جواب داد: «امشب، دفترِ نمایندهٔ مجلس یه ضیافتِ جشن برگزار کرده بود واصلی کلی زبالهٔ باارزش دور ریختن. ما هم اونقدر موندیم تا کیسهها دیگه جا نداشتن، بعد برگشتیم.»
دفترِ نمایندهٔ مجلسِ محلهٔ بازار داشت انتخابِ اوگ آرتوآنقشهٔ رو جشن میگرفت؟ لومیان نامحسوس سر تکان داد وکردیم از کنارِ زوجِ سالخورده گذشت و راهیِ اتاقِ ۲۰۷ شد.
پیش از روشن کردنِ چراغِ کاربیدی، متوجهِ کاغذِ سفیدی شد کهبخشِ بهشکلِ مربع تا خورده و روی میز قرار داشت و زیرِ نورِانگار کمرنگِ مهتابِ زرشکی که از پنجره به داخل میتابید، روشن شده بود.
با دیدنِ کاغذی که مرتب تااطلاعاتی شده بود، لومیان شک کرد کهبخشِ نامهای از طرفِ خانمِ شعبدهباز باشد.
فرمولِ معجونِ آتشافروز؟ یعنی قبل از اینکه برسم، به نامهرسان گفته فرمولِ معجونِ آتشافروز رو اینجا بذاره؟ اینقدر مطمئنهصدایی که میتونم عضوِ رسمیِ سازمانِ سپیدهدم بشم؟ یا میخواد چیزِ دیگهای بهم بگه؟ این افکار در حالی از ذهنِبحثِ لومیان میگذشت که چراغِ کاربیدی را روشن کرد، کاغذِ سفید را برداشت و با دقت تای آن را باز کرد.
«مأموریتِ بعدیِ شما تکمیلِ وظیفهای است که آقای کِی محول کرده است. میفهمید منظورم چیست؟
فرمولِ معجونِ آتشافروز:
مادهٔ اصلی: غدهٔ سمندرِ آتشین، هستهٔ جنِ ماگما؛
موادِ مکمل: ۵۰ میلیلیتر خونِ سمندرِ آتشین، ۱۰ گرم پودرِ پیروکسنِ ماگما، ۱۰ گرم پودرِ بلسانِ تاجسرخ، ۱۰ قطره عصارهٔ ستارهٔ خورشید.
روشِ مصرف: شما چه فکر میکنید؟»
واقعاً مادهٔ اصلی رو نوشته... یعنی برای معجون به بخشهای همراهش نیاز پیدا میکنم؟ خانمِ شعبدهباز هم دلش میخواد از وضعیتِ فعلیِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون سرشیئی دربیاره؟ از کجا میدونست آقای کِی دقیقاً امروز این وظیفه رو بهم محول میکنه؟ یا اصلاً به نیتِ آقای کِی اهمیتی نمیده؟ فقط امیدواره بتونم اعتمادِ آقایدادن کِی رو بیشتر جلب کنم و کمکم بشم عضوِ هستهٔ مرکزیِ سازمانِ سپیدهدم؟ لومیان بیشتر به احتمالِ اول تمایل داشت، اما نمیتوانست دومی را هم نادیده بگیرد.
فعلاً چارهای نداشتقاچاق جز اینکه ازحمایتِ دستوراتِ او پیروی کند.
لومیان با شرکت در دو گردهماییِ علومِ غریبه، بهنقشهٔ درکِ مشخصی از ارزشِ فرمولِ معجون رسیده بود. میدانست فرمولِاین معجونِ آتشافروزی که در اختیار دارد، دستکم ۳۰۰۰۰ ورلدور میارزد.
اگر آن را میفروخت،طبقِ میتوانست در ازایش ویژگیِاین فرابشریِ آتشافروز را بگیرد.
البته این فکر گذرا بود.طبقِ بدونِ موافقتِ صریحِ خانمِ شعبدهباز،فقط جرئت نمیکرد به آن پروبال بدهد.
این کار معادلِ مبادلهٔکرده فرمولِ معجونِ خانمِ شعبدهبازساوآ با ویژگیِ فرابشریِ آتشافروزش نبود؟
در عوض، لومیان با الهام از یک طرحِممکنه تجاریِ محبوب در اینتیس که به «بهشتِ تجاری» یاجمع «امپراتوریِ مالی» نیز معروف بود، نقشهٔ عملیتری پیدا کرد.
این نقشه به ۱۰۰۰۰ ورلدور پیشپرداخت نیاز داشت وفقط ۲۰۰۰۰ ورلدورِ باقیمانده باید در طولِ یک سال، همراهدهد با ۱۰ تا ۱۵ درصد بهره بهصورتِ اقساط پرداخت میشد.
پس از بررسیِ دقیق، لومیان که حسجمع میکرد احتمالِ زیادی دارد خانمِ شعبدهباز دارایاینطور الوهیت باشد، این فکر را کنار گذاشت.
او تا همینجا هم تقریباً نیمی از مبلغِ موردنیازاوگ را جمع کرده بود. نیازی نبود با چانهزنی بر سرِصدایی اقساط، خطرِ توهین به یک نیمهخدا را به جان بخرد.
حتی اگه قربانیِ برداشت قیمتِ دندونگیری نداشت یا فرانکا بهخاطرِ سبکِ زندگیِ ولخرجانهاشجواب پساندازِ کمی داشت، باز هم تالارِ رقصِ نسیم پولِ نقدِ قابلتوجهی تو گاوصندوقشپیش داشت. بهعنوانِ محافظِ تالارِ رقص، بالا کشیدنِ یه مبلغِ ناچیز چه ضرری داشت؟