چپتر 4: افسانه
0لومیان از جا پریدوقتی و چشمانش از عزم درخشید.حالی «پس بیا بریم پیشِ پدرت.»
همیشه مردِ عمل بود و میدانست بررسیِ افسانهٔ دهکدههوشش نمیتواند منتظر بماند. اگر تعلل میکرد، خواهرش اورور حتماًجزئیاتی بویی میبرد و هرگز اجازه نمیداد به کارش ادامه دهد.
در چشمِ اورور، کاوشراهم در قلمروی قدرتهای خارقالعاده دستکمیباهاش از بازی با آتش نداشت.
مگه میشه ندونم خطرناکه؟ اورور در این مورد بهم دروغ نمیگه. ولی حتیهوشش اگه دنیا هم تو آتیش بسوزه، باید به راهم ادامه بدم. نمیتونم بذارمارزش اورور تنهایی باهاش روبهرو بشه... هنگامِ برخاستن، این فکر از ذهنِ لومیان گذشت.
هر بار که اورور میگفتپیدا دنیا دارد خطرناکتر میشود، جدیت وشده نگرانیِ چهرهاش از آن واقعیتر نمیشد!
ریموند گرِگ بامشکل سردرگمیِ نمایانی بر چهرهاشپیدا به لومیان نگاه کرد.
«چرا دنبالش میگردی؟»
لومیان نگاهِ تندی بهمسئلهٔ او انداخت. «ازش بپرس افسانهٔشاید جادوگر مالِ چند وقت پیشه.»
چرا این یارو تو فهمیدنِ یه مسئلهٔهوشش به این سادگی اینقدر مشکل داره؟ شاید بایدهمچین یه وقتی پیدا کنم و هوشش رو بسنجم.
ریموند در حالی کهداره به لومیان خیره شدهکنم بود، همچنان گیج مینمود.
«چرا بایدبسوزه همچین جزئیاتیراهم رو بدونی؟»
اِه... اصلاً ارزش داره سعی کنم برایمشکل این آدمِ پرت توضیحش بدم؟ یا فقط یهحالی بهانهٔ باورپذیر جور کنم؟ گزینههایش را سبکسنگین کرد.
ذهنِ لومیان برای حرکتِ بعدیاش بهسرعت به کار افتاد. میدانست نمیتواند تحقیقاتش راگیج از دوستانش پنهان نگه دارد، اما این را هم میدانست که پیگیریِ حقیقتِفقط افسانه کارِ پرخطری است. با این حال، خیلی زود فکری به سرش زد.
پوزخندی زد که معمولاًداره برای لحظاتی نگه میداشت کههوشش میخواست کسی را فریب دهد.
ریموند که حس میکردراهم کاسهای زیرِ نیمکاسه است، دوباهاش قدم به عقب برداشت. «بگو!»
لومیان پیش از آنکهمسئلهٔ لبخند بزند، پیراهنِ تیرهرنگ وشاید کتِ کتانیاش را مرتب کرد.
«به نظرم افسانهٔشاید جادوگر ارزشِ توجهِکنم ما رو داره.»
ریموند پس ازمشکل کمی تأمل پرسید:وقتی «چیش اینقدر مهمه؟»
لومیان با حالتی جدی گفت: «در گذشته واقعاً یه جادوگر تو همین دهکدهٔ کوردوی خودمون بوده. بهش فکر کن، رفیق. وقتیمیشود من دروغ میگم، جزئیاتِ دقیقی مثلِ زمان، مکان و پیشینهای رو که هر کسی بتونه بهراحتی بررسی کنه، نمیدم. ولی اینمالِ افسانه به جادوگری اشاره میکنه که تو کوردو زندگی میکرده، و اگه ساختگی بود، رسوا کردنش برای بقیه خیلی راحت میشد.»
ریموند مخالفت کرد:فهمیدنِ «ولی اون مالِاینقدر خیلی وقت پیشه.»
لومیان در حالی که لبخندش گشادتر میشد، توضیح داد: «منظورم آدمایی هم هست که وقتی افسانه تازه سرِاِه زبونها افتاد، حضور داشتن. اونا بهراحتی میتونستن تأیید کنن که اون موقع جادوگری تو کوردو زندگی میکرده یا نه.تحقیقاتش و از اونجا که این افسانه نسلبهنسل منتقل شده، خیلی احتمالش زیاده که بر اساسِ یه اتفاقِ واقعی باشه.»
ریموند همچنان قانع نشده بود.
«ولی تو وقتی داستان میبافی، معمولاً از عبارتهایی مثلِباهاش "بیشتر از صد سال پیش"، "قرنها پیش"، "خیلی خیلیمیگفت وقت پیش" استفاده میکنی تا کسی نتونه بررسیش کنه.»
لومیان با نگاهی موذیانه در چشمانش که میگفتداره «میفهمی منظورم چیه، نه؟»، جواب داد: «دقیقاً بهخیره همین خاطره که باید با پدرت تأییدش کنم.»
ریموند که توضیحِ لومیان را پذیرفته بود، آهستهبسنجم سر تکان داد، اما نمیتوانست از این احساسجزئیاتی که یک جای کار میلنگد، خلاص شود. «راست میگی...»
وقتی میدان را ترک کردندشاید و به عمقِ دهکده رفتند،بسنجم ریموند ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
«موندیو، چرا میخوای تأییدراهم کنی که همچین افسانهایتنهایی واقعیت داره یا نه؟»
لومیان پاسخ داد، در حالی که کلماتِ راستینش به فریب آغشته بود: «جادوگر، مونامی، این همون چیزیهشده که دنبالشیم! اگه بتونیم خونهای رو که توش زندگی میکرده و جایی رو که دفن شده تأییدباورپذیر کنیم، شاید بتونیم رازش رو کشف کنیم و به قدرتهای جادویی برسیم که فراتر از آدمای عادیه.»
حالتِ چهرهٔ ریموندشاید شکاک شد: «بهکنم من دروغ نگو.»
«مونامی، بیشترِ اون قصههاداره رو برای ترسوندنِ بچهکوچولوهاکنم میسازن. چطور میتونن واقعی باشن؟
«و مهمتر از اون، هربدم کسی که دنبالِ قدرتِ یه جادوگربشه باشه، سر از تفتیشِ عقاید درمیاره!»
جمهوریِ اینتیس در قارهٔ شمالی قرار داشت، جایی که خدایانِ رسمی خورشیدِ فروزانِ ابدی و خدای بخار و ماشین بودند. این دو کلیسابدونی ایمانِ تقریباً همهٔ مردم را بینِ خود تقسیم کرده بودند و اجازه نمیدادند کلیسای الههٔ شبِ جاوید، کلیسای سرورِ توفانها از پادشاهیِ لوئن، کلیسایاما مادرِ زمین از پادشاهیِ فیناپوتر، کلیسای خدای دانش و خرد از لنبرگ و کلیسای خدای نبرد از امپراتوریِ فیساک وارد شوند و موعظه کنند.
تفتیشِ عقایدِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی مایهٔهوشش ترسِ همه بود. بدعتگذارانِ بیشماری حبس شدهمینمود و تحتِ شکنجههای غیرقابلتصوری قرار گرفته بودند.
لومیان خندید.
«چرا الان نگرانی، رفیق؟ خودت گفتی،نمیتونم بیشترِ اون افسانهها دروغن. احتمالِ پیداهنگامِ کردنِ بقایای یه جادوگر تقریباً صفره.
«تازه، حتی اگه اتفاقی به بقایای یه جادوگر بربخوریم، مجبور نیستیمپیدا قدرتِ ممنوعهش رو به دست بیاریم. میتونیم تحویلِ کلیسا بدیمش و یهبدونی پاداشِ حسابی بگیریم. آها راستی، گورِ یه جادوگر حتماً پر از گنجه.»
کلیسایی که لومیان از آن حرف میزد، کلیسای خورشیدِ فروزانِخیره ابدی بود. کلیسای خدای بخار و ماشین در کوردو یافتارزش نمیشد، بلکه معمولاً در شهرهای بزرگ و مکانهای کارخانهدار قرار داشت.
لومیان با دیدنِ وسوسهای کهشاید در چشمانِ ریموند پا میگرفت،بسنجم بیاختیار از سرِ رضایت نوچی کرد.
«واقعاً میخوای چوپان بشی، رفیق؟»
منظورِ او از «چوپان» آن تصورِ عاشقانهای نبود که شهرنشینان غالباً ازکنم یک چوپانِ روستایی داشتند. نه، این یک شغل بود. هر روز صبح،اِه باید گلهای از گوسفندان را برای چرا بیرون میبردند و مراقبشان میبودند.
کوردو در داریژ، استانِ ریستونپیدا قرار داشت. چوپانی در اینجا یکشده شغل بود، شغلی سخت و تنهاییآور.
آنها برای صاحبانِ گوسفندان کار میکردند وپیدا دهها و چهبسا صدها گوسفند را بینِهمچنان کوهها و دشتها به اینسو و آنسو میراندند.
این کار گلهداری نام داشت. هر پاییز کوههای اطرافِ کوردو پژمرده میشدند و چوپانان گوسفندان را از گردنهٔ کوهستان به دشتهای گرمترِ دوردست میبردند و گاهی از مرزهاگرِگ میگذشتند و به فیناپوتر، لنبرگ و کشورهای دیگر میرفتند. تا آغازِ ماهِ مه گوسفندان را به دهکدههای مختلف برمیگرداندند تا پشمشان را بچینند و برهها را از شیرکنم بگیرند. در ماهِ ژوئن از کوهها بالا میرفتند و به رشتهکوههای مرتفع میرسیدند. در کلبهها زندگی میکردند و همزمان با چراندنِ گوسفندان، پنیر میساختند تا اینکه هوا سرد میشد.
چوپانها تمامِ عمرشان را در حرکت میگذراندند و از جایی به جای دیگر میرفتند. آنها فقطخیره فرصتِ کوتاهی برای بازگشت به دهکده داشتند که تشکیلِ خانواده را تقریباً ناممکن میکرد. بیشترشان مجرد بودندبهانهٔ و معدود بیوههایی که چارهای جز چوپانی برای گذرانِ زندگی نداشتند، در میانِ چوپانها بسیار خواهان داشتند.
ریموند ساکت شد.
بعد از مدتی طولانی، با تردید گفت:پیدا «به حرفت گوش میدم. به نظر سرگرمکننده میادگیج و منم بدم نمیاد یه جوری وقتمو بگذرونم.»
در حالتِ عادی، وقتی خانواده تصمیم میگرفت کدام فرزند چوپان شود، او را بینِ پانزده تاگذشت هجدهسالگی به محلِ کارِ چوپانی دیگر میفرستادند تا کمکدستش باشد. در آنجا، فوتوفنِ چوپانی را یادکرد میگرفت. سه سال بعد، آن نوجوان رسماً چوپان میشد و در جای دیگری دنبالِ کار میگشت.
با این حال، ریموندِ هفدهساله بهانههای مختلفی تراشیده بود تاوقتی این موضوع را بیش از دو سال به تعویق بیندازد. اگرهمچین شرایطش تغییر نمیکرد، سالِ بعد باید یادگیریِ چوپانی را شروع میکرد.
لومیان به شانهٔ ریموندوقتی زد و گفت: «بیخیال.بسنجم پدرت تو مزرعهست یا خونه؟»
ریموند با صدایی پر از حسرت گفت: «اخیراً کارِ زیادی نبوده. جشنِخیره بهار هم داره تندتند نزدیک میشه. یا خونهست یا تو میخانه. توبرای هیچی از اینا نمیدونی؟ قطعاً کشاورز نیستی. شانس آوردی همچین خواهری داری!»
لومیان بیتوجه به نالههایراهم ریموند، دست در جیب کردباهاش و بیخیال به راه افتاد.
وقتی به میخانهٔ مخروبهٔمسئلهٔ دهکده نزدیک شدند، شخصیداره از خیابانِ فرعی بیرون آمد.
این فرد پالتویی بلند و قهوهایِ تیره با کلاهی متصلخیره به آن پوشیده بود. طنابی دورِ کمرش بسته بود و یکسعی جفت کفشِ چرمیِ مشکی، نرم و کاملاً نو به پا داشت.
ریموند با تعجبمشکل فریاد زد: «پییر؟وقتی پییر از خانوادهٔ بری؟»
لومیان سرِ جایشباید ایستاد و برگشتنمیتونم تا نگاه کند.
پییر بری بافهمیدنِ نیشِ باز و تکاندادنِمشکل دستش جواب داد: «خودمم.»
مردی لاغراندام با چشمانی گودرفته وکنم موهای چرب و فرفری بود. تهریششهمچنان نشان میداد مدتهاست صورتش را نتراشیده.
ریموند بااینقدر گیجی پرسید:داره «چرا برگشتی؟»
پییر بری چوپان بود و تازه اوایلِ آوریلتنهایی بود. او باید در دشتهای آنسوی گذرگاهِ کوهستانیگذشت به گوسفندانش میرسید. چطور سر از دهکده درآورده بود؟
تازه سفرش را شروع کرده بود و حتیداره اگر به لنبرگ یا شمالِ فیناپوتر هم رفته بود،شده یک ماه طول میکشید تا به کوههای داریژ برگردد.
پییر با چشمانِ آبیِ گرم و خندانش بابسنجم شادی گفت: «مگه نزدیکِ جشنِ بهار نیست؟ سالهاستجزئیاتی که جشنش نگرفتم. امسال نمیتونم از دستش بدم!»
«نگران نباش. یه رفیق دارم که تو مراقبت از گوسفندا کمکم میکنه. قشنگیِشده چوپان بودن به همینه. وقتی ناظری بالا سرت نباشه، تا وقتی بتونم کسیپرت رو برای کمک پیدا کنم، میتونم هر جا دلم خواست برم. مثلِ پرنده آزادم.»
جشنِ بهار جشنوارهای بود که در سراسرِ اینتیس با شکوهروبهرو برگزار میشد. مردم به روشهای مختلف از آمدنِ بهار استقبالخطرناکتر میکردند و برای برداشتی پربار در آن سال دعا میکردند.
گرچه این جشن هیچ ربطی به کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی یا کلیسای خدای بخاربسنجم و ماشین نداشت، اما دیگر به بخشی از فرهنگِ عامه تبدیل شده بود وبرای شاملِ پرستشِ ایزدانِ کافر نمیشد. بنابراین، تأییدِ ضمنیِ جناحهای رسمی را به دست آورده بود.
لومیان با نیشخندی سر به سرشکنم گذاشت: «میخوای ببینی امسال کی بههمچنان عنوانِ پریِ بهار انتخاب میشه، نه؟»
در کوردو، مردم دختری زیبا را انتخابپیدا میکردند تا در جشنِ بهار نقشِ پریِ بهارگیج را بازی کند. این بخشی از مراسم بود.
پییر هم خندید.
«امیدوارم خواهرت اورور باشه،مسئلهٔ ولی اون قطعاً قبول نمیکنه،شاید سنشم به این کار نمیخوره.»
این را گفت و به میخانهای که دربسنجم چند قدمیشان بود اشاره کرد: «بسیار خب، من میرمبدونی کلیسای جامع تا دعا کنم. بعداً نوشیدنی مهمونِ من.»
ریموند حواسپرت جوابمشکل داد: «نیازی نیست. توپیدا که پولِ چندانی نداری.»
«هاها، همونطور که خودِ پروردگار گفته: ”حتی اگه فقط یهروبهرو سکهٔ مس داشته باشیم، باید با برادرای فقیرمون شریک بشیم.“» اومیشود ضربالمثلی را خواند که در میانِ چوپانهای منطقهٔ داریژ معروف بود.
لومیان به ریموند لبخندمسئلهٔ زد و گفت: «پییر پولداره.شاید قطعاً یه نوشیدنی مهمونمون میکنه!»
او به کفشهایشاید چرمی و کاملاً نویهوشش پییر بری اشاره کرد.
پییر بری ذوقزده شد.
«رئیسِ جدیدم خیلی هم بدبدم نیست. چند تا گوسفند و مقداریبشه پشم، پنیر و چرم بهم داد.»
دستمزدِ چوپانها با غذا، مقدارِ کمی پول، و سهمی ازوقتی حیوانات، پنیر، پشم و چرم پرداخت میشد. مقداری که دریافتمینمود میکردند به قراردادی بستگی داشت که با کارفرمایشان امضا کرده بودند.
برای چوپانهایی که مجبور بودند مسافتهای طولانیهوشش را طی کنند، داشتنِ یک جفت کفشِ چرمیِهمچین خوب و مناسب، فوریترین و عملیترین خواستهشان بود.
همانطور که لومیان به پییر بری نگاه میکردکنم که با تبختر به سمتِ میدانِ دهکده میرفت،مینمود نگاهش رفتهرفته جدی و پر از سوءظن شد.
در دل با خود گفت: یه هفته یاتنهایی دو هفته یا شایدم یه ماه کار رو ولبار کرده فقط برای اینکه تو جشنِ بهار شرکت کنه؟
لومیان لحظهای مکث کرد، چشمانش محیط رامشکل از نظر گذراند و بعد برگشت و همراهِحالی ریموند به سمتِ میخانهٔ محلی به راه افتاد.
میخانه مکانی معمولی بود و هیچکنم اسمِ پرزرقوبرقی نداشت. مردمِ محلی باهمچنان محبت آن را میخانهٔ کهنه مینامیدند.
به محضِ ورود،مشکل چشمانِ لومیان طبقِوقتی عادت در اتاق چرخید.
ناگهان نگاهشبسوزه روی چیزیراهم ثابت ماند.
آنجا، روبهرویش، همان زنِمسئلهٔ غریبهای بود که شبِ گذشتهشاید با آن عجله رفته بود.
او تنها بودشاید و رایان، لیاکنم و والانتن همراهش نبودند.
لباسی نارنجی، بلند و گشاد به تن داشت و گیسوانِ قهوهایِ پررنگشخیره در حلقههایی ملایم روی شانههایش ریخته بود. چشمانِ آبیِ آسمانی و نافذشبرای به نوشیدنیِ سرخرنگی دوخته شده بود که در دستِ ظریفش خودنمایی میکرد.
زیبا و باوقار بود وبدم به نظر میرسید هیچ سنخیتی بابشه آن میخانهٔ دربوداغان و کمنور ندارد.