چپتر 100: تردید
0تیکتاک، تیکتاک، تیکتاک. صدایغرید عقربهٔ ثانیهشمارِ ساعتدیواری دردهنِ اتاقِ تاریک طنین انداخت.
پس از زمانِ درازیراست که انگار ابدیت بود، لومیانلحظهای سرانجام از کابوسش بیرون آمد.
شتابان دست دراز کرد،دهنِ شانههای اورور را گرفت ومیدم او را محکم تکان داد.
«بیدار شو! بیدار شو!»
صدایش را پایین آورد ودوست مراقب بود سه بازرسِ رسمیِباشه کشیکِ شب را خبردار نکند.
چشمانِ اورور محکم بسته مانده و دهانش کمیبزند باز بود. لومیان هرچه تکانش داد، واکنشی نشاندوست نداد. انگار جسدی زنده بود، تهی از روح.
لومیان رفتهرفته دست ازدهنِ تکان دادنش کشید وفرصت در نهایت کاملاً بیحرکت ماند.
به اورور که خوابیدهدادنش بود خیره ماند و مدتِماند درازی سرِ جایش خشکش زد.
نمیفهمید چه اتفاقی افتاده یا این ماجرا از کیمردم شروع شده است. ترسی که به جانش افتاده بود،وحشیانه شبی را به یادش میآورد که شاهدِ مرگِ پدربزرگش بود.
از همان روزدستِ بود که زندگیِبرد آوارهاش آغاز شد.
لومیان مشتهایش رابپری محکمتر گره کردباشه و بدنش کمی لرزید.
ناگهان چرخیدروح و رودادنش به پنجره ایستاد.
«مارمولکِ» نیمهشفافچهرهای و شبحوار بهدوست اتاق برگشته بود.
لومیان از تخت پایین پرید. جانور با دیدنِبزند بیداریِ او جا خورد و لومیان در هماندوست لحظه با دستِ راست یورش برد تا چنگش بزند.
لحظهای بعد، «مارمولک» را در دهانش چپاندبهت و با چهرهای درهمرفته غرید: «دوست داری بپریدرید تو دهنِ مردم، ها؟ باشه! بهت فرصت میدم!»
در حالی که «مارمولک» راکشید در دهانش میچپاند، با چشمانیخوابیده خونگرفته و وحشیانه آن را درید.
«مارمولک» چنانچهرهای وحشتزده بود کهدوست توانِ مقاومت نداشت.
درست در هماندستِ لحظه، صدایی از پشتِچنگش سرِ لومیان بلند شد:
«داری چی کار میکنی؟»
صدای اورور بود.
لومیان خشکش زددرهمرفته و آرام چرخید تابپری به تخت نگاه کند.
معلوم نبود اورور کِی بیدار شده بود.چنگش با موهای بلوندِ پریشان نشسته بود ودرهمرفته در چشمانِ آبیروشنش گیجی و سردرگمی موج میزد.
لومیان ناخودآگاه نگاهی به پایینمردم انداخت و فهمید «مارمولکی» کهحالی گرفته بود، غیبش زده است.
لحظهای نفهمید آنچهرفتهرفته پیشِ چشمش رخ دادهکاملاً کابوس بوده یا واقعیت.
اورور اخمچهرهای کرد وغرید پرسید: «چی شده؟»
لومیان بهزور لبخندی زد.
«کابوس میدیدی وبپری با لگد منو ازبهت رو تخت انداختی پایین.»
اورور با شکوتردید به برادرشکشید نگاه کرد و پرسید: «واقعاً؟»خوابیده حس میکرد لومیان دارد سربهسرش میگذارد.
لحظهای فکر کرد و گفت: «یه کابوس دیدم. خواب دیدمباشه یه هیولای گنده منو گرفت و چپوند تو دهنش. اونقدر ترسیدهوحشتزده بودم که با تمامِ جونم دستوپا زدم و بالاخره بیدار شدم.»
لومیان با شنیدنِ این حرف، سرمایی درچنگش بدنش دوید؛ گویی در دریاچهای یخی کهدرهمرفته هنوز کاملاً آب نشده بود، غوطهور شده باشد.
اورور که کمی خجالتدهنِ کشیده بود، گفت: «شاید...فرصت احتمالاً واقعاً بهت لگد زدم...»
لومیان چشمانشروح را بستدادنش و لبخند زد.
«فقط شوخی کردم.درهمرفته به خاطرِ یهداری چیزِ دیگه بیدار شدم.»
سپس صدایش را پایین آورد و گفت: «اون بانوی مرموزبعد تو ویرانههای رؤیا ظاهر شد و کمکم کرد ویژگیِ فرابشریِمردم تحریککننده رو جدا کنم. فرمولِ درستِ معجون رو هم بهم داد.»
اورور نتیجه گرفت: «پس ازمردم خوشحالی بیدار شدی و میخواستی بپرسیمیچپاند موادِ مکملش رو دارم یا نه؟»
لومیان با لبخند گفت:دادنش «درسته. راستی، عصارهٔ پیچامینالدوله، پودرِماند تاک و پودرِ سرخس داری؟»
لبخندش خیلی طبیعیتر ازغرید قبل بود، اما برقیدهنِ لرزان در چشمانش سوسو میزد.
اورور پیش از جواب دادن لحظهای فکرچنگش کرد: «هم تاک دارم هم سرخس. یکیشوندرهمرفته مادهٔ آیینیه و اون یکی واسطهٔ طلسم.
«گلِ پیچامینالدوله که همیشه تومردم خونه داریم. مگه نمیدونی میریزمشون تومیچپاند آب تا دم بکشن و بخورم؟»
در همان حال،رفتهرفته جیبِ مخفیِ پیراهنِنهایت بلندش را گشت.
لومیان به خواهرش که سخت مشغول بود نگاهدهنِ کرد و عمداً لبخند زد: «اون پیچامینالدولهست؟ چراچشمانی نپرسیدی این بار مجانی کمکم کرده یا نه؟»
اورور شاخهٔ کوتاه تاکراست را بیرون آورد و بالحظهای لبخند گفت: «خودت پودرش کن!»
ظاهراً سؤالِداری لومیان رادهنِ نشنیده بود.
لومیان که وانمودرفتهرفته میکرد اصلاً چیزینهایت نپرسیده، گفت: «باشه.»
سپس به خواهرش گفت: «معجونِ تحریککننده مشروبِبپری تقطیرشده هم میخواد. میرم سرداب تا بیارمش.حالی سعی میکنم امشب به ردهٔ ۸ برسم.»
اورور با اخم گفت: «عصاره گرفتن از گلهای پیچامینالدوله یکم زمان میبره. با این حال،غرید موادِ مکملِ معجونِ فرابشرانِ ردهٔ پایین اونقدرها هم سختگیرانه نیست. میتونی از خودِ گلِ پیچامینالدولهدرید بهعنوانِ جایگزین استفاده کنی. تا وقتی ویژگیهای فرابشری بتونن در نهایت حل بشن، مصرفشون مشکلی نداره.»
سپس نگاهی به درِ باز انداخت وبهت با صدایی آرام پرسید: «نمیترسی نصفهشب بریوحشیانه مشروبِ تقطیرشده بیاری، رایان و بقیه مشکوک بشن؟»
لومیان با دیدنِ واکنشِدادنش خواهرش، بهزور جلوی خشکبیحرکت شدنِ لبخندش را گرفت.
«بهعنوانِ مشتریِ ثابتِ میخانهٔ کهنه،دوست اینکه نصفهشب بیدار بشم وباشه یهو هوسِ مشروب کنم خیلی طبیعیه.
«گرچه الکل ضررهای زیادیراست داره، اما حداقل میتونه ذهنملحظهای رو تا حدی آروم کنه.»
در واقع میخواست بهانه بیاورد که چون جشنِفرصت بهار تمام شده، تحتِ فشارِ زیادی است؛ خوابش نمیبردوحشتزده و برای آرام شدن به مشروبِ سنگین نیاز دارد.
اورور موافقت کرد: «باشه.»
لومیان چرخید و بهغرید سمتِ در رفت. لبخندِدهنِ روی لبانش رفتهرفته محو شد.
او از همان ابتداراست تا انتها مشتهایش رابزند محکم گره کرده بود.
...
لومیان پس از خروج از اتاق و رسیدن به راهرو، رایان رامدتِ دید که با پیراهنِ فاستونیِ قهوهای و شلوارِ زردِ کمرنگ، درست درترسی گوشهٔ موربِ روبهرویش ایستاده است. لیا و والانتن در دو انتهای راهرو بودند.
رایان چراغِ نفتی راغرید بالا آورد و بهدهنِ لومیان نگاه کرد: «دیگه نمیخوابی؟»
لومیان پوزخند زد.
«دارم میرم سرداب یکم مشروبمردم بیارم. چطوره؟ شما هم یهحالی جرعه میخواید تا آروم بشید؟»
رایان سر تکان داد: «من نیازی ندارم. تو قبلاًماند همچین چیزی رو تجربه نکرده بودی. مضطربی و تحتِافتاده فشارِ زیادی هستی. قابلدرکه. الکل واقعاً میتونه کمک کنه.»
در همان حال کهغرید حرف میزد، با چراغِ نفتیِمردم سوسوزن به سمتِ پلهها رفت.
«منم باهات میام. توراست این موقعیت نباید تنهابزند اینور و اونور بری.»
لومیان مخالفتیداری نکرد ودهنِ گفت: «باشه.»
وقتی آن دو واردِ راهپله شدند،نهایت لیا پیشقدم شد و نزدیکِ اتاقخوابِمدتِ اورور رفت تا جلوی در نگهبانی بدهد.
یک پله، دو پله... لومیاندوست و رایان در سکوت بهباشه طبقهٔ اولِ سایهپوش پایین رفتند.
وقتی نورِ ضعیف نیمی از اجاق راچنگش روشن کرد، رایان با لحنی عادی پرسید:درهمرفته «اون بالا اتفاقی افتاده؟ یه سروصداهایی شنیدم.»
...
لومیان دهان باز کرددادنش و بهسختی گفت: «اورور... یهماند مشکلی برای اورور پیش اومده...»
هدفش از پیشنهادِ آوردنِ مشروب از سرداب این نبود که امشب ارتقا یابد. ساختمانِ دوطبقهمیچپاند در ویرانههای رؤیا هم سرداب و مشروبِ تقطیرشده داشت. هدفِ اصلیاش این بود که ازمیکنی اورور دور شود و دربارهٔ اتفاقی که تازه افتاده بود با رایان و بقیه صحبت کند.
با این حال، وقتی کلمات به لبانش رسیدند،بزند تقریباً نتوانست آنها را به زبان بیاورد. حسدوست میکرد کلماتِ ناگفته حتی از قویترین مشروبها هم خفهکنندهترند.
چهرهٔ رایان جدی شد.
«موضوع چیه؟»
لومیان پیش از آنکه حرفی بزند، چند نفسِ عمیقمردم کشید و گفت: «اورور... درست مثل معاونِ کشیش، یه مارمولکدرید که شبیهِ یه پریِ کوچیک بود از دهنش اومد بیرون.»
با گفتنِ ایندستِ حرف، گویی تمامِبرد توانش تحلیل رفت.
پس از هفتهشت ثانیه، کلِ ماجرا را تعریف کرد.میدم بهجای اینکه بگوید عمداً بیدار شده بود، توضیح دادتوانِ که تصادفاً بیدار شده و آن صحنه را دیده است.
رایان در سکوت گوش داد و به او فشاری نیاورد. وقتیخیره حرفِ لومیان تمام شد، با ملایمت گفت: «خوب مدیریت کردی. نباید بذاریماست بفهمه مشکلی پیش اومده. نگرانم که این کار اوضاع رو بدتر کنه.»
«به تظاهر کردن ادامه بده که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. سپیدهدم، این بهونهمیدم رو میارم که کوردو تباه شده و برای اینکه تحتتأثیر قرار نگیریم، بایدصدایی هر روز تطهیر بشیم. از والانتن میخوام که سعی کنه مارمولک رو جنگیری کنه.»
لومیان بیحال جواب داد: «باشه.»
حس میکرد «مارمولک» از قبل عمیقاًباشه با روحِ خواهرش درآمیخته است. جنگیریچشمانی و تطهیرش به این آسانیها نبود.
رایان نگاهی بهرفتهرفته او انداخت ونهایت آرام روی شانهاش زد.
«میفهمم چه حسی داری.غرید اگه اتفاقِ مشابهی برای خانوادهٔمردم من میافتاد، نمیتونستم آروم بمونم.»
«اما باید یادتدستِ باشه که بیقراریبرد هیچچیز رو حل نمیکنه.»
«میدونم تطهیرِ والانتن ممکنه مؤثر نباشه، اما باید امتحانش کنیم تا مطمئن بشیمخونگرفته که جواب نمیده. آره، این ناهنجاری بهاحتمالِ زیاد به چرخهٔ کوردو ربط داره.میکنی تا زمانی که بتونیم بالاخره چرخه رو بشکنیم، خواهرت باید بتونه بهبود پیدا کنه.»
درسته... این معادلِ تباهیه. تا وقتینهایت چرخه میشکنه بتونم تمامِ تباهی رو ازسرِ بین ببرم، اورور قطعاً حالش خوب میشه...
چشمانِ لومیاندوست با بازیافتنِ انگیزهاشدهنِ رفتهرفته روشن شد.
رایان از واکنشِ او نسبتاً راضی بود و با ملایمت گفت: «باید بهت یادآوری کنم که تو چند روزِ آیندهمقاومت باید خودت رو با تغییراتِ خواهرت وفق بدی. خیلی ممکنه که اونم مثل معاونِ کشیش بشه و رفتهرفته خودش رو بهموج دستِ غرایز بسپاره. رفتارش عوض میشه، فقط از خاطرات و قویترین احساساتش پیروی میکنه و به هیچچیزِ دیگهای واکنش نشون نمیده.»
لومیان لحظهای سکوتداری کرد و بعدمردم گفت: «وفق میدم...»
صدایش هر لحظهدادنش آرامتر شد تاکاملاً اینکه خاموش شد.
پس از برداشتنِ مشروبِ تقطیرشده ازمردم سرداب، آن دو طوری به طبقهٔ دومچشمانی برگشتند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
لومیان بهمحضِدوست ورود به اتاقخواب،دهنِ دوباره لبخند زد.
بطریِ توی دستش رابپری برای اورور تکان دادبهت و زمزمه کرد: «جواب داد.»
اورور لبخند زددادنش و به میزِکاملاً تحریر اشاره کرد.
«پیچامینالدوله، درختِدوست مو وبپری سرخس، همهشون اونجان.»
لومیان سر تکانداری داد و بطریمردم را روی میز گذاشت.
سپس، به این بهانه که میخواهد بخوابدباشه تا هرچه زودتر در رؤیاهایش ارتقا یابد،خونگرفته روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.
اما هررفتهرفته کاری میکردکشید خوابش نمیبرد.
نمیفهمید خواهرش کِی تباه شده و مارمولک کِی واردِ بدنش شده است. درچشمانی این مدت، آن دو هر ثانیه با هم بودند. حتی اگر اورور بهکار دستشویی میرفت، لیا همراهیاش میکرد و برعکس. چطور ممکن بود مشکلی پیش بیاید؟
اگه تو ساعتهای خوابمونبپری اتفاق افتاده، چرا برایبهت من هیچ اتفاقی نیفتاد؟
لومیان تمامِ تلاشش را کرد تا همهچیز را بهلحظهای یاد بیاورد، به این امید که سرچشمهٔ ماجرا رابپری پیدا کند. این کار به رفعِ ناهنجاری کمک میکرد.
ناگهان چیزی به یاد آورد.
در چرخهٔ یکیماندهبهقبل، کشیش گیوم بنه گفته بود که کلیسا نمیخواهدخیره تمامِ بزرگسالانِ اینجا را بکشد و ویرانهای درو کند. گفته بود حتیاست اگر اورور واقعاً بخواهد با آنها دربیفتد، او راههای دیگری هم دارد.
در آن زمان،درهمرفته او هنوز یکداری آدمِ عادی بود.
لومیان در ابتدا باور داشت که او به چوپان پییر بری متکیچپاند است، اما با وضعیتِ فعلی، حدسی زد—حدسی دیوانهوار: شاید از همان ابتدا،میدم بیشترِ مردمِ دهکده، از جمله اورور، میزبانِ آن موجوداتِ عجیبِ مارمولکمانند شده بودند!
با نزدیک شدن به شبِ دوازدهم، ناهنجاریِبهت مربوط به آن رفتهرفته آشکارتر میشد ووحشیانه برخی از افراد زودتر نشانههایش را بروز میدادند.
دلیلِ در امان ماندنِ خودشکشید این بود که نشانِ آبیِ مایلخیره به سیاه را روی بدنش داشت.
با یادآوریِ بیتفاوتیِ اورور در بسیاریداری از مسائل در نیمهٔ دومِ چرخهٔ یکیماندهبهقبل،میدم لومیان حس کرد حدسش چهبسا درست باشد.
بیاختیار دندانهایشلحظه را رویراست هم سایید.
در این لحظه،بپری رایان با چراغِ نفتیبهت در راهرو گشت میزد.
روی دیوارِروح کنارش، سایهدادنش ناگهان کشیده شد.
تقریباً در همان زمان، زنگولههایدوست کوچکِ نقرهای روی روبند وباشه چکمههای لیا به صدا درآمدند.
او حسلحظه کرد شانههایش بهطرزِیورش غیرعادی سرد شدهاند.