چپتر 308: انتخابِ درکناپذیر
0آنتونی ریدِ چاق و میانسال جا خورد. اما لحظهای بعد، لبخندی تمسخرآمیز بهکرده خود زد و گفت: «اونقدر هول شده بودم که حتی نتونستم صحتِ اونبرمیگرده جمله رو بسنجم. همونطور که انتظار میرفت، یه تماشاگر باید توی جایگاهِ تماشاگرا بشینه.»
لومیان آرامچهره نشسته بود وناخودآگاهم لبخندش تکان نمیخورد.
«نه، به این سادگیها نیست. چرا از روی چهارپایه پریدم پایین؟ چرا از پشت تو گوشتون زمزمهکار کردم؟ هدفم این بود که حالاتِ ریزِ چهره و زبانِ بدنِ ناخودآگاهم رو ازتون پنهان کنم. تو اونآتشین لحظات، احساساتتون از قبل تحریک شده بود و تواناییتون رو برای خوندنِ نیتِ واقعیِ من تار کرده بود.»
آنتونی رید درتوجه سکوت فرو رفت. پسهمراستا از مکثی کوتاه، گفت:
«این یه دلیله. دلیلِ دیگهش به رفتارِ خاصِ خودتون برمیگرده. نمیدونم متوجهتار شدید یا نه، اما شما تمایل دارید کمی نمایش راه بندازید، بیتفاوت بهخودتون نظر برسید، یا به اصطلاحِ امروزی، خودتون رو خونسرد و بیخیال جلوه بدید.
«همون موقع، با توجه به شرایط، فکر کردم اونلحظات کارها همراستا با رفتارِ همیشگیتونه و هدفتون اینه که بهکرده حرفهاتون وزن بدید. برای همین، حتی ذرهای هم شک نکردم.»
لومیان خندید.
«برای جوونی مثلِ من کاملاً طبیعیه که دلش بخواد کمی خونسرد و باجذبههمین به نظر برسه. ضمناً این کار انگیزههای واقعیم رو هم بهخوبی میپوشونه. راستش،کار هر دو مورد واقعیه. به همین دلیله که در برابرِ موشکافی مقاوم میمونن.»
این کار شبیهِ آن بود که با یک دست در جیب پیش برود، کلاغهای آتشین دورش بچرخندرفت و آنها را به سوی دشمنانش رها کند. اولاً، این حرکت بیشک جذاب بود و ثانیاً، از اینراه فرصت استفاده میکرد تا انگشتِ آقای کِی را در دست بگیرد و از هرگونه پیشامدِ ناگوار جلوگیری کند.
آنتونی ریدچهره لحظهای اندیشید وناخودآگاهم سر تکان داد.
«فقط یه انگیزهٔ ظاهری کهذرهای ریشه در واقعیت داشته باشه، میتونهطبیعیه یه تماشاگر رو واقعاً فریب بده.»
لومیان پای راستش را رویفکر زانوی چپش انداخت و مسیرِاینه گفتگو را به بحثِ اصلی برگرداند.
«ما هنوز کارمون رو برای افشای هویتِ افراد و نیروهای پشتپردهٔ اوگتار آرتوآ شروع نکردیم، چون درگیرِ مسائلِ فوریتری هستیم. اما نگران نباشید، هفتهٔخاصِ آینده به این موضوع میپردازیم. منابعِ اطلاعاتیِ مربوطه رو هم در اختیار داریم.»
نقشهٔ لومیان این بود که ژنا ازپنهان طریقِ پالایندگان عمیقتر در پیشینهٔ اوگ آرتوآ کاوشخوندنِ کند و راههایی بیابد که بتواند «کمک» کند.
از آنجا که ژنا مسئولِ مرگِ اوگ آرتوآ بود، منطقی مینمود که روندِ تحقیقات را زیرِ نظر بگیرد،انگیزههای به این امید که بدونِ برانگیختنِ شکِ فرابشرانِ رسمی، تمامِ جزئیات را کشف کند. این افکار و تمایلاتدورش در ذاتِ ژنا بود، بنابراین لومیان نیازی نداشت آنها را بیشتر تحریک کند. یک یادآوریِ ساده کفایت میکرد.
در زمانِ مناسب، پالایندگان میتوانستند نامحسوس ژنا و همراهانش را بهحرفهاتون سوی اقداماتی سوق دهند که خودشان انجامِ آنها را دردسرساز میدانستند.بخواد این کار بیشک سرنخهای ارزشمندی برای تحقیقاتِ آنتونی رید فراهم میکرد.
چشمانِ قهوهایِ تیرهٔ آنتونی رید تصویرِتحریک لومیان را بازتاب میداد و اوتار در سکوت به حرفها گوش میداد.
دلالِ اطلاعات سرزبانِ تکان داد؛ چنان نامحسوسپنهان که بهسختی دیده میشد.
«کمی بیشتر میمونم.»
سروکله زدن با تماشاگرای مسیرِ فرابشری خیلی سرراسته. نیازی نیست داستانِ دیگهایوزن سر هم کنم یا دنبالِ بهونهای بگردم تا متقاعدش کنم. خودش میتونهبرسه حقیقت رو بفهمه... لومیان لبخندی زد و به تخت اشاره کرد: «بشینید.»
به این ترتیب، نیازی نبودقبل هویتِ واقعیِ ژنا یا نقشِ اوواقعیِ را بهعنوانِ خبرچینِ پالایندگان فاش کند.
آنتونی رید نزدیکِ در، میخکوب در جای خودکنم ایستاده بود و گفت: «شما کموبیش فهمیدید چه اتفاقیواقعیِ برام افتاده. چیزِ دیگهای هست که بخواید اضافه کنم؟»
لومیان بیمقدمه جوابوزن داد: «ترجیح میدمنکردم گزارشِ دقیقتری بشنوم.»
لومیان که باندِ خارِ زهرآگین، جمعیتِ سعادت، فاجعهٔ کوردو، مرگِ روهر و میشل، وذرهای انفجار در کارخانهٔ شیمیاییِ گودویل را از سر گذرانده بود، خدایانِ پلید و نوچههایشان رابهخوبی بهطرزِ غیرعادی منزجرکننده مییافت. رفتارِ بیتفاوتِ او جای خود را به جدیتی تازهیافته داده بود.
زمانی باور داشت آدمها میتوانند هر عقیدهای که دلشان میخواهد داشته باشند و این موضوع به او ربطی ندارد.کوتاه اما اکنون، دیدگاهش کاملاً تغییر کرده بود. او بر این باور بود که تنها کافرانی خوباند که به گورنظر رفته باشند. زندههایشان بمبهای ساعتیِ مرگباری بودند که دیر یا زود، ویرانی را بر سرِ او و همراهانش آوار میکردند.
بنابراین، او فقط برای آنتونی رید داستان نمیبافت. واقعاًلحظات قصد داشت هر زمان که فرصتی یافت، در امورِتار اوگ آرتوآ کاوش کند و کافرانِ بیشتری را رسوا سازد.
علاوه بر این، چنین کاریذرهای میتوانست او را پیشِ آقایکاملاً کِی و سازمانِ سپیدهدم عزیزتر کند.
البته، بسیار عجیب به نظر میرسیدکارها که سرکردهٔ تحتِ تعقیبِ یک باند،وزن برای دستگیریِ فرقهگرایان به مقامات کمک کند.
چهرهٔ آنتونی رید در هم رفت و گفت: «اواخرِ جنگنیتِ با پادشاهیِ لوئن، من و همرزمانم در مسیرِ مهمی در کوهپایههایدلیلِ شمالیِ رشتهکوهِ هورناسیس مستقر بودیم. افسرِ فرماندهمون سرگرد اوگ آرتوآ بود.
«ما به سه گروهان تقسیم شده بودیم که هر کدوم تو موقعیتهای متفاوتی بودن.برای قرار بود جلوی عبورِ تیمهای کوچیکِ فرابشرانِ پادشاهیِ لوئن از اون مسیرِ خطرناک ودیگهش حملهشون از پشت رو بگیریم، و در عینِ حال در برابرِ حملاتِ مستقیم دفاع کنیم.
«اون شب، صدای شلیکِ گلوله و توپخونه ناگهان خوابم رو پاره کرد.دلش تماشا میکردم که همرزمانم یکییکی از پشت تکهتکه میشدن. سرهاشون منفجر میشدواقعیه و بدنشون از هم میدرید. زمین به دریایی از خون تبدیل شد...»
در این لحظه، نفسِ آنتونی ریدکارها به شماره افتاد، گویی داشت آنوزن ضربهٔ روحی را دوباره تجربه میکرد.
او لحظهای مکث کرد و بعد ادامه داد: «وسطِ اون جنگ، یه اتفاقِ خوشیمن برامسکوت افتاد که ردهم رو بالاتر برد. هیچوقت اینو به اوگ آرتوآ گزارش ندادم. با استفادهشما از تواناییهای جدیدم، تونستم با چهار تا از رفقای مجروحم محاصره رو بشکنم و عقبنشینی کنم.
«دو نفرشون بهشدت مجروح شده بودن و برای...کنم برای همیشه توی اون مسیرِ کوهستانی جا موندن. هنوزمواقعیِ میتونم نگاههای پر از درد و خشمشون رو ببینم.
«اولش فکر کردم شاید یکی از مواضعِ دیگه لو رفته باشه، یا کشتیهای هواییِ لوئن تو تاریکیِکار شب پشتِ سرمون نیرو پیاده کرده باشن. اما بعداً فهمیدم دلیلش این بود که گروهانِ اوگ آرتوآ فقطآتشین بعد از روبهرو شدن با یه حملهٔ آزمایشی، تصمیم گرفته بودن بدونِ خبر دادن به ما عقبنشینی کنن!»
لومیان لحظهای تأمل کرد و پرسید: «وقتی اوگ آرتوآهدفتون دستورِ عقبنشینی داد، اون سربازا بهش شک نکردن؟ سعیمثلِ نکردن به اون دو تا موضعِ دیگه خبر بدن؟»
آنتونی رید با چهرهای درهمکشیده گفت: «اوگ آرتوآ افسرِ فرماندهِ ما بود و خوب میدونست چطور سخنرانیهای شورانگیز بکنه. از طرفی، یه حکمرفتارِ داشت که ظاهراً ژنرال فیلیپ امضاش کرده بود. اون موقع سربازا با خودشون فکر کردن که حتماً از قبل به مواضعِ دیگه دستورهمون داده. هنوزم عقلم قد نمیده که چرا ما رو قربانی کرد. خبر دادن به ما نه وقتِ زیادی میگرفت و نه ضرری براش داشت.»
لومیان گفت: «شاید دستپاچه شده و یادش رفته.»کنم او قصدِ دفاع از اوگ آرتوآی مرحوم رانیتِ نداشت، فقط میخواست توضیحِ احتمالیِ ماجرا را بدهد.
آنتونی رید سر تکان داد.
«اون یه سربازِ تازهکار نبود که اولین بارش باشه میاداینه میدونِ جنگ. تو نبردهای قبلی شجاعتش رو ثابت کرده بود ودلش نشون داده بود که تو شرایطِ سخت هم میتونه رهبری کنه.»
لومیان بیشتر از ایناحساساتتون کنکاش نکرد و اجازهبرای داد آنتونی رید ادامه دهد.
«وقتی حقیقت رو فهمیدیم، هر سهتامون جنگیدیم تاکنم اوگ آرتوآ رو به دادگاهِ نظامی بکشونیم، اما بیفایدهواقعیِ بود. خیلی راحت بهمون میگفتن که تخیلات مدرک نمیشه.
«درمانده بودیم و تماشا میکردیم که چطورخندید اوگ آرتوآ بعد از جنگ واردِ سیاستباجذبه شد و پلههای ترقی رو طی کرد.
«اون دو تا رفیقِ دیگهم از همون اول هم ضعیف و رنجور بودن. اوناذرهای زیرِ بارِ خشم و درد از دنیا رفتن. وقتی اوگ آرتوآ برای انتخاباتِ مجلسواقعیم از طرفِ حزبِ روشنگری تو محلهٔ بازار نامزد شد، منم سر از اینجا درآوردم.»
لومیان بهآرامی سر تکان داد وتحریک پرسید: «دلالِ اطلاعات شدنت برای اینهتار که هویتِ واقعیت رو پنهان کنی؟»
آنتونی رید با لبخندی تلخ جواب داد: «نه، الان چند سالیقبل میشه که دارم با دلالیِ اطلاعات روزگار میگذرونم. تازه، این پوششفرو کمکم میکنه تا بیشتر تو کار و کاسبیِ اوگ آرتوآ سرک بکشم.»
لومیان با لحنیوزن عادی پرسید: «بهنکردم نتیجهای هم رسیدی؟»
چهرهٔ آنتونی رید درهم رفت و جواب داد: «ورودِ اوگ آرتوآ به سیاست چیزِ عجیبی به نظر نمیرسه.مثلِ اون از اعتبارِ ژنرال فیلیپ بالا رفت و پلههای ترقی رو طی کرد. فنِ بیانش توجهِ چند تا ازمیمونن نمایندههای ارشدِ حزبِ روشنگری رو جلب کرد و با چند تا از خاندانهای اشرافِ سابق هم روابطی برقرار کرد.»
لومیان مثلِ همیشهلحظات رک و راست پرسید:تواناییتون «ژنرال فیلیپ مایهٔ نگرانیه؟»
آنتونی رید بهآرامی آهی کشید و با صدایی سنگین گفت:احساساتتون «ژنرال قبل از اینکه بتونم در موردش تحقیق کنم، بهرید پایانِ راهش رسید. حرفِ رسمی اینه که—بیماری جونش رو گرفت.»
لومیان چند سؤالِ دیگر هم پرسیدنکردم و بعد گفت: «وقتی اطلاعاتِ بیشتری برایبخواد در میون گذاشتن داشتم، بهت سر میزنم.»
«باشه.» آنتونیموقع رید صداقتِ لومیانفکر را درک میکرد.
...
لومیان پس از خروج از مسافرخانهٔ خروسِ زرین، به خانهٔ امنقبل در خیابانِ روپوشسفیدها برگشت. درِ کمدِ آهنی را باز کرد وفرو دستهٔ قطوری از اطلاعاتِ مربوط به ساکنانِ عالمِ ارواح را بیرون کشید.
در میانِ آن مجموعه، دفتری پیدا کرد که رویش نوشتهکاملاً شده بود «مناظرِ عالمِ ارواح». با ورق زدنِ چند صفحه ازمیپوشونه آن، حس کرد موجی از استیصال و اضطراب به ذهنش میخزد.
هدفِ فوریِ او درکِ پیچیدگیهای عالمِ ارواح نبود، بلکه میخواستاینه موجوداتِ مناسبی از آن قلمرو پیدا کند. بنابراین، دفتر راطبیعیه بست و در معرفیِ موجوداتِ مختلفِ عالمِ ارواح غرق شد.
بهطرزِ عجیبی، پس از نیم ساعت مطالعهٔ دقیقِ صفحات، لومیان حس کرد نیروی ذهنیاشرید در حالِ تحلیل رفتن است. افکارش گویی تبخیر میشدند و او را وادار کردند تاشدید جلسهٔ مطالعهاش را ناگهان به پایان برساند. روی تخت ولو شد و به خواب رفت.
صبحِ زودِ روزِ بعد، لومیان بهازتون خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳، آپارتمانِ ۶۰۱ رفتتواناییتون و زنگِ در را به صدا درآورد.
فرانکا از قبل بیدار شده بود و همان پیراهن وکاملاً شلوارِ همیشگیاش را به تن داشت. نگاهش را به لومیانبهخوبی دوخت و پرسید: «چی باعث شده اینقدر زود بیای اینجا؟»
چشمانِ لومیان به سمتِ ژنافکر که در اتاقِ نشیمن بوداینه چرخید و لبخندی روی لبانش نشست.
«مگه امروز همون روزی نیست کهتحریک ژنا به ردهٔ فتنهانگیز ارتقا پیداتار میکنه؟ اومدم تا شاهدِ این لحظه باشم.»
اخمی روی چهرهٔزبانِ فرانکا نشست و زیرلبپنهان گفت: «انگار خیلی نگرانشی.»
لومیان تأیید کرد و در حالی که لبخندش پهنتر میشد گفت: «صددرصد. وقتی بشه یه فتنهانگیز، میتونهکار تو مقابله با گیوم بنه کمکم کنه. با اینکه نمیتونم برای یه درگیریِ مستقیم روش حساب کنم،کلاغهای اما تو اجرای حملههای غافلگیرانه و بررسیِ محیط برای جلوگیری از هر اتفاقِ غیرمنتظرهای عالی عمل میکنه.»
ژنا با تمسخر پوزخندی زد و فرانکاهمراستا با ملغمهای از کلافگی و سرگرمی نوچیذرهای کرد و گفت: «حرفات مثلِ عسل میمونه.»
لومیان خندید و با خودآگاهیِقبل آشکاری گفت: «از همون عسلایینیتِ که از قبل هضم شده؟»