چپتر 357: هویتِ واقعیِ مونت
0تغییرِ ناگهانی و هالهٔ جنونآمیزی که بر لومیانالانشم اثر گذاشته بود، باعث شد بیاختیار آگاهیاش راوقتی از جای زخمِ روی کفِ دستِ راستش بیرون بکشد.
ناهنجاری متوقف شدمنفیِ و همهچیز بهداری حالتِ عادی بازگشت.
لومیان محیطِ اطرافش را از نظرنگذرن گذراند، نگران از اینکه مبادا آنبهش هاله توجهِ ناخواستهای را جلب کرده باشد.
در آن لحظه، اتاق در سکوتی غیرعادی فرو رفتزیادی و محیطِ اطراف کمی تاریکتر شد، گویی لایهای ازبهش شیشهٔ عایقِ صدای تیرهرنگی به آن افزوده شده بود.
لومیان نفسِ راحتیدیوونهتر کشید و نگاهش راهمین به خانمِ شعبدهباز برگرداند.
«چی شد؟»
خانمِ شعبدهباز فنجانی پر از کِرش در دست داشت و لبخند میزد. «این رد، هالهٔ آلیستانمیشه تودور رو با خودش داره، اما هیچ اثرِ عملیای نداره. نمیتونه دیگران رو بترسونه یا وادارشونپشتکارِ کنه تسلیم بشن. با چهرهٔ نیس، میتونی تو تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی نقشِ امپراتور خون رو بازی کنی.»
فقط به دردِ بازیگری یانداری ترسوندنِ آدما تو موقعیتهای خاصداری میخورد؟ لومیان متفکرانه سر تکان داد.
«این ردهاخندید چه اثراتِدرندهخوتر منفیای روم میذارن؟»
خانمِ شعبدهباز خندید.
«دیوونهتر، درندهخوتر و تکانشیترداری میشی، اما همین الانشمپیش این ویژگیها رو کم نداری.»
منظورش این بود که اثراتِ منفیِ مشابهِ زیادی داری. تاداری وقتی از حد نگذرن، مشکلی پیش نمیاد. یا بهتر بگم،کردی همین الانشم بهش عادت کردی، پس از این بدتر نمیشه.
لومیان آهِخندید آسودگی کشیددرندهخوتر و گفت: «خوبه.»
خانمِ شعبدهباز جرعهای کِرش نوشید و یادآوری کرد: «فعلاً برای سرکوبِ اثراتِ منفی و حفظِ حالتِ عادیت، بیشتر به پشتکارِ خودت و استقامتِ راهب صدقهگیریادآوری تکیه میکنی. با این حال، وقتی زمانش برسه، باید خودت رو تخلیه کنی. مثلِ یه سد میمونه. نمیتونی مدام آب جمع کنی. باید فرصتی پیدا کنیفرصتی تا بخشی از اون رو رها کنی. وگرنه، اگه روزبهروز جمع بشه، یا سد رو میشکنه یا ازش سرریز میکنه و مشکلاتِ روانی به جا میذاره.»
راست میگه. با اینکه ارتقای بعدیِ راهب صدقهگیر بهنمیاد زاهد روی استقامت و انباشت تأکید داره، یه جنبهٔآسودگی انفجاری هم توش هست... لومیان حرفِ خانمِ شعبدهباز را فهمید.
همزمان، چیزی به ذهنش رسید.
پس از پیوستن به سازمانِ صلیبِ آهنوخون، ناگزیر تریرِ زیرزمینی را کاوش میکرد. با اینکهداری هالهٔ امپراتور خون را داشت و واجدِ شرایطِ ورود به مکانهای خاص و گشودنِ گنجینههایگفت معینی بود، آیا ناهنجاریهای بیشتری را به راه میانداخت و با خطراتِ بیشتری روبهرو میشد؟
لومیان نگرانیهایش را ابرازمشابهِ کرد و خانمِ شعبدهبازنگذرن بهآرامی سر تکان داد.
«این یه کشفِ کاملاً قابلپیشبینیه.
«همونطور کههمین میگن، همویژگیها نعمته هم عذاب.
«اگه نمیخوای همچین خطری بکنی، دو سه روزِ دیگه دوباره به آقای ابله نیایش کن و ازش بخواهمشکلی کمکت کنه هالهٔ آلیستا تودور رو از بین ببری. یادت باشه، باید مشخص کنی که این هالهٔ یهفعلاً فرابشرِ ردهٔ بالا از مسیرِ شکارچیه تا جلوی هرگونه سوءتفاهمی برای برداشتنِ چیزای غیرضروری تو حینِ جراحی گرفته بشه.»
لومیان از روی عادت پرسید:زیادی «نمیتونم با بازنشانیِ هر روزپیش صبح ساعتِ ۶ پاکش کنم؟»
خانمِ شعبدهباز سرشزیادی را به نشانهٔنگذرن نفی تکان داد.
«نمیتونه هالهایهمین تو این سطحنداری رو بازنشانی کنه.»
لومیان در فکری عمیق فرو رفت و بهالانشم این اندیشید که هالهٔ تبارِ آلیستا تودور را نگهنگذرن دارد یا با آیینی آن را از بین ببرد.
با به یاد آوردنِ اینکه ورود به زیرزمین برای جستوجوی تریرِ دورانِ چهارم بیشک مأموریتیعادت از سوی سازمانِ صلیبِ آهنوخون خواهد بود و احتمالِ ایجادِ ناهنجاری بسیار بالا بود، عزمشمنفی را جزم کرد و تصمیم گرفت جای زخمِ قرمزرنگِ کفِ دستِ راستش را نگه دارد.
برخلافِ دیگر اعضای سازمانِ صلیبِ آهنوخون که توسطِ ساختمانِ پلاکِ ۱۳ آلیستا تباهعادت شده بودند، تنها هالهٔ تبارِ آلیستا تودور میتوانست به او اجازه دهد تابرای بدونِ از دست دادنِ عقلش، در برابرِ «درمانِ» زیرزمینیِ مشابهِ تباهشدگان مقاومت کند.
در موردِ خطراتِ احتمالی نگران بود،منظورش اما چارهای نداشت جز اینکه گزینهاینگذرن با معایبِ کمتر را انتخاب کند.
در هر صورت، جستوجوی ورودیِ تریرِ دورانِ چهارم تنها مأموریتِ او نبود. وقتی زمانش میرسید، بسیاریوقتی از اعضای سازمانِ صلیبِ آهنوخون بیشک به این تلاش میپیوستند. گاردنر مارتن حتی ممکن بود رهبریِجرعهای گروه را بر عهده بگیرد. اگر آسمان به زمین میآمد، همه با هم با آن روبهرو میشدند!
خانمِ شعبدهباز که دید لومیان تصمیمشداری را گرفته، دیگر چیزی نگفت وبهتر در سکوت از کِرش خود لذت برد.
سپس لومیانمشابهِ دربارهٔ چیزِداری دیگری پرسید.
«اون گروه کلاهبردارای اهلِ جزیرهٔ مونت، یا بهتره بگم، آدمای تالارِ رقصِ بیهمتا؟ ممکنه بخوان من هالهٔ تبارِ آلیستاعادت تودور رو به دست بیارم و تو آینده یه گنجینه رو باز کنم؟ اما چرا خودشون به دستش نمیارن؟پشتکارِ اونا که سنگ معدن خون زمین رو دزدیدن و کاملاً مشخصه که میتونن واردِ محوطهٔ اطرافِ چشمهٔ زنانِ سامری بشن.»
خانمِ شعبدهباز با لبخند جواب داد: «شاید براشون خیلی خطرناکه و نمیخوان خودشونمشابهِ امتحانش کنن. اگه شکست بخوری، ممکنه روحِ بازماندهٔ امپراتور خون رو رها کنه.بدتر اگه موفق بشی، اونا فقط باید صبر کنن تا تو گنج رو پیدا کنی.»
لومیان با سردرگمی پرسید: «رها کردنِ روحِ بازماندهٔ امپراتور خون؟ اون موقع حسبگم کردم به محضِ اینکه با آبِ رنگپریده و سفیدِ چشمه تماس پیدا کنم،کرد فوراً و کاملاً میمیرم. احتمالاً نمیتونم به ظرفی برای رستاخیزِ امپراتور خون تبدیل بشم.»
خانمِ شعبدهباز لحظهای تأمل کرد و گفت: «در حالتِ عادی باید همینطور باشه، اما چون تو یه شکارچی هستی و مهرومومِ آقای ابلهیادآوری و یه فرشته از قلمروی ناگزیری رو داری، به محضِ اینکه به درونِ چشمه کشیده بشی و با روحِ بازماندهٔ امپراتور خون ادغامنمیتونی بشی، ممکنه انفجاری غیرقابلپیشبینی رخ بده که به پیکرِ آلیستا تودور اجازه بده از قیدوبندهاش فرار کنه و نذاره مرگ وی رو زندانی کنه.»
لومیان به حرفهای خانمِ شعبدهباز فکر کرد.منفیِ هرچه بیشتر به آن میاندیشید، پرسشهای بیشتریپیش برایش پیش میآمد و بیشتر وحشت میکرد.
خانمِ شعبدهبازخندید لیوانش رادرندهخوتر بهآرامی چرخاند.
«این فقط حدسِ من بود. انگیزههای واقعیِ آدمهای تالارِ رقصِ بیهمتا هنوزبهتر باید تأیید بشه. چهبسا یه شوخی باشه که میتونه جونت رو بهنوشید خطر بندازه تا تو قضاوتِ ما دربارهٔ مسائلِ دیگه اختلال ایجاد کنه.
«خلاصه اینکه باید هوشیار باشی. فقطنگذرن به این خاطر که حس میکنی طرفِعادت مقابل به هدفش رسیده، خیالت راحت نشه.»
لومیان با پاسخی کوتاهویژگیها تأیید کرد و نشان دادزیادی که احتیاط را کنار نمیگذارد.
در واقع، حتی اگر خانمِ شعبدهباز هم اشارهای نمیکرد،ویژگیها او در برابرِ آن کلاهبردارِ اهلِ جزیره که همیشهمشکلی در لحظاتِ حساس در زیرزمین پیدایش میشد، احتیاط میکرد.
این یارو چیزیمنفیِ نمانده بود بهداری او آسیبِ روانی بزند.
لومیان پرسید: «باید ناهنجاریِداری تالارِ رقصِ بیهمتا روپیش به دو کلیسا گزارش بدیم؟»
خانمِ شعبدهباز با حالتی عجیب در چهرهاش پاسخ داد: «مدتیه که دارم تالارِ رقص رو زیر نظر میگیرمبهش و متوجه شدم بیشترِ آدمایی که به چشمِ راستشون عینکِ تکچشمی میزنن عادیان. فقط معدودی از اونا مشکلدارن، وبیشتر همون چند نفرِ مشکلدار هم نامنظمان. ردیابیشون سخته، چون ممکنه امروز یه چیز باشن و فردا یه چیزِ دیگه.
«علاوه بر این، هیچکس نمیدونه که آیا اون در میانِ کسانی که به چشمِ راستشون عینکِوقتی تکچشمی نمیزنن هست یا نه. برای نابودیِ کاملش، چهبسا مجبور بشیم همهٔ آدمای اون خیابان وجرعهای کسانی رو که به تالارِ رقص رفتن دستگیر کنیم و یا از بین ببریمشون یا تطهیرشون کنیم.
«با این حال، این کارزیادی واقعاً کارش رو تموم نمیکنه.پیش فقط مجبورش میکنه بره تو سایهها.
«فرشتهٔ زمانِ آقای ابله داره این موضوع رو زیر نظر میگیره،بگم به این امید که مهمترین آواتارهاش رو پیدا کنه. فقط اوننوشید موقع است که میتونیم بهش ضربه بزنیم و برای مدتی مهارش کنیم.»
لومیان بهطرزِ غیرعادی گیج شده بود.منظورش با سردرگمی پرسید: «منظورتون چیه کهنگذرن آیا اون در میانِ اوناست یا نه؟»
خانمِ شعبدهباز طوری حرفدرندهخوتر میزد که انگار آدمهایالانشم غیرعادی یک نفر بودند.
خانمِ شعبدهباز چند ثانیه تأمل کردداری و گفت: «اون تا حالا چند باربگم باهات برخورد داشته. لازمه تا حدی بشناسیش.
«اون نجیبزادهٔ بزرگِ امپراتوریِ تودور در دورانِمشکلی چهارم، آمونه. همچنین فرزندِ خدای خورشیدِ باستانه کهبدتر در دورانِ سوم بر کلِ جهان فرمانروایی میکرد.»
لومیان به یاد آورد که کلاهبردارِ اهلِمنفیِ جزیره، مونت، از گورِ یکی از اعضای خاندانِنمیاد آمون بیرون خزیده بود و پرسید: «اون آمونه؟»
شخصی کهخندید پشتِ او بود،تکانشیتر فرشتهای باستانی بود!
جای تعجب نیستمنفیِ که اینقدر دربارهٔداری گورهای دورانِ چهارم میدونه!
خانمِ شعبدهباز سر تکان داد.
«اون زمانی شاهِ فرشتگان بود ومنظورش به تختِ خدایی نشست، اما از آقایمشکلی ابله شکست خورد. حالا یه فرشتهٔ عادیه.
«اون متعلق به مسیرِ غارتگره. افرادِ ردهبالای این مسیر تواناییِ خاصی به نامِ انگل شدنداری دارن. این توانایی یعنی جدا کردنِ بخشی از خودشون و انگل شدن در بدنِ دیگران. انگلخوبه شدن سطوحِ کمعمق و عمیق داره. سطحِ عمیق میتونه میزبان رو به یه آواتار تبدیل کنه.
«هرچی رده بالاترمنفیِ باشه، میتونن تو بدنِوقتی اهدافِ بیشتری انگل بشن.»
لومیان که ترسیده و نگران شدهنگذرن بود، بیاختیار گفت: «اون کلاهبردارِ اهلِبهش جزیره، مونت، انگلِ اون شده بود؟»
وی در واقع شخصیتِویژگیها سهمگینی بود که زمانیمشابهِ با آقای ابله جنگیده بود!
خانمِ شعبدهبازخندید با حدسِدرندهخوتر لومیان موافقت کرد.
«درسته. هر عضوِ خاندانِ آمون در دورانِ چهارم، آمونه. آدمایپیش غیرعادی در تالارِ رقصِ بیهمتا هم آمونان. اونایی که هیچآسودگی ناهنجاریای نشون ندادن، آمونهای بالقوه یا مؤمنانِ بالقوهٔ آمون هستن.»
لومیان زبانش بند آمد.
به نظرش توصیفِ کسانی که به چشمِمنفیِ راستشان عینکِ تکچشمی میزدند، بهعنوانِ ساسهای مسافرخانهٔ خروسِنمیاد زرین و سوسکهای توی زبالهها، کاملاً بجا بود.
بیش از حد شبیهشان بودند!
مونت، بهنوعی،منظورش از گورِمشابهِ خودش برخاسته بود.
لومیان پس اززیادی مکثی کوتاه پرسید:نگذرن «چند تا آواتار داره؟»
خانمِ شعبدهباز سر تکان داد و پاسخ داد: «از دورانِ چهارم، اون سالهاست که داره فرابشرانِ مسیرِ غارتگر رو شکارکردی میکنه و ویژگیهای زیادی جمع کرده. هیچکس نمیدونه چند تا آواتار داره. چیزی که باید یادت بمونه اینه که وقتی باراهب یه آمون روبهرو میشی، از قبل آمونهای زیادی اون اطراف کمین کردن. اونا میتونن موش، ساس یا حتی موجوداتِ کوچکتر باشن.»
موی بر تنِ لومیان سیختکانشیتر شد: «مگه این برای زیرنداری نظر گرفتنِ دیگران عالی نیست؟»
حالا تقریباً میفهمید چرا آمون میدانست او سنگِ معدنِ خونِ زمین را داردبگم و میتوانست حرکاتش را درک کند. همچنین میفهمید چرا دفعهٔ پیش که برای عطیهفعلاً نیایش میکرد، حس کرده بود چیزی سر جایش نیست—«توهمِ» اینکه کسی دارد تماشایش میکند.
لومیان با ترسی که هنوز در وجودش بود، تمایلشنمیاد برای نابودیِ مونت در گورِ طبقهٔ چهارم را بهآسودگی یاد آورد و پرسید: «آواتارِ آمون تقریباً چه ردهای داره؟»
خانمِ شعبدهباز باقیماندهٔ کِرشِ خودنداری را سر کشید و لیوانداری را به خلأ پرت کرد.
«اون راهی برای ضعیف کردنِ آواتارش داره، اما همچنان یه فرشته است. به همینزیادی خاطر نمیتونی آواتارش رو دستکم بگیری. بله، شبیهِ یه صحنهٔ خاص در طبقهٔ سومِ گورآسودگی و پایینتر از اونه. میتونی بسته به موقعیتِ خاص تصمیم بگیری و باهاش برخورد کنی.»
لومیان شقیقههایش را مالید و حس کرد سردردینگذرن در راه است. بدونِ درکِ روشنی از مقاصدِ آمون،بدتر هر بار رفتن به اعماقِ تریرِ زیرزمینی پرخطر بود.
موضوع را عوض کرد.
«چشمهٔ زنانِهمین سامری چهویژگیها هدفی داره؟»