چپتر 324: کدام راست است و کدام دروغ
0بیولر پس از اشارهای کوتاه بهجلوی دلیلِ انتخابِ صندلیاش، با لبخندی تلخداد و خودتحقیرانه به لومیان نگاه کرد.
«انتظار نداشتمداد اینقدر زودآرام شلیک کنید.»
دستِ لومیان بیتفاوت رویآنها هفتتیرِ کنارش قرار داشت وحرفهای در پاسخ لبخندِ محوی زد.
«انگار آدمایی کههمراه قبلاً باهاشون برخوردبرداشت داشتید، شهروندای قانونمداری بودن.»
غریزهٔ بیولر که از تجربههای گذشتهٔ کتک خوردنش صیقل یافته بود، او راارادهای به جواب دادن وامیداشت. اما وقتی رفتارِ لومیان را با کسانی که پیشترولخرجی با آنها برخورد کرده بود مقایسه کرد، منطقِ عجیبی در حرفهای این مرد یافت.
به لطفِ پناهِ قانون بودپرسید که او، ستوننویسِ «چهرهٔ شبح»، توانستهروسپیهای بود تا این لحظه زنده بماند!
بیولر رویش را برگرداند تا به پیشخدمتی که جرئت نمیکرد با منو و فهرستِ نوشیدنیهاقانون نزدیک شود نگاه کند و گفت: «نمیترسید توجهِ پلیس رو جلب کنید؟ شلیک کردن بانوشیدنیها تفنگ تو همچین جایی اتفاقِ کوچیکی نیست. حتماً تا الان یکی به مأمورا خبر داده.»
لومیان خندید.
«برای همین باید عجله کنیم.»
لومیان در حالی که حرفهایش را با حرکاتی حسابشده همراهکدوم میکرد، هفتتیرش را برداشت، توپی را چرخاند و درست جلویاونا چشمانِ بیولر، فشنگی زردرنگ را در محفظهٔ خالی جا داد.
لومیان با ارادهای آرام پرسید: «میخوام بدونممنطقِ تو دو ماهِ گذشته کدوم روسپیهای درباریپناهِ خیابانِ مورای، این بهشتِ ولخرجی رو ترک کردن.»
بیولر ناخودآگاه سر تکان داد. «اونا روسپیهای درباریِ واقعی نیستن. اون زنا خونههای مجلل وخالی معشوقههای دائمیِ خودشون رو دارن. تو جامعهٔ اشراف رفتوآمد میکنن و فقط با حرفاشون رویولخرجی صنایع و سیاستها نفوذ دارن. اینجا فقط مثلِ یه ذخیرهگاه برای روسپیهای درباری عمل میکنه.»
لومیان جزئیاتِ مربوط به روسپیانِ درباریجلوی را نادیده گرفت: «من فقط به کساییارادهای علاقه دارم که با توصیفاتم همخونی دارن.»
نگاهِ بیولر به هفتتیرِ تویپرسید دستِ لومیان افتاد و درکدوم حالی که به یاد میآورد، گفت:
«چهار نفرشون. لیل ژورت با یه بازرگانِ لوئنی ازدواج کرد و رفت بکلاند. سوفیِ «گلدانِ سپید» معشوقهٔ باتیس، نمایندهٔ مجلس شد و تو ضیافتها و سالنهای اشرافینمیکرد شرکت میکنه. اون شانسِ این رو داشت که به یه روسپیِ درباریِ واقعی تبدیل بشه. مریِ «رزِ شبنم» قربانیِ بیماریِ روانی شد و یه روز صبح صورتشهمین رو با قیچی مثله کرد. الان تو یه تیمارستان بستریه. پاولینای «زیبای چاشنی» هم بیهیچ ردی از خیابانِ مورای ناپدید شد، انگار آدمِ مقامداری فراریش داده باشه.»
همانطور که بیولر تعریف میکرد، متوجه شد مردِ خوشپوشِ روبهرویشجلوی که آماده بود با کوچکترین تحریکی شلیک کند، برگهای یادداشتمیخوام و خودنویسی بیرون آورد و با دقت شروع به نوشتن کرد.
او که اضطرابش را فرو میداد، ادامه داد: «همین چند وقت پیشداد پاولینا رو تو خیابانِ ونسان دیدم. به نظر میرسید وضعش خوبه؛ یهمورای کالسکهٔ چهارچرخ، یه خدمتکارِ زن، یه پیشخدمتِ شخصی و حتی یه سرپیشخدمت داشت.
«متأسفانه اون موقع کارِآرام واجبی داشتم و نتونستمماهِ محلِ زندگیش رو پیدا کنم.»
خیابانِ ونسان... حافظهٔ لومیان به کار افتاد. این یکی ازاین پنج خیابانی بود که فرانکا غیببینی کرده بود. دورترین خیابانلحظه به خیابانِ مورای بود و فضایی آرامتر و اعیانیتر داشت.
بر اساسِ گفتههای بیولر،میکرد او شک کرد که پاولینادرست معشوقهٔ گیوم بنه شده باشد.
برای یک فراری، زنی که احتمال میرفت به روسپیِ درباری تبدیل شود، انتخابِ امنتری نسبت بهمیخوام رفتوآمدِ مداوم به خیابانِ مورای بود. گیوم بنه باهوش و توانا بود. تمایلاتِ کنونیاش برای صمیمیت ونیستن گرسنگیِ سیریناپذیرش او را به احمقی بیفکر تبدیل نکرده بود. او قطعاً راهبردی کمخطرتر را انتخاب میکرد.
درست همان موقع، صدای قدمهای شتابانیمیخوام بیرونِ کافه طنینانداز شد و سهدرباری مأمورِ پلیس به ورودی نزدیک شدند.
لومیان با خونسردی کلاهِ آبیتیرهاش را بر سر گذاشت،حرفهای یادداشت و خودنویسش را در جیب چپاند و اسکناسهایشبح ۵۰ ورلدوری را روی میز، جلوی بیولر سُر داد.
با انجامِ این کارها، هفتتیرش را برداشت،توپی برخاست و به سمتِ درِ پشتیِ کافه رفت.خالی بهسرعت آن را باز کرد و خارج شد.
بنگ!
مأمورانِ پلیس ازارادهای درِ اصلی بهمیخوام کافهٔ امید هجوم آوردند.
...
در خیابانِ شیکِ ونسان، خانههای ویلاییِ باشکوهی دو طرفِ جادهجلوی را زینت داده بودند. جاده پهن و تمیز بود ومیخوام تنها گهگاه عابرانِ پیاده و کالسکهها از آن عبور میکردند.
لومیان پس ازتوپی پیچیدن به خیابان،جلوی خودش را سردرگم یافت.
نمیشد که به تکتکِآرام خانهها نفوذ کند وماهِ همهٔ اتاقها را بگردد.
علاوه بر این، او مناسبترین فرد برایمنطقِ این نوع تحقیقات نبود. فرانکا برای این کارقانون مناسبتر بود، اما درگیر کردنِ او خطر داشت.
پس از تأملی کوتاه، لومیان گذاشت لبخندیتوپی بر چهرهاش بنشیند. او به سمتِ یکی ازخالی خانهها قدم زد و زنگِ در را فشرد.
پیشخدمتِ شخصیِ جوانی درِ قهوهایتیره را باز کرد. ظاهرش نشانمحفظهٔ میداد هیچ ردی از تبارِ قارهٔ جنوبی ندارد و باکدوم گیجی به لومیان خیره شد. با لهجهٔ واضحِ تریری پرسید:
«قربان، چطور میتونم کمکتون کنم؟»
لومیان با پوزخندی دوستانه جواب داد:مقایسه «اومدم تا دربارهٔ باشکوهترین مادامی کهیافت تو این خیابان زندگی میکنه پرسوجو کنم.»
«...» پیشخدمت لحظهای زبانش بند آمد. اینتوپی اولین باری بود که با کسی روبهرومحفظهٔ میشد که دنبالِ چنین اطلاعاتِ عجیبی میگشت.
یا شاید هم نه. با اینکه چنین مسائلی پشتِ درهای بسته زمزمه میشدند و درپرسید میخانهها به آنها میبالیدند، گهگاه افرادی پیدا میشدند که دربارهٔ این امور کنجکاوی نشان میدادند.اونا با این حال، چه کسی زیرِ آفتابِ سوزان به درِ خانهٔ غریبهای میآمد تا پرسوجو کند؟
این شخصداد چه نقشهایآرام در سر داشت؟
پیش از آنکه پیشخدمت بتواند واکنشی نشانمنطقِ دهد، لومیان اسکناسی ۱۰ ورلدوری بیرون آوردپناهِ و با رفتاری خوشایند آن را تعارف کرد.
پلکهای پیشخدمت پرید.همراه پیش از گرفتنِبرداشت پول، لحظهای تردید کرد.
او شک کرد که این مردِ جوان یک دندیستِ قلابی باشد کهداد تخصصش فریب دادنِ بانوانِ ثروتمند برای به دست آوردنِ بدن و ثروتشانمورای بود. ظاهر و رفتارش با توصیفاتی که در روزنامهها یافت میشد، همخوانی داشت.
اما اگر آن زن، معشوقهپرسید یا بانوی خودِ پیشخدمت نبود،کدوم چرا باید دستمزد را رد میکرد؟
وقتی غریبه به خواستهاشآنها میرسید، مادامِ خاصی همعجیبی به لذتی دست مییافت!
پیشخدمت پیش از آنکهمیکرد صدایش را پایین بیاورد،چرخاند نگاهی دزدانه به اطراف انداخت.
«بانوی پلاکِ ۵۰ فوقالعاده زیباست. یهجلوی تریریِ اصیل که با غریبهای ازداد سرزمینهای جنوبی ازدواج کرده. اون لهجهش...»
همانطور که پیشخدمت حرف میزد، سرش را باماهِ آمیزهای از خشم و تحقیر تکان داد، گوییولخرجی مدتها بود این احساس را در دل داشت.
لبخندِ لومیان پهنتر شد.
در واقع، کشیش تحتِ تأثیرِ هوسهای فزایندهاش،توپی نتوانسته بود در برابرِ به رخ کشیدنِمحفظهٔ غنیمتش به همسایهها مقاومت کند—روسپیِ خیرهکنندهٔ تریری.
شاید برای اعلامِ پیروزیاش ضیافتهای بزرگ برپا نمیکرد یا والس نمیرقصید، و معشوقهاش راآرام هم برای نمایشی عمومی همراهی نمیکرد. با این حال، ناگزیر راههایی ظریف پیدا میکرد تاتکان به همسایگانش بفهماند که حتی غریبهها هم میتوانند روسپیانِ درخشان را بهعنوانِ معشوقه داشته باشند.
در چنین مواقعی، گیوم بنه باید در پنهان کردنِ هویتش احتیاط به خرجخیابانِ میداد. با این حال، زیباییِ معشوقهاش چیزی نبود که بهآسانی پنهان شود. چهبساخونههای او حتی با دقت به خودش میرسید تا حضورِ چشمگیرش را به نمایش بگذارد.
البته، لومیان نمیتوانست مطمئن باشد که آن بانو همان پاولینا، معشوقهٔ احتمالی، استلطفِ یا نه. با این وجود، جمعآوریِ تدریجیِ اطلاعاتِ پیشبینیشده از طریقِ فرضیاتِ جسورانه ونمیکرد تأییدِ محتاطانه، به او حس میداد که دارد پیوسته به گیوم بنه نزدیکتر میشود.
پشتِ دروازههای پلاکِ ۵۰ خیابانِهفتتیرش ونسان، لومیان مانندِ رهگذری عادیجلوی نگاهی به نمای ساختمان انداخت.
ساختمانِ سهطبقهٔ بژرنگ پیشِ رویش ایستاده بود، احاطهشده بازردرنگ چمنزاری سرسبز و باغی پر از رنگهای زنده. باغبانی بهگذشته گیاهان میرسید و دیدِ نسبی به داخل را فراهم میکرد.
لومیان بیدرنگ نگاهش را ازپرسید ستونِ ساختمان برگرداند، محتاط از اینکهروسپیهای نگاهِ طولانیمدت ممکن است شکبرانگیز شود.
در موردِ هرگونه احتمالِ شناختهشدن توسطِ کشیش، لومیان هیچ نگرانیای نداشت. پیشیافت از راه افتادن، از «چهرهٔ نیز» برای تغییرِ ظاهرش استفاده کرده بودبرگرداند و به همراهانش گفته بود که این تغییر به خاطرِ لوازمِ آرایشی است.
ظاهرِ چشمگیرِ لومیان—تلفیقی از موهای طلایی و سیاه—میتوانست متعلق به هر کسی باشد. تامحفظهٔ زمانی که گیوم بنه تواناییِ نفوذ به این توهم یا استفادهٔ فعالانه از آنمورای را نداشت، بعید بود متوجه شود که تعقیبکنندهاش به این حوالی نفوذ کرده است.
نقشهٔ فعلیِ لومیان این بود که خیابانِ ونسان را ترک کند و جایش راآرام با ژنا یا فرانکا عوض کند. سپس خودش را در سایههای روبهروی پلاکِ ۵۰ناخودآگاه پنهان میکرد و صبورانه زیر نظر میگرفت تا تمامِ شکوشبههها پیرامونِ هدف برطرف شود.
این بار از پوشیدنِ لباسِ ولگردها خودداری کرد، چرا که چنینروسپیهای افرادی در این خیابانِ اعیاننشین کمیاب بودند. اگرچه ممکن بود گهگاهواقعی سروکلهشان پیدا شود، اما این رهگذران بیدرنگ توسطِ خدمهٔ خانهها تارانده میشدند.
درست همانطور که آماده میشد تا از عمارتِ بژرنگحرفهای دور شود، لومیان با بیخیالی سرش را چرخاند. نگاهششبح روی هیکلی که از پنجرهٔ اتاقِ نشیمن پیدا بود، نشست.
هیکل قدِ متوسطی داشت و بهزحمت به ۱.۷ متر میرسید. باچشمانِ پیراهنی تیره و شلواری سیاه، هیکلی نسبتاً تنومند داشت. بینیاش انحناییماهِ ملایم داشت و موهای سیاهش با بلندیِ متوسط روی شانههایش ریخته بود.
مردمکهای لومیان برای لحظهایچرخاند گذرا گشاد شد و سپسزردرنگ بهسرعت به حالتِ عادی بازگشت.
ردی از لبخند گوشهٔ لبهایشپرسید را کشید و گویی آتشیکدوم نامرئی در چشمانش شعلهور شد.
با وجودِ تغییرِ قیافهٔآنها ماهرانه، لومیان حتی اگرعجیبی او خاکستر هم میشد، میشناختش!
او گیومحسابشده بنه بود،میکرد کشیشِ کوردو!
لومیان تقلا کرد تاچرخاند شگفتیاش را مهار کند وزردرنگ نگاهش را به جلو دوخت.
همزمان، ذهنش بهسرعت به کارپرسید افتاد و اقدامِ بعدی راکدوم که باید انجام میداد، ارزیابی کرد.
طولی نکشیدکسانی که به انتهایکرده خیابانِ ونسان رسید.
در همان لحظه، طوطیای مزین به پرهای سبز ودرست سفید از خیابانِ مورای به پرواز درآمد و روی شانهٔپرسید لومیان نشست. با هیجان جیکجیک کرد: «هدف رو پیدا کردیم!»
هدف رو پیدا کردیم؟ پس اونیجلوی که الان دیدم کی بود؟ یه کشیشِارادهای دیگه؟ لومیان لحظهای مبهوت و گیج شد.
کدومشون گیوم بنهٔ واقعیه؟ من تومیخوام قضاوتم اشتباه کردم، یا سازمانِ صلیبِدرباری آهنوخون و کریستوی موش فریب خوردن؟
...
پانزده دقیقه پیش،همراه در روسپیخانهٔ دیلبرداشت در خیابانِ مورای.
در بارِ ضمیمهٔ طبقهٔ اول، آلبوس در حالی کهزردرنگ لانتی پروف خود را مینوشید، پنهانی خدمه، کارگران وماهِ ناظری را که آنجا را اداره میکرد، زیر نظر داشت.
ارزیابیاش مشتریان را هم در بر میگرفت، اما نتیجهٔ قابلتوجهیکدوم نداشت. بسیاری با زدنِ نقابهای گوناگون هویتِ خود را پنهاناونا کرده بودند و فاش کردنِ چهرهٔ واقعیشان تقریباً ناممکن بود.
آلبوس پس از به دست آوردنِ شناختی اولیه از سازوکارِ درونیِ روسپیخانهٔ دیل،لطفِ از فرصت استفاده کرد و به سمتِ دستشویی رفت. او به مسیرِ منتهیجرئت به آشپزخانه پیچید که یکی از خدمه با دستهای از برگههای یادداشت نزدیک شد.
مسئولیتِ این خدمه شاملِمیکرد ثبتِ نیازهای هر اتاق ودرست انتقالِ سفارشها به آشپزخانه میشد.
آلبوس، که با موهای سرخِ تیرهاش متمایز بود،فشنگی جلو رفت و مشتی سکهٔ درخشان به همراهِمیخوام دستهای ضخیم از اسکناس از جیبش بیرون آورد.
چهرهٔ خدمه درارادهای آمیزهای از سردرگمی وبدونم کنجکاوی در هم رفت.
آلبوس لبخندی زد و گفت: «من دنبالِ یه آدمِ پست میگردم. از قیافهش مطمئنپناهِ نیستم، فقط میدونم هیکلش مثلِ توئه و علاقهٔ خاصی به همخوابگی با معروفترین خانمهامنو داره. بعد از کارش هم فوراً دنبالِ غذا میگرده تا گرسنگیش رو برطرف کنه.»
«اگه بتونی اطلاعاتِهمراه مربوطه رو بهم بدی،توپی همهٔ اینا مالِ توئه.»