---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 358: غفلت • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 358: غفلت

0

خانمِ شعبده‌باز خندید.

«چرا برات مهمه؟ تو که نمی‌تونی ازش استفاده کنی. فقط‌داده​ می‌تونی ازش استفاده کنی تا همهٔ خاطرات و احساساتِ اصلیت‌نیازی​ رو فراموش کنی و تبدیل به یه آدمِ جدید بشی.

«راستی، تو مسیرهای مرده‌بَر و بی‌خواب و جنگاور چشمهٔ زنانِ سامری بسته به نوعِ استفاده و آیین و سازگاری‌ندیدم​ کاربردهای متفاوتی داره. این کاربردها شاملِ پاک کردنِ موقتِ خاطرات، ترمیمِ آسیب‌های اساسیِ روان و تقویتِ درکِ روحی می‌شه.‌قضیه​ همچنین می‌تونه ماده‌ای برای آیین‌های مهم باشه و توانایی‌های مختلف رو باز کنه، اما فقط به اینا محدود نیست.»

مطابق با سه مسیرِ همسایه و‌توانایی‌های​ قابلِ مبادله، یعنی مرده‌بَر و بی‌خواب و‌نیست​ جنگاور؟ لومیان اطلاعاتِ مهم را بیرون کشید.

در همان لحظه، خانمِ‌اونم​ شعبده‌باز با لبخندی مهارشده اما‌انجمنِ​ پرمعنا نگاهی به او انداخت.

«سؤالِ دیگه‌ای هست؟»

لومیان لحظه‌ای فکر‌فرستاده​ کرد و بعد‌خودش​ جواب داد: «فعلاً نه.»

خانمِ شعبده‌باز سر‌آیین‌های​ تکان داد. «پس حالا‌مختلف​ نوبتِ منه که بپرسم.»

لومیان گیج شد: «چی بپرسید؟»

او تمامِ جزئیات‌ندادی​ را مو به‌خورد​ مو گفته بود.

خانمِ شعبده‌باز با‌فرستاده​ انگشت به هوای‌خودش​ خالیِ جلویش ضربه زد.

«چرا به من خبر ندادی‌باشه​ که خانمِ عدالت تو رو‌اما​ به چشمهٔ زنانِ سامری فرستاده؟»

لومیان جا خورد.

«فکر می‌کردم خودش بهتون خبر داده. تازه،‌می‌کردم​ چون اونم دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظم تو انجمنِ‌کارتِ​ تاروته، نیازی ندیدم که با شما هماهنگش کنم.»

خانمِ شعبده‌باز‌عدالت​ چهره‌ای متفکر‌خورد​ به خود گرفت.

«تو حالتِ عادی مشکلی‌مهم​ پیش نمی‌اومد، اما این‌باز​ دنیا پر از ناهنجاریه.»

لومیان که حالا سردرگم‌اونم​ شده بود، پرسید: «مشکلی‌اعظم​ برای خانمِ عدالت پیش اومده؟»

خانمِ شعبده‌باز سر تکان داد. «نه، قضیه این نیست. مشکل اینجاست که کمی بعد از اینکه سفر به چشمهٔ زنانِ سامری رو‌شما​ قبول کردی، سنگِ معدنِ خونِ زمین گم شد. من از سفرِ قریب‌الوقوعِ تو به طبقهٔ چهارمِ دخمه‌ها خبر نداشتم و خانمِ عدالت‌اینکه​ هم نمی‌دونست که سنگِ معدنِ خونِ زمین به دستِ کسِ دیگه‌ای افتاده. مسئله این نیست که می‌خواستی اونو با خودت ببری یا نه.»

«اگه از قبل با هم حرف زده بودیم،‌داده​ می‌تونستم مأموریت رو عقب بندازم تا از جای سنگِ‌تاروته​ معدنِ خونِ زمین مطمئن بشم یا ترتیباتِ مناسبی بدم.»

لومیان به حرف‌هایش‌آیین‌های​ فکر کرد و به‌مختلف​ درستیِ آن‌ها پی برد.

از آنجا که خانمِ شعبده‌باز پیش‌بینی کرده بود سنگِ معدنِ خونِ‌نیازی​ زمین باعثِ رویارویی‌های خاصی در زیرِ زمین می‌شود، نمی‌توانست ارتباطِ پنهانِ میانِ‌پیش​ گم شدنِ آن و سفر به چشمهٔ زنانِ سامری را نادیده بگیرد.

غفلتِ لومیان، یا بهتر بود بگوید فرضِ‌می‌کردم​ او مبنی بر منطقی بودنِ روالِ کار،‌دارندهٔ​ رویارویی‌های بعدی را برایش رقم زده بود.

خانمِ شعبده‌باز چند ثانیه به لومیان خیره ماند و بعد‌چون​ گفت: «نمی‌شه بابتِ نحوهٔ برخوردت با این موقعیت کاملاً مقصر دونستت.‌هماهنگش​ فقط دارم بهت یادآوری می‌کنم که در آینده بیشتر احتیاط کنی.»

مکثی کرد؛ کلماتش‌آیین‌های​ بارِ معناییِ سنگینی‌توانایی‌های​ به همراه آورد.

«این موضوع تو روزهای آینده‌دارندهٔ​ که دنبالِ ورودیِ تریرِ دورانِ‌تاروته​ چهارم می‌گردی، حیاتی‌تر هم می‌شه.»

«بله، خانمِ شعبده‌باز.»‌ندادی​ لومیان راهنماییِ او را‌می‌کردم​ از صمیمِ قلب پذیرفت.

پس از آنکه خانمِ شعبده‌باز با بطریِ‌بهتون​ آبِ چشمهٔ زنانِ سامری ناپدید شد، لومیان‌آرکانای​ به‌سرعت محراب را مرتب کرد و دوباره نشست.

خطاهایش در طولِ‌آیین‌های​ عملیات را در‌توانایی‌های​ ذهن مرور کرد.

اولاً، حق با خانمِ شعبده‌بازه. باید مأموریتِ خانمِ عدالت رو بهش خبر می‌دادم. حتی اگه خودشون خصوصی با‌خود​ هم حرف زده بودن و مشکلی نبود، بازم باید می‌گفتم. هر چی باشه، دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمِ من عدالت‌قبول​ نیست، بلکه شعبده‌بازه. کمک به بقیهٔ دارنده‌های کارتِ آرکانای اعظم به اجازهٔ دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمِ خودم نیاز داره.

ثانیاً، قبل از ورود به چشمهٔ زنانِ سامری، باید وضعیت و وسایلم‌چون​ رو برای تأییدِ نهایی بررسی می‌کردم. مگه اینکه نبردی در کار باشه‌کنم​ یا وضعیت اضطراری پیش بیاد، وگرنه این کار باید یه روندِ ضروری باشه.

اگه یادم مونده بود و این کار رو می‌کردم، می‌تونستم از خیلی از مشکلات پیشگیری کنم. این‌طوری سنگِ معدنِ خونِ زمین رو بدونِ‌چهره‌ای​ اینکه متوجه بشم، به منطقهٔ چشمهٔ زنانِ سامری نمی‌بردم. مونت... نه، آمون چند بار ظاهر شد و عمداً منو ترسوند تا افکارم رو به‌معدنِ​ هم بریزه و حواسم رو به جای وضعیتِ خودم روی خودش نگه داره؛ همین باعث شد برگشتنِ سنگِ معدنِ خونِ زمین رو نادیده بگیرم.

ثالثاً، متوجهِ غیرعادی بودنِ ترمیبوروس نشدم. اون در برابرِ ظاهر شدنِ مونت ساکت موند، برعکسِ هوشیاری و‌قابلِ​ اضطرابِ قبلیش. هه، با اینکه مهروموم شده، می‌تونه از طریقِ من محیطِ اطرافش رو حس کنه. به‌عنوانِ‌لحظه‌ای​ یه فرشته، چطور ممکنه متوجه نشه که آمون سنگِ معدنِ خونِ زمین رو دوباره تو جیبم چپونده؟

تازه، سرنوشتِ اون با من گره خورده. وقتی با سنگِ‌تاروته​ معدنِ خونِ زمین واردِ چشمهٔ زنانِ سامری شدم، سرنوشتم حتماً‌حالتِ​ عوض شده. چطور ممکنه متوجه نشده باشه؟ چرا بهم هشدار نداد؟

نکنه اونم می‌خواد از محیطِ خاصِ چشمهٔ زنانِ سامری و ناهنجاریِ ناشی از سنگِ معدنِ خونِ‌آرکانای​ زمین استفاده کنه تا راهی برای فرار از مهروموم پیدا کنه؟ آره، خودش بود که بهم‌پیش​ هشدار داد سنگِ معدنِ خونِ زمین خاصه و گفت برام یه رویاروییِ اتفاقی به همراه میاره!

اون نیروی عجیب در‌خورد​ نهایت نذاشت به هدفش‌داده​ برسه. کی می‌تونه باشه؟

واقعاً نمی‌شه به فرشتهٔ یه خدای پلید کاملاً اعتماد کرد. ترمیبوروس اخیراً خیلی قابل‌اعتماد رفتار می‌کرد. اون هر‌مبادله​ از گاهی بهم یادآوری می‌کنه از خطراتی که ممکنه روش تأثیر بذاره دوری کنم، اما این کارش فقط‌کرد​ برای محافظت از خودش نیست، بلکه می‌خواد منو خام کنه. منتظرِ فرصته تا از پشت بهم خنجر بزنه.

هه هه،‌تازه​ تو هم‌اونم​ یه شکارچی هستی؟

بعد از ورود به چشمهٔ زنانِ سامری، انتخاب‌هام مشکلی نداشت. اثرهای منفی فوران کرد و با انواع و‌انجمنِ​ اقسامِ فسادهای ذهنی که روی هم تلنبار شده بود، واکنش نشون دادن برام خیلی سخت شده بود. فارغ‌سردرگم​ از درست و غلط... اگه فسادها با هم تضاد پیدا نمی‌کردن و مانعِ هم نمی‌شدن، چه‌بسا همون‌جا دیوونه می‌شدم.

لومیان کلِ ماجرا‌فرستاده​ را مرور کرد‌خودش​ و ناگهان خندید.

«ترمیبوروس، چطور متوجه نشدی‌مهم​ مونت سنگِ معدنِ خونِ زمین‌کنه​ رو دوباره چپوند تو جیبم؟»

اما ترمیبوروس‌تازه​ ساکت ماند‌اونم​ و پاسخی نداد.

لومیان کم‌وبیش به نقشی که این فرشتهٔ ناگزیری در اتفاقاتِ‌داده​ اخیر ایفا کرده بود، پی برد. وسایلِ همراهش را بررسی کرد،‌ندیدم​ از ترسِ اینکه مبادا آن‌ها هم او را به «مرگ» بکشانند.

خوشبختانه، اشیاءِ بی‌جان نسبتاً بی‌تأثیر مانده و آسیبِ چندانی‌تازه​ ندیده بودند. «زنگ‌زدگیِ» دستکش‌های بوکسِ فلوگ هم حملهٔ واقعی‌نیازی​ نبود. جز به‌جاگذاشتنِ چند رد، تأثیری روی کارکردش نداشت.

دربارهٔ نگاه‌ها و جانورانِ خطرناکی که پوشیدنِ دستکش‌های بوکس به‌اما​ همراه می‌آورد، لومیان هیچ نظری نداشت. باور داشت محیطِ خاصِ‌لومیان​ چشمهٔ زنانِ سامری اثرهای منفیِ مربوطه را محدود کرده است.

پس از این کار، لومیان اطراف را از نظر گذراند.‌تاروته​ ترس و انزجاری وصف‌ناپذیر به خانهٔ امنی که آمون زمانی واردش‌عادی​ شده بود، حس می‌کرد. انگار چشم‌هایی در هوای اطراف پنهان بود.

البته این بیشتر روانی‌عدالت​ بود. هرچه باشد، خانمِ‌خودش​ شعبده‌باز پیش‌تر سر زده بود.

پس از جمع‌کردنِ تله‌های پنهانِ خانهٔ امن، لومیان در‌تازه​ را باز کرد و با تمامِ وسایلش بیرون رفت.‌نیازی​ قصد داشت هرگز برنگردد و ترجیح می‌داد اجاره‌اش هدر برود.

...

در تریر، در پارکی سرسبز.

شعبده‌باز، در لباسی زردِ مایل به قهوه‌ای، سگِ گلدن رتریوری را تماشا می‌کرد که با فراغِ بال در مسیرِ چمنی پرسه‌ندیدم​ می‌زد. به زنی که کنارِ سگ ایستاده بود برگشت؛ زنی با پیراهنِ سادهٔ سفید و نقش‌ونگارهای ظریفِ سبز. موهای بلند و بلوندش،‌کمی​ که شُل بسته شده بود، بی‌قید روی کمرش می‌ریخت. چشمانش به زمردِ درخشان می‌مانست و درختانِ مجاور در ژرفای زلالشان بازتاب می‌یافت.

«چشمهٔ زنانِ‌عدالت​ سامری به‌خورد​ دست اومده.»

زن لبخند زد و‌مهم​ گفت: «اتفاقی افتاده؟ باید‌باز​ می‌دادی یه پیام‌رسان بیاردش.»

شعبده‌باز سر تکان داد و اطلاعاتِ کلیدی را‌اعظم​ خلاصه کرد. در آخر گفت: «از قضا، تو‌چهره‌ای​ این چند روز همو ندیدیم و ارتباطی نداشتیم.

«همین باعث شد من بدونم که سنگِ معدنِ خونِ زمین رو گم کرده و احتمالاً‌کارتِ​ آمون دزدیدتش، اما نمی‌دونستم قراره بره چشمهٔ زنانِ سامری رو بیاره. از اون طرف، تو‌عادی​ می‌دونستی قراره بره سراغِ چشمهٔ زنانِ سامری، ولی خبر نداشتی سنگِ معدنِ خونِ زمین دزدیده شده.»

عدالت چند ثانیه‌فرستاده​ در سکوت گوش داد‌بهتون​ و سپس آه کشید.

«خیلی شبیهِ سبکِ اون شخصه...»

«واقعاً همون شخصه؟» شعبده‌باز کمی اخم کرد.‌آرکانای​ کی نگاهش رو به این سمت انداخته؟‌هماهنگش​ یعنی از همون اول نتونستیم ازش پنهان بشیم؟

عدالت لحظه‌ای تأمل کرد و گفت:‌خورد​ «جای تعجب نداره. الان مهم‌ترین چیز‌چون​ اینه که چه نقشه‌هایی تو سرشه.»

شعبده‌باز با لبخندی حاکی از سرزنشِ خود‌بهتون​ پاسخ داد: «نمی‌دونم. اما از اونجا که ماجرای‌اعظم​ چشمهٔ زنانِ سامری پیش اومده، می‌تونم پیش‌بینی کنم...»

همان‌طور که پا در خلأ می‌گذاشت و نورِ‌باز​ ستارگان احاطه‌اش می‌کرد، آهی کشید و گفت: «طولی‌همسایه​ نمی‌کشه که دروازهٔ تریرِ دورانِ چهارم واقعاً باز می‌شه.»

...

بیرونِ قصری متروکه.

عدالت دمِ در ظاهر شد، در‌خودش​ حالی که قوطیِ طلاییِ حاویِ چشمهٔ‌دارندهٔ​ زنانِ سامری را محکم در دست داشت.

دریایی تاریک و وهم‌آلود پیشِ‌باشه​ رویش پدیدار شد. قدم در آن‌اینا​ گذاشت و به رؤیایی خاص رسید.

در رؤیا، نه تنها بخشی از مقبرهٔ سیاه و وارونه گم شده بود،‌شما​ بلکه به دو نیم نیز شکافته بود. ترک‌های عمیق سطحش را پوشانده بود‌ناهنجاریه​ و پرهای زردِ کم‌رنگِ آغشته به روغن و نمادهای گوناگونِ مرگ همه‌جا پراکنده بود.

عدالت در هوا شناور‌عدالت​ شد و قوطیِ طلاییِ‌خودش​ توی دستش را کج کرد.

با هدایتِ او، بخشی از آبِ‌خودش​ چشمهٔ زنانِ سامری به بارانی تاریک‌دارندهٔ​ بدل شد که نرم‌نرمک روی زمین بارید.

تمامِ آسیب‌ها بیشتر التیام‌مهم​ یافت و دو نیمهٔ مقبره‌کنه​ رفته‌رفته به هم نزدیک شد.

در میانِ این دگرگونی، عدالت قوطیِ طلایی را کنار گذاشت‌تاروته​ و به آبِ باقی‌ماندهٔ چشمهٔ زنانِ سامری خیره شد. زیرِ‌حالتِ​ لب با خود گفت: «دو دورِ دیگه باید کافی باشه.»

...

در طبقهٔ‌عدالت​ دومِ تالارِ رقصِ‌می‌کردم​ نسیم، اتاق‌خوابِ لومیان.

پس از چرتی کوتاه، کفِ دستِ راستش را بالا‌کنه​ آورد و متوجه شد که جای زخمِ قرمزرنگ بسیار‌مبادله​ کم‌رنگ شده است. بیشتر به ردِّ ناشی از فشردگی می‌مانست.

لومیان آهِ آسودگی‌چون​ کشید. این‌طوری زیاد‌کارتِ​ جلبِ توجه نمی‌کنه.

نقشهٔ اولیه‌اش این بود که کفِ دستِ‌می‌کردم​ راستش را با باندِ سفید ببندد تا‌دارندهٔ​ سرکرده و دیگران متوجهِ چیزِ مشکوکی نشوند.

اما حالا، لومیان لحظه‌ای فکر کرد‌خودش​ و باند را دورِ دستِ چپش‌دارندهٔ​ پیچید که عادی به نظر می‌رسید.

پس از پایانِ این کار، مشتاقانه منتظرِ غرامتی‌باز​ ماند که خانمِ عدالت از آن حرف زده بود.‌قابلِ​ در این فکر بود که کِی به دستش می‌رسد.

باور داشت‌تازه​ بیش از چند‌دارندهٔ​ روز طول نمی‌کشد.

ناگهان، لومیان سر برگرداند‌عدالت​ و به پنجرهٔ رو‌خودش​ به کوچهٔ پشتی نگاه کرد.

بنگ! بنگ! بنگ!

کسی به شیشه ضربه می‌زد.

ناولها | novelha.net