---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 4: افسانه • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 4: افسانه

0

لومیان از جا پرید‌می‌نمود​ و چشمانش از عزم درخشید.‌اصلاً​ «پس بیا بریم پیشِ پدرت.»

همیشه مردِ عمل بود و می‌دانست بررسیِ افسانهٔ دهکده‌اِه​ نمی‌تواند منتظر بماند. اگر تعلل می‌کرد، خواهرش اورور حتماً‌بهانهٔ​ بویی می‌برد و هرگز اجازه نمی‌داد به کارش ادامه دهد.

در چشمِ اورور، کاوش‌اِه​ در قلمروی قدرت‌های خارق‌العاده دست‌کمی‌آدمِ​ از بازی با آتش نداشت.

مگه میشه ندونم خطرناکه؟ اورور در این مورد بهم دروغ نمی‌گه. ولی حتی‌نمی‌تونم​ اگه دنیا هم تو آتیش بسوزه، باید به راهم ادامه بدم. نمی‌تونم بذارم‌دارد​ اورور تنهایی باهاش روبه‌رو بشه... هنگامِ برخاستن، این فکر از ذهنِ لومیان گذشت.

هر بار که اورور می‌گفت‌همچین​ دنیا دارد خطرناک‌تر می‌شود، جدیت و‌سعی​ نگرانیِ چهره‌اش از آن واقعی‌تر نمی‌شد!

ریموند گرِگ با‌همچنان​ سردرگمیِ نمایانی بر چهره‌اش‌جزئیاتی​ به لومیان نگاه کرد.

«چرا دنبالش می‌گردی؟»

لومیان نگاهِ تندی به‌ولی​ او انداخت. «ازش بپرس افسانهٔ‌بسوزه​ جادوگر مالِ چند وقت پیشه.»

چرا این یارو تو فهمیدنِ یه مسئلهٔ‌بدونی​ به این سادگی این‌قدر مشکل داره؟ شاید باید‌توضیحش​ یه وقتی پیدا کنم و هوشش رو بسنجم.

ریموند در حالی که‌گیج​ به لومیان خیره شده‌بدونی​ بود، همچنان گیج می‌نمود.

«چرا باید‌جزئیاتی​ همچین جزئیاتی‌اِه​ رو بدونی؟»

اِه... اصلاً ارزش داره سعی کنم برای‌دنیا​ این آدمِ پرت توضیحش بدم؟ یا فقط یه‌تنهایی​ بهانهٔ باورپذیر جور کنم؟ گزینه‌هایش را سبک‌سنگین کرد.

ذهنِ لومیان برای حرکتِ بعدی‌اش به‌سرعت به کار افتاد. می‌دانست نمی‌تواند تحقیقاتش را‌آدمِ​ از دوستانش پنهان نگه دارد، اما این را هم می‌دانست که پیگیریِ حقیقتِ‌افتاد​ افسانه کارِ پرخطری است. با این حال، خیلی زود فکری به سرش زد.

پوزخندی زد که معمولاً‌گیج​ برای لحظاتی نگه می‌داشت که‌اِه​ می‌خواست کسی را فریب دهد.

ریموند که حس می‌کرد‌اِه​ کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است، دو‌آدمِ​ قدم به عقب برداشت. «بگو!»

لومیان پیش از آنکه‌ولی​ لبخند بزند، پیراهنِ تیره‌رنگ و‌بسوزه​ کتِ کتانی‌اش را مرتب کرد.

«به نظرم افسانهٔ‌گیج​ جادوگر ارزشِ توجهِ‌جزئیاتی​ ما رو داره.»

ریموند پس از‌همچنان​ کمی تأمل پرسید:‌همچین​ «چیش این‌قدر مهمه؟»

لومیان با حالتی جدی گفت: «در گذشته واقعاً یه جادوگر تو همین دهکدهٔ کوردوی خودمون بوده. بهش فکر کن، رفیق. وقتی‌کار​ من دروغ می‌گم، جزئیاتِ دقیقی مثلِ زمان، مکان و پیشینه‌ای رو که هر کسی بتونه به‌راحتی بررسی کنه، نمی‌دم. ولی این‌می‌داشت​ افسانه به جادوگری اشاره می‌کنه که تو کوردو زندگی می‌کرده، و اگه ساختگی بود، رسوا کردنش برای بقیه خیلی راحت می‌شد.»

ریموند مخالفت کرد:‌نمی‌گه​ «ولی اون مالِ‌اگه​ خیلی وقت پیشه.»

لومیان در حالی که لبخندش گشادتر می‌شد، توضیح داد: «منظورم آدمایی هم هست که وقتی افسانه تازه سرِ‌باورپذیر​ زبون‌ها افتاد، حضور داشتن. اونا به‌راحتی می‌تونستن تأیید کنن که اون موقع جادوگری تو کوردو زندگی می‌کرده یا نه.‌است​ و از اونجا که این افسانه نسل‌به‌نسل منتقل شده، خیلی احتمالش زیاده که بر اساسِ یه اتفاقِ واقعی باشه.»

ریموند همچنان قانع نشده بود.

«ولی تو وقتی داستان می‌بافی، معمولاً از عبارت‌هایی مثلِ‌آدمِ​ "بیشتر از صد سال پیش"، "قرن‌ها پیش"، "خیلی خیلی‌حرکتِ​ وقت پیش" استفاده می‌کنی تا کسی نتونه بررسیش کنه.»

لومیان با نگاهی موذیانه در چشمانش که می‌گفت‌آتیش​ «می‌فهمی منظورم چیه، نه؟»، جواب داد: «دقیقاً به‌باهاش​ همین خاطره که باید با پدرت تأییدش کنم.»

ریموند که توضیحِ لومیان را پذیرفته بود، آهسته‌اِه​ سر تکان داد، اما نمی‌توانست از این احساس‌فقط​ که یک جای کار می‌لنگد، خلاص شود. «راست می‌گی...»

وقتی میدان را ترک کردند‌می‌نمود​ و به عمقِ دهکده رفتند،‌اصلاً​ ریموند ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

«مون‌دیو، چرا می‌خوای تأیید‌اِه​ کنی که همچین افسانه‌ای‌برای​ واقعیت داره یا نه؟»

لومیان پاسخ داد، در حالی که کلماتِ راستینش به فریب آغشته بود: «جادوگر، مون‌امی، این همون چیزیه‌روبه‌رو​ که دنبالشیم! اگه بتونیم خونه‌ای رو که توش زندگی می‌کرده و جایی رو که دفن شده تأیید‌ریموند​ کنیم، شاید بتونیم رازش رو کشف کنیم و به قدرت‌های جادویی برسیم که فراتر از آدمای عادیه.»

حالتِ چهرهٔ ریموند‌گیج​ شکاک شد: «به‌جزئیاتی​ من دروغ نگو.»

«مون‌امی، بیشترِ اون قصه‌ها‌گیج​ رو برای ترسوندنِ بچه‌کوچولوها‌بدونی​ می‌سازن. چطور می‌تونن واقعی باشن؟

«و مهم‌تر از اون، هر‌اصلاً​ کسی که دنبالِ قدرتِ یه جادوگر‌توضیحش​ باشه، سر از تفتیشِ عقاید درمیاره!»

جمهوریِ اینتیس در قارهٔ شمالی قرار داشت، جایی که خدایانِ رسمی خورشیدِ فروزانِ ابدی و خدای بخار و ماشین بودند. این دو کلیسا‌گذشت​ ایمانِ تقریباً همهٔ مردم را بینِ خود تقسیم کرده بودند و اجازه نمی‌دادند کلیسای الههٔ شبِ جاوید، کلیسای سرورِ توفان‌ها از پادشاهیِ لوئن، کلیسای‌بپرس​ مادرِ زمین از پادشاهیِ فیناپوتر، کلیسای خدای دانش و خرد از لنبرگ و کلیسای خدای نبرد از امپراتوریِ فیساک وارد شوند و موعظه کنند.

تفتیشِ عقایدِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی مایهٔ‌بدونی​ ترسِ همه بود. بدعت‌گذارانِ بی‌شماری حبس شده‌پرت​ و تحتِ شکنجه‌های غیرقابل‌تصوری قرار گرفته بودند.

لومیان خندید.

«چرا الان نگرانی، رفیق؟ خودت گفتی،‌ارزش​ بیشترِ اون افسانه‌ها دروغن. احتمالِ پیدا‌فقط​ کردنِ بقایای یه جادوگر تقریباً صفره.

«تازه، حتی اگه اتفاقی به بقایای یه جادوگر بربخوریم، مجبور نیستیم‌راهم​ قدرتِ ممنوعه‌ش رو به دست بیاریم. می‌تونیم تحویلِ کلیسا بدیمش و یه‌گذشت​ پاداشِ حسابی بگیریم. آها راستی، گورِ یه جادوگر حتماً پر از گنجه.»

کلیسایی که لومیان از آن حرف می‌زد، کلیسای خورشیدِ فروزانِ‌ارزش​ ابدی بود. کلیسای خدای بخار و ماشین در کوردو یافت‌گزینه‌هایش​ نمی‌شد، بلکه معمولاً در شهرهای بزرگ و مکان‌های کارخانه‌دار قرار داشت.

لومیان با دیدنِ وسوسه‌ای که‌می‌نمود​ در چشمانِ ریموند پا می‌گرفت،‌اصلاً​ بی‌اختیار از سرِ رضایت نوچی کرد.

«واقعاً می‌خوای چوپان بشی، رفیق؟»

منظورِ او از «چوپان» آن تصورِ عاشقانه‌ای نبود که شهرنشینان غالباً از‌بدم​ یک چوپانِ روستایی داشتند. نه، این یک شغل بود. هر روز صبح،‌بار​ باید گله‌ای از گوسفندان را برای چرا بیرون می‌بردند و مراقبشان می‌بودند.

کوردو در داریژ، استانِ ریستون‌همچین​ قرار داشت. چوپانی در اینجا یک‌سعی​ شغل بود، شغلی سخت و تنهایی‌آور.

آن‌ها برای صاحبانِ گوسفندان کار می‌کردند و‌جزئیاتی​ ده‌ها و چه‌بسا صدها گوسفند را بینِ‌آدمِ​ کوه‌ها و دشت‌ها به این‌سو و آن‌سو می‌راندند.

این کار گله‌داری نام داشت. هر پاییز کوه‌های اطرافِ کوردو پژمرده می‌شدند و چوپانان گوسفندان را از گردنهٔ کوهستان به دشت‌های گرم‌ترِ دوردست می‌بردند و گاهی از مرزها‌پیگیریِ​ می‌گذشتند و به فیناپوتر، لنبرگ و کشورهای دیگر می‌رفتند. تا آغازِ ماهِ مه گوسفندان را به دهکده‌های مختلف برمی‌گرداندند تا پشمشان را بچینند و بره‌ها را از شیر‌بزند​ بگیرند. در ماهِ ژوئن از کوه‌ها بالا می‌رفتند و به رشته‌کوه‌های مرتفع می‌رسیدند. در کلبه‌ها زندگی می‌کردند و هم‌زمان با چراندنِ گوسفندان، پنیر می‌ساختند تا اینکه هوا سرد می‌شد.

چوپان‌ها تمامِ عمرشان را در حرکت می‌گذراندند و از جایی به جای دیگر می‌رفتند. آن‌ها فقط‌باهاش​ فرصتِ کوتاهی برای بازگشت به دهکده داشتند که تشکیلِ خانواده را تقریباً ناممکن می‌کرد. بیشترشان مجرد بودند‌نمی‌شد​ و معدود بیوه‌هایی که چاره‌ای جز چوپانی برای گذرانِ زندگی نداشتند، در میانِ چوپان‌ها بسیار خواهان داشتند.

ریموند ساکت شد.

بعد از مدتی طولانی، با تردید گفت:‌جزئیاتی​ «به حرفت گوش می‌دم. به نظر سرگرم‌کننده میاد‌پرت​ و منم بدم نمیاد یه جوری وقتمو بگذرونم.»

در حالتِ عادی، وقتی خانواده تصمیم می‌گرفت کدام فرزند چوپان شود، او را بینِ پانزده تا‌گزینه‌هایش​ هجده‌سالگی به محلِ کارِ چوپانی دیگر می‌فرستادند تا کمک‌دستش باشد. در آنجا، فوت‌وفنِ چوپانی را یاد‌پرخطری​ می‌گرفت. سه سال بعد، آن نوجوان رسماً چوپان می‌شد و در جای دیگری دنبالِ کار می‌گشت.

با این حال، ریموندِ هفده‌ساله بهانه‌های مختلفی تراشیده بود تا‌باید​ این موضوع را بیش از دو سال به تعویق بیندازد. اگر‌فکر​ شرایطش تغییر نمی‌کرد، سالِ بعد باید یادگیریِ چوپانی را شروع می‌کرد.

لومیان به شانهٔ ریموند‌می‌نمود​ زد و گفت: «بی‌خیال.‌اِه​ پدرت تو مزرعه‌ست یا خونه؟»

ریموند با صدایی پر از حسرت گفت: «اخیراً کارِ زیادی نبوده. جشنِ‌سعی​ بهار هم داره تندتند نزدیک می‌شه. یا خونه‌ست یا تو میخانه. تو‌بعدی‌اش​ هیچی از اینا نمی‌دونی؟ قطعاً کشاورز نیستی. شانس آوردی همچین خواهری داری!»

لومیان بی‌توجه به ناله‌های‌اِه​ ریموند، دست در جیب کرد‌آدمِ​ و بی‌خیال به راه افتاد.

وقتی به میخانهٔ مخروبهٔ‌ولی​ دهکده نزدیک شدند، شخصی‌آتیش​ از خیابانِ فرعی بیرون آمد.

این فرد پالتویی بلند و قهوه‌ایِ تیره با کلاهی متصل‌ارزش​ به آن پوشیده بود. طنابی دورِ کمرش بسته بود و یک‌سبک‌سنگین​ جفت کفشِ چرمیِ مشکی، نرم و کاملاً نو به پا داشت.

ریموند با تعجب‌همچنان​ فریاد زد: «پییر؟‌همچین​ پییر از خانوادهٔ بری؟»

لومیان سرِ جایش‌بدونی​ ایستاد و برگشت‌ارزش​ تا نگاه کند.

پییر بری با‌نمی‌گه​ نیشِ باز و تکان‌دادنِ‌دنیا​ دستش جواب داد: «خودمم.»

مردی لاغراندام با چشمانی گودرفته و‌جزئیاتی​ موهای چرب و فرفری بود. ته‌ریشش‌برای​ نشان می‌داد مدت‌هاست صورتش را نتراشیده.

ریموند با‌شده​ گیجی پرسید:‌گیج​ «چرا برگشتی؟»

پییر بری چوپان بود و تازه اوایلِ آوریل‌برای​ بود. او باید در دشت‌های آن‌سوی گذرگاهِ کوهستانی‌گزینه‌هایش​ به گوسفندانش می‌رسید. چطور سر از دهکده درآورده بود؟

تازه سفرش را شروع کرده بود و حتی‌آتیش​ اگر به لنبرگ یا شمالِ فیناپوتر هم رفته بود،‌روبه‌رو​ یک ماه طول می‌کشید تا به کوه‌های داریژ برگردد.

پییر با چشمانِ آبیِ گرم و خندانش با‌اِه​ شادی گفت: «مگه نزدیکِ جشنِ بهار نیست؟ سال‌هاست‌فقط​ که جشنش نگرفتم. امسال نمی‌تونم از دستش بدم!»

«نگران نباش. یه رفیق دارم که تو مراقبت از گوسفندا کمکم می‌کنه. قشنگیِ‌برای​ چوپان بودن به همینه. وقتی ناظری بالا سرت نباشه، تا وقتی بتونم کسی‌کار​ رو برای کمک پیدا کنم، می‌تونم هر جا دلم خواست برم. مثلِ پرنده آزادم.»

جشنِ بهار جشنواره‌ای بود که در سراسرِ اینتیس با شکوه‌پرت​ برگزار می‌شد. مردم به روش‌های مختلف از آمدنِ بهار استقبال‌به‌سرعت​ می‌کردند و برای برداشتی پربار در آن سال دعا می‌کردند.

گرچه این جشن هیچ ربطی به کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی یا کلیسای خدای بخار‌بذارم​ و ماشین نداشت، اما دیگر به بخشی از فرهنگِ عامه تبدیل شده بود و‌می‌شود​ شاملِ پرستشِ ایزدانِ کافر نمی‌شد. بنابراین، تأییدِ ضمنیِ جناح‌های رسمی را به دست آورده بود.

لومیان با نیشخندی سر به سرش‌جزئیاتی​ گذاشت: «می‌خوای ببینی امسال کی به‌برای​ عنوانِ پریِ بهار انتخاب می‌شه، نه؟»

در کوردو، مردم دختری زیبا را انتخاب‌جزئیاتی​ می‌کردند تا در جشنِ بهار نقشِ پریِ بهار‌پرت​ را بازی کند. این بخشی از مراسم بود.

پییر هم خندید.

«امیدوارم خواهرت اورور باشه،‌ولی​ ولی اون قطعاً قبول نمی‌کنه،‌بسوزه​ سنشم به این کار نمی‌خوره.»

این را گفت و به میخانه‌ای که در‌اِه​ چند قدمی‌شان بود اشاره کرد: «بسیار خب، من می‌رم‌بهانهٔ​ کلیسای جامع تا دعا کنم. بعداً نوشیدنی مهمونِ من.»

ریموند حواس‌پرت جواب‌همچنان​ داد: «نیازی نیست. تو‌جزئیاتی​ که پولِ چندانی نداری.»

«هاها، همون‌طور که خودِ پروردگار گفته: ”حتی اگه فقط یه‌پرت​ سکهٔ مس داشته باشیم، باید با برادرای فقیرمون شریک بشیم.“» او‌کار​ ضرب‌المثلی را خواند که در میانِ چوپان‌های منطقهٔ داریژ معروف بود.

لومیان به ریموند لبخند‌ولی​ زد و گفت: «پییر پولداره.‌بسوزه​ قطعاً یه نوشیدنی مهمونمون می‌کنه!»

او به کفش‌های‌گیج​ چرمی و کاملاً نوی‌بدونی​ پییر بری اشاره کرد.

پییر بری ذوق‌زده شد.

«رئیسِ جدیدم خیلی هم بد‌اصلاً​ نیست. چند تا گوسفند و مقداری‌توضیحش​ پشم، پنیر و چرم بهم داد.»

دستمزدِ چوپان‌ها با غذا، مقدارِ کمی پول، و سهمی از‌باید​ حیوانات، پنیر، پشم و چرم پرداخت می‌شد. مقداری که دریافت‌برخاستن​ می‌کردند به قراردادی بستگی داشت که با کارفرمایشان امضا کرده بودند.

برای چوپان‌هایی که مجبور بودند مسافت‌های طولانی‌بدونی​ را طی کنند، داشتنِ یک جفت کفشِ چرمیِ‌توضیحش​ خوب و مناسب، فوری‌ترین و عملی‌ترین خواسته‌شان بود.

همان‌طور که لومیان به پییر بری نگاه می‌کرد‌بدونی​ که با تبختر به سمتِ میدانِ دهکده می‌رفت،‌توضیحش​ نگاهش رفته‌رفته جدی و پر از سوءظن شد.

در دل با خود گفت: یه هفته یا‌برای​ دو هفته یا شایدم یه ماه کار رو ول‌سبک‌سنگین​ کرده فقط برای اینکه تو جشنِ بهار شرکت کنه؟

لومیان لحظه‌ای مکث کرد، چشمانش محیط را‌دنیا​ از نظر گذراند و بعد برگشت و همراهِ‌تنهایی​ ریموند به سمتِ میخانهٔ محلی به راه افتاد.

میخانه مکانی معمولی بود و هیچ‌جزئیاتی​ اسمِ پرزرق‌وبرقی نداشت. مردمِ محلی با‌برای​ محبت آن را میخانهٔ کهنه می‌نامیدند.

به محضِ ورود،‌همچنان​ چشمانِ لومیان طبقِ‌همچین​ عادت در اتاق چرخید.

ناگهان نگاهش‌جزئیاتی​ روی چیزی‌اِه​ ثابت ماند.

آنجا، روبه‌رویش، همان زنِ‌ولی​ غریبه‌ای بود که شبِ گذشته‌بسوزه​ با آن عجله رفته بود.

او تنها بود‌گیج​ و رایان، لیا‌جزئیاتی​ و والانتن همراهش نبودند.

لباسی نارنجی، بلند و گشاد به تن داشت و گیسوانِ قهوه‌ایِ پررنگش‌سعی​ در حلقه‌هایی ملایم روی شانه‌هایش ریخته بود. چشمانِ آبیِ آسمانی و نافذش‌بعدی‌اش​ به نوشیدنیِ سرخ‌رنگی دوخته شده بود که در دستِ ظریفش خودنمایی می‌کرد.

زیبا و باوقار بود و‌اصلاً​ به نظر می‌رسید هیچ سنخیتی با‌توضیحش​ آن میخانهٔ درب‌وداغان و کم‌نور ندارد.

ناولها | novelha.net