چپتر 395: پیشرفت در سوی دیگر
0آنتونی رید، روانپزشکِ میانسال، لبخندِ لومیان راتحقیقاتتون بررسی کرد و با تأمل گفت: «رفتارتوندارید نشون میده که این موضوع براتون شخصیه.»
لعنتی، از همون فهمید؟ لومیان فکر میکرد لبخند،جمع حالتِ چهره و زبانِ بدنش عادی است. واکنششسپس بینقص نبود، اما اشتباهِ فاحشی هم نکرده بود.
آنتونی رید ادامه داد:سپس «لبخند و حرکاتتون حسِفیلیپ ازخودراضیبودنی رو لو میداد.
«و واکنشتون به منعادیاش میگه که این موضوعاطلاعاتِ عمیقاً با شما گره خورده.»
حتی بدونِ ذهنخوانی هم میشد فهمید؟ تازه در آن لحظه بودمیره که لومیان فهمید حالتها و حرکاتِ ظاهراً عادیاش ممکن است درمادام چشمِ یک روانپزشک، اطلاعاتِ پنهانی را در خود جای داده باشند.
آنتونی رید با آرامش توصیه کرد: «دارم مستقیم بهتون میگم که چطور نشانههاتون رو تفسیر کردم.سپس در آینده، وقتی خودتون رو در برابرِ یه روانپزشک دیدید و خواستید فریبش بدید، بهتره ازسالن قبل احساساتتون رو آماده کنید و داستانتون رو طوری تو ذهنتون مرور کنید که انگار واقعیه.
«اگه ترجیح میدید دربارهٔ هالهٔ عجیبِ خیابانِ روپوشسفیدهافیلیپ حرف نزنید، هیچ مشکلی نیست. من اونقدر انرژی ندارممطمئن که اطلاعات جمع کنم و در ازای پول بفروشم.»
لومیان به حرفهای آنتونی فکر کرد و آراماطلاعاتِ سر تکان داد. سپس پرسید: «تحقیقاتتون دربارهٔ ژنرالدارم فیلیپ چطور پیش میره؟ به کمکِ ما نیاز دارید؟»
آنتونی رید نگاهی به اطراف انداخت و مطمئن شد که در این وقتِ شب هیچ رهگذری درانداخت سالن نیست و مادام فلس هم فاصلهٔ زیادی با آنها دارد. او زمزمه کرد: «به نظر نمیرسه بیوهٔزمانِ ژنرال فیلیپ، بچهاش و نزدیکترین دوستانِ زمانِ حیاتش جای نگرانی داشته باشن. اونا دارن زندگیِ عادیشون رو میکنن.
«با این حال، فهمیدم که بیوهٔ ژنرال فیلیپ هر سه ماهپول یه بار مبلغِ هنگفتی به یه سازمانِ خیریه به اسمِ رؤیاجویانمیره کمک میکنه. کلِ این کمکها تقریباً معادلِ نصفِ داراییِ ظاهریِ خانوادهشونه.»
لومیان لحظهای درنگ کرد وپرسید پرسید: «خیلی دستودلبازانهست. دربارهٔ خیریهٔمیره رؤیاجویان چی میتونید بهم بگید؟»
آنتونی رید جواب داد: «این موضوعِ تحقیقِ بعدیِ منه. فعلاً فقط میدونم که هدفشون کمک به جوونهای بااستعدادیه کهمیگم برای رسیدن به رؤیاهاشون به تریر اومدن اما با سختیهای موقتی روبهرو شدن. اونا به اون دو تا کلیساطوری وابسته نیستن و نهادهای دولتی هم تأسیسشون نکردن. یه خیریهٔ خصوصیه که بیشتر با کمکهای مالیِ طبقهٔ اشراف اداره میشه.»
لومیان لبخندی زد و با لحنی آمیخته به تمسخر هشدار داد: «وقتی دارید تو کارِ رؤیاجویان سرکانداخت میکشید، مراقب باشید. البته اگه بیگدار هم به آب زدید، مهم نیست. دستکم من از همین الان میدونمزمانِ که اگه یهو غیبتون زد یا دچارِ مرگِ نابهنگام شدید، احتمالاً دردسر از همون سازمانِ خیریه آب میخوره.»
آنتونی ریدمشکلی دست به موهایانرژی زردِ روشنش کشید.
«نگران نباشید، من ترسو هستم و برای جونم ارزش قائلم. با شنیدنِ صدایدارید گلوله پناه میگیرم. اگه زمانی احساسِ خطر کنم، اونقدر مغرور نیستم که ازتوندارد کمک نخوام. گذشته از این، این همون چیزیه که خودتون بهم قول دادید.»
بیآنکه منتظرِ جواب بماند، ادامه داد: «همسرِ گیوماطلاعاتِ بنه تو پلاکِ ۲۰ خیابانِ تراس تو محلهٔدارم کتابخانه ساکن شده و تلاشی هم برای جابهجایی نکرده.
«من به چند تا از آدمهای عادیِ دوروبرش رشوه دادم. اخیراًمیره بهم خبر دادن که یه مردِ مرموز گهگاه آخرهای شب بهمادام دیدنش میره و این شکِ رابطهٔ پنهانی رو به وجود آورده.»
پاولینای ادویهفروشِ زیبارو... اینکه تصمیم گرفته تو خیابانِ تراس بمونه، احتمالاً یعنی الان احساسِآرام امنیتِ بیشتری میکنه. با در نظر گرفتنِ شایعاتِ محله، احتمالِ زیادی هست که دوباره بامطمئن بووار پون پِرو از سازمانِ گناهکاران ارتباط برقرار کرده باشه... لومیان بارِ دیگر لبخند زد.
«به خبرچینهاتون بسپارید که خلاصهای از الگویژنرال رفتوآمدهای اون مردِ مرموز رو تهیه کنن.نگاهی اینطوری میتونیم خیلی دقیقتر مچشون رو بگیریم.»
دستگیریِ رابطِ گناهکاران،ظاهراً یعنی بووار پونچشمِ پِرو، از واجبات بود!
تنها در آن صورت لومیان میتوانست امیدوارتحقیقاتتون باشد که ردِ سازمانِ گناهکاران را بگیرددارید و خانوادهٔ روش لویی سانسون را پیدا کند.
در ابتدا، امیدوار بود تحقیقاتش را از نامِ خانوادگیِ سانسون آغاز کند و شاید ژاک سانسون را که زمانی در محلهٔ بازار نامزدِ مجلسِنیاز ملی شده بود، هدف قرار دهد. با این حال، خیلی زود فهمید که سانسون نامِ خانوادگیِ رایجی در اینتیس است و روابطِ خانوادگیِ ژاک سانسونداشته سرراست به نظر میرسد. در ظاهر هیچ مشکلِ آشکاری وجود نداشت و هیچ گزارشی مبنی بر ناپدیدشدنِ خواهر، دختر یا دیگر بستگانش به چشم نمیخورد.
پس از تأملِ بسیار، لومیان به این نتیجه رسید که فعلاً باید تمرکزشدارید را به گناهکاران معطوف کند؛ سازمانی که خود را وقفِ باور به ناگزیریدارد کرده بود. هدفش یافتنِ شخصی بود که با بدنِ اصلیِ اورور ارتباط داشته باشد.
نمیتوانست این احساس را از خود دور کند که هنوز رازهایی پیرامونِ لوکی و دیگرانی که اورور را هدف قرارچطور داده بودند، وجود دارد. غیرممکن بود که مقام آسمانی بهشت و زمین برای برکات مستقیماً وحیی فرستاده باشد و بهمرور لوکی و بقیه دستور داده باشد که مشنگ را به استفاده از طلسم احضار روح روی خودش سوق دهند، مگر نه؟
چنین دخالتِ مستقیمی با جایگاهِ معمولِ یک ایزد همخوانی نداشتپیش و با در نظر گرفتنِ درگیریِ ادامهدارِ مقام آسمانی بارهگذری آقای ابله، وضعیتِ وی نباید تا این حد مساعد میبود.
گذشته از این، اورور هرگز در گردهماییهای واقعیِ گروهِکنم دروغ آوریل شرکت نکرده بود. پس لوکی چطور میتوانست تشخیصژنرال دهد که بدنِ اصلیِ او پیروِ یک خدای شیطانی است؟
لومیان دو احتمال را در نظر گرفت. یا اورور از مدتها پیش گرفتارِ ارادهٔ باقیماندهٔ روش لویی سانسون بوده و از منفلس کسی را میشناسم کمک خواسته و ناخواسته رازش را فاش کرده و توجهشان را جلب کرده بود، یا یکی از اعضای هستهٔحال مرکزیِ گروهِ دروغ آوریل ارتباطِ نزدیکی با سازمانِ گناهکاران داشته و بهطورِ اتفاقی به مسائلِ مربوط به روش لویی سانسون پی برده بود.
آنتونی رید وقتی دید لومیان باحوصله منتظر است تاپنهانی مرد مرموزی که به دیدن همسر گیوم بنه رفتهبهتون بود سرنخهای بیشتری بدهد، با تأیید سر تکان داد.
...
بلوارِ بازار، تالارِ رقصِ نسیم.
همین که لومیان بهسپس راهپله رسید، سارکوتا رافیلیپ دید که آنجا منتظر است.
سارکوتا زمزمه کرد: «سرکرده بالاست.»
او مدتها عضوِ تشکیلاتِ بارون برینیه بود، اما هیچ ایدهای دربارهٔ هویتِ واقعیِنیاز سرکردهٔ گریزپای باندِ ساوآ نداشت. از زمانی که سیل مدیریتِ تالارِ رقصِ نسیمآنها را به دست گرفته بود، سرکرده دو بار به آنجا سر زده بود!
سرکرده اینجا چهکار میکند؟ ذهنِ لومیان به تکاپوجمع افتاد و بهسرعت اتفاقاتِ دو روزِ گذشته راسپس مرور کرد. ایدهای کلی در ذهنش شکل گرفت.
از پلهها بالا رفت و در طبقهٔ دوم، گاردنرپیش مارتن را دید که با لباسی رسمی و بینقص،وقتِ اما بدونِ پاپیون، با فراغِ بال قهوهاش را مینوشید.
گاردنر مارتن فنجانش راعادیاش پایین گذاشت و بااطلاعاتِ لبخند پرسید: «کجا رفته بودی؟»
لومیان با صداقت جواب داد.
«با آنتونی ریدِ دلالِ اطلاعات گپی زدم. بهشجمع مأموریتی دادم: زیر نظر گرفتنِ بیوهٔ گیوم بنه، همونپرسید دشمنی که تازه کارش رو ساختم، و پاییدنِ اطرافیانش.
«شک دارم که شاید گیوم بنهتحقیقاتتون از طرفِ یه سازمانِ سرّی حمایتنیاز میشده که یه ایزدِ پلید رو میپرستیدن.»
گاردنر مارتن خندید و گفت: «هیچ جایی برای رحم و مروتجای نمیذاری، مگه نه؟ از چیزی که فکر میکردم هم بیرحمتری. بله، میتونیمکردم برای مقابله با این سازمانهای سرّیِ خدایانِ پلید، از مقامات کمک بگیریم.»
بدون اینکه به لومیان فرصتِ جوابپرسید دادن بدهد، پرسید: «دیشب اون حضورِکمکِ تهدیدآمیز و سهمگین رو حس کردی؟»
لومیان صادقانه سر تکان داد.
«حسش کردم.»
من توی صحنه حضور داشتم...
با به یاد آوردنِ حسی کهپرسید هنگامِ همخوانی با هالهٔ امپراتور خونکمکِ در رگهایش جریان یافته بود، اضافه کرد:
«اون موقع،مشکلی انگار خونماونقدر داشت میسوخت.
«میخواستم منشأ اون هاله رو بررسیتحقیقاتتون کنم، اما فرابشرانِ رسمی سریعتر عملنیاز کردن و خیابانِ روپوشسفیدها رو بستن.»
گاردنر مارتنحرکاتِ از صراحتِعادیاش لومیان خوشش آمد.
«وقتی فرابشرانِ رسمی کمتر حواسشون جمعه، یهتحقیقاتتون سر به پلاکِ ۶ خیابانِ روپوشسفیدها بزن ونگاهی یه کم پرسوجو کن. شاید به چیزی بربخوری.»
لومیان بهسرعتمشکلی موافقت کرد:اونقدر «بسیار خوب.»
بازگشت به صحنهٔتکان جرم جذابیتهای خاصِتحقیقاتتون خودش را داشت.
...
آخرِ شب، خیابانِآرام روپوشسفیدها، پلاکِ ۳،پرسید آپارتمانِ ۶۰۱، اتاقِ فرانکا.
زن شیطانی لذت، درحالیکه کنارِ ماشینتحریر و فرستندهگیرندهٔ رادیوییکنم نشسته بود، پیش از آنکه رو به ژنا کهتحقیقاتتون کنارِ تختش نشسته بود کند، اطلاعات را از نظر گذراند.
«خلاصهٔ ماجرا اینه که سیل به یه دشمنِ جدید برخورده. این یارو یهدارید خیمهشببازِ ردهٔ ۵ از مسیرِ بینا و عضوِ ادارهٔ ۸ـه. آدمِ شریر ودارد قدرتمندیه. نهتنها متوجهِ زاغسیاهچوبزدنمون شد، بلکه ردمون رو زد و بهمون شبیخون زد...»
فرانکا از بخشِ مربوط بهممکن جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری پریدخود و کلِ ماجرا را تعریف کرد.
در این روایت، هویتِ هلا یکپرسید فرابشرِ قدرتمند بود که از طریقِکمکِ یک گردهماییِ علومِ غریبه استخدام شده بود.
فرانکا دستهایش را باز کرد و گفت: «من بیهوش بودم و از اون هالهٔ وحشتناک و خشن کهتحقیقاتتون فضا رو پر کرده بود خبر نداشتم. وقتی به هوش اومدم، همهمون زیرِ زمین بودیم. خیمهشبباز که نامِزیادی رمزش لوکی بود، همون موقع مرده بود. سیل داشت جسدش رو میسوزوند و اون زن هم تماشا میکرد.»
ژنا از تواناییها و عملکردِ یکتحقیقاتتون خیمهشبباز حیرتزده شد. بدنش منقبض شد ودارید حس کرد شبِ تابستانی سردتر شده است.
فرانکا با دیدنِ واکنشِ ژنا، ازچشمِ فرصت استفاده کرد و افزود: «اماداده یه چیزِ خیلی ترسناکتر هم هست!»
او شروع کرد به تعریف کردنِ هرچهتحقیقاتتون میدانست و لرزه بر اندامِ ژنا انداخت.دارید ژنا بیاختیار چند قدم به فرانکا نزدیکتر شد.
ژنا شجاعتش را جمع کرد و بااطلاعات بیرون دادنِ چند ناسزای آبدار گفت: «لعنتی،آرام شماها دیگه چهکارایی کردید که من ازشون بیخبرم؟»
فرانکا گفت: «ما نه، کارِ سیله!» وژنرال درست وقتی میخواست واردِ جزئیاتِ ترسناکِ ماجرانگاهی شود، پیامی از فرستندهگیرندهٔ رادیویی به صدا درآمد.
تحلیلگرِ پیچیده بهطورِ خودکار آن راچشمِ ترجمه کرد و از طریقِ ماشینتحریرِداده مکانیکیِ متصل به آن، تکهکاغذی بیرون داد.
فرانکا کاغذ راآرام برداشت و دیدپرسید از طرفِ ۰۰۷ است.
«تیغهٔ پنهان، دربارهٔ اوناونقدر هالهٔ وحشتناکِ دیشب توجمع محلهٔ بازار اطلاعاتی داری؟»
فرانکا جوابش را تایپ کرد:
«من تو محلهٔظاهراً بازار زندگی نمیکنم. چراروانپزشک باید چیزی درموردش بدونم؟»
۰۰۷ بهسرعت جواب داد: «بیشترِ اطلاعاتی که میدی و لطفهایی کهمیره ازم میخوای، به محلهٔ بازار یا اطرافش مربوط میشه. اگه تومادام شش ماهِ گذشته پات رو اونجا نذاشته باشی، اسمم رو عوض میکنم!»
فرانکا زیرِ نگاهِ خیرهٔ ژناانرژی خندهای خشک کرد و جواب داد:پول «یه چیزایی درموردِ این اتفاق میدونم.
«اما الان نمیتونم چیزیسپس بروز بدم. تو گردهماییِفیلیپ بعدیمون همهچیز رو میفهمی.»
...
درحالیکه فرانکا با ۰۰۷ صحبتسپس میکرد، لومیان در اتاقِ ۲۰۷پیش مسافرخانهٔ خروسِ زرین استراحت میکرد.
فعلاً از پیدا کردنِ هرگونه فرصتی برای روشِ ایفای نقش دست کشیده بود. با وجودِ اینکه از مادام هلا درمان دریافت کرده بود و دیگردارید در لبهٔ پرتگاهِ از دست دادنِ مهارش نبود، و همچنین با وجودِ بهبودِ خودکار در ساعتِ ۶ صبح، هنوز مشکلاتِ روانیِ پایداری وجود داشت کهباشن برای ترمیمِ تدریجی به زمان و استراحت نیاز داشتند. علاوه بر این، باید منتظر میماند تا مادام هلا از اعضای تیمِ دروغ آوریل «اعتراف» بگیرد.
درست پیش از نیمهشب، جمجمهٔ نقرهٔ خالصژنرال از میانِ سایهها پدیدار شد، درحالیکه دستهاینگاهی ضخیم از کاغذها را به دندان گرفته بود.