چپتر 373: احضارِ دوبارهٔ سایهٔ زرهپوش
0پس از پانزدهسالها دقیقه، خانمِ شعبدهباز باانتظار نامهای کوتاه پاسخ داد:
«تحقیقاتِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون دربارهٔ افولِ خانوادهٔ سورون با گمانهزنیهای قبلیام در تضاد است. به نظر میرسد چیزیبکشد که ادعا میکنند دارند، ممکن است با داراییهای واقعیشان همخوانی نداشته باشد. شاید آنها فقط اطلاعاتِ مهمی دارند کهمنابعِ به آنها اجازه میدهد تحتِ شرایطی خاص به اهدافشان برسند. یکی از این شرایط برای خانوادهٔ سورون اجتنابناپذیر است.»
با خواندنِ پاسخِ خانمِ شعبدهباز، شقیقههای لومیان نبض میزد. اونیازی چیزهای زیادی گفته بود، اما جزئیاتِ حیاتی همچنان مبهم بود. اگرچهانتظار تکتکِ کلمات را میفهمید، اما معنای کلیشان از درکش خارج بود.
سازمانِ صلیبِ آهنوخونچیزهای واقعاً چی دارهبود و چه ادعایی میکنه؟
لومیان شقیقههایش راسالها مالید و بهخورد خواندن ادامه داد.
«این وضعیت هم خطر و هم فرصتی برای شماست. تحقیق دربارهٔ حقیقتِ پشتِ سقوطِ خانوادهٔ سورون مأموریتی است کهخورد مشتاقانه منتظرش هستم. آقای ابله این مأموریتِ طولانیمدت را به انجمنِ تاروتِ ما محول کردهاند، درست مثلِ ارتباطِ دویمختلف جام با فرقهٔ دیوبانو برای تأییدِ وضعیتِ دیوبانوی نخستین. نیازی به عجله نیست. وقت بگذارید. حتی اگر سالها طول بکشد.»
«...» لومیان جا خورد.
او انتظار داشت آرکانای اعظمِ فرانکا، خانمِ داوری،جزئیاتِ با تماسِ او با فرقهٔ دیوبانو موافقت کند. اماکلیشان تأییدِ وضعیتِ دیوبانوی نخستین دیگر چه مأموریتِ وحشتناکی بود؟
اون یه خدای راستین بود!
بر اساسِ دانشِ اخیرِ لومیان از منابعِ مختلف،نخستین نهتنها مشاهدهٔ مستقیمِ یک خدا غیرممکن بود، بلکهسالها تلاش برای درکِ وضعیتِ خاصِ وی بسیار پرخطر بود.
در موردِ خدایانِ پلیدی مانندِ آنتأییدِ که به ناگزیری معروف بود، صرفِ آگاهیوقت از وجودِ وی برابر با فساد بود.
یه مأموریتِ طولانیمدت... کاریزیادی که فقط وقتی فرانکا بهحیاتی مقامِ نیمهخدا برسه قابلِ انجامه؟
لومیان متفکرانه آخرینسالها جملهٔ پاسخِ خانمِخورد شعبدهباز را خواند.
«روی این موضوع تمرکز کنید. اگر به کمک نیاز داشتید یا خود را در مخمصهاگر یافتید، از قبل با من تماس بگیرید. در موردِ سازمانِ سپیدهدم، از شرکت در مأموریتهایوحشتناکی دیگر خودداری کنید. روی سازمانِ صلیبِ آهنوخون تمرکز کنید. باور دارم آقای کِی درک خواهد کرد.»
خانمِ شعبدهباز قبلاً بهم مأموریت داده بود که به سازمانِ سپیدهدم نفوذ کنم و آرومآروم اعتمادِاگر آقای کِی رو جلب کنم، با این هدفِ نهایی که یه غیبگو بشم. اما از لحنشاون پیداست که اولویتها تغییر کرده. الان تأکید داره که سازمانِ صلیبِ آهنوخون رو در اولویت قرار بدم...
لومیان این راچیزهای بهعنوانِ نشانهای مهم ازاما پاسخِ او دریافت کرد.
با سوختنِ نامه در دستِ لومیان، شعلههای سرخ زبانهآرکانای کشید. او کیفی روی دوشش انداخت و دستکشهای بوکساون فلوگ را داخلش گذاشت. سپس راهیِ خیابانِ روپوشسفیدها شد.
کافهای تصادفیجام پیدا کرد وتأییدِ همانجا صبحانه خورد.
نزدیکِ ساعتِ ۹جام بود که لومیان درِوضعیتِ آپارتمانِ ۶۰۱ را زد.
فرانکا این بار از بیدار شدنبود ابرازِ ناراحتی نکرد. به نظر نمیرسیداگرچه خواب بوده باشد، بلکه چهرهای آشفته داشت.
با دیدنِ لومیان، موهای کتانرنگش را کهانتظار باز مانده بود کشید و گفت: «حدس بزنکند چی شده؟ یه مأموریتِ خودکشی رو قبول کردم!»
لومیان خندید:جام «تأییدِ وضعیتِدیوبانو دیوبانوی نخستین؟»
چون حس میکرد فرانکا ایندیوبانو کار را با میلِ خودشنیازی انجام داده، دیگر نگرانش نبود.
فرانکا بامیزد تعجب پرسید:زیادی «از کجا میدونستی؟»
لومیان به سمتِ کاناپه رفت و راحت نشست: «میخوای راستش رو بشنوی یا دروغشموافقت رو؟ دروغش اینه که غیببینیش کردم. راستش اینه که تازه وضعیتِ اخیر رو بهمستقیمِ دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمم گزارش دادم و اون به انتخابِ تو اشاره کرد. ژنا کجاست؟»
فرانکا متوجهِ قضیهفرقهٔ شد و بیتفاوت گفت:دیوبانوی «رفته تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی.
«از وقتی غرامتِ پدرش رو گرفته، خیلی به تحریک علاقه پیدا کرده. دیروز یه بازیگرِ نقشِ مکمل رو که قراردادش تمومانتظار شده بود دزدید و راضیش کرد بره به یه تئاتر تو محله کلیسای جامع یادبود. با اینکه درآمدش رو خیلی بالامستقیمِ برد، ولی اگه به من گفته بود میتونستم همون پیشنهاد رو بهش بدم. تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی این اواخر خیلی سودآور بوده.»
فرانکا از ژنا کینهای به دل نداشت چون ژنا از قبل نظرش را پرسیدهکلمات و تأییدش را گرفته بود. او باور داشت چنین تحریکهایی مفید است. بهعلاوه، رفتنِوضعیت یک بازیگرِ نقشِ مکمل فرصتهایی را برای کارآموزانی مثلِ ژنا و رقصندههای سابق باز میکرد.
پس از بازگوییِ مختصرِ ماجرا، فرانکا آهی کشید و ادامه داد: «خانمِ داوری فقط میخواد با فرقهٔ دیوبانو ارتباط داشته باشم. به شرطِ اینکه امیال و وضعیتِ روانیام روخدا کنترل کنم، میتونم از منابعشون برای ارتقای خودم استفاده کنم، فعالیتهاشون رو زیرِ نظر بگیرم و از نقشههای فوریشون باخبر بشم. تأییدِ وضعیتِ دیوبانوی نخستین رو میشه وقتی واقعاًخواند به الوهیت رسیدم و قدیس شدم در نظر گرفت. میتونم شرایطِ خاصی رو از طریقِ فعالیتهای فرقهٔ دیوبانو، نقشههای اخیرشون و واکنشها حینِ نیایش به دیوبانوی نخستین استنتاج کنم.»
لومیان ابروجام بالا انداخت:دیوبانو «مأموریت اذیتت نمیکنه؟»
فرانکا آهی کشید.
«مأموریت اذیتم میکنه، اما چیزی که آزاردهندهستاما اینه که تو ردهٔ ۴ دیوبانو میمونم.کلمات نمیتونم دوباره به یه مرد تبدیل بشم.»
لومیان با حالتی آرامطول پیشنهاد داد: «میتونی تاداشت ردهٔ ۳ صبر کنی.»
«درسته، هرچند سختتر هم میشه.» فرانکا به ایننخستین موضوع فکر کرده بود و سپس پرسید چرا لومیانطول ناگهان وضعیت را به خانمِ شعبدهباز گزارش داده است.
لومیان تجربهٔ دیروزش در قصرِ قویِتأییدِ سرخ و حرفهای گاردنر مارتن را بهاختصاروقت و با حذفِ جزئیاتِ خاص بازگو کرد.
فرانکا با دقت گوش داد، لحظهای تأمل کرد وحیاتی سپس گفت: «مأموریتهای فعلیِ ما روی هم رفته شاملِ رازهاخارج و تحرکاتِ جناحهای مربوطه در مسیرهای شکارچی و دیوبانو میشه.»
«به نظر میرسهسالها انجمنِ تاروت اهمیتِ زیادیانتظار به اینجور مسائل میده...»
لومیان خندید.
«فقط اینطوریهدوی که مافرقهٔ هم شانسی داریم.»
فرانکا به اختصار حرفشزیادی را تأیید کرد وجزئیاتِ ناگهان چیزی به یاد آورد.
«به کنت پوفرسالها دستور دادی چقدرخورد طلا بهت بده؟»
لومیان صادقانهجام جواب داد:دیوبانو «۳۰ هزارتا.»
چشمانِ فرانکا برقی زد.
«الان چقدر طلا داری؟»
لومیان بیدرنگ فاش کرد: «۷۵بکشد هزارتا. هر وقت بخوام میتونم ۶فرانکا هزارتای دیگه هم بهش اضافه کنم.»
لبخندِ فرانکا پهنتر شد.
«پس من اولجام ۲۵ هزارتا بدونِتأییدِ بهره بهت قرض میدم!
«بیا امشب سایهٔ زرهپوش رو احضاربود کنیم و سعی کنیم قبل ازاگرچه گردهماییِ هفتهٔ آینده همهچیز رو روشن کنیم.»
لومیان کمی جاسالها خورد و پرسید: «توانتظار ۲۵ هزار ورلدور داری؟»
به یاد آورد که فرانکاتأییدِ تمامِ پساندازش را برای ارتقاعجله به دیوبانوی لذت خرج کرده بود.
فرانکا با ازخودراضیبودن گفت: «برای کمک به تو تو قضیهٔ گیوم بنه، ۲۰ هزار ورلدور گیرماگر اومد، تازه گاردنر مارتن هم اخیراً خیلی دستودلباز شده. مدیریتِ بیشترِ درآمدِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی و رقصندههاخدای رو سپرده به من. هه هه، خانمِ داوری هم برای حمایت از فعالیتهام ۱۰ هزارتا بهم داد.»
درآمدِ تو هم بدک نیستا... لومیان دریافت که هرچند سودِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی وکلمات رقصندهها شاید به پای تالارِ رقصِ نسیم نمیرسید، اما بیشک چشمگیر بود. اگر فرانکاوضعیت میتوانست بخشِ درخورِ توجهی از آن را بردارد، بهراحتی ماهی حدودِ ۲۰ هزارتا درآمد داشت.
سر تکان داد و گفت: «باشه،خورد آیینِ احضار رو ساعتِ ۱۱ امشبداوری همون جای دفعهٔ قبل انجام میدیم.»
شادیِ فرانکا آشکار بود.
«همین الان میسپرم یکیفرقهٔ بره ۲۵ هزارتا رودیوبانوی به طلا تبدیل کنه.»
...
اواخرِ شب، درسالها اسکلههای ریست، درونِخورد بقایای سوختهٔ یک ساختمان.
فرانکا لومیان را تماشا کردتأییدِ که محراب را برپا کرد ونیست تمامِ طلاها را روی آن گذاشت.
او بهجای ماندن بیرونفرقهٔ از دیوارِ نیروی روحی،دیوبانوی ترجیح داد کنارِ همراهش بماند.
لومیان شمعها را یکییکی روشن کرد واما گذاشت روغنِ عصاره چکه کند. قدمی بهکلمات عقب برداشت و با لحنی آهنگین خواند:
«ابلهی که به این عصر تعلق ندارد؛
...»
تقریباً همزمان، فرانکا نامِ مقدسِ آقایتأییدِ ابله را زمزمه کرد تا از امنیتِوقت خود در برابرِ قدرتِ آیین مطمئن شود.
بهزودی، در میانِ مِهِ کمرنگگفته و حسِ خطری قریبالوقوع، لومیانهمچنان بخشِ پایانیِ ورد را خواند:
«من!
به نامِ ابلهِ بزرگ، احضار میکنم:
روحی که در خلأ سرگردان است، آمیزهای از سایههای بیشمار، موجودِ همپیمانِ لومیان لی.»
در میانِ نورِ لرزانِ شمع، دروازهای اثیری مزین بهسالها نمادهای معمایی تجسم یافت. از درونِ آن، پیکری سایهوار بیرونتماسِ آمد که زرهی تیره شبیهِ پولکهای ماهی به تن داشت.
درست مانندِ قبل، انگار روی هرچیزهای پولک چهرهای نقش بسته بود کهحیاتی هرکدام به موجودِ متفاوتی تعلق داشت.
اونا واقعاً پولکِ ماهین... فرانکا نمیتوانست نگاهش را بگیرد. انتظارعجله و اضطرابش بر فضای مورمورکنندهای که احاطهشان کرده بود وانتظار بدخواهیِ آشکاری که از سایهٔ زرهپوش ساطع میشد، غلبه کرده بود.
لومیان به چشمانِ سایهٔ زرهپوش خیره شد و بهانتظار زبانِ هرمس گفت: «من به قرارداد عمل میکنم ودیگر طلایی به ارزشِ ۱۰۰ هزار ورلدور به تو تقدیم میکنم.»
راستش را بخواهید، لومیان دربارهٔ طلای معادلِ ۱۰۰ هزار ورلدور کمی تردید داشت. نرخِ مبادلهٔ همیشهمتغیرِ میانِ ورلدورداوری و طلا او را نامطمئن کرده بود که آیا باید مبلغ را بر اساسِ نرخِ زمانِ امضای قراردادغیرممکن آماده کند یا نرخِ فعلی. برای احتیاط، او فقط معادلِ هزار ورلدور طلای بیشتر بهعنوانِ پشتوانه تهیه کرده بود.
با پایانِ حرفهای لومیان، شمشهای طلا، جواهرات و اقلامِبود مختلفِ روی محراب ناگهان متلاشی شدند و به ذراتِمیفهمید زرینی بدل گشتند که بهسوی دروازهٔ رازآلودِ وهمی پرواز کردند.
بیشترِ این ذرات روی سایهٔ زرهپوش نشستند،دیوبانوی در حالی که معدودی از آنها ازحتی دروازهٔ بازِ وهمی گذشتند و ناپدید شدند.
رفتهرفته، تقریباً یکپنجمِ زرهِ قیرگونِ سایهٔ زرهپوش که شبیهِ پولکهایداشت ماهی بود، به طلا تبدیل شد. دیگر تاریک و شوماون نبود، بلکه هالهای مقدس و خالص از خود ساطع میکرد.
چشمانِ فرانکا گشاد شد.
افسانهها و اصطلاحاتِ جهانِ اصلیاش بهچیزهای ذهنش هجوم آوردند. زیرِ لب با خودهمچنان گفت: «نکنه این... بازسازیِ پیکرِ زرین باشه؟»
در خاطراتِ او، پیکرِ زرین به پودرِ طلا یا ورقِ طلایی اشاره داشت که روی سطحِ بُتهاطول کشیده میشد. گاهی اوقات، این اصطلاح نشاندهندهٔ شکلِ ویژهٔ فردی با جایگاهِ خداگونه یا دستاوردهای بزرگ بود.اساسِ سایهٔ زرهپوش اکنون به مجسمهای فرسوده میمانست که با لایهای از پودرِ طلا جانِ تازهای گرفته باشد.
وقتی تمامِ طلای روی محرابسالها ناپدید شد، لومیان حس کردداشت قرارداد بهطور کامل اجرا شده است.
او با استفاده از اینوقت فرصت، از طرفِ فرانکا بهطول زبانِ هرمس پرسید: «از کجا اومدی؟»
سایهٔ زرهپوش دهان باز کردمیزد و با صدایی بم، باوقاراما و تا حدودی شوم سخن گفت.
با این حال، لومیان اصلاً کلماتش رادیوبانوی نمیفهمید. فقط توانست با گیجی تماشا کندحتی که سایهٔ زرهپوش به درونِ دروازهٔ وهمی بازگشت.
وقتی آیینِ احضار پایان یافت، لومیان روبکشد به فرانکا کرد و دید همراهش باداوری ابروهای درهمگرهخورده غرق در افکارِ خویش است.
دلش تکانی خوردعجله و پرسید: «جوابِبگذارید سایهٔ زرهپوش رو فهمیدی؟»
فرانکا آهسته سر تکان داد.
«زبانی که بهفرقهٔ کار برد، خیلی شبیهِدیوبانوی زبانِ دنیایِ زادگاهِ منه.
«اون گفت...»
فرانکا مکث کرد و در حالی که سردرگمی در چهرهاش آشکار بود،خورد زیرِ لب گفت: «پسرِ خونینِ آسمان جهانِ زیرین رو به هم ریختاون و دائویست دنیای زیرین خودش رو فدا کرد تا واردِ رود بشه.»