---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 14: هیولای سه‌چهره • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 14: هیولای سه‌چهره

0

===

از اینجا که قطعاً‌دور​ نمی‌شه بیشتر تو ویرانه‌ها‌کمر​ پیش رفت... دورش بزنم؟

یعنی جاهای‌یافت​ دیگه هیولاهای‌عقب‌نشینی​ مشابهی پیدا نمی‌شن؟

هرچی به اون‌دفن​ قله نزدیک‌تر بشم،‌ببیند​ هیولاهای قوی‌تری پیداشون می‌شه؟

لومیان خود را عقب کشید و‌تغییری​ کمی سبک‌سنگین کرد، تا اینکه تصمیم‌گوشه‌ای​ گرفت شب را به پایان برساند.

قصد داشت پس از سپیده‌دم سراغِ زنی برود که کارتِ تاروت را به‌آمده​ او داده بود و بپرسد آیا راهی برای مقابله با هیولای سه‌چهره وجود‌متعدد​ دارد یا نه. اگر چاره‌ای نبود، دور زدنِ آن را در نظر می‌گرفت.

کمر خم کرد، از دیوار‌سرِ​ جدا شد و به سمتی‌سوخته‌ای​ رفت که از آنجا آمده بود.

در آن‌بی‌پوست​ لحظه، فکری‌کرده​ به سرش زد.

اگه تو این‌مرگش​ ویرانه‌ها بخوابم، می‌تونم از‌خواهد​ این رؤیا بیدار بشم؟

با در نظر گرفتنِ احتمالِ وجودِ هیولاهای‌می‌گرفت​ متعدد در آن حوالی، فعلاً میل به‌لحظه​ این آزمایش را در خود خفه کرد.

در راهِ بازگشت، هر ساختمانِ ویرانه‌ای را که‌همان​ از آن می‌گذشت با شتاب گشت، اما نتوانست هیچ‌کرده​ اطلاعاتِ مکتوبِ مفیدی پیدا کند. تنها چند سکه یافت.

پس از مدتی عقب‌نشینی، فکری به سرِ لومیان زد و تصمیم گرفت‌اتفاق​ مسیرش را کج کند. از پهلو به همان خانهٔ سوخته‌ای نزدیک شد‌کاوید​ که در ابتدا دیده بود، همان‌جا که هیولای بی‌پوست را دفن کرده بود.

می‌خواست ببیند آیا هم‌نوعانِ هیولا متوجهِ‌تغییری​ مرگش می‌شوند و آیا این اتفاق‌گوشه‌ای​ تغییری در پی خواهد داشت یا نه.

پس از یافتنِ محل و پنهان‌نظر​ کردنِ خود، سرش را از گوشه‌ای‌آنجا​ بیرون آورد و منطقهٔ هدف را کاوید.

لحظه‌ای بعد،‌یافت​ چشمش به‌عقب‌نشینی​ «پیکرِ» دیگری افتاد.

آن پیکر نیمی آدم و نیمی جانور بود. با‌متوجهِ​ پاهایی که رو به جلو خم شده بود، آنجا‌کردنِ​ چمباتمه زده بود و جسدِ هیولای بی‌پوست را وارسی می‌کرد.

آجرهای سنگی و تکه‌چوب‌هایی‌می‌شوند​ را که لومیان روی هم‌محل​ چیده بود، کنار زده بود.

کتی تیره و شلواری گِلی و نسبتاً چسبان به‌دیوار​ تن داشت. موهای سیاهش که تا گردن می‌رسید، ژولیده‌این​ و چرب بود و تفنگ ساچمه‌ای به پشت داشت.

یه تفنگ ساچمه‌ای!

لومیان شتابان نگاه‌دفن​ گرفت و سرش‌ببیند​ را عقب کشید.

این هیولاها واقعاً مسخره‌ن!

واقعاً بلدن‌چاره‌ای​ چطور تفنگ‌دور​ ساچمه‌ای دست بگیرن...

در آن لحظه، لومیان حس کرد شکارچی‌ای است که با سلاح و رفقایش در‌همان‌جا​ کوهستان به شکار رفته، اما ناگهان می‌بیند خرگوشِ روبه‌رویش مسلسلی آب‌خنک در دست دارد و‌محل​ آن‌ها را نشانه گرفته است. این صحنه به نظرش مضحک، توی ذوق‌زننده و ناامیدکننده بود.

با گذشتِ زمان،‌دفن​ صبورانه منتظر ماند تا‌هم‌نوعانِ​ هیولای تفنگ‌دار دور شود.

سرانجام، صدای ضعیفِ‌مرگش​ حرکتی را شنید‌تغییری​ که رفته‌رفته دور می‌شد.

لومیان بارِ دیگر با احتیاط‌زدنِ​ سرک کشید و هیولای نیمه‌آدم‌جدا​ و نیمه‌جانور را برانداز کرد.

«آن» موجود همچون‌مدتی​ گربه‌ای به سمتِ‌مسیرش​ پشتِ ساختمان رفت.

در ابتدا خیالِ‌دفن​ لومیان آسوده شد، اما‌هم‌نوعانِ​ ناگهان چشمانش گرد شد.

فهمید مسیری که هیولا در پیش گرفته،‌خواهد​ دقیقاً همان مسیری است که خودش هنگامِ‌آورد​ رفتن به اعماقِ ویرانه‌ها طی کرده بود!

داره ردمو می‌زنه!

تواناییِ ردیابیش فوق‌العاده‌ست!

لومیان ناخودآگاه‌بی‌پوست​ به این‌کرده​ نتیجه رسید.

بی‌نهایت خدا را شکر کرد که هنگامِ بازگشت،‌یافتنِ​ مسیرش را کج کرده بود. وگرنه قطعاً با‌هدف​ آن شاخ‌به‌شاخ می‌شد و چه‌بسا در کمین می‌افتاد!

به‌محضِ ناپدید شدنِ هیولا،‌دور​ لومیان از جا پرید‌کمر​ و به سمتِ خانه‌اش دوید.

آتشِ سرخ‌رنگی که در شیشهٔ پنجرهٔ طبقهٔ‌پهلو​ همکفِ خانه بازتاب می‌یافت، همچون نورِ خورشیدی‌همان‌جا​ بود که می‌توانست تاریکی را پس بزند.

لومیان تمامِ مسیر را تا ساختمانِ‌ببیند​ دوطبقه‌اش دوید، درِ چفت‌نشده را با‌اتفاق​ شتاب باز کرد و به داخل پرید.

پس از قفل‌مرگش​ کردنِ در، از پنجره‌خواهد​ به ویرانه‌ها خیره ماند.

دور از مِهِ خاکستری،‌دور​ در حاشیهٔ ویرانه‌ها، پیکری محو‌دیوار​ ایستاده بود، اما نزدیک‌تر نیامد.

هوف. لومیان نفسش را بیرون داد و قصد‌همان​ کرد آتش را خاموش کند، برای خوابیدن به‌دفن​ طبقهٔ بالا برود و از رؤیا خارج شود.

نگاهی به آتشِ روشن انداخت و با خود زمزمه کرد: «هنوز می‌تونه‌اتفاق​ یه مدت بسوزه... می‌تونم امتحان کنم ببینم بعدِ رفتنم از رؤیا بازم‌کاوید​ می‌سوزه تا خاموش بشه، یا همون لحظه‌ای که می‌رم زمان براش متوقف می‌شه...»

لومیان پیش‌تر به واسطهٔ باران دریافته بود که دشتِ محلِ ویرانه‌ها، سیرِ طبیعیِ خود را طی‌هدف​ می‌کند. این موضوع هیچ ربطی به حضورِ او در رؤیا نداشت، اما اینکه آیا همین روال‌زده​ در خانه‌اش یا همان به‌اصطلاح منطقهٔ امن نیز جریان دارد یا نه، هنوز جای بررسی داشت.

فکرش را عملی کرد. چند تکه‌زغالِ دیگر به آتش‌دیوار​ افزود و با آن‌ها ور رفت. سپس، تبر و چنگکِ‌بخوابم​ فولادی را به طبقهٔ دوم برد و واردِ اتاق‌خواب شد.

...

وقتی لومیان‌بی‌پوست​ بیدار شد، تازه‌می‌خواست​ سپیده زده بود.

لباس‌خوابِ پیراهن‌مانندش را وارسی کرد. همان‌طور که انتظار‌یافتنِ​ می‌رفت، با دیدنِ اینکه سکه‌های طلا، نقره و‌هدف​ مس با او به دنیای واقعی نیامده‌اند، دلسرد شد.

لومیان از تخت بیرون آمد و کش‌وقوسی‌می‌گرفت​ به بدنش داد. به سوی میز رفت‌لحظه​ و دست دراز کرد تا پرده‌ها را بکشد.

با صدای کشیده شدنِ‌عقب‌نشینی​ پرده، نوری ملایم و‌همان​ طراوت‌بخش به داخل خزید.

با باز شدنِ پنجره، هوای تازه و طبیعی به‌متوجهِ​ مشامِ لومیان هجوم آورد. بی‌اختیار کش‌وقوسِ دیگری به خود‌کردنِ​ داد؛ حس می‌کرد سحرخیزی هم گاهی اوقات بسیار دلپذیر است.

البته این موضوع مدیونِ «پویشِ میهنیِ بهداشتِ عمومی» بود که امپراتور‌کردنِ​ روزل به راه انداخته بود. همچنین صدقه‌سرِ حاکمانِ بعدی بود که‌دیگری​ آن را حفظ کرده و تنها نامش را تغییر داده بودند.

نگاهی به اطراف انداخت؛ گاه به جنگلِ دوردست‌کمر​ خیره می‌شد، گاه ابرهای نارنجی‌سرخِ آسمان را برانداز می‌کرد‌اگه​ و گاه چشم به علف‌های هرزِ بیرونِ خانه می‌دوخت.

ناگهان نگاهِ لومیان خشکش زد.

پرندهٔ نسبتاً بزرگی را‌کرده​ دید که روی درختِ نارونی‌متوجهِ​ در آن نزدیکی نشسته بود.

منقاری نوک‌تیز، چهره‌ای گربه‌مانند و پرهای قهوه‌ای با‌یافتنِ​ لکه‌های پراکنده داشت. چشمانِ زردِ مایل به قهوه‌ای‌اش‌هدف​ با مردمک‌های سیاه، ظاهری تیزبین به آن می‌بخشید.

یک جغد بود.

انگار داشت لومیان را می‌پایید.

ناولها | novelha.net