---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 187: تریرِ دورانِ چهارم • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 187: تریرِ دورانِ چهارم

0

«لعنتی!» فرانکا با‌زیرزمینی​ استیصال فریاد زد، صدایش‌افتاد​ پر از تنش بود.

نگاهی به اطراف انداخت. ذهنش‌چشم​ به سرعت کار می‌کرد و‌واقعاً​ در حالِ سبک‌سنگین کردنِ اوضاع بود.

«نکنه ما هم به همون چیزی برخوردیم که کاروانِ گمشده بهش خورد؟‌واردِ​ یعنی ورود به اون تونل ما رو برد به یه دنیای دیگه و‌هیچی​ ردپاهای قبلی رو پاک کرد؟ نکنه جلوی چشمای فرناندز دود شدیم رفتیم هوا؟»

لومیان پیش از این هرگز با چنین وضعیتی روبه‌رو‌بودند​ نشده بود و خواهرش اورور هم در رمان‌هایش چیزی‌انگار​ شبیهِ این ننوشته بود. نمی‌فهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد.

لومیان که با ابروهای‌چرا​ درهم‌کشیده غرقِ فکر بود،‌کریستو​ ناگهان فرضیهٔ فرانکا را شنید.

چه تخیلِ قوی‌ای... واکنشِ اولیهٔ‌چشم​ لومیان آهی عمیق بود و‌واقعاً​ بعد به احتمالاتِ دیگر فکر کرد.

هرچه بیشتر فکر می‌کرد، بیشتر می‌دید که حرف‌های‌دندان​ فرانکا به طرزِ عجیبی با مخمصهٔ فعلی‌شان همخوانی دارد.‌چرا​ زانو زد و ردپاها را بارِ دیگر بررسی کرد.

لومیان به دوازده قدم پشتِ سرش اشاره‌پیش‌تر​ کرد و گفت: «راست می‌گی، ردپاها یهو‌چشم​ با وزنِ یه چیزِ سنگین ظاهر می‌شن.»

آنجا همان نقطه‌ای بود که پیش‌تر‌واسه​ از آن گذشته بودند، اما هیچ‌هیچی​ اثری از عبورشان به چشم نمی‌خورد.

فرانکا دندان‌هیچ​ به هم‌عبورشان​ سایید و گفت:

«انگار واقعاً واردِ یه‌اثری​ دنیای دیگه شدیم. یا‌دندان​ بهتر بگم، یه قلمروی زیرزمینی...

«لعنتی! چرا این اتفاق واسه ما افتاد؟‌پیش‌تر​ کریستو، برینیه، سایمون و بلک به هیچی‌چشم​ برنخوردن و صحیح و سالم برگشتن اون بالا!»

اوه... لومیان از اینکه چکمه‌های‌اتفاق​ سرخ داشت سرنوشت را زیرِ‌سایمون​ سؤال می‌برد، ناگهان احساسِ گناه کرد.

همان‌طور که روی زمین چمباتمه زده‌نمی‌خورد​ بود، بی‌اختیار دست بالا برد و‌بهتر​ سمتِ چپِ سینه‌اش را لمس کرد.

یعنی این اتفاق ناگزیر بود؟

آره، نمی‌تونم این احتمال رو رد کنم که تقصیرِ فرانکا‌اما​ باشه. رده‌اش از من بالاتره و یه شیءِ رازآلود همراهشه که‌بهتر​ شاید رازهایی توش نهفته باشه... لومیان به‌سرعت خودش را جمع‌وجور کرد.

فرانکا به همراهش چشم دوخت و زیرِ‌افتاد​ لب گفت: «ممکنه به یکی از رده‌های ما‌سالم​ ربط داشته باشه؟ شایدم عارضهٔ جانبیِ عینکِ توئه.»

لومیان متفکرانه جواب‌اثری​ داد: «شکارچی و‌نمی‌خورد​ دیوبانو مسیرهای همسایه‌ن.»

به عبارتِ دیگر، اگر این مشکل از‌نمی‌خورد​ هم‌گراییِ ویژگی‌های فرابشری نشئت می‌گرفت، هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند‌بگم​ از زیرِ بارِ مسئولیت شانه خالی کنند.

البته در سطحِ لومیان و فرانکا، هم‌گراییِ ویژگی‌های فرابشری چنین تأثیراتِ آشکاری نداشت. با این حال، لومیان به یاد‌واقعاً​ آورد که کمتر از دو هفته پس از ورود به تریر، با دو دیوبانو روبه‌رو شده بود، در حالی‌بالا​ که فقط یک فرابشرِ ردهٔ ۸ بود. گمان می‌کرد نیروی ناگزیری، هم‌گرایی را به چیزی محتوم بدل کرده است.

همم... فرانکا‌قلمروی​ در فکری‌چرا​ عمیق فرو رفت.

پس از چند‌اثری​ ثانیه، دندان به‌نمی‌خورد​ هم سایید و گفت:

«شاید این ماجرا واقعاً به خاطرِ مشکلِ مسیرمون باشه، ولی چرا کاروانِ قاچاقِ کریستو واردِ این فضا شد و تو واقعیت به طرزِ‌سایمون​ مرموزی غیبش زد؟ اونا بارها و بارها بدونِ هیچ مشکلی از این مسیر رد شدن. چرا این دفعه فرق می‌کنه؟ لعنتی! اون موشِ‌زده​ کثیف حتماً همه‌چیز رو بهمون نگفته! این بار فقط الکل و اسلحه قاچاق نمی‌کرده. یه چیزِ دیگه‌م هست، چیزی مربوط به علومِ غریبه؟»

لومیان از جا برخاست و در دفاع از کریستوی موشِ بدنام گفت: «لزوماً این‌طور نیست. امپراتور‌دندان​ روزل یه بار گفته: "با دیگِ سیاه بگردی، روسیاه می‌شی." کاروانِ قاچاقِ کریستو مدام از این‌بلک​ تونلِ دردسرساز رد می‌شه. بالاخره قرار بود یه اتفاقی بیفته و از بدِ حادثه، این دفعه افتاد.»

فرانکا با بی‌میلی قانع شد. نفسش را بیرون داد و گفت: «الان‌هیچی​ وقتِ ریشه‌یابی نیست. مهم اینه که راهِ خروج رو پیدا کنیم. هوف،‌زیرِ​ چرا تریرِ زیرزمینی با ناهنجاری‌های مسیرهای شکارچی و دیوبانو گره خورده؟ اوه...»

فرانکا ناگهان ساکت‌اثری​ شد، گویی چیزی‌نمی‌خورد​ به یاد آورده بود.

لومیان ایستاد‌اما​ و پرسید:‌اثری​ «چیزی فهمیدی؟»

فرانکا پیش‌ظاهر​ از پاسخ دادن،‌همان​ کمی تأمل کرد.

«نمی‌دونم خواهرت تا حالا چیزی دربارهٔ دورانِ چهارم بهت گفته یا نه. اوه، شاید خودشم خبر نداشته باشه. خلاصه بگم، تریر تو دورانِ چهارم‌زیرِ​ پایتختِ دودمانِ تودور بوده و امپراتورِ خونی که بر امپراتوری حکومت می‌کرده، احتمالاً یه فرابشرِ رده‌بالای مسیرِ شکارچی بوده. علاوه بر این، خاندانِ دیوبانو‌بالاتره​ تو اون دوره با یک یا چند تا از اشرافِ برجستهٔ دودمانِ تودور ارتباطِ خاصی داشتن. منطقیه که چیزایی تو تریر جا گذاشته باشن.»

«خاندانِ دیوبانو؟» لومیان‌اثری​ از شنیدنِ این‌نمی‌خورد​ اصطلاح جا خورد.

فرانکا لب‌هایش را جمع کرد.

«تو دورانِ چهارم، مسیرِ دیوبانو زیرِ کنترلِ یه خاندانِ خاص بود. هوف، از‌عبورشان​ اونجایی که من مسیرِ قاتل رو انتخاب کردم، فقط تونستم تمامِ تلاشم رو‌اتفاق​ بکنم تا اطلاعاتِ مربوط بهش رو جمع کنم، ولی هنوزم دانشِ کافی ندارم.»

لومیان بحث‌قلمروی​ را به‌چرا​ مسیرِ اصلی برگرداند.

«شک داری که این‌عبورشان​ فضا به تریرِ غرق‌شدهٔ‌سایید​ دورانِ چهارم ربط داشته باشه؟»

فرانکا که این احتمال را رد نمی‌کرد، مبهم جواب داد: «آره.» لحظه‌ای‌واردِ​ فکر کرد و افزود: «دو کلیسا حتماً تا حدی به این ویرانه‌ها رسیدگی‌هیچی​ کردن. اگه بتونیم گرهِ مربوط بهش رو پیدا کنیم، باید بتونیم فرار کنیم.»

لومیان در حالی که چراغِ‌همان​ کاربیدی را در دست داشت،‌اما​ بارِ دیگر زمین را بررسی کرد.

«باید بریم جلو یا برگردیم؟

«به نظر نمیاد کاروانِ قاچاقِ‌چشم​ کریستو متوجهِ چیزِ غیرعادی‌ای شده‌واقعاً​ باشه. اونا هنوز دارن می‌رن جلو.»

فرانکا چند ثانیه فکر کرد و گفت: «بیا برگردیم‌سایید​ به همون جایی که واردِ این فضا شدیم و یه‌واسه​ نگاهی بندازیم. فقط چند قدم راهه. وقتِ زیادی تلف نمی‌شه.»

لومیان به سمتِ‌می‌شن​ وسطِ تونل رفت‌نقطه‌ای​ و گفت: «باشه.»

طولی نکشید که او و فرانکا در همان‌کریستو​ جایی که ردپای کاروانِ قاچاق از هیچ پدیدار شده‌بالا​ بود ایستادند و سعی کردند قدمی به جلو بردارند.

جلوتر هیچ‌هیچ​ اثری از‌عبورشان​ ردپا نبود.

پس از برداشتنِ ده دوازده قدمِ‌چشم​ دیگر، تاریکی غلیظ‌تر شد. در مسیر فقط‌بهتر​ ردپای لومیان و فرانکا به چشم می‌خورد.

به دنیای واقعی برنگشته بودند.

فرانکا دستِ راستش را بالا آورد و علامت داد که توقف کنند.‌هیچی​ «صبر کن. بیا برگردیم و بریم سمتِ همون غارِ معدنِ سنگی که‌زیرِ​ ازش اومدیم. باید ببینیم فرناندز هم واردِ این فضا شده یا نه.»

لومیان مخالفتی نکرد.

این کار کمکشان‌هیچ​ می‌کرد تا ماهیتِ مشکل‌نمی‌خورد​ را بهتر درک کنند.

لومیان و فرانکا، در پرتوِ‌همان​ نورِ آبی‌رنگِ چراغ‌های کاربیدی‌شان، ردپاهای به‌جامانده‌هیچ​ از کاروانِ قاچاق را دنبال کردند.

طولی نکشید‌قلمروی​ که به غارِ‌اتفاق​ معدنِ سنگ رسیدند.

در مرزِ نور‌اثری​ و تاریکی، پیکری‌نمی‌خورد​ پشت‌به‌آن‌ها ایستاده بود.

فرانکا با خوشحالی گفت: «فرناندز!»

انگار قاچاقچی هم واردِ این‌همان​ فضا شده بود. شاید مشکل‌اما​ از او یا سیِل نبود!

اما به محضِ‌زیرزمینی​ اینکه حرفش تمام شد،‌افتاد​ چهره‌اش در هم رفت.

هم‌زمان، لومیان با‌اثری​ صدایی بم گفت:‌نمی‌خورد​ «یه جای کار می‌لنگه.»

فرناندزِ قاچاقچی چراغِ کاربیدی‌اثری​ همراه داشت. امکان نداشت‌دندان​ همین‌طور در تاریکی بایستد!

لحظه‌ای بعد، پیکر برگشت.

در پرتوِ نورِ چراغ‌های‌چرا​ کاربیدیِ لومیان و فرانکا،‌کریستو​ چهره‌ای خون‌آلود نمایان شد.

مرد موهای کوتاه و‌عبورشان​ کتان‌رنگ، ابروهای پرپشتِ قهوه‌ای و‌انگار​ چشمانی به‌رنگِ آبیِ دریاچه داشت.

لبانش باریک بود و چهره‌ای کاملاً‌چشم​ معمولی داشت. با این حال، از‌واردِ​ چشمانش کینه و نفرتی وصف‌ناپذیر می‌بارید.

در آن لحظه، خونِ چسبناکی‌همان​ صورتِ مرد را پوشانده بود، گویی‌هیچ​ هر لحظه ممکن بود چکه کند.

فرناندز که‌قلمروی​ نیست! پس چرا‌اتفاق​ قیافه‌ش آشنا می‌زنه...

لومیان وضعیت را سنجید و‌دندان​ دست برد تا هفت‌تیرِ سیاهِ پنهان‌بگم​ در زیرِ بغلش را بیرون بکشد.

با صدای تلنگی،‌چیزِ​ چراغِ کاربیدیِ فرانکا‌می‌شن​ روی زمین افتاد.

پیکر که از صدا و سوسوی نور جا‌بهتر​ خورده بود، به دلِ تاریکی زد و در‌کریستو​ یکی از تونل‌های متصل به غار ناپدید شد.

لومیان به سمتِ‌سنگین​ فرانکا چرخید و‌آنجا​ پرسید: «چت شد؟»

فرانکا، به‌عنوانِ یک فرابشرِ ردهٔ ۷، عضوِ یک‌واقعاً​ سازمانِ سرّی و مبارزی کارکشته، نباید چنین رفتارِ‌واسه​ غیرعادی و واکنشِ اغراق‌آمیزی از خودش نشان می‌داد!

فرانکا چند ثانیه به تاریکی‌ظاهر​ خیره ماند و سرانجام گفت:‌پیش‌تر​ «اون... اون خودِ گذشته‌م بود...»

خودِ گذشته‌ت،‌نمی‌خورد​ وقتی هنوز‌سایید​ یه مرد بودی؟

لومیان یکه خورد.

حسِ ناخوشایندی به جانش افتاد‌اتفاق​ و با صدایی آهسته پرسید:‌سایمون​ «منظورت قبل از خوردنِ معجونِ ساحره‌ست؟»

فرانکا در حالی که ترس و سردرگمی در چهره‌اش نقش بسته بود، خم شد و چراغِ کاربیدی‌اش‌اتفاق​ را برداشت. «آره. فکر می‌کردم تو این دنیا هیچ‌کس جز خودم اون قیافه رو یادش نمیاد... چرا؟‌داشت​ چرا دارم اینجا می‌بینمش؟ یعنی از خاطراتِ من ساخته شده؟ تو این فضا حتی خاطراتمون هم پنهان نمی‌مونن؟»

مگه این چیزِ خوبی نیست؟

نخستین واکنشِ لومیان هیجان بود.

اگر این فضا می‌توانست خاطراتِ پنهانِ‌آنجا​ ناخودآگاهش را بیرون بکشد، می‌توانست قطعاتِ‌اما​ حقیقتِ فاجعهٔ کوردو را کنارِ هم بگذارد!

اصلاً هم برایش مهم نبود که شاید این‌واقعاً​ فضا به چیزهایی که نباید سرک بکشد و‌واسه​ خطرِ تباهی و آسیبی شدید را به همراه بیاورد.

لومیان، در حالی که چراغِ کاربیدی و هفت‌تیرش را در‌پیش‌تر​ دست داشت، با احتیاط معدنِ سنگِ خالی را گشت. هیچ پیکرِ‌انگار​ دیگری یا چیزی که به گذشته‌اش ربط داشته باشد پیدا نکرد.

دلسرد شد و با ناامیدی‌انگار​ به فرانکا گفت: «من که‌قلمروی​ نتونستم خودِ گذشته‌م رو پیدا کنم.»

فرانکا گفت: «نکنه خاطره‌ای از گذشته نباشه و یه چیزی از آینده باشه؟» و پیشنهاد داد‌چشم​ به چاهِ فرعی‌ای که آن‌ها را به این طبقه آورده بود برگردند. شاید با جست‌وجوی ناهنجاری‌های‌برینیه​ بیشتر در طولِ مسیر، می‌توانستند به ماهیتِ این فضا پی ببرند و راهی برای خروج پیدا کنند.

آن‌ها شانه‌به‌شانه از غارِ معدنِ سنگ گذشتند‌انگار​ و با دنبال کردنِ ردپای کاروانِ قاچاق،‌چرا​ به سمتِ حاشیهٔ محلهٔ رصدخانه به راه افتادند.

کمی بعد، لومیان و‌سنگین​ فرانکا تقریباً هم‌زمان متوجهِ‌همان​ چیزی روی زمین شدند.

قطراتِ پراکندهٔ خونی بود‌سایید​ که با ردپاهای آشفتهٔ کاروانِ‌بگم​ قاچاق در هم آمیخته بود.

فرانکا زمزمه کرد:‌سنگین​ «ناهنجاری‌ها دارن خودشون‌آنجا​ رو نشون می‌دن؟»

لومیان سر تکان داد.

و گفت: «اگه جلوتر بریم، ممکنه با‌آنجا​ اون آدما روبه‌رو بشیم.» نگاهی به فرانکا‌هیچ​ انداخت و افزود: «هرچند ممکنه دیگه آدم نباشن.»

فرانکا پوزخند زد.

«داری سعی می‌کنی منو بترسونی؟ فکر‌آنجا​ می‌کنی با این حرفا می‌ترسم؟ چه‌اما​ جنازه باشن چه هیولا، انتظارش رو دارم.

یادت باشه،‌عبورشان​ ترسناک‌ترین چیز تو‌دندان​ این دنیا ناشناخته‌هاست.»

درست وقتی حرفِ فرانکا تمام شد،‌می‌شن​ چهرهٔ لومیان در پرتوِ نورِ چراغِ‌بودند​ کاربیدی در هم رفت و خشکش زد.

فرانکا گفت: «هنوزم داری سعی می‌کنی منو بترسونی...» اما‌بگم​ پیش از آنکه جمله‌اش را تمام کند، حس کرد‌سایمون​ چیزِ گرمی از بینی‌اش پایین لغزید و روی زمین افتاد.

یک قطره‌چیزِ​ خونِ سرخِ‌ظاهر​ روشن بود.

ناولها | novelha.net