چپتر 371: مجسمهٔ مومی
0پیکری بهآرامیانگشتانش از رودِتیغههایی خونآلود بیرون آمد.
وقتی لومیان پیکر را دید که به سمتِ ساحل میخزید،درمیآمیخت انگار ذهنش به دلیلی نامعلوم برای لحظهای از کار افتاد.داد بهجای حملهای بیدرنگ، تماشا کرد که پیکر از آب بیرون میآید.
چهرهٔ مردِ ناشناس خشکیِ وهمانگیزی داشت وهمچون لباسهایش از خیسی به تنش چسبیده بود.واکنش ظاهراً لباسها با گوشتش یکی شده بودند.
آن یکمیچکید مجسمهٔ مومی بود،تیغههایی مجسمهٔ مومیِ زندهشده!
خونِ سرخ از پیکرِ مومی تراوشگشود میکرد و پیش از برخورد با علفهایراستش هرزِ کنارهٔ رود، با جریانِ آب درمیآمیخت.
چشمانِ آبیروشنِ مجسمهٔ مومی درعلفهای حدقههای سفیدشان کمی چرخید و بازتابِچشمانِ مبهمی از لومیان را نشان داد.
تلاقی با آن نگاه، لومیان را در هم شکست و توانِیورش مقاومتِ ذهنی و جسمی را از او گرفت. ترسی غریزی درکند درونش جوشید و همهٔ احساساتِ دیگر را در خود غرق کرد.
ناگهان، غرایزِ بقای لومیان به کارمرگبار افتاد، کاملاً فوران کرد و برنداشت همهٔ احساسات و حالاتِ دیگر چیره شد.
بیناییِ لومیان بازگشت.
مجسمهٔ مومی با آن چشمانِ سرد و بیروح، اکنون در فاصلهای کمترآبیروشنِ از یک متر بود. دستِ رنگپریده و بیجانش که خون از آنتوانِ میچکید، انگشتانش را همچون تیغههایی مرگبار گشود و به سمتِ او یورش برد.
لومیان فرصتی برای واکنش نداشت. کفِ دستِ راستش را بالا آورد تا ازفرصتی صورتش محافظت کند. با برخوردِ انگشتِ تیزِ مجسمهٔ مومی به دستکشِ بوکسِ فلوگِدستکشِ سیاه و آهنیاش که با خارهای کوتاه تزئین شده بود، صدای کوبشِ بلندی برخاست.
در جایی که دستکشِ بوکس پوشش نمیداد، انگشتِیورش مجسمهٔ مومی کفِ دستِ لومیان را سوراخ کردآورد و زخمِ نمایانی روی صورتش بر جا گذاشت.
اگر از آن ارعابِ اولیه رهاگشود نشده بود، چهبسا این ضربه جمجمهاشکفِ را میشکافت و به مغزش میرسید.
دردِ سوزان و آشنا لومیان را به خود آورد. دستِدرمیآمیخت چپش را مشت کرد، شعلهٔ سرخِ فروزانی به وجود آوردداد و از پهلو مشتِ محکمی به صورتِ مجسمهٔ مومی کوبید.
همزمان، با لبخندی، کفِ دستِ راستش را منقبض کرد وگشود با استفاده از گوشت و خونِ خودش، دستِ راستِ مجسمهٔصورتش مومی را مهار کرد تا نتواند از ضربهٔ آتشینش جاخالی بدهد.
بنگ!
دستکشهای بوکسِ فلوگ سرِ مجسمهٔ مومی را کج کرد وواکنش خارهای سیاه و آهنیِ روی سطحشان خراشهای اغراقآمیزی بر چهرهٔانگشتِ بیروحِ آن انداخت؛ زخمهایی که از عمیق به سطحی میرسیدند.
با وجودِ جریانِ زندهٔ خونِ سرخِ روشن، زخمهارود هیچ بافتِ گوشتمانندی نداشتند و تنها لایههایی ازچرخید موم بودند که انگار زیرِ آتشی نامرئی ذوب میشدند.
در واکنش، مویرگهایی به رنگِ خون از چشمانِ آبیروشنِ مجسمهٔگشود مومی بیرون زد و میلِ شدید و خونخوارانهای از خود بروزمحافظت داد که سرزندگیِ وهمانگیزی به آن میبخشید و شبیهِ زندگانش میکرد.
لومیان دستکشهای بوکسِ فلوگ را به دلیلِ کاراییاش انتخاب کرده بود؛ سلاحی رازآلود با نهایتِبالا قدرت، بهویژه در برابرِ موجودی که ترمیبوروس آن را خطرناک خوانده بود. نمیتوانست بیگدار بهتزئین آب بزند. با این حال، هرگز انتظار نداشت دشمنش بهجای موجودی زنده، یک مجسمهٔ مومی باشد.
این موضوع تواناییِ فلوگ در برانگیختنِگشود امیال یا احساساتِ خاص را بیاثرکفِ میکرد؛ تنها میتوانست ابزاری دفاعی باشد.
اگر آن ارعابِ عجیب نبود، لومیان دستکشهای بوکسش را کنار میگذاشت و سنجاقِحدقههای سینهٔ نزاکت را برمیگزید. اکنون با وجودِ دشمنی که پیشِ رویش بود، چارهای نداشتجسمی جز اینکه به دستکشهای فلوگ بچسبد و در عوض روی تزریقِ آتش تمرکز کند.
در کمالِ شگفتیاش، مشتی که زده بود خونخواریِ مجسمهٔ مومی رایورش شعلهور کرد و نشان داد که این موجود تا حدودی جانکند دارد و احساسات و امیالِ ضعیفِ خودش را حفظ کرده است.
لومیان پوزخندِ گشادتریانگشتانش زد و گفت: «خوبهگشود میبینم هنوز جون داری!»
با دندانقروچهای از سرِ درد، کفِ دستِیورش راستش را عقب کشید و مشتِ آتشینشبالا سرِ مجسمهٔ مومی را دوباره سرِ جایش برگرداند.
مجسمهٔ مومی که اکنون امیالِ خونخوارانهاش اوج گرفته بود، هیچدرمیآمیخت تمایلی به افزایشِ فاصله نشان نداد. تاکتیکهای ارعابش را ازداد سر گرفت و غریزی و مذبوحانه با لومیان گلاویز شد.
این کار دقیقاً مطابقِ استراتژیِ لومیان بود. دستکشهای بوکسِ سیاه ویورش آهنیاش که با شعلههای سرخ میسوختند، پیدرپی و با سرعتی دقیقکند به اندامها، مشتها، شانهها، تنه و سرِ مجسمهٔ مومی برخورد میکردند.
هیچکدام از مشتها نیرویهمچون خامی نداشتند؛ چیزی که لومیانبرد نیاز داشت، یورشی بیامان بود.
بام! بام! بام! بنگ! بنگ! بنگ! مشتهای لومیان که به دستکشهای فلوگکفِ مجهز بودند، شعلههای سرخ را به دنبال میکشیدند و مجسمهٔ مومیِ چابک وسیاه ماهر را چنان مهار کردند که نمیتوانست از هیچ تواناییِ دیگری استفاده کند.
پاهایش رقصی روان از گام برداشتن بهکنارهٔ جلو و بالا آوردنِ زانوها را اجراسفیدشان میکردند تا حملاتِ پایینتنه را دفع کنند.
تنها در عرضِ ده تا بیستانگشتانش ثانیه، مجسمهٔ مومی ناگهان از حرکت ایستادفرصتی و انفجاری اثیری از پیکرش ساطع شد.
مویرگهای درونِ چشمانش پاره شدند و رنگِ آبیروشنِ پیشینبرد را به سرخیِ زندهای آغشته کردند. ترکهایی روی سرش نقشکند بست و به زخمهای ناشی از دستکشهای فلوگ متصل شد.
انفجارِ میل!
یورشِ بیامانِ لومیان اثرِبرخورد انفجارِ میلِ دستکشهای بوکسِرود فلوگ را فعال کرده بود.
در واکنش، لومیان مشتهایش را عقب کشیدهمچون و در سکوت تماشا کرد که چشمانِ خونینِنداشت مجسمهٔ مومی نشانههایی از درد را بروز داد.
دو قطره اشکِ سرخ بهآرامیتیغههایی در گوشهٔ چشمانش حلقه زدفرصتی و روی گونههای مومیاش سرازیر شد.
مجسمهٔ مومی دهانش را بازمرگبار کرد، گویی میخواست حرف بزند، امانداشت هیچ صدایی از آن بیرون نیامد.
غرمب!
انفجاری خفه از درونِ بدنشمیچکید ساطع شد و زخمهای اغراقآمیزگشود در سراسرِ پیکرش گسترش یافت.
شعلههای سرخرنگ از این نواحیتیغههایی فوران کردند و مجسمهٔ مومیفرصتی را یکسره در خود بلعیدند.
تزریق آتش!
در میانِ آن دوزخِ خروشان، مجسمهٔهرزِ مومی بهسرعت نرم شد و قطراتِآبیروشنِ چسبناک و خونآلودی از بدنش چکید.
تاپ!
روی زمین فروریخت.
این دیگه چه جور هیولاییه؟ لومیان بیش از دهفرصتی ثانیه به موجودِ افتاده خیره ماند. غریزهٔ شکارچیاش بهکند او میگفت که این طعمه نمیتواند ویژگیهای فراتر داشته باشد.
در این لحظه، کیفش راعلفهای برداشت و دستکشهای بوکس فلوگ راچشمانِ با دقت در آن جا داد.
لومیان بیدرنگرنگپریده برگشت و ازمیچکید جنگل بیرون رفت.
پشتِ سرش، شعلههایانگشتانش سرخ زبانه کشیدند وگشود خونِ چکیدهاش را سوزاندند.
درونِ آن دوزخِ شعلهور، مجسمهٔ مومی چنان ذوببرد شده بود که دیگر قابلشناسایی نبود. پیکرِ لومیانصورتش رفتهرفته کمرنگ شد و در همان نزدیکی ناپدید گردید.
پیمایش دنیای ارواح!
لومیان برای فرار از توجهِ خدایانِ پلید و موجوداتِمرگبار خطرناکی که دستکشهای بوکس فلوگ احضار کرده بودند، موقعیتشبالا را تغییر داد و عملاً به شهرکِ مجاور «تلپورت» کرد.
آنجا مکانی بود که ازتیغههایی پیش بررسی کرده بود وفرصتی مختصاتِ دقیقی در عالمِ ارواح داشت.
پس از چند ده ثانیه، مسیرِ جنگلی ناگهانبرد جای خود را به بیابانی متروک داد کهصورتش تنها چند شعلهٔ سوسوزن در آن باقی مانده بود.
علفهای هرز رفتهرفته رشدبرخورد کردند و پیکرِ شخصی باجریانِ ردای سفید بهسرعت پدیدار شد.
این شخص روبندهای روشن بر چهره داشت و شکمشمرگبار بهطرزِ چشمگیری برآمده بود. هالهای مادرانه و انکارناپذیر پیکرش راآورد در بر گرفته بود. او بانو ماه از شبگردان بود.
بانو ماه نگاهش را به مجسمهٔ مومیِگشود کاملاً ذوبشده و خونآلود دوخت و درراستش سکوت، رقصِ شعلههای سرخ را تماشا کرد.
پس از بیش ازتیغههایی ده ثانیه تأمل، آن زنفرصتی و بیابانِ متروک ناپدید شدند.
...
در اتاقی درونِ ساختمانِ اصلیِ قصرِ قویِ سرخ، کنت پوفر با پیراهنیبرد سرخ و شلوارِ سیاه و براق، پشتِ میزی شلوغ نشسته بود. نگاهِانگشتِ سردش روی سرِ مجسمهٔ مومی که پیشِ رویش قرار داشت، ثابت مانده بود.
آن سر با چشمانِ آبیِ روشنمرگبار و موهای سیاه و پرکلاغیاش، شباهتینداشت وهمانگیز به یک موجودِ زنده داشت.
با ادامهیافتنِ سکوت، کنت پوفر نتوانست رگهای از بیقراری را پنهان کند. گهگاهراستش یقهاش را میکشید، روی صندلیاش جابهجا میشد و حتی دکمهٔ بالای پیراهنش راآهنیاش باز میکرد؛ گویی هوا بهطرزِ غیرعادی رقیق شده و راهِ نفسش را بسته بود.
با گذشتِ زمان، ناگهانبرخورد صدای تَرَقِ شومی از سرِجریانِ مجسمهٔ مومی به گوش رسید.
سر به قطعاتِ بیشماریخون خرد شد که هر کداممرگبار بهشکلی عجیب ذوب شده بودند.
پوفر در کمالِانگشتانش ناباوری و با چشمانیگشود گشادشده، از جا پرید.
رگهای خونیِ کوچکی از چشمانشمرگبار بیرون زدند، پاره شدند و آنهانداشت را به رنگِ سرخِ روشنی درآوردند.
پوفر که حیرتش بابرخورد سوءظن درآمیخته بود، بارود خود زمزمه کرد: «کشته شد؟»
سیِل دوبوآ حتی ازخون آنچه در ابتدا فکر میکردمرگبار هم مرموزتر و نیرومندتر بود!
حتی اگر خودش همهمچون نبود، جناحِ پنهانی که پشتِبرد سرش فعالیت میکرد، چنین بود!
کنت پوفر باهمچون چهرهای جدی درگشود اتاق قدم زد.
...
پس از آنکه لومیان به شهرکِ پیشِ رو «تلپورت»مرگبار کرد، احتیاط به خرج داد و در حالی کهبالا زمان را با دقت محاسبه میکرد، در سایهها پنهان ماند.
تنها زمانی که حس کرد یک شکارچی احتمالاً میتواند با دویدن از جنگل بهراستش موقعیتِ او برسد، با احتیاط راهیِ شهرک شد. او کالسکهچی را پیدا کرد وخارهای ترتیبِ بازگشتش را به خیابانِ فوارهها، پلاکِ ۱۱ در محله کلیسای جامع یادبود داد.
در اتاقی مزین به قفسههای کتاب، لومیان نگاهشبرد را به گاردنر مارتن که سیگاری برگ در دستمحافظت داشت، دوخت. لومیان با صراحت گفت: «بهم حمله شد.»
هیچ راهی برایپیش پنهانکردنِ حقیقت ازهرزِ سرکرده وجود نداشت.
گاردنر مارتن بابیجانش لحنِ تودماغیِ خاصِانگشتانش خودش جواب داد: «ها؟»
لومیان در ادامه وقایع را بازگو کرد و با جزئیات توضیح داد که چطور پس از کنت پوفر، برشِ پایبرخوردِ پادشاه را انتخاب کرده و سپس حس کرده روحی دیوانهوار قصد دارد به او نفوذ کند. او شرح داد که چگونهنمایانی از تزریق آتش برای متلاشیکردن و ذوبکردنِ مجسمهٔ مومی استفاده کرده است و زخمهای روی دستها و صورتش را نشان داد.
چیزی که لومیان تصمیم گرفت فاش نکند، این بود که فهمیده بود چراراستش آن آگاهیِ دیوانهوار نتوانسته بود بدنش را کاملاً تسخیر کند و اینکه از دستکشهایخارهای بوکس فلوگ استفاده کرده بود. او دلیلِ اول را به عاملی ناشناخته نسبت داد.
گاردنر مارتن سیگارش را کشید وهرزِ در سکوت گوش داد؛ از اینکهآبیروشنِ ذهنِ لومیان فاسد نشده بود، تعجبی نکرد.
اگر او کوچکترین نشانهای از حیرت یا سوءظنتیغههایی بروز میداد، لومیان بیدرنگ آقای کِی را «دعوت»کفِ میکرد تا پایگاهِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون را نابود کند.
گاردنر مارتن در حالی که سیگارش را در دست داشت، لبخند زد وکفِ گفت: «به نظر میرسه اعضای رسمیِ سازمانِ صلیبِ آهنوخونِ ما، پیشِ روحِ جدِسیاه پوفر از خودِ پوفر محبوبترن. با این حال، ما هم تو دلش ترس میندازیم.»
این به فرابشرانی اشاره داره که تسلیمِ فسادِ عجیبِ بلوارِ بازار، پلاکِ ۱۳ شدن؟ یعنی اون آگاهیِ دیوانهوار حتیبرخوردِ بدونِ هالهٔ امپراتور خون هم به بقیهٔ اعضای رسمیِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون نفوذ نمیکنه؟ نمیدونم چقدرش راسته. سرکرده، چراسوراخ خودت امتحان نمیکنی؟ لومیان ناگهان وسوسه شد گاردنر مارتن را تحریک کند تا با کنت پوفر پای پادشاه بازی کند.
«حالا یه چیزی برام مسجل شده.» حالتِ چهرهٔ گاردنرجریانِ مارتن جدی شد. «جدِ خانواده سورون، ورموندا سورون، واقعاً نمرده.نشان اون به شکلی فراتر از درکِ کنونیِ ما وجود داره.»