---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 441: همکاریِ دیوبانو • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 441: همکاریِ دیوبانو

0

«اهریمن مونث فاجعه...» ژنا هرگز‌قربانی‌گاه​ این عبارت را از فرانکا‌چیکار​ نشنیده بود. «این اسمِ یه رده‌ست؟»

لومیان چیزی را پنهان نکرد.

«آره، یه فرشتهٔ ردهٔ ۲. هه‌نکنه​ هه، کلمهٔ فرشته و دیوبانو همیشه‌نباش​ کنارِ هم عجیب به نظر می‌رسن.»

فرشته... ژنا تصورِ‌نکنه​ روشنی از افرادِ‌دادن​ این سطح نداشت.

با اینکه بارها از لومیان و فرانکا دربارهٔ وحشت و‌چیکار​ قدرتِ نیمه‌خدایان شنیده بود، این موضوع برایش در حدِ حرف‌می‌شه​ باقی مانده بود. نمی‌دانست آن‌ها واقعاً چقدر سهمگین یا قدرتمندند.

ژنا با خود زمزمه کرد: «کریسمونا... مگه اون‌نرفته​ از بین نرفته؟ پس چرا هنوز صدای آه‌نگاه​ کشیدنش رو می‌شنوم؟ باید صدای اون باشه، مگه نه؟»

لومیان به ژنا نگاه کرد و با لحنی جدی گفت: «برای چنین شخصیتِ قدرتمندی،‌مرگ​ حتی اگه کاملاً از بین بره، باز هم بقایایی از ذهنش باقی می‌مونه که محو‌مکان​ نمی‌شه. مثل اینه که حتی بعد از تبدیل شدن به جنازه هم بدنش خشک نشه.

«تو آینده، اگه با میراثِ‌دلداری​ یه شخصیتِ برجستهٔ مشابه برخورد‌زندانِ​ کردی، باید خیلی خیلی مراقب باشی.»

ژنا غافلگیر و گوش‌به‌زنگ شد. نگاهی‌انداخت​ به لبهٔ میدانِ قربانی‌گاه انداخت و‌تک‌خنده‌ای​ با نگرانی پرسید: «حالا چیکار کنیم؟»

لومیان تک‌خنده‌ای کرد.

«چیکار می‌تونیم بکنیم؟ جز اینکه منتظر بمونیم‌فکرِ​ تا آه بکشه کارِ دیگه‌ای هم می‌شه‌مرگ​ کرد؟ نکنه تو فکرِ دلداری دادن بهشی؟

«نگران نباش. اون تو زندانِ مرگ گرفتار شده و آبِ چشمه‌مرگ​ هم مهارش کرده. نمی‌تونه از طبقهٔ چهارم و سومِ دخمه‌ها بیرون بیاد.‌بیرون​ تا وقتی تو این مکان کاوش نکنی، لازم نیست نگرانِ چیزی باشی.

«چطور بود؟‌نگاهی​ دیوبانوی نخستین‌میدانِ​ تأثیری روت گذاشت؟»

تازه آن موقع بود که لومیان،‌اون​ در حالی که شمعِ سفید را در‌می‌شنوم​ دست داشت، ظاهرِ ژنا را برانداز کرد.

پوستش که به دلیلِ پیشینه و تجربیاتِ گذشته‌اش چندان لطیف نبود، گویی دوباره متولد شده بود.‌شده​ اجزای صورتش مثلِ همیشه به نظر می‌رسید، اما جزئیاتش ظریف‌تر شده بود، چنان‌که گویی درخششی در‌لازم​ آن‌ها جریان داشت. در مجموع، جذابیتی فریبنده از خود ساطع می‌کرد و حتی زنانه‌تر شده بود.

حتی لومیان با‌نکنه​ آن همه تجربه‌اش، بی‌اختیار‌بهشی​ در دل شگفت‌زده شد.

ژنا نیز داشت خودش را برانداز می‌کرد. حس کرد‌حالا​ قدش کمی بلندتر شده و تناسبِ اعضای بدنش که‌کارِ​ پیش‌تر از آن‌ها ناراضی بود، به کمال نزدیک شده است.

ژنا در حالی که آینه‌ای را که از قبل آماده کرده بود بیرون می‌آورد، به یاد آورد‌لحنی​ و گفت: «حس کردم یه مارِ پیتونِ عجیب ظاهر شد، اما واقعاً بهم نزدیک نشد. خیلی زود ناپدید‌اینه​ شد...» رو به شعلهٔ زردِ شمعِ در دستِ لومیان، تصویرِ خودش را برانداز کرد و بی‌اختیار لبخند زد.

زیبایی‌دوستی در میانِ بیشترِ مردم امری رایج بود و ژنا نیز از‌نباش​ این قاعده مستثنا نبود. دیدنِ اینکه چقدر زیبا و دلربا شده است،‌سومِ​ او را بسیار خوشحال کرد. حتی حس می‌کرد مسحورِ خودش شده است.

با بی‌میلی آینه را‌فکرِ​ کنار گذاشت و تغییراتش را‌نباش​ از زوایای مختلف بررسی کرد.

الان می‌تونم از شعله‌های سیاهی استفاده کنم که پیکرِ روح و نیروی روحی رو خاکستر می‌کنه. برکتِ سرما رو به دست آوردم. تو انواعِ جادوی سیاه مهارت پیدا‌زندانِ​ کردم. با موادِ آماده، می‌تونم مستقیماً نامرئی بشم و طلسم‌های کمیاب اجرا کنم. علاوه بر این، می‌تونم هدف‌ها رو از طریقِ خون و واسطه‌های دیگه نفرین کنم. درِ جادوی‌موقع​ آینه به روم باز شده و الان تواناییِ ضدغیب‌بینی و ساختِ جایگزین رو دارم. تو استفاده از عصا مهارت دارم و می‌تونم ازشون به عنوانِ جایگزین هم استفاده کنم...

ساحره‌ها در مقایسه با آدمکشان و فتنه‌انگیزان، تحولی کیفی یافته بودند. آن‌ها از توانایی‌های جامع‌باشه​ و قدرتِ قابل‌توجهی برخوردار بودند و در بقا مهارتِ بالایی داشتند. تازه آن موقع بود‌ذهنش​ که ژنا واقعاً حس کرد عضوی از دنیای علومِ غریبه است و کنترل‌کنندهٔ قدرت‌های فرابشری.

ناگهان هوس کرد توانایی‌های‌دیگه‌ای​ مختلفِ یک ساحره را‌دلداری​ روی یک هدف آزمایش کند.

اما با نگاهی‌نکنه​ به لومیان، از‌دادن​ این فکر منصرف شد.

حس می‌کرد هنوز فاصلهٔ چشمگیری میانشان وجود دارد. حتی فرانکای ردهٔ ۶ هم احتمالاً حریفِ سیِل نمی‌شد.‌بکشه​ البته اگر فرانکا واقعاً قصدِ ترورِ لومیان را داشت، شانسش برای از میان برداشتنِ او کم نبود.‌مهارش​ بیشترِ فرابشرانِ زیرِ ردهٔ ۴ نسبتاً ضعیف بودند. اگر مرتکبِ اشتباهی می‌شدند، چه‌بسا به اعماقِ جهنم سقوط می‌کردند.

لومیان شمعِ سفیدِ روشنی را‌مگه​ به سمتِ ژنا انداخت و‌هنوز​ به کیفِ سیاهش اشاره کرد.

«تو این کیف یه کم لوازمِ آرایش هست. خودت رو‌بهشی​ کمتر جذاب درست کن تا اون دلرباییِ چشمگیرت پنهان بشه.‌کرده​ این‌طوری، اعضای پنهانِ فرقهٔ دیوبانو با یه نگاه نمی‌فهمن که ساحره‌ای.»

به همین منظور، مجموعه‌ای‌فکرِ​ از لوازمِ آرایشِ زنانه‌نگران​ با خود آورده بود.

ژنا نوچی کرد.

«حتی از قبل‌کرد​ به همچین جزئیاتی‌اون​ هم فکر کردی...»

لومیان در حالی که برمی‌گشت گفت: «تو دنیای فرابشری، محتاط و دقیق‌نباش​ بودن شانسِ زنده موندن رو به طرزِ مؤثری بالا می‌بره. بیا بریم‌سومِ​ یه جای دیگه تغییرِ قیافه بدیم. موندنِ زیاد تو اینجا کارِ درستی نیست.»

ژنا پیش از آنکه لبخند بزند، زیرِ لب زمزمه کرد:‌زندانِ​ «پس چرا حس می‌کنم بیشترِ وقتا بی‌فکر و یه کم‌چهارم​ دیوونه‌ای...» و ادامه داد: «تو هم فکر می‌کنی الان خوشگل‌تر شدم؟»

هیچ آرایشی نداشت، اما چشمانِ آبی‌اش‌انداخت​ که به اطراف می‌چرخید، گویی نورِ‌تک‌خنده‌ای​ ستارگان را در خود جای داده بود.

لومیان پوزخند زد.

«من به تأثیراتِ معجون‌دیگه‌ای​ احترام می‌ذارم و به‌دلداری​ اثرِ ویژگی‌های فرابشری باور دارم.»

با این حرف، در حالی که شمع در‌نگران​ دستش بود برگشت و به سمتِ پله‌های سنگیِ‌مهارش​ پهنی که به بالا می‌رفتند به راه افتاد.

تو حاضرجوابی عمراً کم بیاری! ژنا‌انداخت​ زیرِ لب ناسزایی گفت، سریع وسایلش را‌می‌تونیم​ جمع کرد و به دنبالش راه افتاد.

پیش از آنکه ژنا بتواند راهی برای ادامهٔ سربه‌سر گذاشتن با لومیان‌کشیدنش​ و ابرازِ قدردانی‌اش پیدا کند، صدای او را شنید که آرام به‌حتی​ جلو قدم برمی‌داشت و با بی‌خیالی می‌گفت: «راستی، فردا باید برام کار کنی.»

ژنا بی‌اختیار گفت: «لعنتی!»

...

در محلهٔ کتابخانه، خیابانِ تراس.

این خیابان به خاطرِ‌کریسمونا​ تراس‌های متنوعش که پاتوقِ‌نرفته​ گردشگران بود، شهرت داشت.

لومیان در تراسِ کافه‌ای که با سایه‌های سبز و سفید تزئین‌نگران​ شده بود ایستاد و از گوشهٔ چشم به ساختمانِ شمارهٔ ۲۰،‌طبقهٔ​ محلِ زندگیِ بیوهٔ گیوم بنه، یعنی زیبای ادویه‌فروش پاولینا نگاه کرد.

تراسِ خانه به رنگِ سفیدِ باطراوتی درآمده بود و چارچوبی چوبی که‌گرفتار​ آن را از باد و باران در امان نگه می‌داشت، زیرش را‌بیاد​ گرفته بود. شبیهِ یکی از هتل‌های تفریحی در ساحلِ جنوبیِ اینتیس بود.

لومیان جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و در‌نگرانی​ همان حال، تمامِ اطلاعات و گمانه‌زنی‌هایی که در‌منتظر​ این مدت جمع‌آوری کرده بود، از ذهنش گذشت.

هر هفته، یه مردِ مرموز شبا به دیدنِ زیبای‌چرا​ ادویه‌فروش میاد. هفته‌ای یک یا دو بار... این هفته‌جدی​ دست‌کم یه بار اومده. باید تو همین دو روز باشه...

طبقِ مشاهداتِ همسایه‌ها، در کل سه مردِ مرموز‌دلداری​ شبا به دیدنِ پاولینا اومدن. یکی‌شون جوونه، یکی‌شده​ تو اوجِ میانسالیه، و اون یکی نزدیکِ ۶۰ سالشه...

کدومشون می‌تونه‌می‌شه​ رابطِ گناهکاران، بووار‌دلداری​ پون پِرو باشه؟

یکی از توانایی‌های قراردادیِ بووار تغییر شکله. این سه نفر ممکنه‌کنیم​ خودش باشن یا نباشن. شاید فقط جایگزین‌هایی باشن که برای جلبِ توجه‌دلداری​ می‌سازه، و خودش تو لباسِ یکی از خدمتکارای پاولینا یواشکی می‌ره تو...

بهای تغییر شکل، چهرهٔ خودِ آدمه. عارضه‌ش هم‌نرفته​ میل به آزارِ دیگرانه... ساختمونای خیابانِ تراس حسابی عایقِ‌لحنی​ صدان. هیچ‌کدوم از همسایه‌ها صدای جیغای پاولینا رو نشنیدن...

مدتی از مرگِ گیوم بنه گذشته. خیلی احتمال داره‌دادن​ که پاولینا رسماً به سازمانِ گناهکاران ملحق شده باشه،‌چشمه​ عطیه‌ای گرفته باشه و به یه فرابشر تبدیل شده باشه...

مهم‌ترین بخشِ نقشه‌نکنه​ اینه که بفهمیم‌دادن​ بووار پون پِرو کیه...

لومیان نقشه‌ای داشت. با تاریک شدنِ هوا، قهوه‌اش را تمام کرد‌کنیم​ و کلاهِ گردِ قهوه‌ای‌اش را بر سر گذاشت. بی‌هیچ صدایی ساختمان‌فکرِ​ را ترک کرد و در کوچه‌ای در حاشیهٔ خیابان ناپدید شد.

...

پلاکِ ۲۰ خیابانِ تراس،‌دیگه‌ای​ در اتاقِ خوابِ اصلی‌دلداری​ که جادار و گرم بود.

پاولینای بالغ و زیبا، در حالی که لباسِ خوابی به‌زندانِ​ رنگِ سفیدِ کم‌رنگ به تن داشت، به سمتِ آینهٔ قدی رفت،‌سومِ​ لباس‌هایش را درآورد و جای شلاق‌مانندِ روی بدنش را وارسی کرد.

آن‌ها به رنگِ قرمزِ تیره و‌انداخت​ کم‌رنگی درآمده بودند و احتمالاً تا‌تک‌خنده‌ای​ چند روزِ دیگر کاملاً محو می‌شدند.

پاولینا با فکر کردن به‌مگه​ دردی که باید در دو روزِ‌صدای​ آینده تحمل می‌کرد، آهِ ملایمی کشید.

نگاهش به لکِ سیاه روی شانهٔ راستش افتاد‌دلداری​ و خوشحال شد که اولین تواناییِ قراردادی‌اش پس‌شده​ از تبدیل شدن به پیمان‌کار، ترمیم بوده است.

با فعال شدنش، می‌توانست گوشت و‌دادن​ پوست را تا حدودی ترمیم کند و‌شده​ اجازه می‌داد آسیب‌های مختلف به‌سرعت بهبود یابند.

پاولینا هرگز امتحان نکرده بود که آیا این توانایی‌حالا​ می‌تواند اندام‌های قطع‌شده را هم ترمیم کند یا نه، اما‌دیگه‌ای​ باور داشت در صورتِ مهیا بودنِ شرایط باید کار کند.

البته که‌زمزمه​ مردگان نمی‌توانستند توانایی‌هایشان‌مگه​ را فعال کنند.

پاولینا لباسِ خوابِ سفید و نازکش را‌فکرِ​ مرتب کرد و آماده شد تا برای‌مرگ​ استقبال از مهمانِ احتمالی‌اش آرایشِ ملایمی کند.

در همان لحظه،‌نکنه​ ناگهان حسِ خطرِ شدیدی‌بهشی​ به او دست داد.

این هم از تواناییِ قراردادی‌اش‌قربانی‌گاه​ نشئت می‌گرفت. حس می‌کرد درکِ‌چیکار​ خطر مهم‌تر از مبارزهٔ واقعی است.

برای این کار، بهای «باروری»‌مگه​ را پرداخته و اثرِ منفیِ ضعفِ‌صدای​ روانیِ خفیف را دریافت کرده بود.

اعصابِ پاولینا متشنج شد و بدنش ناگهان‌فکرِ​ به عقب خم شد. با انعطاف‌پذیریِ یک‌مرگ​ رقصنده، خود را از منبعِ خطر دور کرد.

هم‌زمان، کفِ دستِ راستش را باز کرد و آذرخشِ سفیدنقره‌ای‌رنگی به بیرون‌گرفتار​ شلیک شد؛ آذرخش با صدای ترق‌تُرقی در هم پیچید و ناحیه‌ای را‌بیاد​ که گمان می‌کرد مهاجم در آن پنهان شده است، در بر گرفت.

این سومین و آخرین تواناییِ قراردادی‌اش، یعنی‌نگرانی​ قوسِ الکتریکی بود. این توانایی می‌توانست به‌خوبی‌بکنیم​ ضعف‌هایش را در ابزارهای تهاجمی جبران کند.

بهایش این بود‌کرد​ که در توفانِ‌اون​ تندری مستعدِ صاعقه‌زدگی می‌شد.

عارضه‌اش هم این بود که بدنش حساس‌تر شده‌دلداری​ بود. او در اصل می‌توانست ۷۰ تا ۸۰‌شده​ درصد از آستانهٔ دردِ اولیه‌اش را تاب بیاورد.

همین باعث می‌شد پاولینا در برابرِ ملاقات‌های بووار‌نگران​ پون پِرو مقاومت نشان دهد. او هر بار‌مهارش​ برای دوام آوردن به استقامتِ راهب صدقه‌گیر تکیه می‌کرد.

با صدای شکسته شدنی، ناگهان آینه‌ای در ناحیه‌ای‌پرسید​ که با آذرخشِ کفِ دستش پوشانده شده بود‌بمونیم​ پدیدار شد. آینه به‌سرعت زغال شد و تکه‌تکه فروریخت.

پاولینا از گوشهٔ چشم، پیکری را دید که‌نرفته​ به‌سرعت در کنارِ پرده‌های کشیده‌شده شکل گرفت. با عجله‌لحنی​ بدنش را پیچ‌وتاب داد تا از آن دوری کند.

ناگهان مشتی سفید پشتِ‌دیگه‌ای​ سرش ظاهر شد و‌دلداری​ به زیرِ گوشش کوبیده شد.

با صدای‌می‌شه​ بنگی، پاولینا‌فکرِ​ از هوش رفت.

پشتِ سرِ زیبای ادویه‌فروش، ژنا که‌انداخت​ لباسِ یک مزدورِ زن را به‌تک‌خنده‌ای​ تن داشت، در یک آن پدیدار شد.

او و فرانکا با استفاده از نامرئی بودنِ‌نرفته​ دوگانه، تاکتیک‌های ضدغیب‌بینی، یکی برای جلبِ توجه و‌نگاه​ دیگری برای حملهٔ غافلگیرانه، به‌راحتی هدفشان را مهار کردند.

فرانکا چند قدم جلو رفت، داروی‌نکنه​ آرام‌بخشِ جمعیتِ سعادت را بیرون آورد‌نباش​ و آن را زیرِ بینیِ پاولینا گرفت.

ژنا پس از انجامِ وظیفه‌اش، پرده‌ها را‌بهشی​ کشید تا شکافِ کوچکی باقی بماند و کفِ‌چشمه​ دستِ بازش را در نورِ اتاق نمایان کرد.

این علامتی برای‌لبهٔ​ لومیان بود که‌انداخت​ عملیات موفقیت‌آمیز بوده است.

طولی نکشید که لومیان از دیوارِ‌اون​ بیرونی بالا رفت و با کمکِ‌کشیدنش​ ژنا واردِ اتاقِ خوابِ اصلی شد.

سپس، گوشواره‌بکشه​ دروغ را به‌می‌شه​ سمتِ فرانکا انداخت.

فرانکا شیءِ رازآلود را به‌دلداری​ یک آویزِ نقره‌ای تبدیل کرد‌زندانِ​ و آن را به سینه‌اش آویخت.

ظاهر و قدش تغییر‌میدانِ​ کرد و هر لحظه بیشتر‌حالا​ و بیشتر شبیهِ پاولینا می‌شد.

ناولها | novelha.net