---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 83: آتش‌افروز • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 83: آتش‌افروز

0

هوف... لومیان نفسش را آرام بیرون داد و افکارِ شتابانش را مهار کرد. تفنگِ‌می‌داد​ ساچمه‌ای را روی شانه انداخت و تبر را به کمر بست. ساختمانِ دوطبقهٔ نیمه‌زیرزمینی‌ماکارونی​ در حاشیهٔ طبیعتِ وحشی را پشتِ سر گذاشت و به درونِ ویرانه‌های رؤیا قدم گذاشت.

مسیرِ آشنایی را از میانِ جنگلِ انبوه پی‌سراسرِ​ گرفت و در میانِ هزارتوی خانه‌های فروریخته، به‌سوی‌قلبِ​ «قلهٔ» غول‌آسای سنگ‌های سرخ و مخروبه پیش رفت.

مِهِ غلیظ به آسمانِ دلگیر چسبیده‌کنه​ بود و علف‌های هرز به پاهایش کشیده‌نتیجهٔ​ می‌شد. سراسرِ جهان تاریک و بی‌روح بود.

خیلی زود لومیان زمین‌های‌موجودی​ آشنا را پشتِ سر گذاشت‌شاید​ و به قلبِ ویرانه‌ها زد.

پیوسته ویرانه‌ها را از نظر می‌گذراند، هر رد‌خود​ و نشانی را به خاطر می‌سپرد و در ذهن‌هیولا​ می‌سنجید که هرکدام چطور در مبارزه به کار می‌آید.

احتیاط سرعتش را می‌گرفت، اما‌پاهایش​ شکار پیش از هر چیز به‌بی‌روح​ او احتیاط و دقت آموخته بود.

سرانجام، یک سرنخ. ردپاهایی تازه که ظاهراً‌حدی​ به انسانی تعلق داشت. پشتِ تلی از‌اولیه​ آوار در حاشیهٔ جاده، زیرکانه پنهان شده بود.

این یکی می‌دونه چطور بی‌سروصدا حرکت کنه... تا‌باشد​ حدی هم بلده ردش رو پاک کنه... لومیان‌گمانه‌زنی‌های​ مدتی نگاه کرد و به این نتیجهٔ اولیه رسید.

گمان می‌کرد موجودی شبیه به هیولای‌ردهٔ​ تفنگ‌دار باشد و شاید سرنخ‌هایی از ردهٔ‌نشان​ ۸ مسیرِ شکارچی در خود داشته باشد.

تجربه و گمانه‌زنی‌های اورور نشان‌پاهایش​ می‌داد که احتمالاً سه نوع‌تاریک​ هیولا در این ویرانه‌ها پرسه می‌زنند.

نوعِ اول نه عطیه‌ای داشتند و نه ویژگیِ‌بلده​ فرابشری، مثلِ مردِ ماکارونی یا هیولای دهان‌باز، که احتمالاً‌می‌کرد​ تحتِ نفوذِ همان موجودِ پنهان به نامِ ناگزیری بودند.

نوعِ دوم ویژگیِ فرابشری داشتند اما بی‌عطیه بودند؛ هیولای تفنگ‌دار نمونهٔ بارزِ‌شکارچی​ آن‌ها بود. نشانِ خارِ سیاه روی سینهٔ لومیان سرکوبشان می‌کرد. یعنی به نوعی‌نوعِ​ فسادِ پنهان آلوده شده و در نتیجه به هیولا تغییرِ شکل داده بودند.

نوعِ سوم هم نه عطیه‌ای داشتند و نه ویژگیِ فرابشری؛‌تجربه​ انسان‌ها یا جانورانِ عادی بودند که به موجوداتی هولناک بدل‌نوعِ​ شده بودند، مثلِ همان هیولای بی‌پوستی که بارِ اول دید.

او و اورور گمان می‌کردند هیولاهایی با‌می‌شد​ هر دو ویژگیِ فرابشری و عطیه هم وجود‌آشنا​ داشته باشند، اما هنوز مدرکی برای اثباتش نداشتند.

از این رو، احتمالِ زیادی‌حرکت​ وجود داشت که هیولایی با‌پاک​ صفاتِ شکارچی، ویژگیِ فرابشری داشته باشد!

لومیان ردپاها را دنبال کرد و‌هیولای​ در طولِ مسیر دو تلهٔ مرگبار‌شکارچی​ یافت که فرضیه‌اش را تأیید می‌کرد.

اگر با احتیاط قدم برنمی‌داشت‌سرنخ‌هایی​ یا توانایی‌های شکارچی‌اش را نداشت،‌تجربه​ چه‌بسا به‌جای شکارچی، خودش طعمه می‌شد.

طولی نکشید‌بود​ که ردپاها‌هرز​ تازه‌تر شد.

این یعنی اگر به‌بی‌سروصدا​ مسیرش ادامه می‌داد، به احتمالِ‌ردش​ زیاد با هدفش روبه‌رو می‌شد.

لومیان به‌جای آنکه برای «خوشامدگویی»‌شبیه​ به هدفش عجله کند، دور زد‌ردهٔ​ و نقطهٔ کمینِ بی‌نقصی پیدا کرد.

سپس شروع به رقصیدن کرد.

در میانِ نوایی ناملموس، با قدم‌هایی محکم پا کوبید‌جهان​ و در نیم‌دایره‌ای نرم و موزون چرخید تا رقصِ‌پیوسته​ قربانیِ عجیب و رازآلودِ مردِ ماکارونی را بازنمایی کند.

مهارت‌هایش خام و زنگ‌زده بود،‌حرکت​ اما با قدرتِ ردهٔ رقصنده،‌پاک​ لومیان حس کرد سینه‌اش گرم می‌شود.

پیراهنش را باز کرد و از پدیدار شدنِ نشانِ‌شاید​ خارِ سیاه مطمئن شد؛ سپس از میانِ خانهٔ فروریخته بالا‌می‌داد​ رفت و در مخفیگاهی که انتخاب کرده بود جا گرفت.

نگاهی گذرا به دوردست انداخت‌سرنخ‌هایی​ و شبحی را دید که‌تجربه​ در حالِ کندنِ تله بود.

بی‌شک یک «آدم» بود، اما تمامِ بدنش‌می‌شد​ زغالی و سیاه شده بود و شعله‌های‌زمین‌های​ سرخِ تیره بی‌وقفه روی تنش زبانه می‌کشید.

امکان نداره یه آتش‌افروز باشه، مگه نه؟‌حدی​ عجب صیدِ بزرگی به پستم خورده... لومیان هم‌رسید​ به هیجان آمده بود و هم کلافه بود.

هیجانش از این بود که مادهٔ اصلیِ مطابق با ردهٔ ۸‌ردهٔ​ تحریک‌کننده ظاهر شده بود. اما چیزی که کلافه‌اش می‌کرد این بود‌هیولا​ که این موجود بسیار قوی‌تر از شکاری بود که پیش‌بینی می‌کرد.

آتش‌افروز ردهٔ ۷ از مسیرِ شکارچی بود. به‌خود​ گفتهٔ اورور، این رده‌ای بود که جهشی کیفی‌نوع​ در قدرت پیدا می‌کرد. نامِ باستانی‌اش جادوگرِ آتش بود.

لومیان باور داشت از آنجا که خودش یک شکارچی و یک رقصنده است و نشانِ خارِ‌قلبِ​ سیاه را هم دارد، تا وقتی بی‌گدار به آب نزند، شکارِ یک هیولای تحریک‌کننده نباید دردسری‌سرعتش​ داشته باشد. با این حال، در برابرِ یک آتش‌افروزِ ردهٔ ۷ هیچ اطمینانی به خودش نداشت.

اگر هیولا از راهِ دور‌حرکت​ به او حمله می‌کرد، چه‌بسا‌پاک​ نشانِ خارِ سیاه نمی‌توانست ضعیفش کند!

لومیان پس از‌می‌کرد​ کمی فکر تصمیم‌هیولای​ به عقب‌نشینی گرفت.

قصد داشت پس از کار‌سرنخ‌هایی​ گذاشتنِ تله‌ای هدفمند، نقشه‌ای کارآمد‌تجربه​ برای مقابله با هیولای شعله‌ور بکشد.

ایدهٔ اولیه‌اش این بود که به خانه برگردد و رقصی را اجرا کند‌زود​ که می‌توانست موجوداتِ عجیبِ اطراف را احضار کند؛ می‌خواست ببیند اگر اجازه دهد روحِ‌چطور​ باقی‌ماندهٔ هیولای دهان‌باز تسخیرش کند، چه عوارضِ جانبیِ نامطلوبی برایش به همراه خواهد داشت.

اگر این عوارض شدید نبود و می‌شد‌حدی​ تحملشان کرد، در آینده می‌توانست تواناییِ طرفِ‌اولیه​ مقابل، مثلِ نامرئی شدن را قرض بگیرد.

لومیان چندان نگرانِ عوارضِ تسخیر شدن نبود، یا‌باشد​ اینکه آیا روحِ کینه‌جو پس از تسخیرِ موفقیت‌آمیزش‌گمانه‌زنی‌های​ حاضر به ترکِ بدنِ او می‌شود یا نه.

به هر حال در ویرانه‌های رؤیا بود. تا‌خود​ وقتی در جا کشته نمی‌شد، پس از بازگشت به‌هیولا​ دنیای واقعی و کمی استراحت می‌توانست کاملاً بهبود یابد.

درست همان لحظه که لومیان تکانی خورد، هیولای‌سراسرِ​ شعله‌ور ناگهان چهرهٔ زغالی و چشمانِ برآمده‌اش را‌قلبِ​ بالا آورد و مستقیم به او خیره شد.

بد شد!

لومیان این را از‌حدی​ ذهن گذراند و به‌جای بالا‌نگاه​ رفتن، از مخفیگاهش پایین پرید.

تقریباً در همان لحظه، گلوله‌آتشِ عظیمی به جایی‌کنه​ که تا پیش از آن بود برخورد کرد، آجرها‌رسید​ و سنگ‌ها را به هوا فرستاد و شعله‌ور شد.

لومیان با وضعِ اسفباری تلوتلو خورد. وقتی به زمین‌تجربه​ افتاد، به‌سختی می‌توانست بدنش را مهار کند. کاری جز‌می‌زنند​ غلت زدن برای کاستن از شدتِ ضربه از دستش برنمی‌آمد.

اگر انعطاف‌پذیریِ فوق‌العادهٔ ردهٔ رقصنده‌مدتی​ نبود، عضلات و رباط‌هایش بر‌گمان​ اثرِ این حرکتِ پیچ‌خورده پاره می‌شد.

تا لومیان دوباره روی پا بایستد، هیولای‌پاک​ شعله‌ور روی ساختمانِ فروریخته ظاهر شده بود.‌می‌کرد​ کلاغ‌های آتشینِ وهم‌آلودی از شعله‌های اطرافش شکل گرفتند.

با دیدنِ این صحنه، لومیان حس‌بی‌سروصدا​ کرد سربازانی او را محاصره کرده‌اند‌پاک​ و تفنگ‌هایشان را به سویش نشانه رفته‌اند.

بی‌درنگ، به‌سوی ساختمانِ فروریخته‌ای‌سرنخ‌هایی​ که هیولای شعله‌ور رویش‌داشته​ ایستاده بود، خیز برداشت.

در مواجهه با چنین صحنه‌ای، حس کرد‌نتیجهٔ​ برای تبدیلِ شکست به پیروزی راهی ندارد‌هیولای​ جز استفاده از نشانِ خارِ سیاه روی سینه‌اش.

و انگار برای‌کنه​ این کار باید‌ردش​ فاصله‌اش را کم می‌کرد!

تاپ تاپ تاپ!

همان‌طور که لومیان می‌دوید، نیمی از کلاغ‌های آتشین از‌تجربه​ آسمان فرود آمدند و پشتِ سرش منفجر شدند؛ موجی‌می‌زنند​ از گرما به پا خاست و صدای انفجارها طنین‌انداز شد.

کلاغ‌های آتشینِ وهم‌آلودِ باقی‌مانده‌پاک​ دور زدند و روی هدفِ‌رسید​ در حالِ دویدنشان قفل کردند.

در آن لحظه، لومیان به پای‌ردش​ ساختمانِ فروریخته رسید، در فاصله‌ای کمتر‌رسید​ از پنج متر از هیولای شعله‌ور.

ثانیه‌ای بعد، هیولای زغال‌شده که در شعله‌های‌حرکت​ سرخ احاطه شده بود، خشکش زد. کلاغ‌های‌نگاه​ آتشینِ باقی‌مانده در اطرافش در دم خاموش شدند.

داره کار می‌کنه!

درست وقتی شادی در دلِ لومیان سرازیر‌می‌شد​ شد، هیولای شعله‌ور چرخید و از روی ساختمانِ‌آشنا​ فروریخته در جهتِ مخالف پا به فرار گذاشت.

لومیان بی‌اختیار‌یکی​ فریاد زد:‌بی‌سروصدا​ «هی، فرار نکن!»

ویرانه‌های پیشِ رویش را‌موجودی​ دور زد و هیولای‌باشد​ شعله‌ور را تعقیب کرد.

لومیان دو خیابان تعقیبش کرد.‌سرنخ‌هایی​ از آنجا که هیولا بسیار تندرو‌گمانه‌زنی‌های​ بود، کاملاً او را گم کرد.

در این لحظه،‌علف‌های​ حسِ سوزش در‌کشیده​ سینهٔ لومیان ناپدید شد.

چاره‌ای نداشت جز اینکه بایستد و نفسش را‌بلده​ تنظیم کند. باید خودش را آماده می‌کرد تا‌گمان​ ردپاها را ردیابی کند و مراقبِ تله‌ها باشد.

همان‌طور که نفس‌نفس می‌زد، نگاهِ‌شبیه​ لومیان به اطراف چرخید و‌سرنخ‌هایی​ ناگهان روی چیزی ثابت ماند.

در فاصله‌ای نه‌چندان دور،‌شاید​ پیکری در چارچوبِ درِ‌خود​ ساختمانی نیمه‌ویران نمایان شد.

پیکر ردای سیاه کلاه‌داری به تن داشت.‌می‌شد​ گذشته از آن، کاملاً عادی به نظر‌زمین‌های​ می‌رسید، جز اینکه روی سرش سه چهره داشت.

چهرهٔ جلویی متعلق به پیرمردی‌حرکت​ بود. چشمانی شیری‌رنگ، ابروانی تنک‌پاک​ و نامنظم، و پر از چین‌وچروک.

چهرهٔ سمتِ چپ در اوجِ جوانی‌هیولای​ بود، با خطوطی برجسته و ته‌ریش،‌شکارچی​ و چشمانِ آبیِ یخی‌اش برق می‌زد.

چهرهٔ سمتِ راست متعلق به کودکی بود—کودکی کمتر‌خود​ از پنج سال—صاف و گرد، با چشمانِ آبیِ‌نوع​ گشادی که پر از معصومیت و ناآگاهی بود.

هیولای سه‌چهره! همون هیولای سه‌چهره!

لومیان واقعاً ترسیده بود.

هنگامِ تعقیبِ هیولای شعله‌ور، در‌بلده​ اعماقِ ویرانه‌ها سرگردان شده و‌نتیجهٔ​ به هیولای سه‌چهره برخورده بود!

با وجودِ تسلط بر رقصِ قربانیِ رازآلود و‌کنه​ فعال کردنِ نشانِ خارِ سیاه، لومیان هیچ قصدی‌اولیه​ برای استفاده از هیولای سه‌چهره به‌عنوانِ هدفِ تمرینی نداشت.

غرایزش فریاد می‌زدند که این دشمن مرگبار است. طبقِ گفته‌های‌گمانه‌زنی‌های​ بانوی مرموز، این هیولا حتی در صورتِ تضعیف شدن با نشانِ‌عطیه‌ای​ خارِ سیاه، می‌توانست به‌راحتی یک شکارچیِ ضعیف را از پا درآورد.

نقشهٔ لومیان این بود که‌مدتی​ از قلمروی هیولای سه‌چهره دور بماند‌می‌کرد​ و روی هیولاهای دیگر تمرین کند.

می‌خواست پیش از تصمیم‌گیری برای شکارِ‌ردش​ هیولای سه‌چهره، قدرتِ نشانِ خارِ سیاه را‌گمان​ در برابرِ دشمنانی با قدرت‌های متفاوت بیازماید.

اما برخلافِ انتظار، هیولا‌یکی​ قلمرویش را ترک کرده و‌حدی​ با لومیان روبه‌رو شده بود!

اِه... شاید‌باشد​ یه رقصِ عذرخواهیِ‌ردهٔ​ کوچیک راضیت کنه؟

لومیان این را از‌هرز​ ذهن گذراند و بی‌اختیار‌سراسرِ​ قدمی به عقب برداشت.

در ورودیِ ساختمانِ فروریخته، هیولای‌حرکت​ سه‌چهره با ردای سیاه و‌پاک​ کلاه‌دارش قدمی به عقب برداشت.

لومیان چرخید.

هیولای سه‌چهره‌تفنگ‌دار​ هم کارِ او‌سرنخ‌هایی​ را تکرار کرد.

لومیان پا به فرار گذاشت.

هیولای سه‌چهره هم فرار کرد.

لومیان که قصد داشت فرار کند و‌تفنگ‌دار​ رقص را بیازماید، چند قدمی دوید و‌داشته​ بعد حس کرد چیزی سرِ جایش نیست.

ایستاد و به پشتِ سرش‌سرنخ‌هایی​ نگاهی انداخت. از قضا دید که‌گمانه‌زنی‌های​ هیولای سه‌چهره در حالِ عقب‌نشینی است.

لومیان حیرت‌زده خیره ماند: «...»

پس از لحظه‌ای، لومیان تا حدودی وضعیت‌حدی​ را درک کرد. دست به صورتش کشید‌اولیه​ و زیرِ لب گفت: «من این‌قدر ترسناکم؟»

رفتارِ هیولای سه‌چهره‌می‌کرد​ او را به‌هیولای​ یادِ اولین برخوردشان انداخت.

آن زمان، لومیان دزدکی نگاهی به هیولای سه‌چهره انداخته بود و از ترس به خود لرزیده بود، و‌پرسه​ به درگاهِ خورشیدِ فروزانِ ابدی نیایش کرده بود تا او را پنهان کند. با اینکه هیولای سه‌چهره آشکارا‌بودند​ به مخفیگاهِ او نگاه کرده بود، ظاهراً متوجهِ چیزی نشده بود. در عوض، پیش‌قدم شده و دورتر رفته بود.

پس خورشیدِ فروزانِ ابدی نبود که ازم محافظت‌سراسرِ​ کرد، منم خیلی خوش‌شانس نبودم. یعنی هیولای سه‌چهره‌قلبِ​ «خاص بودنِ» من رو حس کرد و فرار کرد؟

لومیان متفکرانه‌بلده​ سر تکان داد‌مدتی​ و حدسی زد.

توی ویرانه‌های رؤیا، هیولاهای یه سطحِ خاص می‌تونن‌مدتی​ مستقیماً «خاص بودنِ» من رو حس کنن، بدون‌شبیه​ اینکه لازم باشه نشانِ خارِ سیاه رو نیمه‌فعال کنم؟

ناولها | novelha.net