چپتر 363: مطالعه به پیشرفت میانجامد
0لومیان هنوز شبی را که «پای شاه» بازی کرده بود، بهروشنی به یاداِراست داشت. کابوسها رهایش نمیکردند. هر بار خود را در قصری باستانی و کِرِمرنگاشراف مییافت؛ دیوارهایش آلوده به لکههای خونِ کهن، و درونش بومِ هولناکی از جنون.
گاردنر مارتن کهداد سکوتِ او رانزدیکِ دید، لبخندی اطمینانبخش زد.
«فقط یادتون باشه تو موقعیتهایی مثلکوتاه بازیِ پای شاه، بذارید پوفر اولتابستانیِ انتخاب کنه. اینطوری هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
ولی من دیگه اون آدمِ سابق نیستم. وقتی هالهٔ امپراتور خون داره دستِ راستم رو تباهاشراف میکنه، واقعاً میتونم دلم رو به این خوش کنم که با آخر موندن تو انتخاب، ازتبدیل شرِ مشکل خلاص میشم؟ لومیان پیش از آنکه جواب دهد، لحظهای در سکوت اندیشید: «بله، افسرِ فرمانده.»
سپس پرسید:دستکم «قصرِ قویِجای سرخ کجاست؟»
قصد داشت در اولین فرصت منطقهنزدیکِ را بررسی کند. دستکم باید جایغربی نزدیکترین کلیسای جامع را پیدا میکرد.
گاردنر مارتن کوتاه جواب داد:میکرد «محلهٔ اِراست، نزدیکِ کاخِ تابستانیِنزدیکِ امپراتور روزل و جنگلِ لوگنسِ غربی.»
محلهٔ اِراست همان محلهٔ ۱۷ بود. در زمانِ روزل، تفرجگاهی ییلاقی برای اشراف و خاندانِ سلطنتی به شمار میرفت، اما اکنون درونِ دیوارهای شهر قرار گرفته و به یکی از بزرگترینتریر محلههای تریر تبدیل شده بود. این محله که به خاطرِ اردوگاههای نظامیِ متعددش به محلهٔ پادگانها شهرت داشت، در شمالِ غربی واقع شده بود و یک پارکِ ملی، جنگلِ لوگنسِ غربی،کرد یک مرکزِ همایش و زرادخانههای بیشماری را در خود جای میداد. افزون بر این، بزرگترین صومعهٔ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی در تریر، یعنی صومعهٔ قلبِ مقدس، در همین محله قرار داشت.
لومیان نقشهٔ تریر راجای در ذهن مرور کرد ومیکرد در تأیید سر تکان داد.
«نزدیکِ محلهٔ میدانه.»
کاخِ تابستانیِ امپراتور روزل در محلهٔکوتاه اِراست نبود؛ در محلهٔ میدان و میانِروزل جنگلِ لوگنسِ غربی و شرقی جای داشت.
گاردنر مارتنمحلهٔ نگاهی به دستِکاخِ چپِ لومیان انداخت.
«چرا زخمی شدید؟»
لومیان صادقانه لبخند زد و گفت: «تازگیهاکاخِ با دوستی که تو یه گردهماییِ علومِزمانِ غریبه دیدم، رفتیم تو دخمهها و زخمی شدم.»
نمیتوانست این حس را از خود دور کند که سازمانِ صلیبِ آهنوخون به جهانِ زیرزمینی علاقهغربی دارد و چهبسا جاسوسانی در اطرافِ مقبرهها داشته باشد. امنتر بود که دروغش را روی چیزِ دیگریگرفته متمرکز کند. گذشته از این، جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری هم نوعی گردهماییِ علومِ غریبه به حساب میآمد.
گاردنر مارتنمحلهٔ با رضایتنزدیکِ سر تکان داد.
«از این به بعد از گشتوگذارها و خطرهای غیرضروری دوری کنید. نهمحلهٔ اون دانشِ رازآلودی رو که دنبالشید بهتون میدن، نه چیزای باارزشی نصیبتونییلاقی میکنن. اونجا فقط خطر، خطر و باز هم خطر در انتظارِ شماست.»
واقعاً؟ یعنی چشمهٔ زنانِ سامری چیزِ باارزشی بهتابستانیِ حساب نمیاد؟ لومیان در دل انتقاد کرد. باییلاقی این حال، مشتاقانه تأیید کرد: «بله، افسرِ فرمانده.»
اگر درخواستِ خانمِ عدالتپیدا نبود، هیچ تمایلی نداشت قدماِراست به طبقهٔ چهارمِ دخمهها بگذارد.
اکنون این احتمال به صفر نزدیکتر شدهروزل بود. مدام با خود فکر میکرد کهییلاقی مبادا به یکی دیگر از مقبرههای آمون بربخورد!
لومیان پس از خداحافظی بانزدیکترین گاردنر مارتن، سوارِ کالسکهٔ عمومیکوتاه شد تا به بلوارِ بازار برگردد.
در حالی که کالسکه با سروصدا پیش میرفت، به دیواره تکیه دادغربی و گذاشت افکارِ گوناگون در ذهنش بچرخند. از این فرصت برای استراحتاکنون و اندیشیدن به مشکلاتِ احتمالی که شاید از قلم انداخته بود، بهره برد.
در میانِ صدای موزونِ سمِمیکرد اسبها و چرخهای کالسکه، ناگهاننزدیکِ فکری به ذهنِ لومیان خطور کرد.
ممکنه مکتبِ گلِ سرخ، بعد از اینکه یه بارلوگنسِ دیگه از گاردنر مارتن شکست خورد، تصمیم بگیره برهسلطنتی سراغِ بقیهٔ کسایی که تو ماجرای درختِ سایه دست داشتن؟
جمعیتِ سعادت فقط شارلوت کالوینو و کاهنهٔ اعظم، سوزانا ماتیس، رو از دست داده. هنوزکاخِ اعضای دیگهای هم هستن که باید باهاشون دستوپنجه نرم کرد؛ مثل مایپو مایر، مدیرِ سابقِمیرفت تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی، یا بازیگرای زنی که قبل از رفتنشون اونجا نقشِ اصلی بازی میکردن.
نمیدونم سوزانا ماتیس جزئیاتِ درختِ سایه رو به این اعضا لو داده بودهمان یا نه. اگه این کار رو کرده باشه، اونا احتمالاً میدونن که هدفِدیوارهای اصلیِ کاهنهٔ اعظم یا من بودم، یعنی سیِل دوبوآ، یا بهتره بگم، لومیان لی...
اگه اینطور باشه، مکتبِ گلِ سرخکوتاه و جمعیتِ سعادت ممکنه تمرکزشون روتابستانیِ برگردونن سمتِ من. این میتونه دردسرساز بشه...
چقدر روی اعصابه. واقعاً دلم میخوادتابستانیِ بتونم تکتکِ اعضای مکتبِ گلِ سرخزمانِ و جمعیتِ سعادت رو از بین ببرم...
در پایان، لومیان با پی بردن به آثارِپیدا منفیِ گوناگونی که بر او میگذاشت، پیش ازتابستانیِ آنکه خود را کنترل کند، در دل ناسزایی گفت.
اگر مهارتِ چشمگیرِ بازیگران در تغییرِ چهره و پنهانروزل کردنِ خودشان نبود، چهبسا برای از بین بردنِ هرگونه تهدیدِخاندانِ پنهان، جداً به فکرِ حذفِ تمامِ اعضای جمعیتِ سعادت میافتاد.
گمان میکرد دستکشهای بوکسِ فلوگ ممکنکوتاه است روی افرادی با امیالِ بیمارگونه، مانندِروزل اعضای جمعیتِ سعادت، تأثیری معجزهآسا داشته باشد.
چطور باید پیداشوناِراست کنم؟ لومیان درتابستانیِ فکری عمیق فرو رفت.
درست در همان لحظه، وقتینزدیکترین کالسکهٔ عمومی در ایستگاهی بینِکوتاه راه توقف کرد، مسافری سوار شد.
پسری بود حدوداً هفتهشتساله، با پیراهنی سفید و یک دست کتوشلوارِ رسمی و مشکیِ مینیاتوری به همراهِبرای شلوارکی همرنگ. جورابهای سفید و کفشهای مشکی به پا داشت، موهای بلوندش کوتاه بود و در چشمانِ قهوهایاششده عزمی راسخ دیده میشد. گونههای تپلش نشان میداد هنوز کمی از چربیِ نوزادی در صورتش باقی مانده است.
اوه، این پسرخواندهٔ بارونپیدا برینیه، لودویگ نیست؟ حالِ لومیاناِراست جا آمد و لبخندی زد.
تقریباً درمحلهٔ همان زمان، لودویگکاخِ متوجهِ او شد
و حالتِ چهرهاش بهجای وحشت تغییر کرد. بهسرعت تلاشمیکرد کرد از کالسکه پیاده شود.
هنوز آن کیفِ مدرسهٔمحلهٔ سفت و قرمزِ تیره وروزل سنگین را به همراه داشت.
بازم از خونه فرار کرده؟ لومیانکوتاه با این فکر از جا برخاست وروزل پیش از موعد از کالسکه پیاده شد.
پسرک دیگر ازاِراست حوالیِ تابلوی ایستگاهتابستانیِ ناپدید شده بود.
خیلی سریعه... لومیان ردپاهای هماننزدیکترین حوالی را تشخیص داد و باداد خونسردی مسیری را در پیش گرفت.
فرار از تعقیبِ یکمحلهٔ شکارچی، بدونِ از بین بردنِروزل بیدرنگِ ردپاها، تقریباً ناممکن بود.
لومیان پس از دنبال کردنِ ردپاها در چند خیابان، بهنزدیکِ کوچهٔ خلوتی پیچید و به سنگرِ نیمهمخروبهای نزدیک شد کهییلاقی بهزحمت تا کمر میرسید. بیاختیار خندید و گفت: «بیا بیرون.»
لودویگ با احتیاط چهرهٔ کودکانهاش را از پشتِ سنگرلوگنسِ بیرون آورد. آمیزهای از اضطراب و کینه در صدایش مشهودشمار بود که گفت: «کلاهبردار، نیا جلو! اگه نزدیکتر بیای، مـ-میخورمت!»
لومیان متفکرانه دستِباید راستش را بالا آوردجامع و چانهاش را مالید.
«باز چراکوتاه از خونهمحلهٔ فرار کردی؟»
لودویگ با خشمجامع جواب داد: «همهشکوتاه تقصیرِ اون مشقهای لعنتیه!»
لومیان بیاختیار سربهسرش گذاشت: «اوهو، فحشتابستانیِ دادن هم که یاد گرفتی. اززمانِ دفعهٔ پیش تا حالا پیشرفت کردی.»
متوجه شد که لودویگ، حتی با نادیده گرفتنِ اشتهایمیکرد غیرعادی و عادتهای غذا خوردنش، در مقایسه با دیدارِجنگلِ قبلیشان حالا بیشتر شبیه به کودکی واقعی به نظر میرسد.
لومیان با این فکرمحلهٔ نتیجه گرفت: «این نشون میدهروزل که درس خوندن هنوزم مفیده.»
لودویگ لحظهای جاجامع خورد و ظاهراً یادشداد رفت جوابش را بدهد.
لومیان او را برانداز کرد و با لحنی صادقانه گفت: «تو با هوشِ بالا به دنیا نیومدی؛ یه جورایی نسبتاً کمهوش محسوباکنون میشی. اما اگه درس نخونی، مشقهاتو مرتب ننویسی و هر از گاهی امتحان ندی تا قدرتِ تفکرت کمکم بهتر بشه، میتونم بهت تضمینمرکزِ بدم که آدمی مثلِ من، بهمحضِ اینکه پاتو از خونه بیرون بذاری، راحت گولت میزنه و خودتم اصلاً نمیفهمی چطور افتادی تو تله.»
لودویگ گیج و مبهوت با خودش زمزمهجامع کرد: «واقعاً پیشرفت کردم؟ یعنی درس خوندننزدیکِ و مشق نوشتن و امتحان دادن واقعاً مفیده...؟»
نکنه واقعاً خنگ به دنیا اومدی؟ مغزت عیب کرده؟ به همین راحتی حرفموهمان باور کردی؟ اصلاً نمیتونم تصور کنم اگه ولت کنن دمِ درِ تالارِ رقصِ بیهمتاشهر چه بلایی سرت میاد... لومیان در دل با خود میگفت، اما لبخندش بیتغییر ماند.
«دقیقاً. اگه برات خیلی سخته، با برینیه حرف بزناِراست تا مشقهاتو کمتر کنه. نیازی نیست از خونه فرارزمانِ کنی. ول کردنِ درس فقط تو رو خنگتر میکنه.»
در آن لحظه،اِراست لومیان فقط یک فکرِروزل غالب در سر داشت:
بهتره اینجور آدمها یاجای موجوداتِ انساننمای غیرعادی و بیمغز،میکرد زیرِ نظرِ کلیسای رسمی بمونن.
اما کلیسای خدای دانش و خرد زیادی مغرورتابستانیِ نیست که فکر میکنه بارون برینیه میتونه موجودیییلاقی رو که هر چی میبینه میخوره، مهار کنه؟
همین الانشمکلیسای دو بارپیدا فرار کرده!
اگه هر بار بهنزدیکِ پستِ من نمیخورد، تا حالالوگنسِ کلی دردسر درست کرده بود!
لودویگ چند ثانیه ساکت ماندنزدیکترین و بعد به حرف آمد:کوتاه «تو برام باهاش چونه میزنی؟»
لومیان بیدرنگکوتاه جواب داد:محلهٔ «مشکلی نیست.»
چانهزنی کاری بود کهپیدا در آن تجربهٔ زیادی داشت،اِراست بهویژه در برخورد با خواهرش.
لودویگ پیش از آنکه تصمیمشکاخِ را بگیرد، لحظهای درنگ کرد وهمان گفت: «پس بازم بهت اعتماد میکنم.»
سپس ازدستکم روی سنگرِجای مخروبه پرید.
اینطوری نگو. فقط باعث میشه دلم بخوادکاخِ دوباره گولت بزنم... لومیان در دل گفت وتفرجگاهی لودویگ را به نزدیکترین ایستگاهِ کالسکهٔ عمومی برد.
در راه، نگاهی به لباسهایمیکرد کثیفِ پسرک انداخت و پرسید:نزدیکِ «لباسِ عوضی با خودت آوردی؟»
لودویگ سر تکان داد: «نه.»
بدونِ لباسِ اضافه از خونهنزدیکترین فرار کرده؟ لومیان با تفریحکوتاه پرسید: «پس تو کیفت چیه؟ غذا؟»
لودویگ دوباره سر تکانمحلهٔ داد و رفتارِ نسبتاًتابستانیِ مطیعی از خود نشان داد.
غذا یا لباس نیست... لومیانمیکرد نگاهِ سردرگمی به کیفِ مدرسهٔنزدیکِ سفت و قرمزِ تیره انداخت.
«نکنه پرمحلهٔ از کتابنزدیکِ و کاغذه؟»
«اونم نیست...»دستکم لودویگ ناگهانجای دهانش را بست.
پس چیه؟کوتاه لومیان چشمانشمحلهٔ را ریز کرد.
در همان لحظه،جامع لودویگ معصومانه پرسید:کوتاه «چیزی برای خوردن هست؟»
لومیان بیرحمانه جواباِراست داد: «نه، وقتی برگشتیمروزل بلوارِ بازار غذا میخوریم.»
شوخیت گرفته. با این اشتهایینزدیکترین که تو داری، چرا بایدکوتاه از جیبِ خودم بهت غذا بدم؟
لودویگ با ناامیدی آهی کشیداِراست و شروع کرد به مکیدنِ انگشتش،لوگنسِ گویی میخواست آن را گاز بگیرد.
خوشبختانه مقصدشان، بلوارِ بازار، چندان دور نبود. پس از یک ایستگاهِ دیگرتابستانیِ رسیدند و لومیان بارون برینیه را دید که دمِ درِ شرکتِ رباخواریسلطنتی منتظر ایستاده است. آن نجیبزاده با دیدنِ لودویگ بهوضوح نفسِ راحتی کشید.
لومیان پیش از آنکه طرفِ مقابل حرفی بزند،جنگلِ پرید وسطِ حرفش: «اینطوری نمیشه. فکر کردید هراشراف بار قراره به پستِ من بخوره؟ مشقهاشو نصف کنید.»
بارون برینیه لحظهایباید گزینهها را سبکسنگین کردجامع و گفت: «بسیار خوب.»
لودویگ با صدایی خفهمحلهٔ پرید وسطِ حرفشان: «یهتابستانیِ وعده دسر هم اضافه کنید.»
حالا که رابطهٔ پدرخوانده و پسرخوانده ظاهراً به حالتِ عادی برگشته بود،تابستانیِ لومیان با آنها خداحافظی کرد و بیاختیار در این فکر فرو رفت:سلطنتی چرا کلیسای خدای دانش و خرد همچین بچهٔ غیرعادیای رو فرستاده تریر؟
...
در محلهٔ تپه، در شهرکِ درهٔ عمیق، والانتن و ایمره که حالا کلیدِ برنجیِنزدیکِ بهدستآمده از سلیا بلو را در اختیار داشتند، با چهرههایی جدی پشتِ سرِ دستیارِسلطنتی کشیش آنگولم، در برابرِ خانهای قدیمی و خاکستریسفید که فقط دو طبقه داشت ایستاده بودند.
طبقِ واکنشِ یک شیءِ مهرشده، کلیدِ برنجی کهتابستانیِ موکلِ مرموزِ پروندهٔ ناپدید شدنِ دربان از خود بهبرای جا گذاشته بود، دقیقاً به همین ساختمان اشاره داشت.