چپتر 30: فصل 30
0زن سر برگرداندخاطر و به بیرونِ پنجرهٔخدای میخانهٔ کهنه نگاه کرد.
زن بیآنکه به لومیان فرصتِ پاسخ بدهد، پرسید: «دیگه وقتشه. بحث رو با چندتا نکته تموم میکنم. بر اساسِ قانونِ تخریبناپذیریِبگیرد ویژگیهای فرابشری، میدونیم که آدما و ویژگیهای فرابشری با هم ترکیب میشن و فرابشرها رو میسازن. به همین ترتیب، جانوران وشاید ویژگیهای فرابشری ترکیب میشن و موجوداتِ فرابشری رو به وجود میارن. اما تکلیفِ اشیایی که با ویژگیهای فرابشری ترکیب میشن چیه؟»
«به اونا میگن اشیاءِ رازآلود. از اونجا که اشیاء اراده، روان و خودکنترلی ندارن، و با در نظر گرفتنِ تأثیرِ عواملِ دیگه، وقتی باباعث ویژگیهای فرابشری ترکیب میشن، نهتنها تواناییهای ویژهٔ مربوط به اون ویژگی رو نشون میدن، بلکه اثرهای منفیِ خیلی شدیدی هم به همراه میارن. کلیساهایمیدانست مختلف معمولاً اونا رو مهروموم میکنن و فقط وقتِ نیاز، با روشهای مناسب فعالشون میکنن. برای همینه که به اشیاءِ رازآلود، اشیاءِ مهرشده هم میگن.
«اشیاءِ رازآلودی که کلیساهای مختلف مهروموم کردن، شمارههای سریالِ خودشون رو دارن و به چهار درجه تقسیم میشن:نابودشده ۳، ۲، ۱ و ۰. هرچی عدد کوچیکتر باشه، خطرش بیشتره. بینِ اونا، تعدادِ محدودی شیءِ مهرشدهٔ درجهٔپلید ۱ و ۰ هست که بینهایت خطرناکن. این شمارههای سریال بینِ کلیساهای مختلف مشترکه و تکراری هم نمیشه.»
لومیان زیرِبهخوبی لب گفت: «اشیاءِردهٔ مهرشدهٔ درجهٔ ۰...»
لومیان بهخوبی در خاطر داشت که ردهٔ ۰ معادلِ یک خدایداشت راستین است. همین باعث شد ارتباطی در ذهنش شکل بگیرد و بپرسد:ایزدانِ «این اشیاءِ مهرشده از ایزدانِ سقوطکرده یا خدایانِ پلیدِ نابودشده ساخته شدن؟»
متوجه شده بود که ۲۲ مسیرهست با ردهٔ ۰ وجود دارد، اما تعدادِنمیشه ایزدان آشکارا با این رقم همخوانی نداشت.
با این حال، لومیان این را هماست میدانست که شاید درکِ اندکش از خدایانِایزدانِ پلید و موجوداتِ پنهان دلیلِ این سردرگمی باشد.
زن لحظهای فکر کرد و جواب داد: «همهشونراستین نه. بیشترشون در سطحِ فرشتگان هستن. فقط تعدادِایزدانِ کمی از اونا تواناییِ کشتنِ خدایان رو دارن.»
لومیان سر تکان دادمشترکه و گفت: «میفهمم. اشیایی روبهخوبی که دستِ بقیهست دستکم نمیگیرم.»
زن افزود: «اثرهای منفیِ اشیاءِ مهرشدههست رو هم نباید دستکم بگیری. توتکراری آینده حتماً با اشیاءِ مهرشده روبهرو میشی.
«آها، یه دستهٔ دیگه از اشیاء هم تو زمینهٔ علومِ غریبه هست که بهشون میگن اشیاءِ خارقالعاده. اینا رو فرابشرانِ ردههای مربوطه بابود استفاده از تواناییها و نیروی روحیشون، یا با کمکِ عالمِ ارواح و ایزدان میسازن. ویژگیِ فرابشری ندارن، اما تا حدودی اثرهای ماورایی دارن.بیشترشون با این حال، قدرتشون بهمرور زمان از بین میره. طلسمهای کوچیک، لوسیونها و چیزایی از این دست رو فقط یک بار میشه استفاده کرد.
«در مقایسه با اونا،داشت سلاحهای فرابشری پایدارترن وراستین میشه سالها ازشون استفاده کرد.
«بهعنوانِ یه شکارچی، قبل از ردهٔ ۷ تواناییِ مقابله با موجوداتِداشت شبحمانندِ پیکرِ روح رو نداری. اگه تو آینده فرصتش پیش اومد،بپرسد به فکرِ پیدا کردنِ اشیاءِ مهرشده یا اشیاءِ فرابشریِ مناسب باش.»
لومیان با دقتشیءِ گوش داد وهست پرسید: «عالمِ ارواح؟»
این اصطلاح را در «حجابِخدای پنهان» دیده بود، اما آنجا توضیحِشکل کافی در این باره وجود نداشت.
زن بهسرعت توضیح داد: «از دیدگاهِ علومِ غریبه، این جهان به سهذهنش سطح تقسیم میشه: دنیای واقعی، عالمِ ارواح و عالمِ اختری. بقیهٔ جاها،شده مثلِ جهانِ زیرین، با چسبیدن به یکی از این سه تا شکل گرفتن.
«دربارهٔ دنیای واقعی نیازی نیست زیاد توضیح بدم؛ خودت خیلی خوب میشناسیش. عالمِ ارواح جاییه که ارواح توشارتباطی ساکنن و خیلی از مفاهیمِ واقعیت دیگه اونجا وجود ندارن. تو آینده کمکم درکش میکنی. اما عالمِ اختری،آشکارا در اصل به دنیای خدایان اشاره داشت، ولی الان کلِ کیهان هم باید تو این تعریف گنجونده بشه.»
لومیان فقط از سرِ کنجکاوی پرسیدههست بود، اما پس از گرفتنِ پاسخیتکراری اولیه، بیدرنگ به موضوعِ قبلی برگشت.
با خودش فکر میکرد جادوگران احتمالاًراستین از پسِ این کار برمیآیند، برای همینبپرسد پرسید: «یه شکارچی میتونه اشیاءِ فرابشری بسازه؟»
زن سر تکان داد و گفت: «شکارچیها نمیتونن به ردهٔ خودشون تکیه کنن، اما چون نیرویایزدانِ روحیشون تقویت شده، میتونن جادوی آیینی یاد بگیرن و به یه ایزد یا موجودِ پنهان نیایش کنن.حال اونا میتونن از پاسخِ اون موجودات برای ساختِ طلسمهای کوچیک، سلاحها و اشیاءِ فرابشریِ دیگه استفاده کنن.
«با این حال، باید بهت یادآوری کنم که بیشترِ موجوداتِ پنهان خیلی خطرناکن. بهتره سعیراستین نکنی بهشون نیایش کنی. وگرنه مرگ بهترین پایانت میشه. هفت خدای رسمی هم اساساً بهتمتوجه جوابی نمیدن، مگه اینکه به کلیسای مربوطهشون ملحق بشی و یه فرابشرِ رسمی به حساب بیای.»
لومیان که کمی ناامید شده بود،هست پرسید: «به عبارتِ دیگه، غیرممکنه کهتکراری یه شکارچی بتونه شیءِ فرابشری بسازه؟»
زن لبخند زد و گفت: «نه دقیقاً. از یه طرف، میتونی از خون و بزاقِ بعضی از موجوداتِ فرابشریساخته برای ساختِ سلاحهای سمی استفاده کنی. به یه معنا، اینم میشه شیءِ فرابشری در نظر گرفت. از طرفِ دیگه،دلیلِ بعد از اینکه رازِ رؤیا رو کشف کردی، نامِ مقدسِ یه هستیِ بزرگ رو بهت میگم. میتونی بهش نیایش کنی.»
لومیان جا خورد و به شک افتاد. این نخستین باری بود که زنشکل واژهٔ «بزرگ» را در جایگاهِ صفت به کار میبرد. لومیان هرگز نشنیده بودمسیر او این واژه را برای توصیفِ خورشیدِ فروزانِ ابدی یا حکیمِ پنهان استفاده کند.
این هستیِ بزرگسریال کی میتونه باشه؟نمیشه نیایش بهش امنه؟
هرچه بیشتر دربارهٔشیءِ علومِ غریبه میآموخت، بیشتربینهایت میفهمید چقدر کم میداند.
لومیان با پاسخی کوتاه حرفش راراستین تأیید کرد و پرسید: «ردههای ۸بگیرد و ۷ِ متناظر برای شکارچیها کدوماست؟»
زن با بیتفاوتی جوابداشت داد: «ردهٔ ۸ِ مسیرِ شکارچیاست تحریککنندهست و ردهٔ ۷ آتشافروز.
«بسیار خب، برای امروز کافیه.» زننمیشه این را گفت و بلند شدردهٔ و به سمتِ ورودیِ طبقهٔ دوم رفت.
پس از چند قدم ایستاد و ازبینهایت روی شانه گفت: «یادم رفت بهت یادآوری کنم.گفت یادت باشه، تو فقط داری نقش بازی میکنی.»
فقط نقش بازی میکنم... لومیان حرفهایشراستین را در ذهن حلاجی کرد وبگیرد متفکرانه پرسید: «اگه نقشو جدی بگیری چی؟»
«هر روز کمتر شبیهِ خودت میشی تا اینکهراستین یه روز...» زن لبخند زد و حرفش را خورد.سقوطکرده سپس برگشت، به سمتِ پلهها رفت و ناپدید شد.
بازم حرفشو تمومسریال نکرد... لومیان درنمیشه دل غرولند کرد.
حس میکرد فراموش کردنِمهرشدهٔ اینکه فقط دارد نقشخطرناکن بازی میکند، پیامدهای ناگواری دارد.
لومیان بیصدا در گوشهای از میخانهٔ کهنه نشستباعث و اطلاعاتِ پایهای را که زن تازه به اوپلیدِ آموخته بود مرور کرد تا چیزی از قلم نیفتد.
هرچه بیشتر به آن فکرردهٔ میکرد، بیشتر به اهمیتِ دوباعث قانون و یک روش پی میبرد.
اونا مثلِ چارچوبِسریال اصلیِ علومِ غریبهن. بقیهٔزیرِ چیزا از اونا درمیاد.
نمیدونم اورور میدونه یا نه...
بعد از رفتنردهٔ از کوردو، این مشکلواست باهاش در میون میذارم...
هووم، نمیدونم اون خانم اجازهردهٔ میده همهٔ اینا رو مستقیمباعث به اورور بگم یا نه...
......
وقتی لومیان از میخانهٔ کهنه بیرون آمد، به پشتِاین سر نگاه کرد و با خود زمزمه کرد: چرا اونردهٔ سه تا غریبه هنوز کاری نکردن؟ امروز دیگه جشنِ بهاره...
در راهِداشت میدانِ دهکده، همچنانخدای در فکر بود.
وقتی پرسوجویش دربارهٔ رسیدنِداشت نامه تمام شد، دید آوا،است ریموند و بقیه نزدیک میشوند.
آوا پیراهنی بلند و سفید به تن داشت، تاجی گرد از شاخوبرگ و گل رویراستین سر گذاشته بود و گردنبندِ بزرگی از گردنش آویزان بود. شاخههای قهوهای و برگهای سبزمتوجه پشت، بازوها، کمر و پاهایش را پوشانده بودند و او را شبیه به پریانِ جنگل میکردند.
او شخصیتِمحدودی اصلیِ جشنِ بهاردرجهٔ بود: پریِ بهار.
ریموند و پسرهای دیگر آوا را دوره کرده بودند.ارتباطی هرکدام سبدی بافته از شاخههای درخت در دست داشتند کهساخته پر از علف، خاک، سنگ، برگ و چیزهای دیگر بود.
چشمانِ آبیرنگِ آوا که بهردهٔ او افتاد، با هیجان گفت:باعث «لومیان، گشتِ برکت داره شروع میشه!»
چهرهاش لبریز از شادی بود.
ریموند ومحدودی بقیه هممهرشدهٔ شادمان بودند.
«بیا، بریم پیشکشها رو بگیریم!»
چون «هفتهنامهٔ رمان» هنوز جوابی ندادهمعادلِ بود، لومیان فعلاً کاری نداشت؛ پسذهنش تصمیم گرفت با دسته همراه شود.
پسرانِ جوان آوا را درتکراری میان گرفتند و با آوازخوانیِخاطر بلند از میدان بیرون رفتند.
پس از حدودشیءِ ده متر، جلویهست اولین ساختمان ایستادند.
لومیان به سمتِردهٔ در رفت وراستین مشت به آن کوبید.
«پریِ بهار اومده!»
در قیژکشان بازسریال شد و نازلینمیشه پیشِ رویشان ایستاد.
او دیگر زنِ سرپرستِ خانوار در دهکده بود؛ زنیاین چهلوچند ساله که نامش با پیشوندِ «نا» آغاز میشد.داشت موهای سیاهش را بسته بود و چشمانِ آبیاش میخندید.
با باز شدنِ در، آواخدای دو قدم جلو رفت، دستهایشذهنش را گشود و آواز سر داد:
«منم پریِ بهار،
با چهرهایمشترکه شیرین ونمیشه آوازی شاد،
شادی میارم برای همهچیز،
تو این فصلِ دلپذیر.
بیاین بخونین، بیاین برقصین،
جشن بگیرین این روزای خوبو،
چون این تنها راهه،
برای برکتِ زمین و موندگاریش.»
پس از پایانِ آواز، آوازیرِ مشتی خاک از سبدِ ریموندردهٔ برداشت و به دستِ نازلی داد.
نازلی خاک را با لبخندنهتنها گرفت، تکهپارچهای به آوا دادویژگی و گفت: «ممنون، "پریِ بهار".»
لومیان و دیگرزیرِ پسرها یکصدا شعار دادند:داشت «خرمنِ پربار! خرمنِ پربار!»
این آیینی برای برکت بود. پریِ بهار با آوازخوانی و اهدای خاک، علف،ارتباطی سنگ و دیگر چیزهای طبیعی به روستاییان، سالی پرمحصول را برایشان آرزو میکرد.شده روستاییان نیز باید در عوض پیشکشی میدادند، وگرنه برکت به نفرین بدل میشد.
وقتی ریموند پارچه رانمیشه گرفت، آوا با شوروشوقخاطر آوازِ دیگری سر داد.
پس از آن بودوقتی که با نازلی خداحافظی کردنداون و راهیِ خانهٔ بعدی شدند.
بخشی از پیشکشهای جمعآوریشده در گشتِ برکت، طیِ آیینِ کنارِ آب به رودخانه ریختهارتباطی میشد و بقیه در آیینِ پایانی به کار میرفت. پس از پایانِ جشنِ بهار،بود دختری که تجسمِ پریِ بهار بود، حق داشت بخشی از آنها را برای خود بردارد.
این دستاوردِزیرِ چشمگیری بهبهخوبی شمار میرفت.
اگر کوردو امسال واقعاً خرمنِ پرباری داشت، همه باور میکردند که آواخدای در مقامِ تجسمِ «پریِ بهار»، عشقِ پریان و برکتِ بهار را دریافتپلیدِ کرده است. آنوقت هرکس با او ازدواج میکرد، همیشه خرمنِ پرباری میداشت.
در این صورت، بختِ آننهتنها را پیدا میکرد که باویژگی پسری از خانوادهای مرفه ازدواج کند.
دستهٔ برکت تا خودِ خانهٔ لومیان آواز خواندند و آنجا اورور دراست را به رویشان باز کرد. او پیراهنِ چیندارِ روشنگرنگی با یقهٔ صافساخته به تن داشت و موهای بلوندش را پشتِ سرش جمع کرده بود.
آوا جلو رفتگفت و دوباره همانداشت آواز را خواند:
«منم پریِ بهار...»
اورور با لبخند گوشوقتی سپرد و کوزهٔ سفالیِمربوط کوچکی به دستِ آوا داد.
«ممنون، پریِ بهار.»
لومیان نگاهی به کوزهٔ روغنِ حیوانیداشت انداخت و حس کرد خواهرش بیشباعث از حد دستودلبازی به خرج داده است.
آنها جز باغچهٔ کوچکِ سبزیجات در پشتِبهخوبی خانه، هیچ زمینِ کشاورزیِ دیگری نداشتند واست اصلاً نیازی نبود نگرانِ برداشتِ محصول باشند.