چپتر 441: همکاریِ دیوبانو
0«اهریمن مونث فاجعه...» ژنا هرگزبمونیم این عبارت را از فرانکانکنه نشنیده بود. «این اسمِ یه ردهست؟»
لومیان چیزی را پنهان نکرد.
«آره، یه فرشتهٔ ردهٔ ۲. ههکشیدنش هه، کلمهٔ فرشته و دیوبانو همیشهجدی کنارِ هم عجیب به نظر میرسن.»
فرشته... ژنا تصورِکرد روشنی از افرادِاون این سطح نداشت.
با اینکه بارها از لومیان و فرانکا دربارهٔ وحشت ونکنه قدرتِ نیمهخدایان شنیده بود، این موضوع برایش در حدِ حرفشده باقی مانده بود. نمیدانست آنها واقعاً چقدر سهمگین یا قدرتمندند.
ژنا با خود زمزمه کرد: «کریسمونا... مگه اوندیگهای از بین نرفته؟ پس چرا هنوز صدای آهنباش کشیدنش رو میشنوم؟ باید صدای اون باشه، مگه نه؟»
لومیان به ژنا نگاه کرد و با لحنی جدی گفت: «برای چنین شخصیتِ قدرتمندی،برای حتی اگه کاملاً از بین بره، باز هم بقایایی از ذهنش باقی میمونه که محواینه نمیشه. مثل اینه که حتی بعد از تبدیل شدن به جنازه هم بدنش خشک نشه.
«تو آینده، اگه با میراثِمگه یه شخصیتِ برجستهٔ مشابه برخوردهنوز کردی، باید خیلی خیلی مراقب باشی.»
ژنا غافلگیر و گوشبهزنگ شد. نگاهیبکشه به لبهٔ میدانِ قربانیگاه انداخت ودلداری با نگرانی پرسید: «حالا چیکار کنیم؟»
لومیان تکخندهای کرد.
«چیکار میتونیم بکنیم؟ جز اینکه منتظر بمونیممیشنوم تا آه بکشه کارِ دیگهای هم میشهبرای کرد؟ نکنه تو فکرِ دلداری دادن بهشی؟
«نگران نباش. اون تو زندانِ مرگ گرفتار شده و آبِ چشمهصدای هم مهارش کرده. نمیتونه از طبقهٔ چهارم و سومِ دخمهها بیرون بیاد.قدرتمندی تا وقتی تو این مکان کاوش نکنی، لازم نیست نگرانِ چیزی باشی.
«چطور بود؟میتونیم دیوبانوی نخستینمنتظر تأثیری روت گذاشت؟»
تازه آن موقع بود که لومیان،بکشه در حالی که شمعِ سفید را دردادن دست داشت، ظاهرِ ژنا را برانداز کرد.
پوستش که به دلیلِ پیشینه و تجربیاتِ گذشتهاش چندان لطیف نبود، گویی دوباره متولد شده بود.شخصیتِ اجزای صورتش مثلِ همیشه به نظر میرسید، اما جزئیاتش ظریفتر شده بود، چنانکه گویی درخششی درشدن آنها جریان داشت. در مجموع، جذابیتی فریبنده از خود ساطع میکرد و حتی زنانهتر شده بود.
حتی لومیان باکرد آن همه تجربهاش، بیاختیاربین در دل شگفتزده شد.
ژنا نیز داشت خودش را برانداز میکرد. حس کردمیشه قدش کمی بلندتر شده و تناسبِ اعضای بدنش کهمرگ پیشتر از آنها ناراضی بود، به کمال نزدیک شده است.
ژنا در حالی که آینهای را که از قبل آماده کرده بود بیرون میآورد، به یاد آوردزندانِ و گفت: «حس کردم یه مارِ پیتونِ عجیب ظاهر شد، اما واقعاً بهم نزدیک نشد. خیلی زود ناپدیدنکنی شد...» رو به شعلهٔ زردِ شمعِ در دستِ لومیان، تصویرِ خودش را برانداز کرد و بیاختیار لبخند زد.
زیباییدوستی در میانِ بیشترِ مردم امری رایج بود و ژنا نیز ازجدی این قاعده مستثنا نبود. دیدنِ اینکه چقدر زیبا و دلربا شده است،ذهنش او را بسیار خوشحال کرد. حتی حس میکرد مسحورِ خودش شده است.
با بیمیلی آینه راکریسمونا کنار گذاشت و تغییراتش راچرا از زوایای مختلف بررسی کرد.
الان میتونم از شعلههای سیاهی استفاده کنم که پیکرِ روح و نیروی روحی رو خاکستر میکنه. برکتِ سرما رو به دست آوردم. تو انواعِ جادوی سیاه مهارت پیداسومِ کردم. با موادِ آماده، میتونم مستقیماً نامرئی بشم و طلسمهای کمیاب اجرا کنم. علاوه بر این، میتونم هدفها رو از طریقِ خون و واسطههای دیگه نفرین کنم. درِ جادویتجربیاتِ آینه به روم باز شده و الان تواناییِ ضدغیببینی و ساختِ جایگزین رو دارم. تو استفاده از عصا مهارت دارم و میتونم ازشون به عنوانِ جایگزین هم استفاده کنم...
ساحرهها در مقایسه با آدمکشان و فتنهانگیزان، تحولی کیفی یافته بودند. آنها از تواناییهای جامعنگران و قدرتِ قابلتوجهی برخوردار بودند و در بقا مهارتِ بالایی داشتند. تازه آن موقع بودبیرون که ژنا واقعاً حس کرد عضوی از دنیای علومِ غریبه است و کنترلکنندهٔ قدرتهای فرابشری.
ناگهان هوس کرد تواناییهایهنوز مختلفِ یک ساحره راباید روی یک هدف آزمایش کند.
اما با نگاهیکرد به لومیان، ازاون این فکر منصرف شد.
حس میکرد هنوز فاصلهٔ چشمگیری میانشان وجود دارد. حتی فرانکای ردهٔ ۶ هم احتمالاً حریفِ سیِل نمیشد.زندانِ البته اگر فرانکا واقعاً قصدِ ترورِ لومیان را داشت، شانسش برای از میان برداشتنِ او کم نبود.کاوش بیشترِ فرابشرانِ زیرِ ردهٔ ۴ نسبتاً ضعیف بودند. اگر مرتکبِ اشتباهی میشدند، چهبسا به اعماقِ جهنم سقوط میکردند.
لومیان شمعِ سفیدِ روشنی رابمونیم به سمتِ ژنا انداخت ونکنه به کیفِ سیاهش اشاره کرد.
«تو این کیف یه کم لوازمِ آرایش هست. خودت رونگاه کمتر جذاب درست کن تا اون دلرباییِ چشمگیرت پنهان بشه.کاملاً اینطوری، اعضای پنهانِ فرقهٔ دیوبانو با یه نگاه نمیفهمن که ساحرهای.»
به همین منظور، مجموعهایکریسمونا از لوازمِ آرایشِ زنانهنرفته با خود آورده بود.
ژنا نوچی کرد.
«حتی از قبلبکنیم به همچین جزئیاتیبکشه هم فکر کردی...»
لومیان در حالی که برمیگشت گفت: «تو دنیای فرابشری، محتاط و دقیقجدی بودن شانسِ زنده موندن رو به طرزِ مؤثری بالا میبره. بیا بریمذهنش یه جای دیگه تغییرِ قیافه بدیم. موندنِ زیاد تو اینجا کارِ درستی نیست.»
ژنا پیش از آنکه لبخند بزند، زیرِ لب زمزمه کرد:هنوز «پس چرا حس میکنم بیشترِ وقتا بیفکر و یه کمبرای دیوونهای...» و ادامه داد: «تو هم فکر میکنی الان خوشگلتر شدم؟»
هیچ آرایشی نداشت، اما چشمانِ آبیاشبکشه که به اطراف میچرخید، گویی نورِدلداری ستارگان را در خود جای داده بود.
لومیان پوزخند زد.
«من به تأثیراتِ معجونهنوز احترام میذارم و بهباید اثرِ ویژگیهای فرابشری باور دارم.»
با این حرف، در حالی که شمع درنرفته دستش بود برگشت و به سمتِ پلههای سنگیِنگاه پهنی که به بالا میرفتند به راه افتاد.
تو حاضرجوابی عمراً کم بیاری! ژنابکشه زیرِ لب ناسزایی گفت، سریع وسایلش رادادن جمع کرد و به دنبالش راه افتاد.
پیش از آنکه ژنا بتواند راهی برای ادامهٔ سربهسر گذاشتن با لومیاندلداری و ابرازِ قدردانیاش پیدا کند، صدای او را شنید که آرام بهکرده جلو قدم برمیداشت و با بیخیالی میگفت: «راستی، فردا باید برام کار کنی.»
ژنا بیاختیار گفت: «لعنتی!»
...
در محلهٔ کتابخانه، خیابانِ تراس.
این خیابان به خاطرِمنتظر تراسهای متنوعش که پاتوقِدیگهای گردشگران بود، شهرت داشت.
لومیان در تراسِ کافهای که با سایههای سبز و سفید تزئینلحنی شده بود ایستاد و از گوشهٔ چشم به ساختمانِ شمارهٔ ۲۰،باز محلِ زندگیِ بیوهٔ گیوم بنه، یعنی زیبای ادویهفروش پاولینا نگاه کرد.
تراسِ خانه به رنگِ سفیدِ باطراوتی درآمده بود و چارچوبی چوبی کهکشیدنش آن را از باد و باران در امان نگه میداشت، زیرش راحتی گرفته بود. شبیهِ یکی از هتلهای تفریحی در ساحلِ جنوبیِ اینتیس بود.
لومیان جرعهای از قهوهاش نوشید و درکارِ همان حال، تمامِ اطلاعات و گمانهزنیهایی که درنگران این مدت جمعآوری کرده بود، از ذهنش گذشت.
هر هفته، یه مردِ مرموز شبا به دیدنِ زیبایمیشه ادویهفروش میاد. هفتهای یک یا دو بار... این هفتهمرگ دستکم یه بار اومده. باید تو همین دو روز باشه...
طبقِ مشاهداتِ همسایهها، در کل سه مردِ مرموزباید شبا به دیدنِ پاولینا اومدن. یکیشون جوونه، یکیشخصیتِ تو اوجِ میانسالیه، و اون یکی نزدیکِ ۶۰ سالشه...
کدومشون میتونهزمزمه رابطِ گناهکاران، بووارمگه پون پِرو باشه؟
یکی از تواناییهای قراردادیِ بووار تغییر شکله. این سه نفر ممکنهفکرِ خودش باشن یا نباشن. شاید فقط جایگزینهایی باشن که برای جلبِ توجهمهارش میسازه، و خودش تو لباسِ یکی از خدمتکارای پاولینا یواشکی میره تو...
بهای تغییر شکل، چهرهٔ خودِ آدمه. عارضهش همدیگهای میل به آزارِ دیگرانه... ساختمونای خیابانِ تراس حسابی عایقِزندانِ صدان. هیچکدوم از همسایهها صدای جیغای پاولینا رو نشنیدن...
مدتی از مرگِ گیوم بنه گذشته. خیلی احتمال دارهباشه که پاولینا رسماً به سازمانِ گناهکاران ملحق شده باشه،حتی عطیهای گرفته باشه و به یه فرابشر تبدیل شده باشه...
مهمترین بخشِ نقشهکرد اینه که بفهمیماون بووار پون پِرو کیه...
لومیان نقشهای داشت. با تاریک شدنِ هوا، قهوهاش را تمام کردفکرِ و کلاهِ گردِ قهوهایاش را بر سر گذاشت. بیهیچ صدایی ساختمانچشمه را ترک کرد و در کوچهای در حاشیهٔ خیابان ناپدید شد.
...
پلاکِ ۲۰ خیابانِ تراس،هنوز در اتاقِ خوابِ اصلیباید که جادار و گرم بود.
پاولینای بالغ و زیبا، در حالی که لباسِ خوابی بههنوز رنگِ سفیدِ کمرنگ به تن داشت، به سمتِ آینهٔ قدی رفت،چنین لباسهایش را درآورد و جای شلاقمانندِ روی بدنش را وارسی کرد.
آنها به رنگِ قرمزِ تیره وبکشه کمرنگی درآمده بودند و احتمالاً تادلداری چند روزِ دیگر کاملاً محو میشدند.
پاولینا با فکر کردن بهبمونیم دردی که باید در دو روزِفکرِ آینده تحمل میکرد، آهِ ملایمی کشید.
نگاهش به لکِ سیاه روی شانهٔ راستش افتادباید و خوشحال شد که اولین تواناییِ قراردادیاش پسشخصیتِ از تبدیل شدن به پیمانکار، ترمیم بوده است.
با فعال شدنش، میتوانست گوشت واون پوست را تا حدودی ترمیم کند ومیشنوم اجازه میداد آسیبهای مختلف بهسرعت بهبود یابند.
پاولینا هرگز امتحان نکرده بود که آیا این تواناییمیشه میتواند اندامهای قطعشده را هم ترمیم کند یا نه، اماگرفتار باور داشت در صورتِ مهیا بودنِ شرایط باید کار کند.
البته کهمیتونیم مردگان نمیتوانستند تواناییهایشانبمونیم را فعال کنند.
پاولینا لباسِ خوابِ سفید و نازکش رامیشنوم مرتب کرد و آماده شد تا برایبرای استقبال از مهمانِ احتمالیاش آرایشِ ملایمی کند.
در همان لحظه،کرد ناگهان حسِ خطرِ شدیدیبین به او دست داد.
این هم از تواناییِ قراردادیاشبمونیم نشئت میگرفت. حس میکرد درکِنکنه خطر مهمتر از مبارزهٔ واقعی است.
برای این کار، بهای «باروری»بمونیم را پرداخته و اثرِ منفیِ ضعفِفکرِ روانیِ خفیف را دریافت کرده بود.
اعصابِ پاولینا متشنج شد و بدنش ناگهانمیشنوم به عقب خم شد. با انعطافپذیریِ یکبرای رقصنده، خود را از منبعِ خطر دور کرد.
همزمان، کفِ دستِ راستش را باز کرد و آذرخشِ سفیدنقرهایرنگی به بیرونکشیدنش شلیک شد؛ آذرخش با صدای ترقتُرقی در هم پیچید و ناحیهای راحتی که گمان میکرد مهاجم در آن پنهان شده است، در بر گرفت.
این سومین و آخرین تواناییِ قراردادیاش، یعنیکارِ قوسِ الکتریکی بود. این توانایی میتوانست بهخوبیبهشی ضعفهایش را در ابزارهای تهاجمی جبران کند.
بهایش این بودبکنیم که در توفانِبکشه تندری مستعدِ صاعقهزدگی میشد.
عارضهاش هم این بود که بدنش حساستر شدهباید بود. او در اصل میتوانست ۷۰ تا ۸۰شخصیتِ درصد از آستانهٔ دردِ اولیهاش را تاب بیاورد.
همین باعث میشد پاولینا در برابرِ ملاقاتهای بووارنرفته پون پِرو مقاومت نشان دهد. او هر بارنگاه برای دوام آوردن به استقامتِ راهب صدقهگیر تکیه میکرد.
با صدای شکسته شدنی، ناگهان آینهای در ناحیهایدیگهای که با آذرخشِ کفِ دستش پوشانده شده بودنباش پدیدار شد. آینه بهسرعت زغال شد و تکهتکه فروریخت.
پاولینا از گوشهٔ چشم، پیکری را دید کهدیگهای بهسرعت در کنارِ پردههای کشیدهشده شکل گرفت. با عجلهزندانِ بدنش را پیچوتاب داد تا از آن دوری کند.
ناگهان مشتی سفید پشتِهنوز سرش ظاهر شد وباید به زیرِ گوشش کوبیده شد.
با صدایزمزمه بنگی، پاولیناکریسمونا از هوش رفت.
پشتِ سرِ زیبای ادویهفروش، ژنا کهبکشه لباسِ یک مزدورِ زن را بهدلداری تن داشت، در یک آن پدیدار شد.
او و فرانکا با استفاده از نامرئی بودنِدیگهای دوگانه، تاکتیکهای ضدغیببینی، یکی برای جلبِ توجه ونباش دیگری برای حملهٔ غافلگیرانه، بهراحتی هدفشان را مهار کردند.
فرانکا چند قدم جلو رفت، دارویکشیدنش آرامبخشِ جمعیتِ سعادت را بیرون آوردجدی و آن را زیرِ بینیِ پاولینا گرفت.
ژنا پس از انجامِ وظیفهاش، پردهها رابین کشید تا شکافِ کوچکی باقی بماند و کفِباشه دستِ بازش را در نورِ اتاق نمایان کرد.
این علامتی برایبکنیم لومیان بود کهبکشه عملیات موفقیتآمیز بوده است.
طولی نکشید که لومیان از دیوارِبکشه بیرونی بالا رفت و با کمکِدلداری ژنا واردِ اتاقِ خوابِ اصلی شد.
سپس، گوشوارهنرفته دروغ را بهصدای سمتِ فرانکا انداخت.
فرانکا شیءِ رازآلود را بهمگه یک آویزِ نقرهای تبدیل کردهنوز و آن را به سینهاش آویخت.
ظاهر و قدش تغییرمنتظر کرد و هر لحظه بیشترمیشه و بیشتر شبیهِ پاولینا میشد.