چپتر 529: نامعقول
0بدنش کمرنگتر و شفافتر شد، انگار بهمیانِ موجودی از عالمِ ارواح تبدیل شده بود؛ موجودیشدند که درکِ آن برای آدمهای عادی دشوار بود.
در یکتیره چشمبههمزدن، جادوگرِسیاه اهریمن ناپدید گشت.
لومیان هیچ حرکتی برای مداخله یا جاخالی دادن از حملاتِ احتمالی نکرد.ابروهای با آرامش، دستکشهای بوکس فلوگ را که با میخهای سیاهِ آهنی تزئیننزدیکی شده بود، از کیفِ مسافرِ خود بیرون آورد و به دست کشید.
پس از اتمامِ این آمادهسازی،شعلهها ناگهان روی یک زانو نشستمسلط و دستانش را روی زمین فشرد.
شعلههای سرخ با مجموعهایانفجارها از انفجارها از بدنِ لومیانشعلهها به هر سو زبانه کشید.
در میانِ غرش، شعلهها اوج گرفتندنقشونگارهای و بر بیابانِ خاکستریسیاه مسلط شدند.زمان پیکرِ سیاهپوشِ برمن در هوا پدیدار گشت.
او بهآرامی به سویچشمی لومیان شناور شد وبنفشِ فاصلهٔ بینشان را کاهش داد.
پیکرِ لومیان ناگهان ناپدیدغرش شد و پشتِ سرِبیابانِ برمن دوباره ظاهر گشت.
پیمایش دنیای ارواح!
لومیان بیدرنگ، درحالیکه گلولهٔسیاه آتشینِ سرخی در دستِرنگپریده چپ داشت، خرناسی کشید.
دو پرتوِ نورِ سفیدچشمی از بینیاش بیرون زدبنفشِ و برمن را هدف گرفت.
برمن که در هوا شناور بود، مانندِ قبل هوشیاریاش را ازشدند دست نداد. بدنش تاب خورد و با زور به عقب برگشتکاهش تا لومیان را ببیند که در دریای شعلههای روی زمین فرود میآید.
چشمی عمودی و وهمآلود، به رنگِ بنفشِ تیره وشعلهها تقریباً سیاه، میانِ ابروهای برمن پدیدار شد که پیکرِبرمن لومیان را در میانِ نقشونگارهای سفیدِ رنگپریده بازتاب میداد.
تقریباً در همان زمان، سایهٔ سیاهِ درازی از درونِ بدنِ برمن بیرونزمان آمد. در آن نزدیکی، بازوهایی از جنسِ استخوان یا گوشتِ پوسیده و چرکزدند از خلأ بیرون زدند و پیکرِ شفاف و لاغرِ برمن را احاطه کردند.
او از جادوگری برای نزدیک شدنِ بیسروصدا به لومیان و ضربه زدن استفاده نکرده بود. دربازتاب عوض، مخفیانه روحِ خود را با مردگانِ متحرکِ تحتِ فرمانش جابهجا کرده بود و تلهای گذاشتهزدند بود تا دشمن را وسوسه کند که از آن طلسمِ عجیب برای حمله به بدنش بهره ببرد.
در چنین وضعیتی، نبودِ پیکرِ روحاوج به معنای مصونیت در برابرِ تواناییهایی بودسیاهپوشِ که بدن روح را هدف قرار میدادند!
برمن سپس میتوانست از این فرصت استفاده کندغرش تا با چشمِ روح دشمن را بترساند وپیکرِ رخنهای برای مردگانِ متحرکِ تحتِ کنترلش به وجود آورد.
این بار، او از کاوشِ بیشتر در رازِ پیکرِ روحِمیداد طرفِ مقابل خودداری کرد. هدفش کشفِ نقاطِ ضعفِ آن، وارداستخوان کردنِ ضربهای مرگبار و جذبِ دانشِ رازآلودِ مربوط به آن بود!
از آنجا که شبِ گذشته از طلسم هارومفبنفشِ آسیبِ زیادی دیده بود، از همان ابتدا ازبازتاب این توانایی بهعنوانِ راهِ نفوذ بهره برده بود.
همزمان، لومیان بارِ دیگر حسِ ترس و سرکوب شدنِ روحش را تجربهپیکرِ کرد، انگار که یخ زده باشد. بازوهای وحشتناکی پوشیده از زگیلهای چرکینپشتِ یا چشمدار از خلأ بیرون زدند و به سوی بدنش دراز شدند.
بوووم!
نیروی انفجار تا حدِ زیادی توسطِ دستکشهای بوکس فلوگبازتاب دفع شد، اما چون کاملاً پوشیده نبودند، قسمتِ بیحفاظِبازوهایی کفِ دستِ چپِ لومیان به تودهای خونین بدل گشت.
دردی شدید و آشنا درعمودی مغز و پیکرِ روحش پیچیدتقریباً و او را به هوشیاری بازگرداند.
لومیان با استفاده از این لحظهٔ شفافیت، نشانِ سیاهِ روی شانهٔ راستشپیکرِ را دوباره فعال کرد و بر فرازِ دریای شعلهها ناپدید شد وپشتِ از چنگِ بازوهای عجیبِ مردگانِ متحرک که از خلأ بیرون زده بودند، گریخت.
به همین ترتیب،مجموعهای او در برابرِ چشمِمیانِ وهمآلودِ برمن هوشیار ماند.
گلولهٔ آتشینِ سرخ و تقریباً سفید در دستِ چپش از نظرِ ساختاری ناپایدار بود. اودرونِ باید توجهش را برای حفظِ آن منحرف میکرد و وقتی تحتِ تأثیرِ چشمِ وهمآلود قرار میگرفت،نزدیک نمیتوانست آن را نگه دارد، که این منجر به فروپاشیِ طبیعیِ آن و بیداریِ خودخواستهاش میشد.
اگر این کار در برهم زدنِ ارعابِ چشمِ وهمآلود ناکامتقریباً میماند، دریای شعلههای پایین دومین تدارکِ لومیان به شمار میرفت. هالهٔدرازی باقیمانده از امپراتور خون در دستِ راستش، آخرین چارهٔ او بود.
لومیان پس از ناپدیدغرش شدن، بارِ دیگر پشتِبیابانِ سرِ برمن پدیدار گشت.
برمن که آماده بود،انفجارها دستانش را بالا بردغرش و پودری درختمانند را پراکند.
صداهای ترقترق به دنبالِ آن آمد و رعدوبرقیرنگپریده نقرهایسفید به سرِ لومیان اصابت کرد، گویی فرمانروایآمد توفانی کیفرِ الهی را از آسمان رها کرده بود.
برای بیشترِ فرابشران، این کافی بود تا فلج شوند و بیوقفه بلرزند. بانقشونگارهای این حال، لومیان هیچیک از این نشانهها را بروز نداد. در عوض، اوجنسِ مانندِ بازتابی در آب به نظر میرسید که توسطِ رعدوبرق در هم شکسته است.
لومیانِ واقعی در پایینِ پیکر جمع شدهگرفتند بود. برمن به شبحی که با استفادهبرمن از چهرهٔ نیس ساخته شده بود، ضربه زد!
چهرهٔ نیس در اصل یک توهم بود، اما نمیشد آن را رویبیابانِ دیگران یا اشیاء اجرا کرد. لومیان باید به خودش تکیه میکرد و وانمودبینشان میکرد سیستمِ ریشهای با شاخهها و گلهایی در بالاست تا توهمی مشتقشده بسازد.
هیچ تفاوتِ اساسیای بین این کارنقشونگارهای و استفاده از چهرهٔ نیس برایزمان بلندتر و درشتتر کردنِ خودش وجود نداشت.
در میانِ رعدوبرقِ ترقترقکنان، دوعمودی گلولهٔ آتشینِ سرخ زیرِ پاهایتقریباً لومیان و پشتِ سرش پدیدار شدند.
غرمب!
گلولهٔ آتشین منفجر شدانفجارها و لومیان را بهغرش سوی برمنِ شناور پرتاب کرد.
برمن که در فاصلهٔ نزدیکی بود، نتوانست بهموقع از لومیانِ سریعهمان جاخالی بدهد. او تنها توانست بدنش را کمی بچرخاند، درحالیکه نیزهایپوسیده استخوانی از شانهاش بیرون زد که نوکِ آن بهطورِ غیرعادی تیز بود.
پوزخندی روی صورتِ لومیان نقشعمودی بست. او جاخالی نداد و گذاشتسیاه نیزهٔ استخوانی سینهٔ راستش را بشکافد.
با صدای تاپِ بلندی، مشتِ چپش را تاب داد و ضربهٔ قدرتمندی به پهلویبرمن صورتِ برمن وارد کرد. سرِ جادوگرِ اهریمن چرخید و سوراخهای عمیقِ خونآلود و پرپیمایش از چرک روی صورتش نمایان شد. چشمانش از خشم میسوخت، گویی قاتلِ همسرش را میدید!
نشانِ سیاه روی شانهٔانفجارها راستِ لومیان بارِ دیگرغرش نوری کمرنگ ساطع کرد.
پیکرش در کنارِ برمن ناپدید شد و در میانِ سایههایمیداد سیاه و دراز و دیگر موجوداتِ نامیرای پیرامونش حل شد؛استخوان تنها نیزهٔ استخوانیِ آغشته به خونش را به جا گذاشت.
زخمِ روی سینهٔ راستش چندشآور بود و ازبنفشِ آن خون میچکید. در دستش فلوتی استخوانی وبازتاب سرخِ تیره با سوراخی روی آن پدیدار شد.
سمفونی نفرت!
لومیان فلوتِ استخوانی را بهبدنِ لبهایش برد. عقبعقب رفت واوج نوایی ماتمزده و دلهرهآور نواخت.
برمن که در آستانهٔ رسیدن به او بودرنگپریده و بارِ دیگر چشمِ وهمانگیز را فراخوانده بود، ازنزدیکی حیرت خشکش زد. حتی نامیراها هم از حرکت ایستادند.
ناگهان از چشمها، بینی، دهان و گوشهایرنگِ برمن خون و چرک بیرون زد، گوییسفیدِ درونش انفجاری خفه و نامرئی رخ داده است.
سمفونی نفرت بهمیانِ خشم، بدگمانی و عطشِگرفتند انتقامش دامن زده بود.
این ضربهٔسرخ سختی بهانفجارها او وارد کرد.
لومیان از همان ابتدا از نواختنِ سمفونی نفرت خودداری کرده بود،همان چون برمن با دیگر فرابشران فرق داشت. در موردِ دیگران بایدپوسیده مشکل را شناسایی میکرد، اما در موردِ برمن، عدمقطعیتهای بسیاری وجود داشت.
وضعیتِ روانیاش بهشدت ناپایدار بود و از مشکلاتِ روانیِ شدیدی رنج میبرد. میلِ شدیدش به زندهکردنِبازتاب همسرش و انتقام از کلاهبردارِ جزیرهای کاملاً مشهود بود. بدنش دستخوشِ تغییراتی از قلمروی مرگ شده بودشفاف و لومیان شبِ گذشته جراحاتِ سنگینی به او وارد کرده بود. خطراتِ پنهانِ قابلتوجهی در کار بود...
در رویارویی با چنین حریفی، خودِ لومیان هم مطمئن نبود که اگر سمفونی نفرت را از طریقِ فلوتِ چوپان رها کند چه نتیجهایداد در بر خواهد داشت. اگر فقط امیال و احساسات را برمیانگیخت قابلمهار بود، اما اگر وضعیتِ روانیِ برمن حتی ابتداییترین قیدوبندها را همهوشیاریاش از دست میداد، وارلاک شیطانی ممکن بود در همان لحظه مهارش را از دست بدهد و به هیولایی با تواناییهای ترکیبی تبدیل شود.
رویارویی با چنین هیولاییانفجارها احتمالاً حتی از خودِغرش برمن هم دشوارتر میشد!
از این رو پس از شکستِ طلسم هارومف، لومیان بیدرنگ به استفاده از دستکشهای بوکس فلوگ روی آورد تاجنسِ امیال و احساساتِ متناظرِ برمن را شعلهور کند. این رویکردِ راهبردی احتمالِ این را افزایش میداد که وقتی لومیانعوض سرانجام از سمفونی نفرت استفاده میکند، این سمفونی از احساسات و امیالِ هدف بهره ببرد و آسیبِ شدیدی وارد کند.
لومیان با دیدنِ سقوطِ برمن در دریای شعلهها درتیره میانِ فورانِ احساسات و امیال، پیمایش دنیای ارواحِ دیگریهمان اجرا کرد و در یک چشمبههمزدن مقابلش ظاهر شد.
بنگ! بنگ! بنگ!
بازوانش را دراز کرد وبدنِ رگباری بیامان از حملات رااوج بر پیکرِ برمن فرود آورد.
روی سطحِ مشتهای فلوگِ او،ابروهای گلولهٔ آتشیِ سرخرنگی که تقریباًمیداد به سفیدی میزد، لایهلایه فشرده میشد.
بام! بام! بام!میآید فلوگ مانندِ پایتونی دوسررنگِ گوشتِ برمن را میدرید.
غرمب!
بدونِ هیچ نگرانی از هدررفتنشان، گلولههای آتشینِ سرخرنگ درشعلهها اطرافِ لومیان فوران کردند. آنها سدی تشکیل دادند و مانعهوا از دخالتِ هیکلِ دراز، بازوهای عجیب و دیگر نامیراها شدند.
یک مشت، دو مشت،سیاه سه مشت. چشمانِ لومیان بهبازتاب برمنِ لهولورده دوخته شده بود.
در آن لحظه، به دهکدهای که برمنرنگِ ویران کرده بود و جانهای بیگناهی کهسفیدِ به خاطرِ او از دست رفته بودند اندیشید.
چند نفر از آنهاغرش همسرانی محبوب، شوهرانی چشمبهراه، والدینیخاکستریسیاه وابسته و فرزندانی عزیز بودند؟
کوردو به خاطرِ جاهطلبیِانفجارها خدایانِ پلید نابود شدهغرش بود. تکلیفِ بیگناهان چه میشد؟
چشمانِ لومیان همزمانتقریباً با گرهکردنِ مشتهایش،نقشونگارهای رفتهرفته سرخ شد.
این بار با برمن همدردی نکرد. دررنگِ عوض، خودش را جای دهکدهای که او ویرانرنگپریده کرده بود و جانهایی که گرفته بود گذاشت.
مگر کوردوزبانه هم آنغرش زمان همینطور نبود؟
جاهطلبیِ اینسرخ خدایانِ پلیدانفجارها مقصر بود!
تنها در عرضِ چند ثانیه، برمننقشونگارهای بر دردش چیره شد و صدایی پلید،سایهٔ سرد و نامفهوم از خود ساطع کرد.
انگار این صدا گوشتِ لومیان را میکَندرنگِ و پیکرِ روحش را در معرضِ نورِسفیدِ خطرناکِ خورشید و شنهای خاکستریمایلبهسیاه قرار میداد.
حرکاتِ لومیان کند شد و بازوهایاوج چندشآور سرانجام به داخل رسیدند وپیکرِ برمن را از آن ناحیه بیرون کشیدند.
پوف... لومیان نفسشمجموعهای را بیرون داد ومیانِ به حالتِ عادی برگشت.
او را تعقیب نکرد. در عوض، درسفیدِ سکوت به فضای خالیِ روبهرویش خیره ماند،درازی دستِ راستش را بالا آورد و بشکن زد.
غرمب!
در میانِ فورانِ ناگهانیِ شعلههایشعلهها شدید، پیکرِ برمن پدیدار شدمسلط و بر اثرِ انفجاری متلاشی گشت.
تزریق آتش!
تزریق آتشِ شکارچی!
در حقیقت لومیان منطقی عمل نکرده بود. بهترین راهبردش این بود که از لحظهٔ شعلهورشدنِ احساسات و امیالِ برمنزمان استفاده کند و با سمفونی نفرت به نقاطِ حساسش ضربه بزند و کارش را یکسره کند. با این حال، تهِشدنِ دلش میخواست نسخهٔ «پنهانِ» خودش را که او را به وحشت میانداخت، بارها و بارها زیرِ مشت و لگد بگیرد!
با صدایزبانه تاپ، سرِ برمنشعلهها به زمین افتاد.
در حالتِ گیجی، چشمش بهبدنِ پیکری لاغراندام با موهای سیاه،اوج چشمانِ آبی و چهرهای ظریف افتاد.
همسرش، هلن بود.
«بـ... برگشتی؟» برمنمیآید بیاختیار لبخند زد ورنگِ بازویش را دراز کرد.
او دیگر بازویی نداشت.
رفتهرفته هوشیاریاش را از دست داد.زبانه تاریکی دیدش را فرا گرفت، گوییبیابانِ نورِ خورشید در اعماقش کمین کرده بود.
وارلاک شیطانی برمن—مُرد.