چپتر 14: هیولای سهچهره
0===
از اینجا که قطعاًدور نمیشه بیشتر تو ویرانههاکمر پیش رفت... دورش بزنم؟
یعنی جاهاییافت دیگه هیولاهایعقبنشینی مشابهی پیدا نمیشن؟
هرچی به اوندفن قله نزدیکتر بشم،ببیند هیولاهای قویتری پیداشون میشه؟
لومیان خود را عقب کشید وتغییری کمی سبکسنگین کرد، تا اینکه تصمیمگوشهای گرفت شب را به پایان برساند.
قصد داشت پس از سپیدهدم سراغِ زنی برود که کارتِ تاروت را بهآمده او داده بود و بپرسد آیا راهی برای مقابله با هیولای سهچهره وجودمتعدد دارد یا نه. اگر چارهای نبود، دور زدنِ آن را در نظر میگرفت.
کمر خم کرد، از دیوارسرِ جدا شد و به سمتیسوختهای رفت که از آنجا آمده بود.
در آنبیپوست لحظه، فکریکرده به سرش زد.
اگه تو اینمرگش ویرانهها بخوابم، میتونم ازخواهد این رؤیا بیدار بشم؟
با در نظر گرفتنِ احتمالِ وجودِ هیولاهایمیگرفت متعدد در آن حوالی، فعلاً میل بهلحظه این آزمایش را در خود خفه کرد.
در راهِ بازگشت، هر ساختمانِ ویرانهای را کههمان از آن میگذشت با شتاب گشت، اما نتوانست هیچکرده اطلاعاتِ مکتوبِ مفیدی پیدا کند. تنها چند سکه یافت.
پس از مدتی عقبنشینی، فکری به سرِ لومیان زد و تصمیم گرفتاتفاق مسیرش را کج کند. از پهلو به همان خانهٔ سوختهای نزدیک شدکاوید که در ابتدا دیده بود، همانجا که هیولای بیپوست را دفن کرده بود.
میخواست ببیند آیا همنوعانِ هیولا متوجهِتغییری مرگش میشوند و آیا این اتفاقگوشهای تغییری در پی خواهد داشت یا نه.
پس از یافتنِ محل و پنهاننظر کردنِ خود، سرش را از گوشهایآنجا بیرون آورد و منطقهٔ هدف را کاوید.
لحظهای بعد،یافت چشمش بهعقبنشینی «پیکرِ» دیگری افتاد.
آن پیکر نیمی آدم و نیمی جانور بود. بامتوجهِ پاهایی که رو به جلو خم شده بود، آنجاکردنِ چمباتمه زده بود و جسدِ هیولای بیپوست را وارسی میکرد.
آجرهای سنگی و تکهچوبهاییمیشوند را که لومیان روی هممحل چیده بود، کنار زده بود.
کتی تیره و شلواری گِلی و نسبتاً چسبان بهدیوار تن داشت. موهای سیاهش که تا گردن میرسید، ژولیدهاین و چرب بود و تفنگ ساچمهای به پشت داشت.
یه تفنگ ساچمهای!
لومیان شتابان نگاهدفن گرفت و سرشببیند را عقب کشید.
این هیولاها واقعاً مسخرهن!
واقعاً بلدنچارهای چطور تفنگدور ساچمهای دست بگیرن...
در آن لحظه، لومیان حس کرد شکارچیای است که با سلاح و رفقایش درهمانجا کوهستان به شکار رفته، اما ناگهان میبیند خرگوشِ روبهرویش مسلسلی آبخنک در دست دارد ومحل آنها را نشانه گرفته است. این صحنه به نظرش مضحک، توی ذوقزننده و ناامیدکننده بود.
با گذشتِ زمان،دفن صبورانه منتظر ماند تاهمنوعانِ هیولای تفنگدار دور شود.
سرانجام، صدای ضعیفِمرگش حرکتی را شنیدتغییری که رفتهرفته دور میشد.
لومیان بارِ دیگر با احتیاطزدنِ سرک کشید و هیولای نیمهآدمجدا و نیمهجانور را برانداز کرد.
«آن» موجود همچونمدتی گربهای به سمتِمسیرش پشتِ ساختمان رفت.
در ابتدا خیالِدفن لومیان آسوده شد، اماهمنوعانِ ناگهان چشمانش گرد شد.
فهمید مسیری که هیولا در پیش گرفته،خواهد دقیقاً همان مسیری است که خودش هنگامِآورد رفتن به اعماقِ ویرانهها طی کرده بود!
داره ردمو میزنه!
تواناییِ ردیابیش فوقالعادهست!
لومیان ناخودآگاهبیپوست به اینکرده نتیجه رسید.
بینهایت خدا را شکر کرد که هنگامِ بازگشت،یافتنِ مسیرش را کج کرده بود. وگرنه قطعاً باهدف آن شاخبهشاخ میشد و چهبسا در کمین میافتاد!
بهمحضِ ناپدید شدنِ هیولا،دور لومیان از جا پریدکمر و به سمتِ خانهاش دوید.
آتشِ سرخرنگی که در شیشهٔ پنجرهٔ طبقهٔپهلو همکفِ خانه بازتاب مییافت، همچون نورِ خورشیدیهمانجا بود که میتوانست تاریکی را پس بزند.
لومیان تمامِ مسیر را تا ساختمانِببیند دوطبقهاش دوید، درِ چفتنشده را بااتفاق شتاب باز کرد و به داخل پرید.
پس از قفلمرگش کردنِ در، از پنجرهخواهد به ویرانهها خیره ماند.
دور از مِهِ خاکستری،دور در حاشیهٔ ویرانهها، پیکری محودیوار ایستاده بود، اما نزدیکتر نیامد.
هوف. لومیان نفسش را بیرون داد و قصدهمان کرد آتش را خاموش کند، برای خوابیدن بهدفن طبقهٔ بالا برود و از رؤیا خارج شود.
نگاهی به آتشِ روشن انداخت و با خود زمزمه کرد: «هنوز میتونهاتفاق یه مدت بسوزه... میتونم امتحان کنم ببینم بعدِ رفتنم از رؤیا بازمکاوید میسوزه تا خاموش بشه، یا همون لحظهای که میرم زمان براش متوقف میشه...»
لومیان پیشتر به واسطهٔ باران دریافته بود که دشتِ محلِ ویرانهها، سیرِ طبیعیِ خود را طیهدف میکند. این موضوع هیچ ربطی به حضورِ او در رؤیا نداشت، اما اینکه آیا همین روالزده در خانهاش یا همان بهاصطلاح منطقهٔ امن نیز جریان دارد یا نه، هنوز جای بررسی داشت.
فکرش را عملی کرد. چند تکهزغالِ دیگر به آتشدیوار افزود و با آنها ور رفت. سپس، تبر و چنگکِبخوابم فولادی را به طبقهٔ دوم برد و واردِ اتاقخواب شد.
...
وقتی لومیانبیپوست بیدار شد، تازهمیخواست سپیده زده بود.
لباسخوابِ پیراهنمانندش را وارسی کرد. همانطور که انتظاریافتنِ میرفت، با دیدنِ اینکه سکههای طلا، نقره وهدف مس با او به دنیای واقعی نیامدهاند، دلسرد شد.
لومیان از تخت بیرون آمد و کشوقوسیمیگرفت به بدنش داد. به سوی میز رفتلحظه و دست دراز کرد تا پردهها را بکشد.
با صدای کشیده شدنِعقبنشینی پرده، نوری ملایم وهمان طراوتبخش به داخل خزید.
با باز شدنِ پنجره، هوای تازه و طبیعی بهمتوجهِ مشامِ لومیان هجوم آورد. بیاختیار کشوقوسِ دیگری به خودکردنِ داد؛ حس میکرد سحرخیزی هم گاهی اوقات بسیار دلپذیر است.
البته این موضوع مدیونِ «پویشِ میهنیِ بهداشتِ عمومی» بود که امپراتورکردنِ روزل به راه انداخته بود. همچنین صدقهسرِ حاکمانِ بعدی بود کهدیگری آن را حفظ کرده و تنها نامش را تغییر داده بودند.
نگاهی به اطراف انداخت؛ گاه به جنگلِ دوردستکمر خیره میشد، گاه ابرهای نارنجیسرخِ آسمان را برانداز میکرداگه و گاه چشم به علفهای هرزِ بیرونِ خانه میدوخت.
ناگهان نگاهِ لومیان خشکش زد.
پرندهٔ نسبتاً بزرگی راکرده دید که روی درختِ نارونیمتوجهِ در آن نزدیکی نشسته بود.
منقاری نوکتیز، چهرهای گربهمانند و پرهای قهوهای بایافتنِ لکههای پراکنده داشت. چشمانِ زردِ مایل به قهوهایاشهدف با مردمکهای سیاه، ظاهری تیزبین به آن میبخشید.
یک جغد بود.
انگار داشت لومیان را میپایید.