---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 63: خبرِ تکان‌دهنده • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 63: خبرِ تکان‌دهنده

0

لیا و والانتن‌همه​ هم‌زمان از رایان‌غریبه​ پرسیدند: «چی شد؟»

با اینکه حرف‌های لومیان را باور کرده بودند، اما امید بستن به بخت و‌ندیده​ اقبال در ذاتِ آدمیزاد است. هنوز در دل امیدوار بودند که شاید مشکل آن‌قدرها‌سِر​ هم جدی نباشد و آن پسرک از روی ناآگاهی ماجرا را بزرگ کرده است.

رایان نگاهی به اطراف انداخت و وقتی دید کسی دور‌غریبه​ درختِ نارون نیست، با صدایی آهسته گفت: «می‌ترسیدم خیلی مستقیم بپرسم.‌این‌همه​ فقط می‌دونم که تاریخِ واقعی اواخرِ آوریله. روزِ دقیقش رو نمی‌دونم.»

لیا و‌دقیقش​ والانتن در‌سکوت​ سکوت فرورفتند.

واقعاً در‌بودن​ چرخهٔ زمانیِ عجیبی‌مهمون‌نواز​ گرفتار شده بودند!

با توجه به پرونده‌ها و اطلاعاتِ مختلف، این قطعاً‌کشید​ از آن دست اتفاقاتی نبود که این سه نفر‌جدی‌ان​ به‌تنهایی با آن روبه‌رو شوند یا از پسش بربیایند.

آن‌ها فرابشرانی کهنه‌کار بودند که تا به حال به‌مهمون‌نواز​ حوادثِ فرابشریِ زیادی رسیدگی کرده بودند. اما این نخستین بار‌کشید​ بود که با چنین وضعیتِ جدی و غیرعادی روبه‌رو می‌شدند.

لیا بی‌اختیار رو به‌سکوت​ لومیان کرد و پرسید:‌زمانیِ​ «کوردو دیگه چه جور جاییه؟»

همه‌جایش پر از‌همه​ چیزهای غیرعادی بود،‌غریبه​ یکی از یکی عجیب‌تر!

لومیان با قیافه‌ای «معصومانه» گفت: «منم نمی‌دونم. قبل‌آهی​ از چرخه، اینجا خیلی قشنگ بود و مردمش‌اون​ هم ساده بودن. همه عادی و مهمون‌نواز بودن.»

به آن سه غریبه نگفت کسی‌بودن​ که اکنون روبه‌رویشان ایستاده نیز خودش‌اکنون​ یکی از همان چیزهای غیرعادی است.

رایان آهی کشید و گفت: «تا حالا‌چرخهٔ​ این‌همه اتفاقِ غیرعادی رو یکجا ندیده بودم، اون‌مختلف​ هم اتفاقاتی که تک‌تک‌شون تا این حد جدی‌ان.»

والانتن هم حرفِ او را‌مهمون‌نواز​ تأیید کرد: «این خطرناک‌ترین وضعیتیه‌ایستاده​ که تا حالا باهاش روبه‌رو شدم.»

لومیان که دیگر تا حدی به این چیزها سِر شده‌حالا​ بود، پوزخندی زد و گفت: «طبیعیه که تا حالا به‌تأیید​ پست‌تون نخورده، چون اونایی که به پست‌شون خورده الان مُردن.»

«...» لیا با لبخندی به او نگاه کرد: «اگه‌مهمون‌نواز​ نمی‌تونی حرفِ قشنگی بزنی، اصلاً حرف نزن. آدمایی مثلِ تو‌کشید​ جاهای دیگه اصلاً از بچگی جونِ سالم به در نمی‌برن.»

لومیان با لحنی خودتمسخرگر گفت: «تو‌واقعاً​ همون گهواره خفه‌شون می‌کنن؟» و بعد از‌پرونده‌ها​ رایان پرسید: «دربارهٔ معاونِ کشیش جوابی گرفتی؟»

رایان سر تکان داد.

«توی چند سالِ گذشته، افسانه‌های‌نیز​ مشابهی توی جاهای مختلفِ قارهٔ‌حالا​ شمالی و جنوبی سر زبون‌ها افتاده.

«افسانه‌ها می‌گن که بهشت یه گروه از الف‌های گناهکار رو به زمین‌اکنون​ تبعید کرده. اونا فقط می‌تونن توی بدنِ آدما ساکن بشن، به این امید‌بودم​ که گناهان‌شون رو پاک کنن و قبل از برگشتن به بهشت آمرزیده بشن.

«توی بعضی از نسخه‌های‌سکوت​ این افسانه، این الف‌ها به‌عجیبی​ شکلِ مارمولک‌های نیمه‌شفاف ظاهر می‌شن.

«ولی خب، الفی که من دارم ازش‌نگفت​ حرف می‌زنم ربطی به نژادِ الف‌های باستانی نداره.‌کشید​ بیشتر شبیه ترکیبی از پری‌ها و ارواحِ مختلفه.»

باز هم توی چند سالِ گذشته؟ لومیان‌همان​ به یاد آورد که افسانهٔ مادامِ شب‌ندیده​ هم تازه همین اواخر سر زبون‌ها افتاده بود.

این دنیا چش شده بود؟

لحظه‌ای به فکر فرورفت‌سکوت​ و بعد پرسید: «مشخص‌زمانیِ​ نکردن بهشتِ کدوم ایزده؟»

رایان سر تکان داد.

«نکتهٔ جالبش اینه که هر کسی که‌همان​ ادعا می‌کنه یه الف دیده، باور داره که‌بودم​ اون الف از قلمروی ایزدِ محلیِ خودشون اومده.»

منظور از ایزدِ‌قشنگ​ محلی، خدایانِ رسمیِ‌بودن​ آیینِ همان منطقه بود.

بهشتِ ایزدانِ مختلف؟

لومیان به‌واقعی​ آسمانِ لاجوردی‌آوریله​ چشم دوخت.

یعنی اون‌نگفت​ الفِ مارمولک‌شکل از‌ایستاده​ آسمون اومده بود؟

ولی طبقِ حرفای اورور، فراتر‌چیزهای​ از آسمون کیهان قرار داشت. هر‌قبل​ ستاره هم یه جهانِ دیگه بود.

پس اینا‌دیگه​ موجوداتی از‌جاییه​ جهان‌های دیگه بودن؟

یا از عالمِ‌اواخرِ​ اختریِ فراتر از‌دقیقش​ علومِ غریبه اومده بودن؟

در حالی که این افکار در سرِ لومیان می‌چرخید،‌آهی​ با کنجکاوی پرسید: «گفتی توی بعضی از نسخه‌های افسانه، این‌جدی‌ان​ الف‌ها به شکلِ مارمولک‌های نیمه‌شفاف ظاهر می‌شن. بقیهٔ جزئیاتش چیه؟»

رایان بارِ‌جور​ دیگر سر‌همه‌جایش​ تکان داد.

«توی این مدتِ کوتاه فقط‌همه‌جایش​ همین‌قدر تونستن بفهمن. برای اطلاعاتِ بیشتر‌منم​ احتمالاً باید با مقرّ ارتباط بگیرن.»

لیا کمی فکر‌اواخرِ​ کرد و گفت: «من‌نمی‌دونم​ با افسانهٔ الف‌ها آشنام.»

«یه بار با یکی از اهالیِ لنبرگ برخورد داشتم که می‌گفت توی چند سالِ‌یکجا​ گذشته، کشاورزهای خیلی از مناطقِ جنوبِ مرکزی، پری‌های دردسرسازی رو دیدن. این موجودات که به‌سِر​ اسمِ آلپ شناخته می‌شن، به خونه‌ها و مزارع‌شون گند می‌زنن یا سر به سرشون می‌ذارن.»

منظور از منطقهٔ جنوبِ مرکزی، محدوده‌ای بود که لنبرگ، ماسین، سگار و‌چرخه​ چند کشورِ کوچکِ دیگر در آن قرار داشتند. این محدوده همچنین بخش‌هایی‌روبه‌رویشان​ از جمهوریِ اینتیس، پادشاهیِ لوئن و پادشاهیِ فیناپوتر را در بر می‌گرفت.

بیشترِ این مناطق در ارتفاعات،‌همه‌جایش​ کوهستان‌ها، جنگل‌ها و نواحیِ پر از‌منم​ ویرانه و افسانه واقع شده بودند.

لومیان با دقت‌اواخرِ​ گوش داد و‌دقیقش​ با خود نتیجه گرفت:

این یه اتفاقِ موردی نیست...

رایان متفکرانه گفت: «انگار هر الف روشِ خاصِ خودش رو برای دردسردُرست‌کردن داره. و اون مارمولک‌هایی که توی بدنِ آدما‌تأیید​ ساکن می‌شن، احتمالاً شرورترین‌شون هستن. البته معلوم نیست که خطرناک‌ترین هم باشن یا نه. با وجودِ این‌همه اتفاقِ غیرعادی توی کوردو،‌اگه​ اون الفِ انگلی نباید یه اتفاقِ موردی باشه. شاید یه نفر می‌خواد با استفاده از اون، معاونِ کشیش رو کنترل کنه.»

عجب استدلالِ روشنی...

لومیان به روستاییانی که کارشان تمام شده و راهیِ‌قیافه‌ای​ خانه بودند نگاه کرد و به لیا و بقیه گفت:‌همه​ «ساعتِ ۳:۳۰ بعدازظهر، پشتِ تپه‌ای که قصرِ فرماندار روشه می‌بینمتون.

«میاین با‌واقعی​ هم دنبالِ‌آوریله​ سرنخ بگردیم؟»

رایان موافقت کرد: «البته.»

اما پیش از آنکه لومیان برود، لیا صدایش زد: «همین؟ باید وضعیتِ قصر،‌اینجا​ آدمایی که توش زندگی می‌کنن و کارهای غیرعادیِ مادام پوآلیس رو برامون توضیح‌نیز​ بدی. ما که نمی‌تونیم بی‌گدار به آب بزنیم و بدونِ آمادگی بریم برای گشتن.»

لومیان اصلاً دلش نمی‌خواست ماجراهای مادام پوآلیس را به یاد بیاورد،‌منم​ اما چاره‌ای جز اعتراف به منطقی بودنِ درخواستِ لیا نداشت. مجبور شد‌نگفت​ حسِ ناخوشایندش را پس بزند و کلِ ماجرا را برایشان تعریف کند.

رایان و بقیه از نظرِ ذهنی آمادگی‌نمی‌دونم​ داشتند، اما با شنیدنِ این داستان باز‌گرفتار​ هم کمی مات و مبهوت به نظر می‌رسیدند.

لیا با‌نگفت​ خنده‌ای آهنگین فضا‌ایستاده​ را تلطیف کرد.

«برای من که مهم نیست. ممکنه در آینده‌قیافه‌ای​ همچین چیزی رو تجربه کنم. این فرصتیه که‌ساده​ بیشترِ مردا هیچ‌وقت گیرشون نمیاد. باید قدرشو بدونی.»

با این حال، والانتن بی‌توجه به‌چیزهای​ شوخیِ او، با چهره‌ای سرد زمزمه‌قبل​ کرد: «همهٔ اینا باید تطهیر بشن—تطهیر!»

لومیان نمی‌خواست والانتن‌اواخرِ​ را تحریک کند و‌نمی‌دونم​ دستش را تکان داد.

«بعدازظهر می‌بینمتون.»

لومیان پس از برداشتنِ چند قدم، برگشت‌عجیب‌تر​ و با احتیاط به رایان نگاه کرد و‌مردمش​ پرسید: «برتراند از محتوای تلگرافِ شما خبر داشت؟»

برتراند مسئولِ تلگراف بود. اگر از تاریخ و‌عجیب‌تر​ افسانهٔ پریان خبر داشت، یعنی فرماندار هم می‌دانست.‌مردمش​ اگر فرماندار می‌دانست، مادام پوآلیس هم باخبر می‌شد.

رایان با اطمینان‌خاطر گفت:‌آوریله​ «نگران نباش. ما یه رمزِ‌فرورفتند​ محرمانه داریم. نمی‌تونه کشفش کنه.»

لومیان تازه آن موقع آهِ آسودگی‌نیز​ کشید و میدانِ دهکده را به‌این‌همه​ قصدِ بازگشت به خانه‌اش ترک کرد.

پس از طیِ مسافتی، آوا لیزیه‌یکی​ را دید که گله‌ای از غازهای‌چرخه​ سفید را به سمتِ خانه می‌راند.

«هی ببین کی اینجاست، این پریِ بهارِ ما نیست؟» لومیان‌معصومانه​ سعی کرد صحنه‌های خونین و بی‌رحمانهٔ جشنِ بهار را از‌عادی​ ذهنش بیرون براند و با شوخیِ همیشگی‌اش با آوا احوال‌پرسی کرد.

انگار آوا کمی خجالت کشید.

«هنوز که انتخاب نشدم!»

اجزای ظریفِ چهره‌اش باعث‌همه‌جایش​ می‌شد لباسِ سفید و‌قیافه‌ای​ خاکستری‌اش کمتر روستایی جلوه کند.

لومیان با لبخند گفت: «اون‌همه‌جایش​ که مشکلی نیست. من و‌معصومانه​ ریموند کمکت می‌کنیم رأی جمع کنی.»

آوا جا خورد. «نمی‌دونی؟»

«چیو نمی‌دونم؟» دلِ لومیان ریخت.

نکنه تو دهکده‌جاییه​ اتفاقی افتاده که‌یکی​ جزوِ روندِ «تاریخی» نیست؟

آوا حالتِ چهره‌اش را‌جاییه​ برانداز کرد و شک‌عجیب‌تر​ برد که دارد دستش می‌اندازد.

پس از چند ثانیه، دختر‌روزِ​ با نگرانی اخم کرد و‌واقعاً​ گفت: «ریموند گم شده. خبر نداشتی؟»

«ها؟» لومیان چنان شوکه‌روبه‌رویشان​ شد که نتوانست مثلِ همیشه‌آهی​ حالتِ چهره‌اش را پنهان کند.

در دو چرخهٔ پیش، او و ریموند گرِگ از‌معصومانه​ روزِ دوم یعنی ۳۰ مارس تا ۵ آوریل، روزِ‌همه​ جشنِ بهار، تقریباً هر روز یکدیگر را دیده بودند.

آن زمان، آن‌ها طبقِ روالِ آیینِ کنارِ آب، ریموند را که آخرین پیشکش را پرتاب کرده بود،‌ساده​ بلند کرده و در رودخانه انداخته بودند. ریموند نیز مانندِ دیگران در گذشته، به دوردست شنا کرده بود‌یکجا​ و تنها پس از ترکِ محلِ آیین می‌توانست به خانه برگردد. او تا شب از خانه بیرون نمی‌آمد.

در دو چرخهٔ بعدی، لومیان کارهای‌دقیقش​ زیادی برای انجام دادن داشت و‌زمانیِ​ وقت نکرده بود به سراغِ ریموند برود.

اما حالا، آوا به‌روبه‌رویشان​ او می‌گفت که ریموند‌همان​ امروز گم شده است!

این اتفاق در‌جاییه​ دو چرخهٔ پیش‌یکی​ هرگز رخ نداده بود!

با دیدنِ چهرهٔ‌جور​ لومیان، سردرگمی از چشمانِ‌یکی​ آبی‌رنگِ آوا رخت بربست.

«واقعاً خبر نداری... ممکنه‌آوریله​ پدرِ ریموند امروز بیاد سراغت‌فرورفتند​ تا بپرسه ریموند کجا رفته.»

لومیان امواجِ متلاطمِ درونش‌روبه‌رویشان​ را سرکوب کرد و‌همان​ پرسید: «ریموند کِی غیبش زد؟»

نکنه چون روندِ‌جاییه​ تاریخیِ پیدا کردنش رو‌عجیب‌تر​ دنبال نکردم، اتفاقی افتاده؟

آوا به یاد آورد: «دو روز پیش. می‌گن بعد از اینکه بعدازظهرِ روزِ ۲۹ از‌قشنگ​ خونه رفته بیرون، دیگه برنگشته. خونواده‌ش فکر می‌کردن تو میخانهٔ کهنه‌ست یا داره با دیده‌بانانِ‌آهی​ سبز گپ می‌زنه. تازه دیشب شروع کردن به گشتن دنبالش. احتمالاً امروز از تو هم می‌پرسن...»

مکثی کرد‌واقعی​ و صدایش‌آوریله​ را پایین آورد.

«اونا شک دارن که‌روبه‌رویشان​ ریموند یواشکی جیم شده باشه،‌آهی​ چون نمی‌خواد چوپونی یاد بگیره.»

فکر می‌کنن من زیرِ پاش نشستم‌یکی​ و می‌خوان بعداً ازم سین‌جیم کنن؟‌چرخه​ لومیان کم‌وبیش فهمید چه اتفاقی افتاده است.

بعدازظهرِ روزِ ۲۹‌جور​ او را به‌چیزهای​ یادِ آغازِ چرخه انداخت.

دو چرخهٔ اخیر‌اواخرِ​ بعدازظهرِ روزِ ۲۹‌دقیقش​ آغاز شده بودند!

به بیانِ دیگه، ریموند از همون آغازِ چرخه ناپدید شده؟ این یعنی‌این‌همه​ شاید هیچ‌کس عمداً مسیرِ تاریخ رو عوض نکرده، چون دیگه خیلی دیر بوده...‌شدم​ پس دلیلِ این ناهنجاری و تفاوت چیه؟ لومیان در فکری عمیق فرو رفت.

آوا نگاهی به او‌همه‌جایش​ انداخت و به‌آرامی پرسید:‌قیافه‌ای​ «می‌دونی ریموند کجا رفته؟»

لومیان صادقانه‌دیگه​ گفت: «تو این‌همه‌جایش​ چند روز ندیدمش.»

کم‌کم به این شک افتاد که ناپدید‌نمی‌دونم​ شدنِ ریموند ربطی به انداخته شدنش در‌گرفتار​ رودخانه در دو چرخهٔ پیش داشته باشد.

با این حال، محال بود ریموند‌نیز​ به این دلیل کوردو را ترک‌این‌همه​ کند. این کار چرخه را فعال می‌کرد.

لومیان پس از خداحافظی با‌چیزهای​ آوا، به‌زور خونسردیِ خود را‌منم​ حفظ کرد و به خانه بازگشت.

حوصله نداشت دربارهٔ چیزِ دیگری‌همه‌جایش​ بحث کند. بی‌درنگ خبرِ ناپدید‌معصومانه​ شدنِ ریموند را به اورور داد.

چهرهٔ اورور جدی شد، اخم کرد‌دقیقش​ و زمزمه‌وار گفت: «اگه حرفشو نمی‌زدی،‌زمانیِ​ کلاً این آدم رو فراموش کرده بودم...»

او پیراهنی ساده و سرخ‌رنگ به‌نیز​ تن داشت و در اتاق قدم می‌زد.‌اتفاقِ​ لومیان شروع به بررسیِ دلایلِ احتمالی کرد.

پس از مدتی، اورور به برادرش خیره شد و با لحنی جدی گفت: «یادمه که اصلِ آیینِ کنارِ‌همه​ آبِ جشنِ بهار، تقدیمِ پیشکش به مفهومِ منبعِ آبه که رودخونه نمادشه. ممکنه ریموند که تو آب انداخته‌بودم​ شد، به‌عنوانِ یه پیشکش در نظر گرفته شده باشه و یه موجودِ خاص اونو با خودش برده باشه؟

«در نتیجه، چون هیچ پاداشِ ملموس‌چیزهای​ و متقابلی در کار نبوده، چرخه‌قبل​ غیبتِ اونو به‌شکلِ ناپدید شدن نشون داده.»

لومیان سر تکان‌اواخرِ​ داد. «این کار‌دقیقش​ چرخه رو فعال می‌کنه.»

خروجِ انسان‌ها از کوردو‌روبه‌رویشان​ و نواحیِ اطرافش به‌عنوانِ‌همان​ ماشهٔ چرخه عمل می‌کرد.

اورور با لحنی معنادار‌همه‌جایش​ پرسید: «اگه به‌شکلِ یه‌قیافه‌ای​ جنازه خارج شده باشه چی؟»

ناولها | novelha.net