چپتر 542: وضعیتِ غیرعادی
0«حل شد؟ به همین زودی؟» جورجیا شکاین کرد مترجم اشتباه کرده باشد. بیاختیار پرسید: «راهِباشه حلِ سریعی داره، یا اینکه کارش تموم شده؟»
لوگانو نگاهی دلسوزانه به مادامِ زیبا انداخت؛ همانشایعه حسی را داشت که وقتِ خواندنِ خبرِ کشتهشدنِاونقدر وارلاکِ شیطانی به دستِ کارفرمایش تجربه کرده بود.
هیولایی که محافظانِ مسلحِ عادی در زیرزمینکلاهِ حبسش کرده بودند، چطور میتوانست با برمنبگید که ۶۰۰,۰۰۰ ورلدور جایزهٔ سرش بود رقابت کند؟
لوگانو با وجودِ اینکه نیازیشما نمیدید، حرفهای جورجیا را باداشتم احترام برای لومیان ترجمه کرد.
لومیان کلاهِ حصیریِ طلاییاش را ازشما سر برداشت و گفت: «میتونید بهشکارِ خدمتکارا بگید زیرزمین رو تمیز کنن.»
با شنیدنِ ترجمهٔ لوگانو، مردمکهای جورجیاشکارِ گشاد شد. با حیرت به لومیانکاملاً خیره ماند و نمیدانست چه بگوید.
در همان لحظه، محافظی که نگهبانِ زیرزمین بود دواندوانطلاییاش بالا آمد. با دیدنِ جورجیا، فوراً به سویش خم شد،مردمکهای صدایش را پایین آورد و چیزی در گوشش زمزمه کرد.
حالتِ چهرهٔ جورجیا چند بار عوض شد تا اینکه لبخندی زد و به لومیان گفت: «از ماجراجوی مشهوریباورش مثلِ شما جز این هم انتظار نمیرفت. پیش از این شک داشتم که شکارِ وارلاکِ شیطانی فقط یهشام شایعه باشه. اما الان کاملاً باورش کردم. قدرتِ شما اونقدر هست که آوازهش تو هر پنج دریا بپیچه.»
لحظهای مکث کرد و با لحنی پوزشطلبانه افزود:انتظار «متأسفم؛ ما هنوز وقت نکردیم شام رو آماده کنیم.الان ممکنه لازم باشه کمی تو سالنِ استراحت منتظر بمونید.»
لومیان با لبخند جواب داد: «اینکهشکارِ من منتظر بمونم خیلی بهتر از اینهباورش که یه بانوی زیبا رو منتظر بذارم.»
این ازحرفهای اصولِ اولیهٔبرای نزاکت بود!
به دنبالِ خدمتکارِ جورجیا واردِ سالنِ استراحت شد؛نمیرفت جایی که از پیش برای لودویگ آماده شدهالان بود تا از دسرِ پیش از شامش لذت ببرد.
جورجیا ولبخندی محافظش بهمشهوری زیرزمین رفتند.
وقتی اتاقِ خونآلود را وارسی کرد وفقط هیچ اثری از مارمولکِ انساننما نیافت، آهِکردم آسودگی کشید؛ هیولا کاملاً ناپدید شده بود.
شام در اتاقی خصوصی سرو شد که فقطحصیریِ در اختیارِ لومیان، همراهانش و جورجیا بود. خدمتکارِ شخصیِشنیدنِ بانو به آنها میرسید، غذا میکشید و شراب میریخت.
لومیان که محیطِ اطراف توجهش را جلب کرده بود، با خود سنجید کهشایعه این عمارتِ پهناور چطور نیازهای ساکنانِ گوناگونش را برآورده میکند. اتاقهای خصوصیِ کوچکیبپیچه که بیرونِ تالارِ بزرگِ ضیافت قرار داشتند، حریمِ خصوصیِ مهمانیها را حفظ میکردند.
صرفِ غذا برای همه لذتبخش بود. لومیان ۱۵,۰۰۰ ریسوت اسکناس گرفت؛ جورجیاشکارِ آشکارا آسودهخاطر به نظر میرسید؛ لودویگ از دستپختِ سرآشپزهای ویلا حسابی راضیآوازهش بود؛ و لوگانو هم برای اولین بار ضیافتی چنین اعیانی را تجربه میکرد.
ماجراجوی بزرگ که هرگاه از قالبِ سرد وشایعه هیولاکُشِ خود بیرون میآمد اهلِ لافزدن و شوخیاونقدر بود، فضای میزِ شام را صمیمی و شاد کرد.
این فضای دلپذیر تا زمانی که لومیانکلاهِ به همراهِ لودویگ و لوگانو از خیابانِبگید سنت لانا، پلاکِ ۲۱ خارج شدند، پابرجا بود.
لوگانو که از نوشیدنِ شرابِ سفید کمیانتظار سرخوش و گونههایش گلانداخته بود، به ساختمانِ غرقاما در نور نگاهی انداخت و آهِ عمیقی کشید.
«خدا میدونه کی قراره همچین خونهٔشما بزرگی داشته باشم، با کلی خدمتکارشکارِ و آشپز، و البته زنی مثلِ جورجیا.»
لومیان به شوخی گفت:پیش «تأکیدت بیشتر رو همونشایعه بخشِ آخرش بود، نه؟»
لوگانو خندهٔ خجالتزدهای کرد و جواب داد: «راستش،حصیریِ با این تعاریفی که شما کردید، انگار منمکنن میتونستم اون مارمولکِ انساننما رو از پا دربیارم.»
این یعنی او هم مهارتِشما لازم برای انجامِ مأموریتی بهداشتم ارزشِ ۳۰,۰۰۰ ورلدور را داشت!
با چند مأموریتِماجراجوی موفقِ دیگر، رؤیای لوگانواین میتوانست به حقیقت بپیوندد!
لومیان راهنمایش را با دقت ارزیابی کرد و گفت: «بااما تفنگ و گلولههای ویژهای که از قبل آماده شده باشن،دریا و البته تجربهٔ مبارزهٔ کافی، یه کارنده واقعاً از پسش برمیاد.»
او برای اشاره به لوگانو از واژهٔ «دکتر» استفادهطلاییاش نکرد، چراکه این رده بیشتر قدرتهای شفابخش به همراهترجمهٔ میآورد و در توانِ مبارزه پیشرفتِ چشمگیری ایجاد نمیکرد.
لوگانو از شنیدنِ این حرفشما قند در دلش آب شد وشکارِ امیدِ تازهای در زندگیاش جوانه زد.
لومیان نگاهی به او انداخت و با لبخندانتظار افزود: «اما اگه تو این مأموریت رو قبولاما میکردی، پاداشش نهایتاً دو تا سه هزار ریسوت میشد.»
«بقیهش در واقع دستمزدیه که بهشکارِ خاطرِ شهرتِ ماجراجوی بزرگ پرداخت میشهکاملاً و البته حقالسکوتِ چنین چهرهٔ سرشناسی.»
«برای همینه که قبل از گرفتنِترجمه همچین مأموریتِ نونوآبداری، اول باید یکیمیتونید مثلِ وارلاکِ شیطانی رو شکار کنی.»
لبخندِ رویماجراجوی لبانِ لوگانومثلِ رفتهرفته محو شد.
اگه میتونستم وارلاکِ شیطانی رو شکارشما کنم که رؤیام به حقیقت میپیوست.شکارِ دیگه چه نیازی بود ماجراجو بشم!
لومیان توجهی به تغییرِ حالِ مترجم نکرد. نگاهی بهباشه ویلای بزرگِ پنجطبقه انداخت و متفکرانه گفت: «مادرِ اعظمِآوازهش این خانواده تا همین آخرِ کار هم آفتابی نشد...»
هرچند پنهان ماندنِ سایرِ اعضای خانواده قابلدرک بود، اماطلاییاش منطق حکم میکرد که مادرِ اعظم بهعنوانِ بزرگِ خاندان، دستکممردمکهای از ماجراجویی که مشکلشان را حل کرده بود تشکر کند.
لوگانو که متوجهِ این موضوعِ غیرعادی شدهانتظار بود، حرفش را تأیید کرد: «درسته. زنی بهاما سنوسالِ جورجیا نباید بزرگِ همچین خاندانِ بزرگی باشه.»
او از مطرح کردنِ احتمالِ نبودِ مادرِ اعظم در ویلا خودداری کرد. در چنین خاندانهای گستردهای، معمولاً بیش از یک زنِ سالخورده وجود داشت که فرزندانی به دنیا آورده باشد. اگر یکافزود مادرِ اعظم از دنیا میرفت، خیلی زود زنِ دیگری جایگاهش را پر میکرد. از طرفی، کلیسای مادرِ زمین در قارهٔ شمالی و جنوبی به مهارت در درمانِ بیماریها شهرت داشت. میانگینِ طولِدسرِ عمر در پادشاهیِ فیناپوتر از لوئن، اینتیس، فیساک و دیگر کشورها بالاتر بود. افرادِ زیادی از مرزِ ۷۰سالگی عبور میکردند؛ بهویژه با ثروتِ خاندانِ جورجیا که امکاناتِ درمانیِ بینظیری در اختیارشان میگذاشت.
لومیان نگاهشانتظار را برگرداند وداشتم چند قدم برداشت.
«امشب برو میخانهاحترام و دربارهٔ خانوادهٔترجمه جورجیا پرسوجو کن.»
در همانماجراجوی حال، ۱۰۰۰ ریسوتشما برای لوگانو شمرد.
«این برای خرجِ کارایمشهوری این مدتت، از جمله پولِنمیرفت غذای لودویگ وقتی من بیرونم.»
لوگانو که بیش ازپیش هر چیز قدردانِ دستودلبازیِشایعه کارفرمایش بود، گفت: «چشم، سرکرده.»
نزدیکِ نیمهشب، دکتر در حالی که بوی تندِ الکل میداد، به سوئیتِ متل سولو برگشت. او لومیان را کهمردمکهای داشت شام خوردنِ لودویگ را تماشا میکرد، خطاب قرار داد: «آمارشون رو درآوردم. جورجیا زنِ روبیو پاکوـه؛ یکی ازچیزی سهامدارای شرکتِ شیلاتِ پورت سانتا و عضوِ کمیتهٔ صنفِ ماهیگیران. مادرِ اعظمِ خانوادهٔ پاکو هم مادرِ روبیو، یعنی مارتاست.»
عضوِ کمیتهٔ صنفِمشهوری ماهیگیران... حواسِ لومیاناین فوراً جمع شد.
این شخصی بود که ازمثلِ فرایندِ کاملِ آیینِ نیایشِ دریاپیش و حادثهٔ سالِ گذشته خبر داشت.
لومیان باانتظار بیخیالی پرسید:پیش «دیگه چی فهمیدی؟»
لوگانو مدتی آسمانریسمان بافتبرای و بعد اضافه کرد: «راستی،طلاییاش مارتا زمانی دوشیزه دریا بوده.»
دوشیزه دریا... لومیان چند ثانیه تأمل کرد. (پیشنمیرفت از ازدواج با خانوادهٔ پاکو، گروهِ خاصی دنبالشالان بودن؟) پرسید: «دربارهٔ اوضاعِ این روزای مارتا چیزی فهمیدی؟»
لوگانو سر تکان داد: «نه.»
لومیان به پشتیِ صندلی تکیه داد،شکارِ گویی آماده میشد تا چرت بزند،کاملاً و برای اطلاعاتِ بیشتر اصرار نکرد.
روزِ بعد، در متل سولولومیان ماند و منتظر شد تا والریوگفت مدارکِ شناساییِ محلیاش را آماده کند.
با نزدیک شدنِ غروب، نامهرسانش،شما توبهکار باینفل، از دلِ خلأ بیرونشکارِ آمد و نامهای به او داد.
لومیان نگاهی به جسدِ زغالشده انداخت کهاین هنوز در شعلههای سیاه و چسبناک غرقشایعه بود، و با بیخیالی پرسید: «کی فرستادتش؟»
تنها پنج نفرنمیرفت از وردِ احضارِشکارِ نامهرسانش خبر داشتند.
باینفل جواب داد:احترام «زنی بسیار نزدیکترجمه به مرگ و تاریکی.»
لومیان نامه را باز کردشما و دستخطِ آشنا را خواند:داشتم «ساعتِ ۱۰ امشب گردهمایی داریم...»
نامه از طرفِ هلا بود. لومیان پیش از ترکِ تریر، نامهرسانِ هلا را احضار کرده و روشِ احضارِ نامهرسانِباورش خودش را به او اطلاع داده بود. با سفرهای مکرر و تغییرِ اقامتگاهش، غیرعملی بود که هر بار در متلیکنیم میماند، نامهرسانِ هلا را احضار کند. از این رو، چنین ترتیباتی داده بود تا دسترسیِ هلا به او راحتتر شود.
هر نامهرسان پیوندی پیچیده با اربابش داشت.فقط از طریقِ ارتباطِ رازآلودِ قرارداد، نامهرسان میتوانست هدفِقدرتِ قرارداد را فارغ از تغییرِ مکانش ردیابی کند.
(جمعیتِ پژوهشی بازم گردهمایی داره...)لومیان لومیان باینفل را مرخص کرد وگفت به سمتِ پنجرهٔ اتاقخوابِ اصلی رفت.
او به دوردست، بهمثلِ سمتِ رشتهکوهِ سایهروشن درنمیرفت شمالِ شرقی خیره شد.
زیرِ پستابِ خورشیدِ درمشهوری حالِ غروب، کوهها گوییانتظار در آسمانِ سوزان چرت میزدند.
لومیان لحظهای در سکوت تماشا کرد،شکارِ سپس گوشوارهٔ نقرهایِ دروغ را بیرونکاملاً آورد و به نرمهٔ گوشِ چپش انداخت.
در یک چشمبههمزدن، موهایش دگرگونلومیان شد، به رنگِ طلایی درآمدبرداشت و تا پایین بلند شد.
...
ساعتِ ۱۰ شب، در کاخِ باستانی و مخروبهٔ ملت شب ابدی،داشتم لومیان در حالی که ردایی سیاه با کلاهِ متصل پوشیده بوداونقدر و نیمنقابی نقرهای-سفید با برچسبِ «مشنگ» بر چهره داشت، ظاهر شد.
او بلافاصله فرانکا را دیدداشتم که لباسِ قاتل به تن داشتالان و کلاهش را پایین کشیده بود.
فرانکا که دیگر رابطهٔ دوستانهشانلومیان را پنهان نمیکرد، به جلو خمگفت شد و صدایش را پایین آورد.
«گمانم پورتماجراجوی سانتا شیوعِ اختلالشما روانی نداشته، نه؟»
لومیان جوابلبخندی داد: «من کهمثلِ تجسمِ بلا نیستم.»
سپس به فرانکا گفت: «بعداً کمکم کن تو گروههای مختلف بپرسم ببینم معجون، طلسم یاقدرتِ شیئی پیدا میشه که بتونم باهاش تو مدتِ کوتاهی به یه زبون مسلط بشم یانکردیم نه... منظورم تسلطِ واقعی نیست، از اونایی که فقط برای یه مدتِ کوتاه جواب میده.»
فرانکا باحرفهای گیجی پرسید:برای «مگه مترجم نداری؟»
لومیان لبخند زد و گفت: «فقط یهو فکری به سرمداشتم زد. وقتی همه فکر میکنن زبونِ هایلندری بلد نیستم، میتونمقدرتِ بفهمم دارن چی میگن. شاید اینطوری دستاوردای غیرمنتظرهای داشته باشم.»
(قلبِ حقهبازت واقعاً سیاهه!) فرانکا پس از اینکه به شوخی در دل ناسزایی نثارششایعه کرد، میخواست لبهای زیبا و لبخندِ اورور را تحسین کند، لبخندی که باید بیشتر دیدهمکث میشد، اما عقلانیتش باعث شد برای جلوگیری از تحریکِ لومیان، از این فکر دست بکشد.
او نگاهی به گوشهای از کاخ انداخت و گفت: «گروهی که بیشترین احتمال رو داره همچین چیزایی گیر بیاره، در واقع آکادمیه. ولی برایلحنی تو سخته که بپرسی. راحت ممکنه شک برانگیز بشه. از قضا، من امروز میرم پیشِ گروهِ آکادمی تا بپرسم کسی میدونه صاحبانِ مقبرههای باستانیبانوی تو دخمههای تریر کی هستن یا نه. هههه، خیلیاشون نیمچهتاریخدان به حساب میان. اگه کسی ندونه، به ۰۰۷ میگم بره تو اطلاعاتِ محرمانهٔ کلیسا بگرده.»
لومیان ابروحرفهای بالا انداخت:برای «چرا میپرسی؟»
فرانکا تعریف کرد که چطور اواین و ژنا پارهای از عالم آینهٔفقط جدیدی در دخمهها به دست آورده بودند.
لومیان بالبخندی دقت گوش دادمثلِ و پوزخند زد.
«شماها زیادی جسورنمیرفت نشدین؟ ژنا همشکارِ از شجاعتت الهام گرفته!»
بهمحضِ اینکه حرفش تمامبرای شد، دید که ۰۰۷حصیریِ با حالتی تهدیدآمیز نزدیک میشود.