چپتر 423: برخوردِ غیرمنتظره
0فرانکا به شکایتِ ژنا خندید و جواب داد: «خیلی عادیه. تا وقتی روشِ ایفای۴۰,۰۰۰ نقش رو یاد بگیری، قبل از رسیدن به ردههای میانی پیشرفت خیلی سریعه. معمولاًبازم سرعتِ پول جمع کردنت به پای خرجِ خریدِ فرمولِ معجون و موادِ لازم نمیرسه.
«غصهٔ پول رو نخور. ردهٔ ۷ توی مسیرِ قاتل همهچیز رو عوض میکنه. مهارتهای مبارزه و بقات روخوندنِ حسابی بالا میبره. خودت از فاجعهای که ممکنه تو راه باشه خبر داری. فقط با تبدیل شدن به یهورلدورِ ساحره و استفاده از پیکانِ تشنه به خون شانسی برای زنده موندن و محافظت از آدمای مهمِ زندگیت داری.»
ژنا لحظهای ساکت ماند وکردم بعد ناسزا گفت: «بدونِ استفادهکمیاب از قدرتهات منو تحریک کردی!»
فرانکا گفت: «هاها، واقعیت همینه. الان فرمولِ معجونِ ساحره رو بهتبدهیهایش میدم. بیا جمعآوری رو شروع کنیم.» این را گفت و بهکردم سمتِ میزِ قهوه برگشت. کاغذی پهن کرد و بهسرعت دستورالعملها را نوشت.
ژنا کنارش ایستاد وورلدور به کلماتِ اینتیسی که رویبسته کاغذ نقش میبستند چشم دوخت.
در همین حین،کلماتِ ژنا در سکوتکاغذ بدهیهایش را حساب کرد.
با پاداشِ پالایندهها و پولیکردم که از خوندنِ زیرزمینی درآوردم،کمیاب نزدیکِ ۱۰,۰۰۰ ورلدور جمع کردم.
طبقِ گفتهٔ فرانکا و سیِل، فرمولِ معجونِ ردهٔ ۷ بسته بهبدهیهایش کمیاب بودنش بینِ ۳۰,۰۰۰ تا ۴۰,۰۰۰ ورلدور قیمت داره. دستکم ۳۰,۰۰۰کردم ورلدورِ دیگه به فرانکا بدهکار میشم که جمعش رو میرسونه به ۶۰,۰۰۰...
حتی اگه پیکانِ تشنه به خون رو هم بفروشم، بازم نمیتونم جبرانش کنم. تو آینده هم بایددستکم کلی موادِ مختلف برای معجونِ ساحره بخرم که اونم برام بیشتر از ۳۰,۰۰۰ ورلدور آب میخوره... لعنتی!کلی عجیبی نیست که خیلی از فرابشران تو اون گردهماییهای علومِ غریبه اینقدر بیپول و خسیس به نظر میرسن!
ژنا هر چهکلماتِ بیشتر حساب میکرد،کاغذ سرش بیشتر تیر میکشید.
اگر به خاطرِ تغییراتِ ملموسِ معجون و تواناییهای واضح وکمیاب آشکاری که میبخشید نبود، شک میکرد که در دامِ کلاهبرداریبدهکار افتاده است. چرا هر چه بیشتر کار میکرد، بدهیهایش سنگینتر میشد؟
در گذشته، تمامِ خانوادهاش با بدهیِ چند هزارهمین ورلدوری احساسِ ناامیدی میکردند. اما حالا، ۶۰,۰۰۰ ورلدور بهزیرزمینی فرانکا بدهکار بود و هیچ پایانی هم برایش نمیدید.
حتی با وجودِ پولِورلدور نقد و داراییهایش، بازسیِل هم ۱۰,۰۰۰ ورلدور کم داشت.
ژنا دندان به هم سایید و تصمیم گرفت فعلاًدوخت این نگرانیها را کنار بگذارد و بعد از ارتقاخوندنِ به ردهٔ ۷ بهعنوانِ یک ساحره به آنها رسیدگی کند.
فرانکا بهسرعت نوشتنِ۱۰,۰۰۰ فرمولِ معجونِ ساحرهطبقِ را تمام کرد:
ردهٔ ۷: ساحره؛
مادهٔ اصلی: تمامِ خونِ یک ماهیِ اهریمنیِ مغاک و یک تخمِ طاووسِ عقیق؛
موادِ مکمل: ۸۰ میلیلیتر آبِ تصفیهشده، ۵ قطره شیرهٔ تاتوره، ۳ فلسِ مارمولکِ سایه و ۱۰ قطره شیرهٔ نرگس.
کاغذِ فرمول را به دستِ ژنا داد و متفکرانه افزود: «سعی کن این مواد روپولی از گردهماییِ علومِ غریبهای که خودمون میریم جمع نکنی. اونا رو از گردهماییای که خودت۳۰,۰۰۰ پیدا کردی و بهش پیوستی، و همینطور از پالایندهها بخر. راستی، از سیِل هم کمک بخواه.»
فرانکا هنوز در دورهٔ ارزیابیِ فرقهٔ دیوبانو بود و از وجودِ جاسوسانِبینِ احتمالیِ این سازمانِ سرّی در گردهماییهای علومِ غریبه نگران بود. اگر شرکتکنندگان۶۰,۰۰۰ موادِ معجونِ ساحره را جمعآوری میکردند، ممکن بود شک و شبهه ایجاد کند.
در مقابل، با توجه به سابقهٔ درگیریِ پالایندهها بادوخت دیوبانوها، آنها منبعِ امنتری برای این مواد بودند. قطعاًخوندنِ ویژگیهای فرابشریِ مربوط به آن را در انبار داشتند.
البته فرانکا هم در جمعیتِ پژوهشیِ بابونهایگفتهٔ فرفری پرسوجو میکرد و اطلاعات به دست میآورد،قیمت اما نمیتوانست این موضوع را به ژنا بگوید.
ژنا جواب داد: «باشه.» او بهخوبیچشم از کینه و دشمنیِ فرقهٔ دیوبانو نسبتپاداشِ به قاتلانِ آزادِ شبیهِ خودش خبر داشت.
در حالی که ژنا فرمولِ معجونِطبقِ ساحره را به خاطر میسپرد، فرانکابینِ با نگرانی پرسید: «برادرت از تریر رفت؟»
لومیان و فرانکا با توجه به سکوتِ عجیبِ بدعتگذاران و تأییدیهای که از یکی ازپاداشِ دارندگانِ کارتِ آرکانای اعظم گرفته بودند، به ژنا پیشنهاد داده بودند که او و برادرش ژولینبینِ برای زیر نظر گرفتنِ اوضاع، شش ماه از تریر به شهرِ دیگری در اینتیس نقلمکان کنند.
ژنا اصرار کرده بود که بماند تاگفتهٔ در کنارِ همراهانش باشد و قول داده۴۰,۰۰۰ بود که ردهاش را بهسرعت ارتقا دهد.
این دلیلِاینتیسی اصلیِ پذیرفتنِ بیدرنگِمیبستند هدیهٔ فرانکا بود.
اما در موردِ برادرش ژولین، ژنا واقعاً میخواست او را از یکبینِ فاجعهٔ دیگر در حوزهٔ علومِ غریبه دور نگه دارد. میخواست او زندگیِ امنحتی و شادی داشته باشد و سخت مشغولِ تحریک کردنش برای ترکِ تریر بود.
ژنا نتوانست جلوی لبخندشاینتیسی را بگیرد: «آخرِ هفتهٔچشم پیش رفتم بندرِ لوسور.»
بندرِ لوسور که در مصبِ رودِطبقِ سرنزو قرار داشت، یکی از بندرهای اصلیِ۳۰,۰۰۰ تریر برای ارسالِ کالا به دریا بود.
فرانکا جااینتیسی خورد و برایمیبستند دوستش خوشحال شد.
«تونستی اوننزدیکِ کلهشق روورلدور تحریک کنی؟»
ژنا بیآنکه حقیقت را فاش کند، سر تکان داد و گفت: «نه. هدفِ تحریکم رو عوض کردم. فهمیدم کارخونهٔ کشتیسازیایدرآوردم که ژولین توش کار میکنه یه شعبه تو بندرِ لوسور داره، برای همین از تواناییِ تحریکم استفاده کردم تا سرپرستشون روجمعش متقاعد کنم یه برنامهٔ تبادلِ فنیِ ششماهه بینِ کارخونهها راه بندازه. پول هم دادم تا اسمِ ژولین رو تو لیست بذارن.
«فقط بعد از تحریکِ موفقیتآمیزِ این قضیه بود که معجونم رو هضم کردم. لعنتی،۴۰,۰۰۰ هر چی به ژولین میگفتم گوش نمیداد. حتی روزِ بعد از تحریک هم زدبازم زیرِ حرفش. ولی تا سرپرستش دستور رو صادر کرد، شروع کرد به جمع کردنِ وسایلش!»
ژنا پس از خالی کردنِ حرصشچشم از دستِ برادرش، نگاهی به فرانکاحساب انداخت و با پوزخندی شیطنتآمیز افزود:
«کارگرای ماهرِ تریر آخرِ هفتهٔ پیش رسیدن بهسیِل بندرِ لوسور. مسیرِ برگشت از لوسور به تریر ششدستکم ماه دیگه است تا از فاجعهٔ احتمالی دور بمونن.
«فرانکا، چرا یه راهی پیداروی نمیکنیم تا آدمای بیشتری از تریرحین برن و یه مدت آفتابی نشن؟»
فرانکا آهی کشید: «حتی اگه بهشون بگیم هم حرفمون رو باور نمیکنن. تازه،۳۰,۰۰۰ اگه آدمای بیشتری برن، اون سازمانهای خدایانِ پلید ممکنه بویی ببرن و زودتر دستبفروشم به کار بشن. اگه فرابشرانِ رسمی آماده نباشن، میتونه تلفاتِ بیشتری به بار بیاره.»
چیزی که ناگفته ماند این بود که با کنارِ هم گذاشتنِ حرفهای خانمِ داوری و اطلاعاتِ سیِل، تریرِدرآوردم روی زمین در واقع برای مهروموم کردنِ تریرِ زیرزمینی عمل میکرد. همهٔ مردمِ شهر در این نیرو سهمدیگه داشتند و اگر افرادِ زیادی میرفتند، ممکن بود مهروموم ضعیف شود و شهروندانِ باقیمانده را به خطر بیندازد.
ژنا لحظهای ساکت شدورلدور و ترجیح داد بهسیِل این موضوع کش ندهد.
بزرگ شدن در خیابان و شش ماه تجربهاش به او آموختهحین بود که واقعیتِ تلخ را بپذیرد. کاری جز این از دستش برنمیآمدورلدور که تا حدِ امکان و در چارچوبی منطقی آدمها را نجات دهد.
پس از مکثی دهثانیهای، ژنا متفکرانه گفت: «وقتی سرپرست رو تحریک کردم تا۳۰,۰۰۰ برنامهٔ تبادل رو پیشنهاد بده، متوجه شدم که خیلی از کارخونههای اطراف هم برنامههایبفروشم مشابهی دارن. برای همین مثالی برای آوردن داشتم و بدونِ دردسرِ زیادی موفق شدم.
«حالا که بهش فکر میکنم، ممکنه ایندوخت یه تلاشِ پنهانی از طرفِ فرابشرانِ رسمیپالایندهها باشه تا جمعیتِ محلهٔ بازار رو کم کنن؟»
فرانکا پیش از آنکه برایکردم گفتنِ حرفِ بیشتری تردید کند، لحظهایبودنش درنگ کرد و گفت: «قطعاً ممکنه.»
چیزی که میخواست بگوید این بود که شاید این کار زیرِحین سرِ انجمنِ تاروت یا کلیسای ابله باشد. خانمِ عدالت، یکی از۱۰,۰۰۰ اعضای آرکانای اعظم در مسیرِ تماشاگر، برای چنین اموری بسیار مناسب بود.
فرانکا از گفتنِ این حرف خودداری کرد،گفتهٔ چون هنوز به ژنا دربارهٔ ایمانِ خودش۴۰,۰۰۰ و سیِل به آقای ابله چیزی نگفته بود.
در ابتدا قصد داشت با ژنا از کلیسای جامعِ ابلهسکوت در اسکلههای لاوینی «دیدن» کند، اما از زمانی که زیرِ ذرهبینِورلدور فرقهٔ دیوبانو قرار گرفت، جرئتِ این کار را پیدا نکرده بود.
آره، باید به سیِل بگم ژنا روگفتهٔ ببره اسکلههای لاوینی. اگه به آقای ابله۴۰,۰۰۰ ایمان بیاره، تو آینده جاش امنتر میشه...
افکارِ فرانکاایستاد به سمتِاینتیسی لومیان کشیده شد.
...
لومیان با کتوشلواری نیمهرسمی در کالسکهٔ چهارچرخِ چهارنفرهای که از میانِبدهیهایش جنگل و مزارع میگذشت نشسته بود و در حالی که ذهنشکردم پرسه میزد، از پنجره به محصولاتِ طلاییِ آمادهٔ برداشت نگاه میکرد.
ماهِ گذشته آسودهترین دورهٔ او در شش ماهِسیِل اخیر بود، اما این اوقاتِ فراغت برایش لذتبخش نبود.دستکم از هر فرصتی برای هضمِ معجونِ آتشافروز استفاده میکرد.
این کارها شاملِ رفتن به سردخانهٔ بزرگِ محلهٔ جزیره برای کمک به «سوزاندنِ» اجساد، «دفنِ» زبالههای بزرگِ رهاشده، رفتن به زیرزمیننزدیکِ برای ترساندنِ تیمهای قاچاقِ عبوری با شعلههای آتش، موفقیت در گرفتنِ غرامتِ بیمه برای تاجرانِ کوچکِ ورشکسته از طریقِ آتشسوزی، ردیابیمیرسونه و سوزاندنِ چند مجرمِ تحتِ تعقیب، و برانگیختنِ تمایلِ افرادِ زیادی برای ترکِ تریر و جستوجوی فرصتها در شهرهای اطراف میشد...
این رشته اقدامات لومیان را تا مرزِ هضمِسیِل کاملِ معجونِ آتشافروز پیش برده بود. شاید فقطداره نیمماه، یک هفته، یا حتی کمتر زمان میبُرد.
امروز لومیان دعوتنامهای از کنتمیبستند پوفر دریافت کرده بود تا بهعنوانِبدهیهایش مهمان به قصرِ قویِ سرخ برود.
در یک ماهِ گذشته، خاندانِ سورون میزبانِ پنج گردهمایی بودند:کمیاب یکی در قصر، یکی برای شکار، دو تا برای گپِ دوستانهمیشم در کافه، و یکی برای مجلسِ رقصِ بالماسکه در خانهای متروکه.
لومیان در همهٔ آنها شرکت کرده بود، اما هیچدوخت اتفاقِ مهمی نیفتاده بود. تنها نکتهٔ قابلتوجه این بودخوندنِ که پوفر سورون دیگر بازیِ پایِ شاه راه نینداخته بود.
محکی که گاردنر مارتن میگفت کجاست؟ ممکنهگفتهٔ این دفعه بخوان محکم بزنن؟ انجمنِ غارهای۴۰,۰۰۰ تریر دیگه پیداشون نشده. یعنی حرفمو باور کردن؟
نگاهش را از مزارعِکاغذ آمادهٔ برداشت گرفت وهمین به دعوتنامهٔ امروز فکر کرد.
چیزی که بیشتر کنجکاوش میکرد، وعدهٔ گاردنر مارتنسیِل برای نظارتِ پنهانی بر همهٔ گردهماییهای کنت پوفر بود.دستکم پس گاردنر در این لحظه کجا پنهان شده بود؟
زیرِ آفتابِایستاد بعدازظهر، کالسکهاینتیسی به مقصد رسید.
لومیان به قصرِ بژرنگی که با لکههای خونِ باستانی آلوده شده بود، چشم۳۰,۰۰۰ دوخت. با عبور از درِ باابهت و دهلیزِ وسیع، به اتاقِ نشیمنِ شیکِاگه طبقهٔ اول رسید که با فرشی قرمزِ تیره و مخملی پوشیده شده بود.
وقتی لومیان رسید، پوفر سورون باچشم کتی از مخملِ سرخ، در ورودیحساب مشغولِ گفتوگو با مهمانِ دیگری بود.
نگاهِ لومیان خشکش زد.
مهمانی که کنارِ کنت پوفرروی ایستاده بود، کسی نبود کههمین انتظارِ دیدنش را داشته باشد.
با لباسِ شکار، موهایی که انگار به رنگِسیِل سرخ درآمده بودند، ابروهای قهوهایِ تیز و چشمانی نافذ؛دستکم او آلبوس بود، عضوِ دیگری از سازمانِ صلیبِ آهنوخون.
لومیان بهعنوانِ عضوی از سازمانِ صلیبِ آهنوخون تحتِ فرماندهیِ افسرِ فرمانده گاردنر مارتن، بهخوبیپالایندهها از هویت و اهدافشان آگاه بود. با این حال، آلبوس مرموز بود و بهندرتبودنش در محلهٔ بازار دیده میشد؛ فقط گاهی در گردهماییها برای خوردنِ غذای مجانی پیدایش میشد.
لومیان گیجیاشنزدیکِ را پنهان نکرد:کردم «ایشون کی هستن؟»
اومده تاایستاد تو انجامِاینتیسی مأموریتم کمکم کنه؟
پوفر سورون با لبخندی معرفی کرد:طبقِ «دوستِ جدیدمونه. از این به بعدبینِ بیشتر تو گردهماییهای ما شرکت میکنه.»
در این لحظه، پوفر در حالی کهدوخت لبخندش را حفظ کرده بود، به آلبوس کهپولی چهرهاش چندان دلچسب به نظر نمیرسید، رو کرد.
«اسمِ کاملش اینه: آلبوس مدیچی.»